...
ای یقین گمشده من...
تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟!
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟
پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!
اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...
اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!
زندگي يعني بازي...
سه ، دو ، يک … سوت داور............
بازي شروع شد!!!
دويدي ، دست و پا زدي ،غرق شدي ،
دل شکستي ، عاشق شدي ،
بي رحم شدي ، مهربان شدي…
بچه بودي ،..بزرگ شدي ، پير شدي ...
سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد...
زندگي را باختي ...
اشکاتو پاک کن همسفر...
گاهي بايد بازي رو باخت،
اما اينو يادت باشه،باز مي شه زندگي رو ساخت..
داشتم با پدرم جدول حل میکردم که گفتم :
نوشته دوست ، عشق ، محبت و چهار حرفیه …
اتفاقا دو حرف اولشم دراومده یعنی ب و الف !
یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا ؛
با اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه !!!
گفت : ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم درمیاد …
تو چشام اشک جمع شده بود که گفتم
میدونم میشه بابا ولی اینجا نوشته چهار حرفی ولی تو که حرف نداری !
موضوع انشا : خوش بختی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد …
پایان !!!
و حس میکنیم تا وقتی که تموم بشه
و پدر مثل خودکاریست که هرچقدر هم که باهاش بنویسیم
تغییری در ظاهرش احساس نمیشه
چون از درون خالی میشه ،
فقط یه روز باخبر میشیم که دیگه نمینویسه …
.
وقتی که دیگر نبود من،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد،
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چ سخت است تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن...
مثل تنها مردن.
دکتر علی شریعتی
تاجر فرش بود
ارمنی بود
دخترش شفا گرفت می پرسید حرم حضرت زهرا کجاست...
FriEND(ﺩﻭﺳﺖ)
BoyfriEND( ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ )
GirlfriEND (ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ)
BestFriEND(ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳت)
ﻫﻤﮕﻲ ﺳﻪ ﺣﺮﻑ END (ﺧﺎﺗﻤﻪ) ﺭﺍ ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﮐﻠﻤﻪ FamILY(ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ)ﺳﻪ ﺣﺮﻑ " ILY " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ، ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺨﻔﻒ " I Love You " ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ : FAMILY = Father And Mother I Love You
ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﯾﻦ؟؟؟؟:D
در ثانی از همه دوستای عزیز(جوجو بلا،دختر پاییزی ،ستایش ،الهه و...) ک زحمت کشیدن و کامنت تبریک عید رو گذاشتن تشکر میکنم...
بعدشم بازگشتمو ب وطن تبریک میگم.
چشم آدم هاے حریص وهرزه را ،
چشم را که هیچ ! خبرندارند تازگےها دل را هم می زند!
دل آدم هاے مریض و بیمار دل را!
از شما چه پنهان چادرم دست و پا گیر هم هست!
دست و پاے بے بند و بارے را می بندد!
چادر براے کسانے استــــ که نمے خواهند عزتــــ ِ آخرتشان را
به بهاے نا چیز - لبخند هاے هرزه بفروشند!
چادرم سند بندگے و عبودیتم را امضا مے کند!
کاروان می آید از شهر دمشق
برسرخاک شه سلطان عشق
کاروان با خود رباب آورده است
بهر اصغرشیر و آب اورده است
کاروان امد ولی اکبر نداشت
ام لیلا شبه پیغمبرنداشت
کاروان امدولی شاهی نبود
بربنی هاشم دگر ماهی نبود...
كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست .
اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد .
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .
و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند .
باور كن كه با او هرگز تنها نيستي. فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری...
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن...
...............................................................................
میتونین نظراتتون رو در کامنت پست پایینی بذارین....
یا امام زمان
امروز 11تا12 کلاس ادبیات داشتیم دوباره 1 تا 2 بعد از ظهر هم داشتیم....
ما بین این ساعتا میریم سلف و نماز... ساعت 12 که سکشن اولی تموم شد کارت غذا و گوشیمو برداشتم اما کیفمو گذاشتم تو کلاس کتاب ادبیاتم هم گذاشتم زیر کیفم...
خلاصه ما رفتیم نهار و نوش جان کردیم دقیه 90 اومدم سر کلاس سریع کیفمو برداشتمو نشستم بلافاصله استاد اومد اما من هر چی دنبال کتابم میگردم نیست الهام میگفت دنبال چی هستی تو ؟؟گفتم الهام کتابم نیست (این استاد ما عادت داره تا ته کلاس میره و میاد منم روم نمیشد بدون کتاب جلوش بشینم) الهام گفت کتاب تو دست من چه کار میکنه؟اما بیچاره اونم محض احتیاط تو کیفش گشت اما کتاب من نبود...
صدای خنده پشت سریام و میشنیدم اما من فک میکردم بین خودشون باز ی چیزی شده که میخندن اومدم بلند شدم از سر جام که ببینم تو صندلی جلویی نیست که ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من 3 ساعته رو کتاب مبارک نشستم و خبر ندارم من که مرده بودم از خنده اما این بی انصافا که پشت سرم نشسته بودن به جای اینکه خبر بدم هر هر میخندیدن.....
بر زخم دل فاطمه غمخوار نیامد....
چند روز دگر مانده که با ناله بگوییم
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد. . .
نفس نیزه ها جسور
هوا را سنگین می کند
روبه رومان آتشی از دودمان دوزخ
اما
ما
تا تشنه ترین فردا
چراغ خیمه را
خاموش مکن
پسر،
دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی
برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس
بهش توجه نمی کرد …
درشت بنویس
آویزه ی گوشت کن که
" تـــــــــــــــــقـوا " آن نیست که با یک " تــــــق " وا برود ...
تو حیاط خوابگاهمون ی حوض هست اما خالیه از وقتی هم اومدم وروجک درونم هی راهنما میزنه که برم پرش کنم.حوض هم وسط حیاط هی چشمک میزد.