منزوی

کند نگاه تو آغاز تا فسانه گری را

به یادم آورد افسانه ی فسون و پری را

تو پاک می کنی آخر ز متن حافظه ی شعر

بدین خرام خوشت ، خاطرات کبک دری را

دوباره فرصتم از دست رفته بود و نگاهم

به درد ، بدرقه می کرد فرصت سپری را

تو چون ستاره ی دنباله دار در ره و من گیج :

چگونه ثبت کنم ، این عزیز ، این سفری را ؟

                   ▄  ▄ ▄

پس از تو پیش که ای مهربانی تو پناهم

برم شکایتِ این لحظه های از تو بری را ؟

کجاست « قیس » ؟ ، کز این نامه ، چشم بسته بخوانم ،

برای او همه ی فصل های در به دری را

                      ▄ ▄ ▄

شراع همدلی ات را بکش به نام من ای دوست !

اگر به غیر سپردی ، سکان همسفری را

نامه هایی به سید

سلام سید!

نمی خواهم در همین نامه اول خودم را به تو بشناسانم . هر چند می دانم بیشتر و بهتر از مادرم مرا می شناسی . مدعی آن هم نیستم که تو را می شناسم . که شناختن حقیقی تو به شناختن واقعی خدا می انجامد و کیست که خدا را به اندازه ای که حق اوست شناخته باشد .فقط می خواهم یادآوری کنم ، سالهاست رابطه دوستانه دو طرفه ای بین من و تو شکل گرفته که با وجود خلف وعده ها و نامردی های یکطرفه من ، تو با نشانه هایی که در مقابلم قرار می دهی در ادامه آن اصرار داری.نشانه هایی که پای مرا به راههایی می گذارند که هرگز ، پیش از شروعشان در فکرم نمی گنجیدند. پیش از اینها وقتی کودکی آواره از خودم بودم و به هر آغوشی پناه می بردم خودم را ناجی می دیدم که با تحمل این مرارتها و سختی ، همچون تمام کسانی که نجات بخش دیگران بودند در این راه به نوعی آموزش می بینند و در پایان در پای آن هدف متعالی قربانی می شوند. اما شکست های فاحش و جبران ناپذیر ، که دانه غرور و توهم ، زمینه ساز آن ها شده بود ، مرا به خودم آورد که : هنوز آن انقلاب که باید در من پدید بیاید تا راهگشای انقلاب نهایی ام باشد ، ایجاد نشده است .

پس راهی دیگر را در پیش گرفتم و تن و روحم را در معرض آموزش بی واسطه درسهای تو قرار دادم ، غافل از آنکه دقتی بیشتر باید تا راه نمایان تر شود...

شعري ازحامد عسگري عزيز

ا من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

نوشته های خوشگلم همه اش برای تو...

باران

دو خیابان مانده به کافی شاپ ناگهان زیر قطره های درشت باران شروع کرد به دویدن . تمام مغازه های خیابان تعطیل بودند به جز کافی شاپ که روشناییش را به پیاده روی خیس میپاشید . وقتی در را باز کرد و وارد شد تمام لباس هایش خیس خالی بود . روی میزی که کنار پنجره بود تابلوی کوچک «رزرو» به چشم میخورد . پالتویش را در آورد و روی صندلی ای که به سمت خیابان بود نشست .

یک فنجان قهوه ی اسپرسو سفارش داد که تلخ ترین نوع قهوه است . آن وقت ها حتا در مورد تلخی قهوه ی اسپرسو و شباهتش با مزه ی زندگی هم صحبت کرده بودند. نگاهی انداخت به زوجی که در میز کناری آرام آرام با هم حرف میزدند . لبخندی روی لبش آمد . چقدر با احساس و شمرده شمرده و عاشقانه !

رویش را به طرف خیابان برگرداند . با روشن و خاموش شدن لامپ نئون کافی شاپ ، خیابان خیس ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ...

در حالیکه  قهوه اش را هم میزد، به گلدان آشنای روی میز ــ که هنوز داخلش همان گلهای رز مصنوعی بود ــ خیره شد .

دوباره به خیابان نگاه کرد . یک بی ام و  مشکی با سرعت رد شد و آب ها را به داخل پیاده رو پاشید .

##

سومین قهوه را خورده بود . میزهای دیگر خالی شده بود و صاحب کافی شاپ سرگرم تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود . ته فنجانش را نگاه کرد و یاد داستان هایی افتاد که هر دفعه برای شکل های ته فنجان برایش سر هم کرده بود .

پالتو اش که روی میز گذاشته بود تقریبن خشک شده بود . صندلی اش را به عقب کشید وبلند شد. بعد از پرداخت حساب آن را پوشید و از در خارج شد .

دیگر باران نمی آمد اما خیابان خیس بود.

