سکوت یا گفتگو؟

در یک شرکت مهندسی مشاور به عنوان مسئول بخش طراحی مشغول به کار بودم. سه سال بود که در این شرکت کار می کردم. شرکت، معتبر و معروف و مدیر عامل آن مردی باتجربه بود.

نظارت بر پلی در ورودی شهر که در حال ساخت بود، بر عهده شرکت ما گذاشته شده بود. نتیجه‌ی محاسبات و آزمایش بر رویِ بتن فونداسیونِ پلِ نشان میداد که بتن، ضعیف و غیرقابلقبول تلقی میشود. مقاومت فشاری بتن بسیار پایین‌تر از استاندارد اعلام شده در نقشه‌ها بود. مدیرعامل من را به اتاق خود فرا خواند و در مورد این مشکل از من توضیح خواست. من گفتم: «پیمانکار از پانزده تِراک برای ساخت فونداسیون استفاده کرده است. در آزمایش‌ها، سه تراک از پانزده تراک بهطور تصادفی انتخاب شده و بتن آنها مورد آزمایش قرار گرفته است. نتیجه آزمایشها نشان میدهد که بتن فونداسیون ضعیف است و آنچه ساخته شده، باید تخریب گردد.»

مدیر گفت: «از این‌که بتنِ سه تراک از پانزده تراک ضعیف بوده، نمیتوان نتیجه گرفت که همه تراکها مشکل دارند! پس لازم نیست بتن فونداسیون تخریب گردد.» من در جواب مدیر شرکت گفتم: «ملاک فنی برای قابلقبول بودن بتن، آزمایش است و چون این آزمایشها بهطور تصادفی از تراکها صورت میگیرد، بایستی طبق آییننامهی بتن ایران، نتایج این آزمایشها را به کل تراکها تعمیم داد.» مدیر شرکت در جواب من گفت: «نگاه کن مهندس! این پل در ورودی شهر است. فشار اجتماعی- سیاسی تخریب آن بر ما زیاد است. ممکن است روزنامهها هوچیگری کنند یا مسئولین ما را بازخواست کنند.» گفتگوهایی بین ما انجام شد. من در پایان گفتم: «اگر بتن فونداسیون تخریب نشود، با توجه به ماهیت ارتعاشی بارهای زندهی وارد بر پل، از جمله تریلی و کامیون، ممکن است در زمان بهرهبرداری، مشکلات سازهای پیشرونده به وجود آید و یا تلفات جانی رخ دهد؛ در این صورت، هم آبروریزی خواهد شد و هم اصلاح و ترمیم پل با هزینه بیشتری صورت خواهد گرفت.» مدیرعامل گفت: «شما به سر کار خود بروید تا در فرصتی دیگر مجدداً با هم صحبت کنیم.»

در نهایت شرکت تصمیم گرفته بود پل را تخریب نکند. من به خاطر این تصمیم، خیلی نگران و ناراحت بودم. میترسیدم اگر کوتاهی کنم و کاری انجام ندهم، در عملی ظالمانه شریک شوم که در آن به جان و مال مردم صدمه وارد می‌شود. در این موقعیت دعا میکردم و از خدا میخواستم که وضعیتی به وجود آورد که در آن از گفتن حق کوتاهی نکنم و اتفاق خوبی رخ بدهد. همزمان، با وجود آن که دلایل قبلی برای تخریب بتن فونداسیون کافی بود، من برای تمام کردم حجت، شروع به خواندن کتاب‌های بیشتر و تحقیق و مشورت با دیگران کردم. دلایلی واضح‌تر پیدا کردم که نشان میداد خاک موجود در ماسهی مورد استفاده در بتن، بیش از حد استاندارد است. این دلایل را مدیرعامل نمی‌توانست به سادگی رد کند و از تخریب بتن شانه خالی کند.

پیش مدیرعامل رفتم و آن دلایل را گفتم. او با کمی اکراه، به تخریب بتن رضایت داد و دستور داد بتن جدید ساخته شود. تخریب در فضایی آرام و بدون بروز فشارهای روانی- اجتماعی انجام شد.

