درباره

SoOkoOt


فرقی نداره رنگم سیاه یا سفیده whether im blak or white

مهم اینه که همیشه قلبم پر امیده my heart is filled with pride


๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪

سلام، شكست سكوت است و شكست سلام سكوت... سلام.
درود بر اصحاب و عشاق هنر
حفره ایست اینجا که از میان هزاران، تنها برای هنر گشودمش و چیزی نیست اینجا جز آنچه هر صبح، جلوه میکند و هر شب خرامان، راه میگیرد...

نظرات شما گاهی از حرفهای من گویاتر است پس با همین نشانه *** در پستها ثبت میکنم. که یادم باشد چشمانی را که نگرانند به من.

๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪

خــــوشبختی یعنی ...
خوشبختی یعــــنی دیدن حــــرف های پشت ســــکوت.
خــــاموش کردن شــــمع غــــــــرور با یه فــــوت.خوشبــــختی یعنی دیــــدن نقــــاش بال شــــاپرک ، خوندن آرزوها توی دست قاصــــدک، حــــس کردن تشنه لبی توی لیــــوان آب یخ،لمس کردن خــــاطره ها چه شــــیرین چه تــــلخ.خوشبختی یعنی ســــفر ،پشت پرچــــین خیال دیدن چشــــمای تر، رهــــا شدن تو لــــحظه ها ز هست و نیســــت مثل پــــر.
خوشبختی یعنی شنــــیدن اسم یه دوســــت از لــــب باد وقتی که دوره و فاصــــله ها اونو برده ز یاد.
خوشبختی یعنی نقــــش کلید باش به یه قفل ، واسه درمونده راه ، راه عبــــور باش مثل پــــل.
چــــه خــــوبه دل به دریــــا بزنی اگه دلــــت دریایی باشه می بردت اونجا که خوشبــــختی باشه.
اگه دلت دریایی باشه می بردت اونجا که خوشــــبختی باشه.

๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪

یکی بود یکی نبود

او که نبود رفته بود
اما شمیم قصه اش زیر گنبد کبود پیچیده بود
او که بود همیشه به یادش بود
به عطر خاطراتش همرنگ بهار بود
نگاهش دوخته به در بود
تا خدای اطلسی ها بنویسد
کلاغه به خونش نرسید
اما او که رفته بود دوباره از راه رسید

๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايست
مي توان
بر درخت تهي از بار زدن پيوندي ...
می توان
در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت..
ميتوان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست...

๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪

وقتی به عمق فکر می کنم
بیشتر از پیش
تیر می کشد
سکوتی
قلبی
و می میرد
اشکی
با تصویر تو "سكوت"
๑●₪๑●₪๑●₪๑●₪ ๑●₪
سكوت ...
سکوت است ویک دنیا حرف
سکوت است و دلی خسته
سکوت است ونگاه مهتاب
سکوت است ومن و راز شب
سکوت است و عطر گل عشق
سکوت است و پرواز تا ستاره
سکوت است و دل من
سکوت است ویاد...


دسته بندي ها

لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

لينک دوستان

  • ســــــــوال خـــامــــوش
  • امـــــــپـراطور غــــم ها
  • پـــــادشــــــــاه بــــاران
  • تو كه معــــنای عشقي
  • نـــــــــــــــــــــــــفـــس
  • ســــــايه لبـــخند تـــــو
  • مــــــــــــــــــعــــــبـــود
  • مــــــــــــهســا جــــان
  • تـــــنـــــــــــــــــــــــــها
  • اویــــــــــــــــتــا جــــان
  • مـــــــــحـــمد جـــــــان
  • نــــــــفـس بــــــريــــده
  • شــــقايق هاي عاشق
  • امــــــــــــــيـــــر جـــان
  • فــــــــــــــریــاد عشـق
  • قــــــــــصـه عـــــــشق
  • نــــــــــــــگار جـــــــــون
  • تـــــنــها شــــــــــــــدم
  • چــــــــرا نیــــســـــتی؟
  • دلــنوشته هایم با خـدا
  • خــــــوابـــــگاه عـــشق
  • اهــــــــورای جـــــــــهان
  • خـــــانه ی پــــرســـتش
  • بــــــــــــــــــــــــــرای او
  • زنـــــدگیمون با عـــشق
  • رویــــای خیــــس مــــن
  • حـــــــــــــــــــــــــــال!!!!
  • پشت کـــــنکور زنـــدگی
  • خـــــــــــــــلــــــــوت دل
  • ستاره من دوست دارم
  • الهــــــــــــه جــــــــــــان
  • دردهــــای انتــــــــــــظار
  • دانلود آهنگ
  • تابلو روان
  • قالب وبلاگ