                                                           میثم آزاد ــ بهار 86

در من زنداني ستمگريست كه به آواز زنجيرش خو نميكند

مثل هميشه نوشتن خنده داره.نوشتن مثل هميشه خنده داره.خنده داره مثل هميشه نوشتن.هميشه نوشتن مثل خنده داره.خنده مثل هميشه داره.مثل خنده هميشه نوشتم داره-داره مثل هميشه خنده نوشتن. خنده مثل هميشه نوشتن داره!

موعود هميشه موعود دوباره

دوازدهمين عصر شعر موعود به مناسبت ميلاد خورشيد تابناك مشرق ايران زمين سلطان مهربانيها حضرت علي بن موسي الرضا در اسلامشهر برگزار خواهد شد- كسب اطلاعات كاملتر از طريق تماس با شماره 09122509584 امكان پذير است.

انتخاب كن

آنها که به روز بازپسین ایمان دارند خلف وعده نمی کنند .

با عرض پوزش دوازدهمین عصر شعر موعود به عدم مساعدت مالی شهرداری اسلامشهر با نام عصر شعر آخرین منجی در سالن اجتماعات اداره فرهنگ و ارشاد اسلامشهر توسط موسسه مردم نهاد پرنیان اندیشه برگزار می شود.

جای: اسلامشهر خیابان نواب اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان اسلامشهر

گاه: پنج شنبه ۲۲ مرداد ماه سال ۱۳۸۸

 

اطلاعات بیشتر www.moudpoem.com

خدا کجاست مامان

مادر برای رضارضوی همیشه چیزی فراتر از یک زن بوده است . این مادر مادرم باشد یا همسرم یا مادر دوستم فرقی نمی کند . بچه تر که بودم وقتی می رفتم توی فکر خدا مادرم را در برابر ترس ندانستنم قرار می دادم و می گفتم مامان خدا کجاست ؟

مادر فقط یک جواب داشت . خدا توی محل کار پدرته . حقوق می ده ، بیمه می شیم با اون تا خرج دوا و درمون ندیم ، مراقب توئه تا موقع زمین خوردن چیزیت نشه وقتی مریض می شی میرم پیشش میخوام خوبت کنه ...

و هر بار این خدا نزدیک تر می شد تات وقتی فهمیدم و توانستم معنی رو بخونم که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است . او در خوئد ماست . رد خدا را در همه جای زندگیم دیدم در لحظه های بغض در لحظه های مرگ در لحظه های زندگی در چشمان خیس مادرم وقتی غصه این سر شوریده مرا می خورد . در نگاههای همسرم وقتی دلهره اش را از همه دیر برگشتن ها می دیدم . خدا همه جا بود توی مراسم تولدم توی بزرگ شدنم . توی شهرهایی که می برد مرا توی خواب امامزاده شاه زید

شان نزول این روایت دل این است

جمله ای شنیده ام که مو بر تنم راست می کند

همه از من خدا جویند و من از آن ها غیر خدا

دوازدهمين موعود

مـروز امیــــر در میخـانه تویـی تو                            فـریادرس ناله مســتانه تویــی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد                         آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو

معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری اسـلامشهـر با هـمکاری مؤسسه مردم نهاد پرنیان اندیشه دوازدهمین عصر شعر موعود را به مناسبت سالروز میلاد مهدی موعود (عج) برگزار می‌کند.

علاقه‌مندان می‌توانند حداکثر پنج قطعه از آثار خود را با محتوی آزاد و یا اشعاری با مضمون موعود و انتظار، تا تاریخ ۱۳/۵/۱۳۸۸ به آدرس اینترنتی دبیرخانه به نشانی www.moudpoem.com ارسال و یا از طریق آدرس پستی استان تهران، شهرستان اسلامشهر، میدان قائم(عج)، فرهنگسرای الغدیر مکاتبه نمایند. به برگزیدگان این محفل ادبی جوایزی به رسم یادبود اهدا خواهد شد.
کسب اطلاعات بیشتر و ارسال آثار از طریق سایت عصر شعر  موعود امکان پذیر است .


تلفن تماس: ۲۴۶۴۶۲۱- ۲۴۶۰۶۰۷ (با پیش شماره ۰۲۲۸)



نمابر:۲۳۵۶۲۰۳ ( با پیش شماره ۰۲۲۸)

نوشته ای  داستان گونه به بهانه عشق... عشق ... عشق .......          

یک روز تو

 

چشم هایت را می گشایی و بلافاصله می فهمی پاسخ تلفن همراه تو به التماس دست های آنکه شماره گرفته  است که چشم های تو را باز کرده است . تلفن را از کنار دستت بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری .

-       سلام عزیزم . بیداری ؟

-       آره . قربونت برم

-       خدا نکنه . دوستت دارم

-       منم دارم

-       می خوایی باز زنگ بزنم یا بیدار شد ی؟

-       نه بیدارم . مرسی

-       باشه من باز شیش زنگ می زنم

-       باشه عزیزم

کش و قوسی به تنت می دهی و در احساس خوش شنیدن صدای آنکه دوستت دارد غرق می شوی . پلک هات روی هم می افتد و تو با سنگینی آن کنار می آیی . پانزده دقیقه کوتاه ، فکر کردن به اینکه در آغوش صاحب صدا بخوابی لذت بخش است .

دوباره صدای تلفن بر می خیزد .

-       جانم عزیزم

-       سلام بیداری ؟

-       آره عزیزم بیدارم

-       باشه

و صبح آغاز می شود . بر می خیزی . کمی به اطراف خیره می شوی . برادر ها و خواهرهات گوشه و کنار خانه آرام گرفته اند . بی صدا ، مثل هوا بلند می شوی . باید آبی به دست و صورتت بزنی . به دستشویی می روی و در آینه به خودت ، به چشمهات خیره می شوی .

- یعنی منو دوست داره ؟

بعد از این همه مدت  بی مهابا می گوید دوستت دارد . بی آنکه هیچوقت به این فکرکند که آیا تو هم دوستش داری یا نه؟ دوستش داری و خودت هم این را می دانی .

آب صورتت را می نوازد . دوباره مشتی دیگر آب به صورتت می زنی . به بچگی هات برمی گردی و چند باره حجم بیشتری از آب را توی دست هات می گیری و به صورتت می زنی . دوباره توی آینه خیره می شوی .

-       دوستم داره ! حتماً!

می آیی اتاق خودت . شانه را دست می گیری و به جان موهات می افتی . هر بار که مویی روی شانه می ماند بر می داری و مچاله می کنی . به این فکر می کنی که او موهای تو را که از سرت جدا می شوند ، توی جیبش می گذارد .

-       این موها حرمت دارند . برای عشق منند .

لبخند می زنی .

-       خندتو دوست دارم . دیوونم می کنه . لبات که به خنده وا می شن قشنگ ترن . خیلی دوستت دارم

موهات را جمع می کنی پشت سرت و می بندی . لباسهات را بر می داری که عوض کنی . کدام پیرهنت را ؟ کدام یکی را بپوشی ؟ پیرهن سرخابی را دست می گیری . سینه بندت را محکم می کنی و روی آن پیرهن بی آستین سرخابی را می پوشی . دستی رو برآمدگی سینه ات می کشی و دست  او را می بینی که دارد  آنها را مشت می کند  و با ولعی سیری ناپذیر لابه لای لب هاش می فشارد و می مکد . تنت می لرزد . احساس خوشایندی چشم هات را می بندد  و می گشاید . دارد دیر می شود .

تلفن همراهت را که زنگ زده از جلوی آینه بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری

-       بیدار شدم جیگرم

-       باشه هر وقت رسیدی سر کار بهم زنگ بزن

-       باشه چشم

-       من هم الان راه می افتم .

-       باشه مراقب خودت باش

به روزهایی فکر می کنی که هر روز صبح نه با صدایش که با بوسه او بیدار خواهی شد و نه با فکر او که در کنار او به زندگی سلام خواهی داد .

راه می افتی تا سر خیابان ، هنوز صدای او که گرمت کرده در گوشت می پیچد . چقدر دوست داری وقتی صبح صدای خواب آلوده اش مسحور و مست بیدارت می کند . چقدر دوست داری . به محل کار که می رسی بلافاصله تلفن را برمی داری و شماره او را می گیری . تا صدای زنگ تلفن به صدای او منتهی بشود نگرانی که نکند دوباره خوابش برده باشد . از اینکه دیشب با حرفهایت باعث شده ای دیر بخوابد ، غصه دار می شوی .

-       سلام جیگری نفسی زندگی خانومی من

انگار نه انگار دیشب تلخ ترین حرفها را شنیده باشد .

-       سلام . کجایی؟

-       باز خواب موندم . تو کجایی ؟

-       چرا ؟ آخه تو منو بیدار کردی که !

-       خب باشه . من رییسم بایدیه فرقی بابقیه داشته باشم یا نه !؟

می خندی .

-       از دست کارای تو !

می خندد .

-       از دست کارای خودت !

-       باشه . رسیدم سر کار خبر می دم بهت

-       عالیه . زود برو .

-       هر وقت تونستی بهم زنگ بزن .

-       باشه عزیزم

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و به ساعت خیره می شوی

شروع می کنی . ظهر که می شود تازه فرصت سرخاراندن پیدا می کنی . هر یک ساعت یک پیام کوتاه رسیده .

-       دوستت دارم

-       خسته نباشی عیال

-       جیگرم چطوره

-       دوستم داری هنوز ؟

نمی دانی جواب کدام را بدهی . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد .

-       سلام دردونه

-       سلام عزیزم . ناهار خوردی ؟

-       نه اما الان یه چیزی می خورم .

اخم می کنی . این کارهاش عذابت می دهد . خیلی با بقیه فرق دارد . تا پای جان کار می کند . ازاینکه گاهی اجازه نمی دهد تا از کارهاش سر در بیاوری ، احساس خوبی نداری .

-       عزیز دلم یه خرده به فکر خودت باش . من شوهر بی جون نمی خوام ها !

-       چشم عزیزم . همین الان می رم یه چیزی پیدا می کنم و می خورم .

می دانی به خاطر تو این را می گوید و تاشب که برسد خانه بعید است چیزی بخورد . آنقدر کار دارد که نتواند حتی یک ساعت برای غذا خوردن وقت بگذارد .

-       به کارت برس . هروقت سرت خلوت شد بهم زنگ بزن

-       باشه شوهر

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و لیوان آب را در دست می گیری . صداش همیشه آرامت میکند . همیشه. حتی وقتی عصبانی هستی و او را طرد می کنی . آرام گوش می دهد و آخر سر با بغض با تو خداحافظی می کند . هر بار با خودت قرار می گذاری : دیگر اینطور با او حرف نزنی . اما نمی شود . آآآنقدر در اطرافت دردسر هست که نتوانی به وعده ات عمل کنی . میدانی هیچ کس به اندازه او حرفهایت و دغدغه هایت را نمی فهمد .

کیفت را بر می داری که راه بیفتی . او ساعتی است کمی پایین تر از محل کارت منتظر است . مثل هر روز ، تا تنها یک ساعت یا حتی کمتر در کنار تو به خانه تان برسی . هرچه فکر می کنی یادت نمی آید کسی تا به حال اینقدر برایت وقت گذاشته باشد  . چند ساعت راه را بر خود هموار می کند . به محل کارت می آید تا برای همین چند دقیقه کم در کنارت باشد. می دانی . می دانی چقدر دوستت دارد . آنچه نمی دانی اینست که چرا اینقدر ناخواسته باعث آزارش شده ای . دوستش داری و می دانی باعث خوشبختی توست . اما تردید بدی دامنگیرت است .

تا خود خانه با دست هایت با نگاهت با ایما و اشاره ات با او حرف می زنی . لذت و آرامش را در چشمان او و در ته دلت حس می کنی . وقتی از او جدا می شوی . هنوز چند قدم از تو دور نشده که حس می کنی چیزی را گم کرده ای . بارها گفته که او هم این احساس را دارد . عادت نیست . دلبستکی عجیبی است که در تو ریشه دوانده . در تو و او . آنقدر زود به او دل داده ای که گویی سالهاست با او زندگی کرده ای . تنگاتنگ .

تا به خانه برسد نگران تن خسته اویی. می رسد و خبر می دهد . خیالت راحت می شود .

لباسهات را می کنی و به حمام می روی . دستهاش را می بینی که از پشت روی سینه هات می لغزند . صورتش را می بینی که به صورتت چسبانده و توی گوشت ، دلنشین ترین حرفها را زمزمه می کند . لبخندی روی لبهات می سُرد . آرام می شوی . یک آن همه آنچه در آینه بود به جهنم تبدیل می شود . چه قدر بد . واقعیت دوباره برگشته لبخند روی لب هات می ماسد .

گرمای سشوار برقی دارد حالت را بد می کند . تلفن را برمی داری . تماس بی پاسخ و دوباره او . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . دوباره بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد . لبخند دوباره بر می گردد .

 

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

.

 .

از پا فتاد زخمی زخم زبانتان

تو را برای رسیدن به خانه می خواهم

سلام نمی دونم چطور بگم . یه بار چند وقت یش سعی کردم با استفاده از تلفن همراهم به روز کنم که مثل چی پشیمون شدم . اما حالا هر چی فکرمی کنم یادم نمیاد اون شب چی نوشته بودم اما هرچی بود روز وبلاگم نیومد .

یادمه نوشته بودم سهراب سپهری قبل از اینکه بفهمه دچار بیماری لا علاجه خیلی شعرهای پر از زندگی و اینجور چیزا بود و وقتی فهمید ( با همه احترامی که برای روح این نویسنده قائلم ) یه من ماست چقدر کره داره تازه به واقعیت برگشت .

من هم یه جورایی ازگی ها داره دوییم می افته یه من ماست چقدر کره داره . به همین خاطر طی یک استحاله عجیب دارم یه کارایی می کنم که غصه سر آید . زیاد منتظر نمی مونید . میام!