* * *

برخی نکات قابل توجه

  1. در محیطهای شغلی، هنگامی که قرار است در مورد مسئله‌ای تصمیم گرفته شود، ممکن است رؤسا نظرات‌شان را با این‌که نادرست‌ است به بهانه‌های مختلف به کارکنان دیکته کنند. این که در این مواقع چه راهی انتخاب میکنیم و چه عملی انجام میدهیم، بستگی به این دارد که خواسته‌های اساسی ما در زندگی چیستند و چهچیزهایی برایمان با اهمیت است؟
    در این خاطره، اگر شخصیت اصلی می‌ترسید که در صورت پافشاری روی نظرش از شرکت اخراج شود و مصّر بود به هر قیمتی در شرکت بماند، احتمالاً به خود می‌گفت: «من نظر فنی خودم را داده‌ام و وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام. اگر اتفاق بدی هم بیفتد مدیرعامل، مقصر است.» حتی ممکن است عده ای در مقام قضاوت بگویند او هیچ تقصیری ندارد و کارش را به نحو صحیح انجام داده است؛ اما مشارکت نداشتن در ظلم برای شخصیت اصلی بااهمیت است و نمی‌خواهد که با سکوت خود حقوقی که بر عهده‌ی اوست را ضایع نماید. به همین دلیل بر ترس خود غلبه کرده و مسائل را پیگیری می‌کند. همیشه ماجراها به این سادگی حل نمی‌شوند. آیا اگر پافشاری مدیر بر اجرای غلط پروژه ادامه می‌یافت و شخصیت اصلی در خطر اخراج و یا تهدیدات دیگر قرار می‌گرفت، حاضر به ادامه‌ی راه خود بود؟
  2. گفتگو، رجوع به استدلال‌های علمی محکم و تلاش محترمانه برای اقناع مدیران چیزی نیست که ما پیشاپیش از آن ناامید باشیم. بسیاری از آدم‌ها، کاهلی و ترس خود را با این استدلال که «مدیران به حرف‌های آن‌ها توجهی نخواهند کرد»، توجیه می‌کنند. اما همیشه و قبل از آزمودن راه‌های ممکن نمی‌توان آیه‌ی یأس خواند. بسیاری از مدیران، در صورتی که جدیت کارکنان را ببینند، حاضر به پذیرش اشتباه خود خواهند بود.                                                                                                      

منبع:ayat.ir          

 

احمدک

معلم چو آمد بناگه کلاس    چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان     به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام    غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و درعنفوان شباب    جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را    صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش    بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را    بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود    به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم    خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش    به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت،    بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد،      که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان    زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود    جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم    به پائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج    نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش    نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید    نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت     غضب می‌درخشید در چشم او

چرا احمد کودن بی‌شعور ،        معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان، بگو    مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد    خدایا چه می‌گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان     بود فرق مابین دار و ندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند    به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او     و آنکس که بی حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی‌نوا     چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند     و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی    نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب     به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ    کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار     ببین دست پر پینه ام شاهد است

سخن‌های او را معلم برید     هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان      نژند و ستم دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین،     كه این پیک قلب پر از کینه است
به من چه که مادرزکف داده‌ای؟    به من چه که دستت پر از پینه است

يكي پيش ناظم رود با شتاب     به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او    ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت     چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید    به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن،     تأمل خدا را ، تأمل دمی
تو کز محنت دیگران بی‌غمی     نشاید که نامت نهند آدمی

(از یادداشت‌های یک معلم، کرمان، ۱۳۴۴)

 

در آفریقا همیشه مرداد است (به بهانه ی آغاز سال تحصیلی)

خانه‌ات را توصیف کن

«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل!

[...] وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!

من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»

**********************************************************

 کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است» مجموعه‌ی شصت انشا از نوشته‌های دانش‌آموزان یکی از دبستان‌های شهرک فقیرنشینِ «آرزانو» در جنوب ایتالیا است که معلم آنها، «مارچلو دِ اورتا»، در طی ده سال تدریس، آنها را از میان صدها انشا انتخاب کرده است. در این کتاب با نوشته‌های کودکان محرومی مواجه می‌شویم که هر یک در انشای خود، صادقانه دنیای پیرامون و شرایط دشوار زندگی‌شان را توصیف کرده‌اند؛ نوشته‌هایی که با بیان لطیف و گاه طنزگونه‌ فقر، فساد و بی‌عدالتی در جامعه را به تصویر می‌کشند و ما را با مسائلی مواجه می‌سازند که اغلب آنها را نادیده گرفته و یا به دست فراموشی سپرده‌ایم؛ مسائلی که به ما مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی‌مان را یادآور می‌شوند.