    من همانی‌ام که هزار بار هم اگر زمین بخورد ، دستان کسی را برای بلند شدن نمیگیرد ، دست به زانوی خودش میگیرد و بلند میشود. من همانی‌ام که برای اشک ریختن ، دیوار را به شانه آدمها ترجیح میدهد ، همانکه خودش ، خودش را آرام میکند و خودش تکیه گاه و دلگرمیِ خودش میشود. همانی که عادت کرده قوی باشد ، حتی وقتی تمام پیکرش از ضربه‌های مسیرهای سخت ، زخمیست ، همانیکه میخندد ، حتی وقتی دلیلی برای خندیدن نیست ،حتی وقتی‌ حنجره‌اش از بغض‌های پنهانی ، درد میکند ...
    من همانی‌ام که آرزوهای بزرگ میکند و برای رسیدن به آرزوهایش ، یک تنه تا پای جان ، می‌ایستد و با موانع و سختی‌ها میجنگد ،همانیکه با مشکلاتش رفیق است و زخم هایش را دوست دارد ... این منم ! کسی که از نا امیدی هایش ، امید می سازد و از دردهایش ، پله ...با توکل به تو خدای من 

     

    نوشته شده در Sat 16 May 2020 ساعت 10:18 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

     

     


    دیوارهای خانه آواز میخوانند
    و تو هنوز خوابی
    صدای دیوارها را کم می کنم
    ستاره ها را فوت می کنم
    خیالت راحت
    این روزها تمام میشوند
    ما هم تمام می شویم
    و آیندگان ، هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند
    تو ، بخواب چیزی نیست !
    من ، فقط خاطراتم را جمع می کنم
    میخواهم آنها را با خود ببرم تا گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم
    و یادم نرود ،
    چه رویاهایی در سر داشتم ...
    یکی بود ، یکی ... همیشه جایش خالی بود !
    خیالت راحت ... قصه را همینجا به پایان می رسانم
    تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت ...
    جای هیچ حرف و حدیثی
    باقی نمانده ...

    تنها سکوت!!

    نوشته شده در Mon 14 Jul 2014 ساعت 8:36 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

     

    گاهي كه با يادِ تو بي تاب مي شوم ،
    بدون اينكه بند كفشهاي اراده ام را بسته باشم
    سر از کوچه ي دلتنگي در مي آورم ..
    همان كوچه اي كه بوي تو در همه ي امتدادش پيچيده است ،
    همان كوچه اي كه تنها دلخوشي من براي ديدن تو و حرف زدن با توست .
    و همان كوچه اي كه در سكوت بي رنگش ،
    رنگي از حضور خاموش تو طنين انداخته است.
    شنيده ام اين كوچه بن بست است .
    اينجاست كه هيچ آرزوئي مثل آرزوي پرنده شدن و پر زدن تا ته كوچه ، يك راز نيست
    اما وقتي به زيبائيِ تو فكر مي كنم كه چقدر بي انتهاست،
    از اينكه كوچه نيز بي گمان در زيبائي تو انتشار يافته است دلم تنگ مي شود
    و وسط كوچه خشكم مي زند تا در حماسه ي يادِ تو مجسمه ي يادبودِ كوچه ي دلتنگي باشم.

     

    نوشته شده در Sat 28 Jun 2014 ساعت 8:11 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

     

    http://sooroush.persiangig.com/image/Templates/Meshki/Up.jpg

     

    روزی کسی گفت مرا :
    وقت رفتن سر تا پا سکوت می شوی !
    خالی می شوی از کلمات !
    نیشخندی زدم بر حرفهایش ...
    و با خود پنداشتم مگر می شود زنجیره های کلماتم روزی چنین بگسسته شود از هم !
    حال می بینم ...
    چه راست گفت او ...
    و حال که دارم می روم چقدر خالی شدم از کلمات ...
    شاید به خاطر این است که فراوانی کلام باعث می شود
    فراموش کنی انچه را باید فراوان بگویی !
    و حال ...
    چقدر پر از حرفم ...
    اما خالی از کلمه !
    ساکت می روم ...
    و کسی نخواهد فهمید چه گذشت بر من !
    و کسی نخواهد فهمید که امشب در دشت پوشیده از برف کاغذهای سپیدم اشکها ریختم !
    و کسی نخواهد فهمید صبوری ام را !
    و کسی نخواهد فهمید مهربانی ام را !
    و من می مانم و آن سکوت همیشگی !
    و من می مانم و آن لبخند تلخ بر لبم تا کسی نبیند بغضم را !
    و آرام می سوزم ...
    تا مبادا آتش دل آسیبی بزند بر دیگران

    و باز هم سکوت .......!!!

    نوشته شده در Wed 28 May 2014 ساعت 9:30 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  • تا حالا شده دلتون بخواد برید کوهی..دشتی..و با صدای بلند فـــریاد بزنید ؟!

    حتمآ حــداقل یکـبار پیش اومـــده براتون ...

    دلـــم به اندازه ی یک دشـــت پهناور "فـــریاد" میخواهد..

    خسته ام از دردی که پشت خنده هایم تیر میکشد..

    و من با ضربه ها فقط قـــهقه هایم را بلندتر ســـر میدهم..

    از این ســـکوت.. از این نمایـــش خســــــته ام!!

    از این تلـــخی.....

    تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures

    آری...

    در شـــب های سکوت ماهی نیست..

    از شب های ســـکوتم فقط صـــبوری هایش برایم مانـده..

    شب های سکوتم فقــــــط خلوت و اشک و نیاز...

    شب های ســـکوتم خیلی طولانی تر از پنج سالیست که در این وبلاگ میگذرد!