بعد از مدتها دوباره

سلام اين اولين باره كه دارم سعي ميكنم با موبايل به روز كنم.پس اگه ايراد فني ديدي به بزرگي خودتون ميبخشيد. شنيده بودم سهراب سپهري بعد از اينكه فهميد سرطان داره به كل از اميد و سيب و شقايق و ايمان و اين جور چيزا برگشت (و با احترام به روح اين شاعر ) فهميد يه من ماست چقدر كره داره-اين جمله قبل يعني رئاليست شد- علي ايهالا بنده هم به دلايلي كه مرقوم شدني نيست از جمله حقوق شش ماهه معوقه شهرداري ،محل كارم، بعلاوه عيدي - به اميد باور كردن همسرم و پاداشها و مساعده هاي نبوده- و يك سري امور ديگه كه نقلش موضوعيت نداره ف

از گوشه اي برون آ !

سلام سيد

نمي دونم چه طور شد كه يادم رفت .

تو بهتر مي دوني

نمي دونم كه چه طوري سر خوردم

تو بهتر مي دوني

نمي دونم كي اصلا افتادم

تو بهتر مي دوني

از روزي كه بهت گفتم دستمو ول كن خودم راه رو پيدا مي كنم زياد نمي گذره

از روزي ه م كه توي اين گردنه مه آلود كه هيچ راهي توش پيدا نيست گير كردم هم زياد نمي گذره

تا دستمو ول كردي همه جا مه آلود شد

سلام سيد

تو هم از ساداتي

موعود مني

اما ديگه مي خوام سيد صدات كنم

مي خوام برگردم يه بار ديگه مثل همون شبي كه از سرما دندونام به هم قفل شده بود و منتظر ائورا گوشه خيابون وايساده بودم

يادت مياد

بذار يادت بيارم

صبح ها مي رفتم دم خونه اي كه حتي نمي دونستم خونه اونه

منتظر مي موندم لا اقل موقع مدرسه رفتن ببينمش

بعد اين اتفاق خيلي تكرار شد . اونقدر سردم مي شد كه قنديل مي بستم

يه روز داشتم باهات حرف مي زدم

از خودم كنده شدم

مثل اين فيلما كه نشون مي ده

آدمه از خودش مياد بيرون

از خودم كنده شدم

اومدم روبروي خودم وايسادم گفتم

امير !

تو مننتظر كسي هستي كه حتي نمي دوني آدرسش اينجاست

حتي نمي دوني دوستت داره يا نه

حتي نمي دوني كيه

اون هم تو رو بيشتر از اين نمي شناسه

اون وقت

سيد كه عاشقته

سيد كه عمرشو داره واسه تو كه مسلموني مثلا

آدمي مثلا دعا مي كنه

سيد كه اين همه هواتو داشته

بايد بره توي صف !؟

زدم توي پيشونيكو سريع برگشتم

سيد يادت اومد ؟

حالا كه مي دونم يادت بوده

اما از اينا بگذريم

گير كردم

توي همون گردنه ام

حالا فهميدم استباه شده

قهميدم اگه دستمو ول كني يعني چي ؟

مي خوام برگردم

دوباره با هم روبوسي كنيم

دستمو بگيري و راه ببري

كمكم كن !

از گوشه اي برون آ اي كوكب هدايت!

کمی تعطیل تا برگشتن زندگی به رگ های من

مدتی است دارم با جسمم دست و پنجه نرم می کنم !

عذر می خواهم .

کمی تا قسمتی بسته می ماند درب این خانه !

باید آئورا حالم را بهتر کند

دوستتان دارم اگر به سراغ من می آیید

مردابي در من است

چقدر تماس بي پاسخ داشتم اين هفته كه گذشت . دو روز تعطيلي را هم كه آمدم نشستم توي دفتر كارم . خستگي عجيب آدم را توي خودش گرفتار مي كند گاهي اوقات . با خودم فكر مي كنم ، دارم براي بچه هايي كار مي كنم كه يك روز توي خيابان هاي اين شهر قدم مي زنند و لا اقل يك دوتاشان كه مثل من فكر مي كنند مي گويند : آن قبلي ها چقدر زحمت كشيده اند توي شهرداري .

خواب آشفته تا دلتان بخواهد آمده توي شب هام . هر روز كارم شده زنگ بزنم به كساني كه توي خوابم بوده اند مبادا زبانم لال اتفاقي برايشان افتاده باشد . هرچند بعد از رفتن داوود كريمي – برادر خوانده اي كه زود رفت تا بديهايم بيشتر از آن خسته اش نكند – يك جوري بي حسي موضعي گرفته ام به مردن آدمها . سخت  است به اين فكر كني كه ديگر صداي يك نفر را جز توي فيلمهايي كه ازش داري يا توي دايره بسته ذهنت جاي ديگري نمي شنوي .

آدم عادت مي كند . فقط زبانم لال رفتن يك نفر است كه مرا با خودش مي برد حتي اين رفتن اگر براي هميشه نباشد.