چاپ این کتاب در سال ۱۹۹۰ باعث برانگیخته‌شدن خشم و مخالفت بسیاری از کسانی شد که در وضعیت نابه‌سامان شهرهای جنوبی ایتالیا دخیل هستند و افراد زیادی از این معلم به دادگاه شکایت بردند. در نهایت تلاش‌های پشت پرده‌ی مافیا باعث شد که مارچلو دِ اورتا از شغل خود اخراج شود اما هیچ‌یک از اینها باعث نشد که پیام دادخواهیِ دانش‌آموزان کوچک او به گوش مردم دنیا نرسد.

شاید در نگاه اول باورنکردنی باشد که در قلب اروپای مدرن و ثروتمند، در ایتالیای رؤیایی، چنین محرومینی وجود داشته باشند اما این کودکان به ما یادآوری می‌کنند که فقر، تبعیض و بی‌عدالتی محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست بلکه میراث بی‌توجهی ما به مسئولیت‌هایی است که اخلاق و انسانیت بر دوش تک‌تک افراد جامعه نهاده است.

اما آنچه این کتاب را ستودنی می‌سازد آن است که با وجود تمام واقعیت‌های تلخ زندگی این کودکان، آنها خود کسانی هستند که پنجره‌های روشنایی را در مقابل دیدگان ما می‌گشایند و نور را به جهانی می‌تابانند که مبارزه با پلیدی‌ها و تاریکی‌های آن، نیازمند امیدی بزرگ است. آنها با نگاه معصومانه‌ی خود ما را دعوت می‌کنند به تلاش برای رسیدن به دنیایی که سراسر نور است و دریا و دریا ...

در آفریقا همیشه مرداد است   مؤلف: مارچلو دِ اورتا     مترجم: حمید زرگرباشی     ناشر: نقش خورشید، چاپ دوم، ۱۳۸۰

ترکیب و نشان

شب

شب 

از ستاره به ستاره

 به تو فکر می­کند

 به تو که در خواب نفس می­کشی

 و نمی­دانی

 که با هر نفس

 می­گویی

 خداحافظ

 خداحافظ.

 (سرزمین مادری، رزه آوسلندر، ترجمه­ی حسین منصوری، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۲)

غلط کردم....شکر خوردم...خوبه ؟

درد را از هر طرف که بخوانی درد است....

نوشته ی ابوذر بریزی

آری عزیزم

و درد ما این است که صاف و صادق هستیم .....چیزی برای پنهان کردن نداریم....بی شیله پیله هستیم

آدم یک وقت هایی یک کاری می کند به خیال خودش شاهکار کرده است.....و تازه بعد از دو سال می بیند چه غلطی کرده است...بعد از دو سال گندش بالا می آید ......حالا بیا و درستش کن

آدم از آینده ی خود خبر ندارد...از احساسات آینده خود هم خبر ندارد....فکر می کند اگر از یکی بدش آمد تا آخر عمر بدش می آید...فکر می کند اگر عاشق یکی شد ، دیگر همین یکی هست و بس....برادران و خواهران من....اینجور نیست....بخدا اینجور نیست....آدم ممکن است در آینده عاشق کسی شود که از آنی که الان دوستش دارد بیشتر دوست داشته باشد ...گیج نشوید....مثال : شما یک نفر را دوست دارید و می روید یک جایی می نویسید که یا تو یا هیچکس و نمی دانم بی تو هیچم و از این حرف ها....بعد خدا بهتان رحم می کند و فرد مورد نظر جوابتان می کند...بعد از دو سال عاشق کس دیگری می شوید که از قبلی بسیار بهتر و عشق شما هم بسیار بیشتر....خب ...بعد با خود می گویید چه احمقی بودم  من که خیال می کردم بدون آن قبلیه نمی توانم زندگی کنم...و بعد کم کم در می یابید که آن قبلی اصلن وصله ی تن شما نبوده ....و بعد جانتان هم برای این یکی جدیده می دهید...اما یک مشکل پیش می آید...شما زمانی یک اراجیفی یک جایی نوشته اید....قبل از اینکه عشق واقعی و جدیدتان آنها را بخواند سریعن آنها را پاک کنید....نامه های کاراگاه گجت یادتان هست ؟ تا که می خواند و دور می انداخت منفجر می شد....شما هم همین کار را سر نوشته هاتان بیاورید...از من به شما نصیحت...خود دانید...نوشته ی ابوذر بریزی

----------------------------------

پ . ن 1: می دانم می دانم...خیلی زیبا نبود...فعلن گفتم یک چیزی نوشته باشم عزیزکم....