    شب های سکوتم درد بی تابی های دخـــتری چشم به راه است در شهر غـــربت..

    شب های سکوتم درد انتظار ست و نیاز و هر روز پرسش ســـوال هایی بی جواب!..

    و چه دردی عمیق تر از تب بی انصـــافی است...

    راز شـــب های سکوتم نـــه به خـــاطر خودم..

    بلکه راز دســـتان پـدر و مــــــادری است که روز و شب به آسمان بود!

    راز سکوت زهـــرا راز سکوت قهــوای ســـرد و تلخ است...

    شانه ای میخواهم!

    شانه ای محکم که طاقت ضرب اشـــکهایم را داشته باشد..!!

    شانه ای میخواهم..

    تکیـــه گاه.. پنــــــاه امـــن تنـــهاییم!!

    دیـــوارم فرو ریخته...

    و سرم روی شانه ام!

    دســـتانم طاقت سنگینی فکـــرهایـــم را نــــــدارد.....

    ســـــــــکوت میکنم!!

     

     

    نوشته شده در Tue 8 Apr 2014 ساعت 4:38 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    اي آنـــكه پيش آينه سرشاري از ســـكوت
    حرفي بزن،بگو به من اس
    ـــراري از ســـكوت...
    گف
    ـــتم سوالهاي مـــرا پاسخي بده
    اما جواب
    ـــهاي تو، تـــكراري از ســـكوت
    من آينه ،نگاه ن
    ـــجيب تو آينه
    ام
    ـــا گرفته آينه زنـــگاري از ســـكوت!
    بيهوده است هر چه كه مي گويم اي غر
    يـــب
    بين م
    ـــن وتو سد شده ديـــواري از ســـكوت
    اي م
    ـــرد! اي صـــداي صداهاي پيش از اين
    برتو چه رف
    ــته است كه ســـرشاري ازســـكوت؟!
    با اين ه
    ــمه صـــداي شكفتن كه در تـــو هست
    م
    ـــي دانم اي عـــزيز كه بيــــزاري از ســــــكوت....

     

     

    نوشته شده در Sun 2 Feb 2014 ساعت 1:6 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []


  • سکوت، يعني گفتن در نگفتن .
    سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
    سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
    سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
    سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
    سکوتِ آرام کتابخانه،يعني رعدوغرش نهفته ي تمامِ حرفهاي فشرده ي عالم،درپيش از اين
    هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.
    بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسـم حق السکوت، مي فروشانند
    بعضـــي بـــا سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.
    آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند.
    آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،فقط نگاه مي کند.
    غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که،
    شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلويزيون مي بيند.
    سينماي صامت، پر از سکوتی گويا و خنده دار بود.
    آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.

     

    نوشته شده در Sat 18 Jan 2014 ساعت 11:53 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  


    ســــــکوت حکم فرما بود...

     

    و آسمان ستاره باران بود....در دامن دور تپه ها ...در سیاهی واره شب...مه و ماه ...مهر آفرینی می کردند...و باد تنها موسیقی گوشنواز شب بود...وقتی ستاره ای دور ...از جایی که نمایان نبود درخشیدن گرفت....دلم به همهمه افتاد...باد سریعتر وزیدن گرفت...و نجوایی دل انگیز...حیرت درونم را به آرامش رساند...آرامشی که مرا غرق در نهایت می کرد..

    و از زمین روحم را بسوی آسمانها می کشاند...
    وقتی بخودم آمدم...
    انگار در بهشتی موعود بودم...و خدا در گوشم به نجوا سخن می گفت...اما ...اما من چیزی را درک نکردم...وقتی خدا لبخند زد...با او باز به گفتگو نشستم... 

     

    از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد.... خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.من تمام اسباب رهایش تو را ...اکنون در زمین...ملازم تو نموده ام...آنها را بیاب...و عاداتت را ترک کن..و در این راه صبوری پیشه کن...

    از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند. فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست، آموختنی است.و برای آموختن صبر..تا آخر عمرت..تا آنگاه که نزد من آیی...ترا با موقعیتهایی که ظرف صبر تو را بزرگتر کند...مواجه می کنم..پس هوشیار باش...

    و در موقعیتهایی که به نظرت دشوار آمد...بی تابی مکن...و مرا در نظر آور...گفتم: مرا خوشبخت کن. فرمود: " نعمت" از من، خوشبخت شدن از تو.من خوشبختی را در جوار روحت قرار دادم...من خوشبختی را در کنار تمام عواملی که..تو را به من نزدیک می کند...و در زمین است و غیر زمینی است قرار دادم...وتو آنرا در زمین مجو..وقتی ملازم فرمانهای قلبت گردی...خوشبختی با تو خواهد بود...  از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود: رنج تورا از دلبستگی های دنیایی جدا ...و به من نزدیکترت می کند...رنج کشیدن و در سختی قرار گرفتن..بزرگترین نعمتی است که به تو عطا کردم...تا از قید زمین رها باشی...و دائما دست تو برای اتصال به نور من...بسوی بی کران گسترده باشد.... 