دلم يك تلخي را مي خواهد كه ته زبانم را بگيرد و مجبورم كند سگرمه هام را ببرم توي هم . دنيا همه چيزش موافق شده .

راكد است . اين ابرها را هم كه بهش اضافه كني انگار دارم توي اطراف يكي از مردابهاي  انزلي زندگي مي كنم با اين فرق كه مرداب توي خودم است . اگر آئورا نباشد- زبانم لال – اين زندگي را مي بوسم و دو دستي مي گذارمش روي طاقچه و صفحه آخر شناسنامه ام را مي دهم پر كنند .

اصلا براي شما چرا نشسته ام و اينقدر سياه مي گويم . آئورا كه بي حوصله مي شود ، از من انتظار حوصله نداشته باشيد. چند روزي است كه حوصله مثل گل سرخش تنگ آمده . خسته و آزرده ديدنش مي كشدم . بدم مي آيد از اين دنيا كه او را  غمزده  مي كند گاهي .

مي خندد . مي دانم براي خاطر من .

حالا بايد باشم

از اين همه حرف زدن هيچ چي عايدمون نمي شه . بذار ساكت توي چشاي هم خيره بشيمو سعي كنيم دستاي دل همو بخونيم . من كجاي كف دست دل تو ام ؟ وقتي مي پرسي تو كجاي دل مني ، نمي دوني كه تو توي دلم نيستي . تو توي همه جونم حل شدي . كجاي من نيستي ؟ اين رو بپرس تا يه كلمه بگم هيچ جا!

وقتي بي حوصله مي شي هم شيريني . مثل شيريني تلخ كاكائو .

دارم می آیم

چه لذتی دارد آئورا آمده باشد و از اول که صفحه وبلاگت را باز می کنی بوی بهشت بپیچد توی صفحه بلاگفا . شما که نمی توانید حس کنید . این شامه را فقط من دارم .

آئورا آمده بی صدا آرام نجوا کرده توی گوشم و رفته و من می خواهم با صدای بلند داد بزنم ...

نه ساکت بمانم و بین خودمان  بهتر است . آه! اگر بدانید چه گفته !

دارم درس می خواهم بخوانم !!!!!

 

 

دوباره اگر بگذارد

يك بار ديگر مثل هميشه اگر اين شغل لعنتي بگذارد قصد دارم پنهان بشوم . بروم دنبال كار دلم  اما اين بار به خاطر خدمت به خلق الله ، ناچارم تا ظهرها باشم و عصرها فقط با آئورا بمانم . از اين به بعد دوست دارم همه عصرهايم را فقط با آئورا بمانم و جواب هيچ كس را ندهم . دوست دارم خودم باشم و خودم و خودم . كار كه تمام شد شماره اسبقم را خاموش مي كنم و شماره جديدم را كه تنها آئورا دارد روشن مي گذارم كه به صداي او زنده شوم . مي دانم سر اين حرفم نميتوانم بمانم اما مي دانم بيشتر دوام خواهم آورد .

همه جا تعطيل !  دفتر كارم را به ديگري مي سپارم . خانه را به جسمم كه برود بخورد و بخوابد تا مادرم دلخوش بماند كه پسرش مي آيد خانه و هنوز نفس مي كشد و زنده است . دوستانم هم - كه ديگر ندارم - دلخوش باشند كه لازم نيست حالا حالاها سر قبرم زار بزنند يا لا اقل همه بدخلقي ها و  بدقولي ها و بد قلقي هايم را به ياد بياورند تا مگر كمي هم شده اشك بريزند .

تا اطلاع ثانوي من با دردهايم مي خو اهيم برويم يك گوشه سر بگذاريم روي زانوي آئورا و ... نه!  بخنديم و دندان هايمان را روي هم فشار بدهيم تا... نه ! صداي خنده هايمان بيرون نرود . درد كشيدن آي خنده دارد وقتي بعد مدتها بروي قبرستان !

بعد از ماهها بروي قبرستان و نگاه كني به اينهمه آدم كه لابد يك روز زندگيشان را به عاشقي گذرانده اند و حالا اينجا دراز كشيده اند تنها ! كه چه بشود ؟

كه يك روز عاشق بوده ند مثل من و آئورا . كه يك روز زندگيشان صدايي دلشان را لرزانده ... لرزانده و ديگر نتوانسته اند از اين دل لرزه خلاص بشوند و هر بار گير كرده اند توي نه توي زندگي يك اسم يك خاطره يك نگاه زنده اشان كرده . مثل من !

حالا هم خسته ام . خسته نه آنطور كه همه فكر مي كنند . آنطور كه خودت مي داني . خودت بهتر مي داني !

 

بانوی ناز و نوازش

حالا دوباره باید برگردیم به آن روزها که با هم کودک بودیم .

کودک بودیم و کوچک .