پ . ن 2: تازه بعدشم می فهمی اون قبلی اصلن نمیشه اسمش رو گذاشت عشق ...هوس بوده......

ادامه نوشته

چطور باید به خود کمک کرد؟

تو - سو نزد متی از کسالت روحی خود می‌نالید و می‌گفت قصد دارد به سفر بزرگی برود. متی برای او داستان زیر را تعریف کرد:

می - ایر روزگار پرملالی داشت. به دنبال هم رفیقه و شغل و مذهبش را عوض می‌کرد. وقتی پس از این همه تغییر، حالش به مراتب بدتر شد راهیِ سفری بزرگ شد و طی آن تمام دنیا را گشت. از این سفر مفلوك‌تر از پیش به وطن بازگشت. در رختخواب افتاده بود و با خود می‌اندیشید که به آخر زندگی‌اش رسیده است، که خانه‌اش با انفجار بمبی آتش گرفت. جنگ داخلی درگیر بود و سرباز‌ها بمبی به سمت کارگرانی که در پشت خانه‌ی او سنگر داشتند شلیک کرده بودند. می - ایر برآشفته بلند شد و آتش را با کمک کارگران خاموش کرد و بعد به تعقیب سربازها پرداخت و تا چند سال در جنگ داخلی شرکت کرد تا اوضاع سامان گرفت.

اگر کسی در این مدت از زبان او نشنید که وضع روحی‌اش رضایت بخش است، حتماً به این علت بود که کسی سراغ حال او را نمی‌گرفت.


منبع: ayat.ir  

کتابخانه‌ی مدرسه

متأسفانه در خیلی از مدارس استفاده‌های لازم از کتابخانه‌ی مدرسه نمی‌شود. در حالی که محیط کتابخانه می‌تواند محیطی گرم و صمیمی برای انجام فعالیت‌های گروه‌های مختلف در مدرسه و مطالعه‌ی دانش‌آموزان و معلمان و ارتباط آن‌ها با هم باشد. روز کتاب می‌تواند شروع خوبی برای بعضی فعالیت‌های کتابخانه باشد. بنابراین از قبل گروه کتابخوانی و کتابخانه را تشکیل دهید. این گروه یکی از زیرگروه‌های شورای دانش‌آموزی مدرسه می‌باشد. برای این گروه وظایفی مشخص کنید. یکی از این وظایف به عهده گرفتن مسئولیت کتابخانه و کتاب‌ها می‌باشد. البته در این روز از دانش‌آموزان دیگر نیز دعوت کنید تا در کارهای مربوط به کتابخانه کمک کنند. امتیازی هم برای این دانش‌آموزان در نظر بگیرید. برای علاقه‌مند کردن بیشتر بچه‌ها می‌توانید به دانش‌آموزان دوره‌ی ابتدایی از قبل کتاب «خواب‌های عجیب» از انتشارات مدرسه (داستان مربوط به کتابخانه) و به دانش‌آموزان دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان کتاب «کلونک» از انتشارات هرمس را برای مطالعه پیشنهاد کنید....

ayat.ir

ادامه نوشته

کتابخانه‌ی فامیلی

کتابخانه‌ی فامیلی کتابخانه‌ای است که با همکاری اعضای فامیل یا جمعی از دوستان در محلی که مورد توافق همه باشد ایجاد می‌شود. اعضای فامیل یا دوستان می‌توانند چند روز در هفته در محل کتابخانه جمع شوند و از کتاب‌ها استفاده کنند یا راجع به آن‌ها با هم به گفتگو بپردازند.

داشتن چنین کتابخانه‌ای می‌تواند مزایای گوناگونی داشته باشد. بسیاری از ما درگیر مشکلاتی هستیم که با استفاده از کتاب‌ها یا مشورت با اطرافیان قابل رفع می‌باشند؛ مشکلاتی در زمینه‌ی تربیت فرزندان، برقراری تعادل در خرج و مخارج زندگی، نداشتن اطلاعات عمومی در حد تعمیر بعضی لوازم خانگی، باغبانی و ... . کتابخانه‌ی فامیلی فرصت مناسبی برای مطالعه و مشورت و حل مشکلات فراهم می‌آورد. به‌ علاوه، امروزه اعضای فامیل یکدیگر را کمتر می‌بینند و خیلی مواقع از مشکلات هم خبر ندارند. راه‌اندازی یک کتابخانه‌ی فامیلی می‌تواند فرصتی برای دید و بازدید و اطلاع از مسائل اعضای خانواده و دوستان فراهم کند......