     

    از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه ...تو خودت باید رشد کنی...تو باید نفست را آرام آرام رام کنی...او را تحت فرمان روحت در آوری...و این کشاکش نفس و روحت....درسهایی به تو می آموزد...ناپخته ای تو را پخته و کامل می کند...نادانسته های تو را در مسیر آگاهی حرکت می دهد...و موجبات رشد تو را فراهم می سازد...و در این راه... من نیز شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم .....تا بارور شوی. 

     

    از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم. فرمود: برای این کار من به تو " زندگی " داده ام.لذت در زندگی تو نهفته است...تفسیر تو از زندگی...و موقعیتهای گنجانده شده در آن...موجبات دوری و نزدیکی به لذتها را فراهم می کند...اما بدان...بدان که لذت جویی مدام تو....تو را آرام آرام...آنگونه که حتی تصویر مبهمی از انحراف ...در ذهن تو تداعی نشود...تو را وصل به زمین می کند...و آنگاه روح الهی تو...دلتنگ و اندوهگین خواهد شد....پس جریان زندگی را در مسیر رضایت من بجو...تا حتی اگر از لذت مادی بی بهره بودی...لذت بهره مندی از نور تجلی من...تمام وجودت را احاطه کند...آنگاه خود به رضایت با من ماندن رضا می شوی....و هرگز کام جستن از مرا...به لذت جویی نفس خود...نخواهی بخشید... 

     

    از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.

    و این بار...ســـــــکـــوت بود و....فراغ اندیشه و...لبـــخند خـــدا....ســـــکوووووت

    نوشته شده در Sun 5 Jan 2014 ساعت 5:19 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  • روحـــم آغشته به آن زهـر سکوتی ست که در باور من مثل عطـش میماند
    تـشـــنه روح من است
    واژه ها در قفس تنـگ زمـــان میـمیرند
    شاعران باز هـــم از دست خـــــــــدا دلگـیرند
    کـــاش می شد همه ی فاصـــله ها را برداشـــت
    جای آن واژه ی دیــــــدار گذاشت
    کاش می شد هــمه جا را امشــب
    رنگ یـــک رنـــگی زد
    با تو بودن نفس تنـــد مـرا میشکند
    با تو بـــودن
    مثل آرامش دریـای غـــزل میماند

    بی کران و آرام

    کاش از دیده شب اشـــک غزل جــاری بود

    کاش از تازگی ناب اهورایی چشـــمان تو می نوشیدم
    چشـمه ی مـــرگ کنارم جاریـست
    و دل خسته ام انگار که محـــتاج کمی دلـــداریست
    لحظه ها هم نفــس تـــنـــد مرا حـــس کردند
    که پر از خواهش عاشق شدن است
    کــــــاش عاشق بودی…!!!

    نوشته شده در Wed 11 Dec 2013 ساعت 8:5 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []


  • یه آسمان نگاه کن... 




    این همه شمع را برای تو گذاشته ام

     راستی ، نگفتی چند سال داری؟!

    صدای آشنایی میشنوم... باران در راه است ، می آید که سکوتمان را خیس کند!

    داد ستاره ها هم در آمده!

    نمی آیی؟

    رمضان را نذر آمدنت کرده ام

    و دوباره غم که میخورم همه اش باطل میشود...!

      کاش من هم ماه بودم و هر شب زمین را در پی ات میجستم.

    با تو میروم که افسانه ای شوم

    با تو در دل آتش میشوم ، سرد نشو ، داغ میشوم ، زبانه میکشم و آفتاب میشوم...

    با تو میبارم ، آب میشوم...

    من ، با تو خاک میشوم ، میرویم ، سبز و سفید و...

    عشق میشوم...

    زمان پر است از تو... ببینمت... از آن هم بیشتری؟!

    آخر تا چشم میرود ،هر دست که به افسار اسب سخن رسید هم سوی تو میشود.

    شعر ها ، همه نقش تو بر یاد میزنند

    زبان بسته ، حرف هم که نمیداند!

    نوشته شده در Wed 6 Nov 2013 ساعت 12:5 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []



  • چتري بياور مرا
           باز بارانيست گونه هاي احساسم
                          و بغض مهمان است حنجره ام را
    در اين وانفساي روزگار غريب
             دلم به گرماي نفس تو خوش بود
                                        كه آنهم دريغ .......
    آه كه چقدر تنهايم
           به ركود دنياي  مجازي من خوش آمده ايد
    من مترسكي هستم
            كه از ترس موريانه ها
                       به كلاغها باج مي دهد !!!
     
    در اين بهت لا علاج لبهايم
           سكوت تنها چاره ي شبهاي بي كسي است !!
    به تن لباسي از شرم پوشانده ام
                تا بپوشاند عرياني آبرويم را
                      من مي ترسم از اشاره ي آدميان
                             كه نشانم ميدهند و مي گويند :
                                                            ديوانه را !!!
    دلم گرفته است
           دلم گرفته است
              كاش مي شد فرياد باشم ترانه هايم را
                  تا در هياهوي سوداگران بازار انساني
                           شعر سكوت را تقديم لبهاي تو كنم
     
    بيا بيا
       تا با هم ترنم كنيم زير لب
                            شعر سكوت مرا!!!
    نوشته شده در Sat 12 Oct 2013 ساعت 12:59 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  • عکس های عاشقانه غم انگیز

    تنهایی را دوست دارم.