از اول شروع کنیم . من منتظر نامه تو و تو منتظر علاقه من .

حالا دوباره باید برگردیم به آن روزها که با هم کودک بودیم .

دخترم يازده ساله شد

امسال يلداي من كه همزمان با موعود يك به دنيا آمده بود يازده ساله شد

يازده سال است كه يلدا دارد جلوي چشمهام بزرگ مي شود و مي بالد . بزرگ مي شود و يادم مي آورد كه چقدر كوچك بودم . امسال موعود را تحويل بچه اي ديگر داده بودم

آخر برنامه هر چه تلاش كردم آن احساس سالهاي پيش را نتوانستم در خودم پيدا كنم

بلند شدم و با آئورا بيرون آمدم . آئورا حاجت برآورده شده من بود و از موعود به خاطر لطف بزرگش سپاسگزارم . مرا تا عمر دارم مديون خودش كرده است .

 

راستي

يلدا عشق من به آئوراست .

از همه دوستان ممنونم . بابت همه ده سالي كه به دعوت من و صاحب مجلس احترام مي گذاشتندو مي آمدند .

دوستتان دارم

براي هميشه

یک مسابقه شعر با جوایز ارزنده

سلام

یازدهمین عصر شعر موعود قراره بیست و سه مرداد برگزار بشه

امسال این عصر شعر مسابقه با جایزه هم داره

حتی اگه شعر برای ارسال ندارید حتما به سایت عصر شعر سر بزنید .

www.moudpoem.com

کسانی که شعر بفرستن وبلاگ یا سایتشون توی لینک های سایت عصر شعر قرار می گیرن

برای ارسال مستقیم شعر از این لینک می تونید استفاده کنید :

ارسال مستقیم شعر به دبیرخانه اینترنتی

سالهای قبل تا اونجا که من یادمه استقبال خوبی از این عصر شعر شد

امسال هم از اینکه توی مراسم ببینمتون خوشحال می شم

چرا می جنگیم ؟

 

 

سلام
شاید اگه یکی دو روز دیگه در مورد جنگ توی وبلاگت نمی خوندم مشابه همین حرفا رو من می نوشتم . خیلی وقته درگیر اون رفتنه ام و هی فکر می کنم. اما ببین مگه ماها که جنگ رو توی دلهره های بیمورد بچگی دیدیم الان نمی جنگیم . همین کلاس قرآن تو  همین گروههای ادبی ما همین کار کردن توی جایی مث شهرداری که هیچ سنخیتی با آدمی مث من نداره فقط واسه کم کردن آسیب تصمیم های غلط دیگرون نیست .
مگه این جنگ نیست . بمونه
بمونه که اینجور جنگیدن بدون لجستیک و برنامه و پشتیبانی خیلی سخت تره
اما انگیزه داره
فکرشو بکن چقدر آدم فارغ از جهت گیری های سیاسی و دنگ و فنگ تصمیمات ایدئولوژیک و دعواهای این جناح و اون جناح حونشونو دادن تا یه متر از این خاک کم نشه تا دست اجنبی رو از ناموس وطن کوتاه کنن ؟ تازه نه که فکر کنی همین هشت سالو می گم . نه ! برگرد به همه روزایی که اسم اینجا رو گذاشتن ایران
ما هم داریم می جنگیم . می جنگیم تا مرز فکر بچه هامون توی دستهای اجنبی نباشه . کاش می شد بدون همه حاشیه ها بذارن ما کارمونو بکنیم .
این کامنت برای خودش پستی شد . میذارمش توی وبلاگم بخونش
یه جمله ای توی یه فیلم شنیدم که می گفت : من به خاطر بغلدستیم می جنگم .
حالام من به خاطر تو تو به خاطر همه بچه های کلاست بعدش به خاطر دنیا اونقدر بجنگیم تا دیگه بهونه جنگیدن رفع بشه

(این یه کامنت بود برای www.bernadet.persianblog.ir که بعدا پست شد .)


دلم تنگ شده براي فردا

شايد ديروز اگر بود حرف ديگري مي زدم ، اما حالا دلم تنگ شده براي فردا كه تويي . بدون علامت تعجب ، كه تعجبي ندارد دلتنگي آدم براي فردايي كه فقط فردا روز خوبي است . دلم تنگ شده ، كه فردا بيايد و فرد برود تا ببينم آيا  تو هستي كه دلم براي فرداي آن تنگ بشود . بدون علامت سوال ، كه مگر مي شود تو نباشي . بدون علامت سوال . نمي شود تو نباشي . تو سالهاست در نبودنت بوده اي . تو هستي بي كه من بخواهم ، كه بودنت منتظر خواستن هيچ كس نيست . نبايد باشد .

 

هنر شعر

هر شعرت را چنان بنویس

گویی آخرین نوشته توست .

