دیالوگی از کلاه قرمزی...
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن…!!:)
اسکندر قبل از حمله به ایران مستأصل بود.
ازخودمی پرسیدکه چگونه برمردمی که ازمردم من بیشتر می فهمندحکومت کنم؟
یکی از مشاوران می گوید:کتاب هایشان را ب
سوزان...
خردمندانشان را بکش ...
اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ داد:نیازی به
چنین کاری نیست.
از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار...
آنها که می فهمندبه کارهای پست بگمار...
نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود...
فهمیده هایا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته وسرخورده،عمر خود را تا
لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.
..
همین مونده بود که بهم مربادزد هم بگن آخه خدا مظلومیت تا چه حد !!!!!!!!!!!!!!!دوستان این
شایعات رو باور نکنید. من اتاق یاسین که میرفتم فقط جهت نوشیدن چای بود ولی آقا مرتضی
به جای چای داخل آبچوش یه معجونه دیگه میریخت و میگفت کلی خاصیت داره و من پشیمون
از دعوت کردن خودم تو اتاقشون میشدم و به سمت یخچالشون هیچوقت نمیرفتم تازه اگه
حرفامو باور ندارید میتونید از جلیل رستمی بپرسید چون خوب یادشه!!!
سلام دوستان
کجایییییییین بابا
گاهی یه نگاهی یه مطلبی
یه نیم جمله ای
بیاین این ورا بد نمیشه ها...
..........
خب چه خبرا
ما که امروز امتحانا مون تموم شد نه تا امتحان رو تو یازده روز دادیم دیگه هرچی انرژی
داشتیم گذاشتیم کم کم داشتیم به بصل النخاع برای تامین انرژی متوسل میشدیم .
اونم ERROR میزد .....
خب شما بگید چیکار کردید . شیر یا خدای ناکرده روباه (دور از جون )
صادق....... تو کجاییی ها ....نیستی .
بچه ها صادق تصمیم گرفته این ترم معدل الف شه خبرها حاکی از اونه که نشسته
خواب و خوراک رو بر خودش حروم کرده داره میخونه .
دیگه یه سال گذشت از زابل و خاطره هاش . کم کم داریم از نظر زمانی دور میشیم از
کاردانی . اما اون چیزی که مونده خاطره هاشه . من که بعد
یه سال هنوز دوست دارم برگردم به اون روزا چون فهمیدم هیچ جا زابل نمیشه و
نشد برامون .

اینم یه عکس از زابل که یکم خاطره هامون تازه شه . آخه عکس مخواستم بزارم
دیدم عده ای اندرون عکس نیستن حالا خودآگاه یا ناخودآگاه . گفتیم نمیشه . نامردیه
فقط 5 تا تو عکس باشن و ..........
ملت عکس دارن ما هم ......آخه مملکته داریم .....
ناگفته نماند اونم دست خط زیبای داش محسن عزیزه که خیلی وقته نزنگیدیم به هم
یعنی حدود دو هفته س. برم یه زنگی بزنم بهش فعلا بای......
حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه هراس گذشته است!.gif)
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتیجه نیكو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شكایتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ كس شكایتی نكرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه تسلی شب های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله سه تار
شب تا سحر ترانه این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من

هااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگر این که خداوند موجود است؛ ولی نمیشود
او را دید، در صورتی که این دروغ است و هر
موجودی دیدنی است.
آنگاه بهلول کلوخی از زمین برداشت و سر خطیب
را هدف گرفت و آن را شکست و خون جاری شد،
سپس فرار کرد. خطیب نزد خلیفه آمد و از بهلول شکایت کرد.
خلیفه دستور داد بهلول را بیاورند و چون بهلول حاضر شد به او گفت: چرا
چنین کردی؟
بهلول گفت: علت را از خود وی سوال کنید. او میگوید: بندگان اختیاری
ندارند و همه کارها به دست خداست. اگر اعتقاد او چنین است پس سر او
را خداوند شکسته و من تقصیری ندارم.
او میگوید: جنس از هم جنس خود متاثر نمیشود و عذاب نمیبیند وقتی
انسان از خاک است چرا باید از همجنس خود متاثر و ناراحت شود؟
او معتقد است که هر موجودی باید دیده شود. خلیفه از وی سوال
کند که آیا این درد که او از این زخم احساس میکند دیده میشود؟! این را گفت و از
نزد خلیفه رفت.
فعلا خدافظ.![]()