    عادت کرده ام که تنها با خودم باشم،

    دوستی میگفت:

    عیب تنهایی این است

    که عادت میکنی خودت تصمیمی می گیری،

    تنها به خیابان می روی،

    به تنهایی قدم میزنی.

    نوشته شده در Thu 12 Sep 2013 ساعت 2:30 PM توسط : Zahra | دسته :
  • [ادامه مطلب] []

  •  
     کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
     
     ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
     
     دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

     

    عکس های جدید عاشقانه

     

    اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسموني بشم!

    آسمون که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

    حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

    همه مي گفتند بارون رحمت خداست

    ولي حس کودکانه من مي گفت:

    خدا دلش از دست آدما گرفته

    نوشته شده در Sat 14 Jan 2012 ساعت 8:28 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  
    آرام از شکاف موهايم ميگذري و
    گام هايت همه شعر ميشود
    شعرها سرازیر میشود 
    عبور ميکني و پرده ها هماهنگ ميشود...
    و من تنها در نور مينگرم

    باد و ماه و ابر و آسمان شاعر است، من نه.
     
     

    عکس های عاشقانه و احساسی فوق العاده زیبا | www.Alamto.Com

    نوشته شده در Tue 9 Aug 2011 ساعت 11:39 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر ، نیمی ز باران

    یک مشت کبوتر بی جان

    یک حنجره سکوت ، یک جمله آسمان

    هر لحظه لبخند ، یک عمر مردن ،یک سینه زندان...

    یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر نیمی ز طوفان

    یک  مشت شوق منجمد ، یک دست بیم جان

    صدها صدای خشک ، یک مرد مضطرب ،  یک پیر ، لرزان

    تحریر بی نوا ، آواز بی کران.

    زنگار بر قفس

    راوی هم نفس ، افسار بر زبان  

    مردانه در نبرد

    تابیده بر کویر ، آوار آسمان...

    یک جام پر ز عشق ، نیمی ز طوفان نیمی ز دریا..

    عکس های زیبای عاشقانه و احساسی

     

    یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک ، نیمی ز درد
    یک مشت قناری خاموش
    یک چشم بی نگاه ،یک دست بی صدا
    هر لحظه لبخند،هر خنده بی رنگ،هررنگ پر هراس
    یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک نیمی ز وحشت
    یک مشت احساس یخ زده،یک قلب بیم مرگ
    صدها نگاه سرد ،بر آسمان دل ،یک ماه... تنها
    آواز ،آدمی ...یک روح بی نشان
    گهواره ای اسیر
    در خواب مشترک،رویای نیمه جان
    این خشم میدرد
    این درد میکشد...این عشق میرود
    یک جام پر ز عشق...نیمی ز تو ...نیمی ز ایمان...

                                                                    سکوت....

    نوشته شده در Wed 2 Mar 2011 ساعت 8:21 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    سالهاست یاد گرفتیم
    که تمام حرفها گفتنی نیست
    اما چرا کسی نمیگوید
    این همه رسوب سنگین است
    سنگین
    برای دلی که دریاست
    این کوه سنگین است
    سنگین
    لایه لایه گذر زمان سیر می شود
    در دامنه ی دریا و باران
    اما چرا؟

     


    چرا کسی از رعد و برق ها نمیگوید؟
    چرا کسی از طوفان حرفی نمی زند؟
    چرا خورشیدها کم شده اند
    چرا خورشید عشق گم شده
    سالهاست رسوب می کنیم
    لایه لایه
    تمام حرفها را
    بی هیچ ادعایی
    بازهم سکوت می کنیم
    بازهم رسوب میکنیم
    و باز هم خیسیم
    خیس

                   

    نوشته شده در Tue 15 Feb 2011 ساعت 9:16 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  
     
    ســـلام دوستان عـــزیزم
     
    همیشـــه مـــیگن :
     
    در نبرد بين آدم هاي سخت و روز هاي سخت، اين آدم هاي سخت هستند كه باقي مي مانند.

    اما من نمي دونم كه آيا روزي كه روزهاي سختم تمام شود...
     
    آيا قدرت ايستادن و نگریستن به گذشته ام را دارم.
     
    دلم مي خواد در سرزميني دور تنهاي تنها در یه کلبه ی چوبی زندگی کنم...

     

    جایی که هیچکسی از جنس انسان نباشه یا اگر قرار هست که باشه
     
    کسی باشه که خودم گزینشش کنم٬ دوست دارم از اینهمه هیاهو دور باشم...
     
    نه تلویزیونی باشه نه کامپیوتری نه موبایلی نه هیچ چیز دیگه...
     
    من باشم و خدا و یک آسمون آبی رنگ و یک دریاچه کوچیک و چند تا سگ با وفا!
     
    از اینهمه تکرار بیهودگی و دویدن برای هرگز نرسیدن خسته ام...خیلی خسته!!
     
     
    از بازی بيهوده کلام،

    از رقص و چينش و چرخش نازيبای واژه ها،

    از آشفتگی خوفناک ذهنهاتان،خسته ام........!!!!!!!!*زهــــرا*
     
     

     

    به قــول شـــاعر محــبوبم............
     