در این قرن آکنده از رادیو اکتیو

آمیخته به تروریسم

و پرواز با سرعت مافوق صوت ،

مرگ در ناگهان هولناکی از راه می رسد .

هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار

گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است ،

پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان .

حق دروغ گفتن نداری ،

بازی های ظریف لفظی .

هیچ فرصتی باقی نمانده

برای جبران اشتباهاتت .

هر شعرت را

بی پروا بنویس ، بی ذره ای ترحم ، با خون -

- چنان که گویی آخرین نوشته توست . 

از بلاگا دیمیتروا (شاعر ملی بلغارستان ) - ترجمه فریده مطفوی

ARS POETICA

Write each of your poems

. as if it were your last 

In this century , saturated with strontium

,charged with terrorism

,flying with supersonic speed

.death comes with terrifying suddenness

Send each of your words

,like a last letter before execution

.a call carved on a prison wall

,You have no right to lie

.no right to play pretty little games

You simply won't have time

.to correct your mistakes

,Write each of your poems

tersely , mercilessly

.with blood-as if it were your last

 

                 BLAGA DIMITROVA

(TRANSLATED BY : FARIDE MOSTAFAVI)                 

 

 





Powered by WebGozar

 

 

شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند

زلف زلف توست اما رشته جان منست

بماند ای دل غافل ! یکی نیامده رفت ...

 

داره کم کم دوباره نزدیک می شه ، اما عجیب که امسال خیلی زودتر رسید . خیلی زودتر .

امسال یازدهمین عصر شعر موعود با کمک صاحبش برگزار می شه و من سال پیش از مسوولیت ستاد اجرایی کناره گیری کردم . حس می کردم دیگه از اون بکارت روحی و لیاقتی که باید باشه تا با یه نیت خالص و پاک این برنامه رو برگزار کنیم برخوردار نیستم . اما این حس غریب رو چه کار کنم؟همون حسی که هر چی به عصر شعر نزدیک تر می شم بیشتر منو توی خودش گرفتار می کنه .

بارها گفتم یه حس دلتنگیه . و هر چی برنامه نزدیک تر می شه گرمای تب قبض و بسط روحم بیشتر می شه . اینکه گاهی اقات آدم رو با یه اسم بزرگ دیگه بشناسن  ، مسوولیت آدم رو بیشتر می کنه . و آدم نگرانه نکنه آبروی معرفش رو ببره . شاید به همین خاطر بود از روزی که یه نفر به من گفت من شما رو تو عصر شعر موعود دیدم و با اون برنامه میشناسم تنم لرزید و خواستم تا روزی که حداقل مقدار غلبه بر نفسم رو پیدا نکردم ، به اجرای مستقیم نزدیک نشم .

اما با تمام این اوصاف داره باز دلتنگیه شروع می شه . امسال یکی دیگه از بچه ها ، که چند سالیه درگیری های ذهنی داره با کمک خدا می خواد یازدهمین عصر شعز موعود رو برگزار کنه . این هم لینک وبلاگ ستاد برگزاری عصر شعر موعوده . امیدوارم سر بزنید و حداکثر یاری رو برسونید . بدونید تمام کسایی که در روز عصرر شعر در این برنامه حاضر می شن ، به دعوتنامه ای که از پیک دلشون بهشن رسیده معترفن .

امسال من اگر زنده باشم منتظر اومدنتون هستم

 

داستان کوتاه : مورچه

 

 

 

ديروقت است .دوباره سر و صداي غُرولُند زنش بلند خواهد شد.مست و پاتيل ، از هميشه خرابتر، مي رسد دم در خانه . روي در ، جايي كه بايد كليد بيندازد ، مورچه درشتي را مي بيند . دلش نمي آيد مورچه را بكشد. با كليد « او» را پايين مي اندازد. در را باز مي كند . داخل مي خواهد بشود كه به صرافت مي افتد مورچه را دنبال كند .مستانه راه می افتد. زیرنور زرد لامپ مورچه را می بیند  كه رفته توی حیاط . مورچه مي رود و جلوي درِ راهرو داخلي خانه مي ايستد . در بسته است . مرد دستگيره را  به پايين مي فشارد و داخل مي شود.مورچه جلوتر‌است‌. كُند مي رود ، اما جلوتر است.مورچه مي‌پيچد  تا برود داخل اتاق خواب . مرد پيش از آن در را باز كرده . زنش ، برهنه ، انگار منتظر مردش باشد خوابيده.در روشنايي كمرنگي كه از پنجره به داخل اتاق مي‌ريزد ، مورچه را پيدا مي كند مورچه مي رود جلوتر و مرد پشت‌سرش‌. مورچه بدون توجه به مرد مي رود كنار « زن مرد » دراز مي كشد .

                                                                                                ( رضا رضوی ۱۳۸۲)

 

و اما يك مقاله از من