ayat.ir

ادامه نوشته

کتاب، دانایی، توانایی

کتاب، دانایی، توانایی

اداره فرهنگ و ارشاد و کتابخانه عمومی با همکاری کتابفروشی حافظ برگزار می کند:

نمایشگاه کتاب و عرضه محصولات فرهنگی آدینه

مکان: بالاتر از مدرسه راهنمایی نوروزی - جنب کانون ولایت - کتابخانه تازه تاسیس عمومی حاجی آباد

زمان: 31/6/90 لغایت 14/7/90

ساعت بازدید: 8 الی 12 - 16 الی 22

کنکوری های می توانند از تخفیف کتب نمایشگاه استفاده نمایند

خانه های ویران

از وقتی باغبان شاخه‌های درختانم را هرس کرده است
سیب‌های باغم درشت‌تر شده‌اند
اما برگ‌های درخت گلابی آفت‌زده
پژمرده‌اند

در ویتنام برگ‌ریزان است

فرزندانم همه تندرست‌اند
اما برای پسر کوچکم نگرانم
او هنوز در مدرسه جدیدش
با محیط انس نگرفته است

در ویتنام کودکان می‌میرند


بام خانه‌ام مرمت شده‌است
فقط باید قاب پنجره‌ها را تمیز کرد و رنگ زد
حق بیمه آتش‌سوزی، به خاطر افزایش قیمت خانه‌ها
بالا رفته است

در ویتنام خانه‌ها ویران است


منبع:ayat.ir

آقای نخست وزیر

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد

ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .

اما کاش.....

کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک فقیر میان مردم نیست .


منبع:www.drshahkar.mihanblog.com

دیباچه

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوترانِ سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند.

بخوان به نام گل سرخ، در رواقِ سکوت،
که موج و اوجِ طنینش ز دشت‌ها گذرد؛
پیامِ روشنِ باران،
    ز بام نیلی شب،
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد.

ز خشک‌سال چه ترسی!
    که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابرِ نور
و در برابرِ آواز و در برابرِ شور...

در این زمانه‌ی عسرت،
به شاعرانِ زمان برگِ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب.

تو خامشی، که بخواند؟
    تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
    از سیمِ خاردار
        گذشته.
حریقِ شعله‌ی گوگردیِ بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاری‌ست.
هزار آینه
    اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق.

زمین تهی‌ست ز رندان؛
    همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

 (محمدرضا شفیعی کدکنی، از مجموعه‌ی «در کوچه‌باغ‌های نیشابور»)

ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می

علاج کی کنمت آخرالدواء الکی

ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار  

که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی

چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو  

منه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی

شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد  

ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی

خزینه داری میراث خوارگان کفر است  

به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی

زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند  

مجو ز سفله مروت که شیئه لا شیء

نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی  

که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی

سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست  

بده به شادی روح و روان حاتم طی

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ  

پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی

بچه که بودم

بچه که بودم وقتی بزرگترا خیار می خوردن همیشه یه سوال برام پیش می اومد
ادامه نوشته

دوراهی  (داستانی از عاشورا)

از آن گفت‌و گو تا این صحنه! گویی لحظه‌ای است؛ شبیه خواب. اما  انتخاب یك راه است. یك بار، یك

انتخاب، سرنوشتت را تا ابد دگرگون خواهد ساخت. به گونه‌ای خوب و شاید بد!

ادامه نوشته

به مناسبت دهه اول محرم

شهید مطهری: الان در ذهن عامه مردم به چه می گویند امر به معروف و نهی از منکر؟ یک سری

مسائل جزیی؛ نمیگویم نادرست(بعضی از آنها نادرست هم هست)٬ ولی اینها وقتی که در کُلّش واقع

شود زیباست. (حماسه حسینی جلد ٬۲چاپ چهارم٬صفحه۲۹۱)

امام خمینی(ره): ما امر به معروف و نهی از منکر را در دایره کوچکی قرار داده و به مواردی که ضررش 

برای خود افرادی است که مرتکب می شوند یا ترک می کنند محصور ساخته ایم. در اذهان ما فرو رفته

است که منکرات فقط همین هایی هستند که هر روز می بینیم یا می شنویم. مثلا اگر در اتوبوس

نشسته ایم کسی موسیقی گوش می کند یا فلان قهوه خانه کار خلافی را مرتکب شد٬ یا در وسط