    خارها
    خوار نیستند
    شاخه های خشک
    چوبه های دار نیستند
    میوه های کال کرم خورده نیز
    روی دوش شاخه بار نیستند
    پیش از آنکه برگهای زرد را
    زیر پای خویش
    سرزنش کنی
    خش خشی به گوش می رسد :
    برگهای بی گناه
    با زبان ساده اعتراف می کنند
    خشکی درخت
    از کدام ریشه آب می خورد ؟!؟

                                                          "قیصر امین پور"

     

    پ.ن:

    خيال میکنیم كه زندگي، یعنی همان زندگي دلخواه،
    موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
    مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،
    كاري كه بايد تمام كنيم،
    زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
    بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
    بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
    بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،
    تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.
    اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
    خوشبختي، خودٍ همين جاده است.


    نوشته شده در Wed 12 Jan 2011 ساعت 8:38 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    می شنوی؟
    صدای گریه آسمان را؟
    تپش قلب ابر را؟
    ببین که باران , قصه ما را به گوش برگ برگ درختان ترانه میکند!
    بسان سپیدار سراپا اشکی شده , بر زمین میچکد!


    ببین دستهای مضطرب زمین را
    که واژه واژه باران را می بلعد
    گویی او نیز تشنه عشقی ست از جنس من و تو.
    ببین , این قصه ماست که در جعد گیسوان جنگل پیچیده
    جنگل سراپا غرق عطر وحشی گلها شده .
    شاید باران 
    از بوسه های تو بر لب من می گوید که
    شب بوی باغچه این چنین عطشناک ,
    غنچه های خود را به هرسو می پراکند ,
    برای ربودن حسی از بوسه های یاسی رنگ تو!
    ببین دنیا را 
    غرق قصه ماست هنوز!
    و من با لالایی باران عشق توست 
    که هر شب
    بر پنجره بی مرز رویا می بارم.

     

    نوشته شده در Mon 13 Dec 2010 ساعت 7:54 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    بر لب حوض غزل ،پي يك جمله ناب ،به تماشا رفتم...

    برگ خشكيده پاييزي سرما زده بيد ،كه به غوغاي خزان ،دستهايش لرزيد

    لحظه اي خيره به چشمان سياهم شد و مرد...

    سايه ماه كه همراز قدمها شده بود ،با صدايي لرزان ،گله از ما ميكرد

    كه چرا راه خدا را به دلم سوخته اي...؟!

    ماهي قرمز حوض ،كه به سنگيني آب ،نغمه هايش گم شد

    دل به آن خاطره پير و به آن لحظه طوفاني دريا زده بود...

    سينه تنگ دگر ،تاب بي طاقتي اين دل شوريده نداشت

    قفس سنگ دريد ،دل به دريا افتاد...

    آب از خنده شكفت

    سايه ماه پريد

    زنده شد برگ درخت

    ماهي سرخ...

    بال در بال قناري شد و بالا آمد...

    آب بي رنگ نبود

    عشق باران شد و باريد به غم هاي خزان...

    http://i28.tinypic.com/28ums1e.jpg

    چشمان سیاهت
    تاب ماندن را از من ربود
    من همان آخرین برگی بودم که دستان کوچک پسرک غمگین
    مرا به سر شاخه های درخت دوخت
    تا آخرین امید خواهر کوچکش باشم
    اما چشمان تو توانی برایم باقی نگذاشت
    افتادم
    ماه
    امیدوار به زندگی دخترک
    از من و تو گله مند شد
    از تو که بیخبر چشم به من دوختی
    و از من که این همه ضعیف بودم
    منی که امیدی برای زندگی شده بودم
    .....
    ......
    .......
    یک قطره باران افتاد
    آسمان میگریست
    شاید برای دخترکی که اکنون همسایه ماه شده بود
    احساس کردم دوباره جوانه میزنم
    به دستهایم نگاه کردم که سبز شده بود
    و به چشمهای تو که بارانی
    خیره به پنجره ای بود که دختر شیرین من
    تنگ ماهی قرمز در دستانش بود   

     

    براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

     

    قطره قطره
    باران شد و بارید دلم
    پروانه شدم
    چرخ در چرخ زمین چرخیدم
    گردش آب
    کشاندم آنطرف
    آه از این نای نشکفته
    آه

    آه از این ماهی دلتنگ
    آه
    چشم من دریا شد و
    خیره ی ماه
    آهسته و بی صدا کسی گفت انگار
    ماه نو
    ســلام       "ســـــكــوت"

    نوشته شده در Sun 7 Nov 2010 ساعت 9:5 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    به آرامی آغاز به مردن می کنی
    اگر سفر نکنی
    اگر چیزی نخواهی
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
    اگر از خودت قدر دانی نکنی
    به آرامی آغاز به مردن می کنی
    زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
    وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
    به آرامی آغاز به مردن می کنی
    اگر برده عادات خود شوی
    اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
    اگر روزمره گی را تغییر ندهی
    اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
    تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

    براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


    اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش
    و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
    و ضربان قلبت را تند تر می کنند
    دوری کنی ...
    تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
    اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...
    آن را عوض نکنی
    اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
    اگر ورای رویا ها نروی
    اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت
    ورای مصلحت اندیشی بروی ...

