دلتنگے ها گاه از جنسـ اشکـ ـ اند
گاه از جنسـ ـ بغضـ ـ
گاه سکوتـ ـ مے شوند و خآموشـ میمآنند
گاه هقـ ـ هقـ مے شوند و کـــ ـشـ مے آیند
دلتنگے منـ براے تو امـ ـا...
عجبـ جنسـ غریبیـــ دارد!
دلتنگے ها گاه از جنسـ اشکـ ـ اند
گاه از جنسـ ـ بغضـ ـ
گاه سکوتـ ـ مے شوند و خآموشـ میمآنند
گاه هقـ ـ هقـ مے شوند و کـــ ـشـ مے آیند
دلتنگے منـ براے تو امـ ـا...
عجبـ جنسـ غریبیـــ دارد!

ـ
د
کلاغ هافریادمیزنند
ومن سکوت میکنم.....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک وبی نشان
نه.....
فقط تنهایی سنگینه..
هیچ وقت زانونمیزنم حتی اگه سقف آسمان ازقدم کوتاه تر بشه
همه ی عاشقونه هامو واسه ی چشمات مینویسم
من همیشه توی دستام واسه تو ستاره دارم
توبخوای ستاره هاموجای چشمات جامیزارم
میگم بی تومیمیرم شاید باورت نباشه
ولی مرگه روزرفتن دل اگه ازتوجداشه
همه ی نوشته هاموازتودارم اگه دارم
من میخوام مثله همیشه پیش چشم تو ببارم
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر کجا رفت خاطرات خوب و رنگین؟؟
در پس آن کوچه ی بن بست در دل تو آرزوهست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد آرزو ها رفته برباد
یه تبریک ویژه به همشهری ودوست عزیزم فرزانه رحمانی نفراول کنکورتجربی
خدمت شما
بعدشم یه تبریک واسه همه ی کنکوریایی که قبول شدن
یه تشکرویژه ازهمه دبیرام مخصوص مخصوصم واسه آقای عاملی![]()
خب بزن کف قشنگه رو![]()
![]()
آهااااااااااااا دس دس
اینم مهندسای کلاسمون درحال رقص![]()
![]()
معرفی میکنم یاس منگوله وبیان شهرسازی سهیلا وشیباکامپیوتر شاهده وافروزجون عمران شادی وسمیه برق(میخوان جای ادیسون روبگیره) دوستم(البته دخی خاله زن داییم) واله عمران سحرکامپیوترخواجه نصیر
راستی منوپرندم هم کلاسی میشیم فیزیک جامد
شادی چ حسابداری وشنوجون ریاضی
پسرعمم دندان تهرون آورده هوریاااااااااا![]()
باپرندباورمون نمیشدباز باهم باشیم ولی شد
خوشحالیم
واووووووووووو دانشجوشدم دوران دانش آموزی تهید![]()
هیچ کدوم ازبچه هاباورشون نمیشه![]()
اینم ازارکست پس تامیتونیدقربدید
راستی داداش امیرگله کرده که اونم فراموش شده کامپیوترهمدان
داداش امیدپزشکی تهران ورامین پسردایی مامانه م برق
فک کنم همینابودیم
= =
$$$ اعتراف می کنم که تا کلاس اول ابتدایی همش واسم جای سوال بود که چطو یخ به این بزرگی رو داخل بطری آب(بطری های آب معدنی) می کنن!!!!! این یخا که از درش رد نمیشن(!)... D:
= = == =
$$$ اعتراف می کنم که وقتی بچه بودم هروق مامانم بم می گف که میخوام انگشت کوچولو پاتو ببرم و ور دارم واس خودم باورم میشد و دو پا داشتم دوپا دیگه هم قرض می کردم و الفـــــــــــــــــــــرار..
= == =
$$$ اعتراف می کنم در دوران طفــــــــولیت فک می کردم که وقتی مامــــــانــا و بــــــــــابــــا ها میخوان نی نی بیارن با هم دیگه میرن تو اتاق و از خدا میخوان که بهشون نینی بده!
= = == =
$$$ اعتراف می کنم که وقتی شــــــــش هفت سالم بود از نورای رنگـــــــــــــــــارنگ و متحرکی که رو دیوار اتاقا میدیدم فــــــرار میکردم بعد یه مدت که دیدم فرار ازشــــــــــــــون فایده نداره و هر جا که برم باهام میان تصمیم گرفتم که باهاشون وارد مذاکــــــــــــــــــــــره (!) بشم و در آخر هم با هم دوست شدیم!!!
= = = =
اعتراف می کنم که وقتی 6 سالــــــــــــــــه بودم چند تا تکه ی خمیر بازی رو کردم توی دماغ پسرعموم!!!!!!!
= = = =
$$ اعــــــــــتراف می کنم که تو دوران ابتدایی همش فک میکردم که مامانم یه کلاغ رو مامور کرده که کــــــــارای من تو مدرسه رو بش گزارش بده و من همـــــــــــش تو آسمونا،رو درختا و سقف خونه ها دنبال کلاغـــــــه میگشتم تا بـــپیچـــــــــــــــــــــــونمش ولی زهی خـــــــیـــــــــــــــــــــــــــال باطـــــــــــــــــــل...
= = = =
$$$ می خوام اعتراف کنم که عقده ی نظر دادن پیدا کردم!!!!!!!