بازار کسی روزه خورد٬منکرات می باشند و باید از آن نهی کرد٬ولی به آن منکرات بزرگ توجهی نداریم؛

آن مردمی که دارند حیثیت اسلام را از بین می برند٬حقوق ضعفا را پایمال می کنندو...را باید نهی از

منکر کرد. (امام خمینی٬ولایت فقیه٬چاپ سوم ۱۳۷۴ ٬ ۱۰۶)

پیامبر (ص): باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گر نه خداوند بدان شما را بر خوبانتان مسلط می

گرداند و نیکانتان دعا می کنند ولی دعایشان مستجاب نمی شود. (میزان الحکمه٬ص۱۶۷۹)


پیامبر (ص):به نماز و روزه حج و بخشش و ناله های شبانه آنها نگاه نکنید٬بلکه به راستگویی و امانت

داری آنها بنگرید. (میزان الحکمه٬ص۴۰۹)

امام علی (ع) : حق و باطل با مردم شناخته نمی شوند بلکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی

و باطل را بشناس تا مرتکب آن نشوی. (تاریخ یعقوبی جلد ۲ ٬ص۱۳۲)

امام علی (ع) : زودا که پس از من بر شما روزگاری آید که چیزی از حق پنهانتر نباشد٬و از باطل

آشکارتر٬و از دروغ بستن بر خدا و رسول او بیشتر؛ ونزد مردم آن زمان کالایی زیانمندتر از قرآن نیست

اگر آن را چنان که باید بخوانند٬و نه پر سود تر از قرآن اگر معنی کلماتش را برگردانند؛ و در شهرها چیزی

از معروف ناشناخته تر و از منکر شناخته تر نباشد. ...پس آن مردم در جدایی متفق اند و از جمع

گریزان.گویی آنان پیشوای قرآنند نه قرآن پیشوای آنان. پس جز نامی از قرآن نزدشان نماند٬و نشناسند

جز خط نوشته آن؛و پیش از این چه کیفرها که بر نیکوکاران نراندند٬و سخن راستشان را دروغ بر خدا

خواندند و کار نیک را پاداش بد دادند. (نهج البلاغه٬خطبه۱۴۷)

امام صادق(ع): اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که بر ایشان بنویسد و مالیات جمع آوری کند و بر

ایشان بجنگد ودر جماعتشان حاضر شود٬هرگز نمی توانستند حق ما را سلب کنند.(میزان الحکمه٬۲۳۸۱)


امام حسین (ع): [در خطبه ای که در برابر سپاه حر بن یزید ریاحی ایراد کرد٬چنین فرمود:] ای مردم

همانا رسول خدا فرموده است: «هر کس حاکم ستمگری را مشاهده کند که حرام های خدا را حلال

می سازد٬و عهد و پیمان الهی را زیر پا می گذارد٬ با سنت و قانون پیامبر مخالفت می ورزد و با بندگان

خدا با دشمنی و از سر گناه رفتار می نماید٬ولی با زبان و عمل بر او نشورد و قیام نکند٬بر خداوند

است که او را با همان ستمگر در یک جایگاه عذاب کند». (سخنان حسین از مدینه تا کربلا٬محمد صادق

نجمی٬دفتر انتشارات اسلامی٬چاپ چهارم٬ص۱۲۷)

اميد


اميد از حق نبايد بُريدن، اميد سرِ راهِ ايمني است. اگر در راه نمي روي، باري سرِ راه را نگه دار!  

مگو که  « کژي ها کردم.» تو راستي را پيش گير، هيچ کژي نمانَد. راستي همچون عصايِ موساست،

آن کژي ها همچون سِحرهاست، چون راستي بيايد همه را بخورَد. ... چون راست شوي، آن همه

نمانَد. اميد را -زنهار- مَبُر.

(فيه ما فيه، مولوي، نشر مرکز، ص 4)

         عاشق که شد که يار به حالش نظر نكرد         اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست

شرح آرزومندی

بولتن زیر  به مناسبت روز عرفه در تهیه گردیده  است. برای مطالعه‌ی  و هدیه آن به

دوستان و توزیع در محافل، می‌توانید آن را از آدرس زیر دریافت کنید:

   http://ayat.ir/index.php/2008-12-06-08-25-26/2008-12-06-08-25-48/18--l-r


سرگیجه

گاهی به این فکر می کنم که چطور باید به گربه یاد داد که از دیوار خانه مردم بالا نرود یا لااقل موقع این کار

اجازه  بگیرد.