    امــروز زنــدگي را آغــــــاز كــن

                            امــــروز مخــاطـره كــن

                                               امـــروز كـاري بــكن

                                                         نــگذار كه بـا آرامي بـمــيري

                                                                            شـــادي را فـراموش نــــكن


    اي ترک خورده بدان ! قسمت ما بود چنین
    زندگی بی برو برگرد ، همین است همین

    آسمان قصه ی تکرار مکرر دارد
    بس چو افسانه ی تو،خاطره دارند در این

    يک دم آخر نکنی فکر ، که تنها هستی
    پشت در قافله ای هست بیا و بنشین

    من نمیدانم ازین پس چه به سر خواهد رفت
    باش با ما که ببینی همه فردا پس از این

    تو که قلبی ، به خدا شیشه چه گوید که تمام
    بشکند با تپش نعره ی مشکوک یقین

    ما به اندازه ی بال و پرمان بی تابیم
    و به اندازه ی افلاک ، گرفتارترین

    ای ترک خورده بمان! کوچ تو بی فایده است
    هر کجا پر بکشی ،عشق ، همین جاست: زمین
    . . .

    نوشته شده در Mon 18 Oct 2010 ساعت 9:11 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  
    باز مي آيم و مي تازم ،پايكوبان و جامه دران يه اين پهنه سپيد

    همه ابرهاي غم ،گر نور را از آب و رنگ را از آسمان جدا كنيد

    اينجا جوهر عشق است كه ميجوشد از زمين و به آسمان ميتراود...

    اين رنگدان قلم ها...

    امروز ،نام داران ،پيامبرند و جام داران ،جامه ميدرند!

    بزم شادانه شراب

    راستي اوج شروع پرواز است يا پريدن ابتداي اوج...؟

     

    Weather Seal

     

    امروز پرواز را عبور ميكنم تا اوج و بال در بال تو بر دورترين قله آسمان نغمه عشق ميخوانم...

    اين سلام مشكبار فرشته هاست بر بارگاهت...

    كجاست آوازي كه هم گام تو بخواند اين تحرير را...؟

    مقام تو از بالاترين گوشه هاي اين اوج بلند تر است...

    موج بي آرام من ،دريايي از خون در پيش است ،در سلاخ خانه عشاق...

    صبح اميد را به خاطر آور...

    طنين شعرت فضاي سينه را آفتابي ميكند .

    با من از عشق بخوان

            از صدايي كه شكست همه فاصله هاست...


     

    نوشته شده در Sun 3 Oct 2010 ساعت 7:57 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    از تنگنای محبس تاریکی وز منجلاب تیره این دنیا …  

    بانگ پر از نیاز مرا بشنو  آه  ای خدای قادر بی همتا.

    خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام.

    به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام. برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.

    و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.

    دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.

    بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.

    rain tutorial

    آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با

    رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.

    خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است چه انسانها که اکنون از گرسنگی

    و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند.چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و

    صبر از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند.

    چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی

    می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.

    خدایا، خدایا.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت،

    صدایت و نوازشهایت تنگ شده.

    دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد.

    دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.

    اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

    خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد و برای خوب شدن مان دعا نکنی.

    من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.

    نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد

    و دوستی و شادی و مهر را.

    دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان ... همانا تو قادر و توانایی ...

     

                                       الهی آمین ...

     

    نوشته شده در Sat 18 Sep 2010 ساعت 8:28 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    عشق ميجوشد...

    نگاه ،جاريست...

    و من ،غرق در درياي چشمانت.

    مشق آوازت را به گلهاي بهاري بياموز ،بگذار بهار با صداي تو بيايد.

    و ماه را ميهمان ضيافت اين آبهاي آرام كن

    تشويش را عبور كن ،طوفان را به من بسپار ؛و تو...

    تنها آينه ي نور باش...

    اينجا آنسوي باران است...

    اينجا سهم ماست از بودن ،از لبخند ،از احساس...

    اينجا ميهن دوباره من است.

    مرزي نيست ،حدي نيست...

    مرگ ،شاه راه بودن است و زندگي از جنس يك رويا.

    اينجا اوج آواز ماست.

    اينجا بلندترين نغمه ي سازهاست.

    همراه شو

    اينجا انتهاي راه همه پروازهاست...

    آنطرف تر ها که آسمان می جوشد و گوهری ناب بالا می آید

    خیسی بهار کهنه نیست... ماهی ها تنها نیستند

    خدا گمنام نیست ... ظالم نیست

    عشق هم کور نیست ... وقتی هر صبح روزش را

    از سر درختها با نوای گنجشک ها تکرار می کند  و ماه از سر نیاز

    سلام .......

    آنطرف ها که آسمان می جوشد

    هیچ کس تنها نیست و هیچ کس

    هیچ کس ...

    بال پروانه را نمی سوزاند

    تا آتش داشته باشد

    تا عاشق بماند

    نــه

    آنطرف ها که آسمان می جوشد

    خدا عشق است

    و عشق خدا.........

    نوشته شده در Sun 5 Sep 2010 ساعت 4:30 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  • كمي آهسته تر ،بگذار بگذرد اين پير فريب كار،

    لحظه اي بگذار غربال سنگي را و در سكوت ،درياب غوغاي باران را ...

    در پي نور بر آب رو نه در آفتاب كه اين به سلوك يافت و او ميراث دار نياكان شد.

    شكفتن را در خزان بياموز كه شكوفه خزان ،خداست در غربت.

    زنجير بگردان كه نگاهت، چشم را در گير بند نديده...

    بگذار گرماي نگاهت دورترين زمستان زمين را جاري كند و اشكهاي آسمان تنها براي تو بر زمين ببارد.

    شتاب در پي زندگي را آرامي و انجامي جز آغوش مرگ نيست!

    بايد كتاب را بست. بايد بلند شد

    در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد.

    بايد دويد تا ته بودن. بايد به بوي خاك فنا رفت.

    ...

    بايد نشست
    .
    .
    و گاهي به سكوت رسيد
    ...

    پیله ها را می درند مبادا سروردی شنیده باشند سرودی از پر پرواز !

    .........

    انگار کسی در بن بست شب سلامم داده بود

    برگشتم کسی نبود ،و من زمزمه کن سلام سلام

    از خوابهای نمورم گذشتم

    نه کسی نبود !

    رفتن دليل نبودن نيست ،در آسمان تو پرواز مي کنم

    عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش ،من بي زار از خود و کرده خويش

    دل نامهربانم را بر دوش مي کشم ،تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش کنم

    در اوج نيزار هاي پشيماني و ابرهاي سياه سرگردان که با من از يک طايفه اند

    سلام مي گويم

    تو باور نکن


                       اما من عاشقم....loneliness

     

    نوشته شده در Sat 21 Aug 2010 ساعت 11:11 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    حلول ماه مبارک رمضان، ماه میهمانی خدا بر عاشقان و دلدادگان نور الهی مبارک باد.

     


    بغض بغض زمین
    حکایت تلخی است
    از ذره ذره گم شدن ها
    چیزهایی که کم اند
    نیستند
    میگویند می فهمد
    کسی که لانه اش آسمان است
    و پرنده ها را امید پرواز
    می گویند
    این باغبان
    باغچه آفت زده را می شناسد
    و عطر نرگس ها را معنا داده
    کاش خورشید وار
    می تابید
    سردی قبیله ی انسان
    آفت زدگی عاطفه ها
    خورشید می خواهد
    تا کی گم شدنها؟؟؟
    گم شدن
    سیب آدم
    قداست مریم
    یوسف یعقوب
    عدالت علی
    و این روزها صبر ایوب
    خسته ایم
    شمس شو
    ذکری گو
    این دریا سخت طوفانی است
    و این پاهای تاول زده خسته اند
    ذکری گو
    تا رد شویم
    تا ردمان کنی
    آهای باغبان باغ های آفت زده
    ذکری گو
    ذکری گو          

    نغمه ات،ضربه آغازی بود بر بن بست تنهاییم،
    از صدای دق الباب سخنانت مست شدم،
    مستیم در اوج پروازم تا مهتاب همسفرم شد
    و اینک من هستم و مهتابیکه در نیمه ماه مجنونم میکند   

     

    دوباره شمس شده بودم
    مر ا بزن
    دف ماه
    دوباره قونیه بر شانه های گریه میرود در چاه

    نوشته شده در Sat 7 Aug 2010 ساعت 7:51 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  • وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

    وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

    وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

    وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.

    وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.

    دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

    نوشته شده در Sat 27 Feb 2010 ساعت 9:35 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    خوشبختي ما در سه جمله است:

     

    تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا...

     

    ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:

     

    حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا

     

    دكتر علي شريعتي

    نوشته شده در Mon 23 Nov 2009 ساعت 8:25 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •                            پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار

    به اندازه ی یک نگاه

    به اندازه ی یک لبخند

    تا به یاد داشته باشیم 

    که روزی عاشق هم بوده ایم.

                            

    نوشته شده در Wed 11 Nov 2009 ساعت 11:40 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

    در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

    یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

    بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

    تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

    دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

    روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

    لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

    ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت

    نوشته شده در Mon 9 Nov 2009 ساعت 8:15 AM توسط : Zahra | دسته :
  • []

  •  

    خدایا کفر نمیگویم  پشیمانم , پشیمانم.

    چه میخواهی تو از جانم نمیدانم , نمیدانم .

    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

    خداوندا تو مسئولی به این آغاز و پایانم .

    من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت , تو میخندی به این غم ,

     به این چشمان گریانم.

    نه در دیرو , نه در کعبه من آن بیدم که میلرزم دگر بر مرگ ایمانم .

    خدایا ناخدای هر چه هستی غافلی , یا رب

    که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم

    نسوزان خشک و تر رو با هم ,  که من فردا به نسل عاصی و قومی پریشانم...

                                                                             (دکتر شریعتی)

    نوشته شده در Sun 8 Nov 2009 ساعت 1:33 PM توسط : Zahra | دسته :
  • []