انگار پاک عقلم را از دست داده ام.

وقتی به خودم فکر می کنم سرگیجه میگیرم، همان بهتر که به  گربه ها فکر کنم.

ولی ما آدم های فقیر فکرمان دست خودمان نیست باید به سراغمان بیاید و اجبارا هر از گاهی

سرگیجه میگیریم.

 

دیگر چه می‌توانستیم كرد

دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای درهایی كه نگهبانی می‌شدند؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای آنها كه در بندمان كردند؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای خیابان‌هایی كه ممنوعمان كردند؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای شهری كه خوابیده بود؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای زنی كه گرسنه بود و تشنه؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای ما كه بی‌دفاع بودیم؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، برای شبی كه زاده شد؟
دیگر چه می‌توانستیم كرد ، عاشق یکدیگر شدیم!

«پل اِلوار»، شاعر فرانسوی

شیخ ما و ادعای عدالت

شیخ را پرسیدند که : بدتر از درد عشق چه باشد؟  شیخ آهی کشید و بفرمود : بار منت.......
ادامه نوشته

شیخ ما و مریدش......

      شیخ ما مریدی داشت عطار نام. چندی غیبش زد و دل شیخ از برای وی تنگ بشد. باری....چندی گذشت و عطار پیدایش شد
ادامه نوشته

شیخ ما.....

دوش  شیخ  ما مر مریدان را نصیحت همی بکرد که زن اختیار کنند .

ادامه نوشته

بودا و مثال خانه ی سوزان

 

گوتاما بودا،شناختِ سرچشمه ی آزْ را - که ما در آن فرو رفته ایم- آموخت، و فرمود: «همه ی آرزوها را از

خویش زداییم، و چنین، بی آرزو، به فنا - که آن را نیروانا می نامید- بگراییم.» روزی شاگردانش پرسیدند:

«این فنا چگونه است، ای استاد؟ ما همه می خواهیم تا همه ی آرزوها را از خویش بزداییم، آن سان که

تو می فرمایی؛ اما بگو آیا این فنا، که ما به آن می پیوندیم،به مفهوم وحدت با همه ی آفریده هاست؟

با پیکری سبکبال، به نیمروز، در آب خفتن، بی اندیشه، تن آسان، در آب رها شدن، یا به خواب رفتن،

نه چندان هشیار، که روانداز خود را مرتب توان کردن، و شتابان به خواب رفتن، آیا این فنا، فنایی نیک و

شادی بخش است؟یا فقط عدمی ست تنها، سرد، تهی و پوچ؟» بودا، مدتی دراز خاموش ماند. سپس،

دل آزرده گفت: « پرسش تان را پاسخی نیست. »

اما پسین گاه، که شاگردان پرسنده رفته بودند هنوز بودا زیر درخت زندگی، نشسته بود و برای دیگران

- آن ها که نپرسیده بودند- مثال زیر را می آورد:

«به تازگی، خانه یی دیدم که می سوخت. و از بامش شعله سر می کشید. پیش رفتم و دریافتم که

هنوز کسانی در آنند. از آستانه ایشان را صدا زدم، که بامِ خانه را آتش در گرفته است. و خواستم

هرچه زودتر بیرون آیند؛ اما ایشان گویی شتابی ندارند. یکی، که گرما ابروانش را می سوخت، پرسید:

«مگر بیرون چگونه است؟ آیا باران نمی بارد؟ آیا باد نمی وزد؟ آیا خانه یی دیگر می توان یافت؟»

و از این گونه، سخنانی چند. از آن مکان برگذشتم، و اندیشیدم:اینان باید بسوزند تا از پرسش باز

ایستند. راستی را، ای دوستان!  کسی که زمین، در زیر پایش هنوز چندان سوزان نیست، و در آن،

 برجای می ماند، او را چیزی برای گفتن  ندارم.»

چنین بود گوتاما بودا.

اما ما که دیگر با هنر بُردباری، سر، گرم نتوانیم کرد،  بَلْ به هنر نابُردباری گراییده ایم راه هایی چند

برای این جهان پیش می نهیم، آدمیان را می آموزیم تا خود را از رنج های بشری رها سازند.

ما، برای ایشان، که زیر تیرباران بلای سرمایه هنوز لجوجانه می پرسند: «چه شد که ما نیندیشیدیم، و

به پندارمان راه نیافت، که از پس رستاخیز، بر سر حساب پس انداز و لباس مهمانی مان چه خواهد

 آمد؟» چندان سخنی برای گفتن نداریم.

برگرفته شده از کتاب:من برتولت برشت

سرعت واقعي اينترنت شما چقدر است؟   

سرعت واقعي اينترنت شما چقدر است؟

وقتي به اينترنت متصل هستيد، تصويري از دو رايانه بسيار كوچك در سمت راست پايين صفحه نمايش ( قسمت Tray ) ظاهر مي شود. اگر موس خود را روي اين دو رايانه نگه داريد ( يا روي آن دوبار كليك كنيد )، سرعت اينترنت شما را نشان مي دهد؛ مثلا  25600 bps  ( بيت بر ثانيه )، اما اين سرعت واقعي خط شما نيست؛ بلكه سرعت مودمي است كه در شركت ISP ( كه شما از او اينترنت گرفته ايد ) قرار دارد. سرعت واقعي خط معمولا عددي بسيار كمتر از اين مقدار است!

 اگر مي خواهيد ببينيد اين مقدار اطلاعات با چه سرعتي رد و بدل مي شوند، مي توانيد سري به نشاني http://Promos.mcafee.com/speedometer بزنيد، در اين صفحه يك سرعت سنج وجود دارد. كافيست روي عبارت Test Now كليك كنيد. كمي صبر كنيد تا Speedometer سرعت اتصال را اندازه بگيريد. عددي كه در مقابل عبارت Your Speed مشاهده مي كنيد، سرعت واقعي است. 

اگر اين مقدار با سرعت مودم ISP خيلي متفاوت است، از دست ISP خود شاكي نشويد! 

چون سرعت خط علاوه بر تجهيزات موجود در ISP، به موارد زيادي چون كيفيت خطوط مخابراتي منطقه و منزل شما نيز بستگي دارد.

راز موفقیت کار تیمی چیست؟

در تشکیل گروه‌ها، ممکن است عوامل مختلفی مانند توانمندی‌ها و هوش افراد در نظر گرفته شود، ‌اما مطالعات جدید نشان می‌دهند که هیچ‌یک از این عوامل به اندازه حساسیت اجتماعی افراد، در موفقیت گروه سهم ندارد...

ادامه نوشته

شيخ ما...كمي بعدتر..( اندر حوالي پست مدرنيسم 2)

      دوش، شيخ ما ،با چراغ همي گشت گرد شهر. از ديو و دد ملول نبود و دگر انسانش هم آرزو نبود
ادامه نوشته

دورها آوايي ست كه مرا مي خواند......

يه سوال هست كه بعضي وقتا يا بهتره بگم هر از گاهي ، ذهنم رو به خودش مشغول مي كنه. البته بازم ميگم هر از گاهي. خيلي كم
ادامه نوشته

دوستی

«لای – تو» تعریف می‌کرد: وقتی «کین – یه» به جبهه‌ی شرق رفت، می‌ترسیدم که مبادا یکسره از من جدا شود. اما او سایه‌اش را پیش من گذاشت تا همراه من باشد. و من بسیار راضی بودم؛ چون می‌دانستم «کین – یه» به یاد من است. ولی رفتار سایه عجیب بود. مثلاً سایه به دنبال من از هر درگاهی تو نمی‌آمد و به هر خانه‌ای وارد نمی‌شد. جلو بعضی درها می ایستاد و منتظر می‌ماند. در این حال تا وقتی که من در منزل می‌ماندم هرگز نمی‌نشست. این وضع و اینکه او در حال انتظار به ابرها نگاه می‌انداخت، نگرانم می‌کرد. زیرا چنین می‌نمود که ممکن است او هم به راه خود برود. باز که از در بیرون می‌آمدم، از نو به دنبالم می‌آمد. ولی گاه پنداری که به سختی مرا باز می‌شناسد. گویی در تردید بود که این من هستم . همیشه من از جلو نمی‌رفتم . گاهی هم او جلو می‌رفت . ولی اگر من عقب می‌‌ماندم یا نمی‌خواستم همراه شوم ، همیشه منتظرم می‌ماند. مدتی گذشت تا فهمیدم برای نزدیک یکدیگر بودن به دو نفر نیاز هست. وقتی خودم را از «کین – یه» دور می‌کردم یا احتیاجی به او نداشتم یا او را از خود بی‌نیاز می‌دیدم ، دور از او بودم نه نزدیک او .

 («اندیشه‌های متی»، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۱۳۴)