مقدمه ای بر.....
به تو می اندیشم ای عشق که به کالبد حیات روح و معنی می بخشی،
و به تو پایان می برم ای مرگ که انجام هر کار و پایان هر راه به توست.
علی اکبر دودانگه
به تو می اندیشم ای عشق که به کالبد حیات روح و معنی می بخشی،
و به تو پایان می برم ای مرگ که انجام هر کار و پایان هر راه به توست.
علی اکبر دودانگه
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر
نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگهای خسته زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم!
نمی شود می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد....
نادر ابراهیمی
آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید.
می پرستیدندش، اما نمی شناختندش
و خدا چشم به راه " آشنا " بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های
گونه گونه اش غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.
کسی " نمی خواست "، کسی " نمی دید "،
کسی " عصیان نمی کرد "، کسی "عشق نمی ورزید "،
کسی " نیازمند نبود "، کسی " درد نداشت "،.....و.........
و خداوند خدا برای حرفهایش، باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی شناخت، هیچ کس با او " انس "
نمی توانست بست....
" انسان " را آفرید!
و این، نخستین بهار خلقت بود.
دکتر شریعتی
بادا اندیشه های یکدیگر را پیش از مجال شکفتن ریشه کن نکنیم.
بادا هرگز در داوری شتاب نورزیم،
و بیقرارانه نخواهیم با زور و فشار، رشدی غیر طبیعی به وجود آوریم.
بادا به یاد آوریم که در جهان طبیعت، هر خسران معنایی دارد.
به خاطر آوریم که راهی دراز در پیش داریم
_ رشد کردن و بارور شدن و آنگاه خرمن محصول _
و نه راهی یک شبه.
جولیا کامرون
به ماهی لغزان دریاها می اندیشد.
ماهی،
به پرنده هفت آسمان بلند،
پرنده به آهو،
و آهو به آدمی....!
و آدمی به چه می اندیشد؟
و آدمی عشق را آفرید
تا جلبک و ماهی و پرنده و آهو
آسوده زندگی کنند.
سید علی صالحی
من نه به رنگ پوست تعصب دارم...
نه به طبقه و نه به کیش...
تنها چیزی که به آن اهمیت می دهم این است
که کسی انسان هست یا خیر...
بالاتر از این نمی توان بود...!
مارک تواین
کسب مال و منالی افزونتر تا بتوانند بیشتر به امور
دلخواهشان بپردازند و شادمانتر باشند.
حال آنکه عملاً عکس این شیوه مؤثر است.
نخست باید آن کس که به راستی هستید باشید،
و آنگاه به کاری که نیاز دارید بپردازید،
تا بتوانید آنچه را که خواهانید دارا باشید.
مارگریت یانگ
آدمها فقط آدم هستند
نه بیشتر و نه کمتر...
اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی
آنها را شکسته ای...
و اگر بیشتر ار آن حسابشان کنی،
آنها تو را می شکنند...
بین این آدمهای آدم،
فقط باید عاقلانه زندگی کرد!
نه عاشقانه...
از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است،
که عشق راستین را
راه هموار، هرگز نبوده است.
شکسپیر
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا،
و بدان روزی آنقدر شرمنده خواهد شد،
که به جای پاسخ به لبخندهایت
به تمام سازهایت خواهد رقصید.
غافل از اینکه
خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم.
دکتر شریعتی
ای خالق بزرگ
از تو می خواهیم زندگیمان را
بر طبق مشیت خود، و نه آنچه سزاوار ماست
شکوفا سازی.
یاری کن تا باور کنیم که دیر نشده است.
یاری کن تا خود را حقیر و معیوب نشماریم.
یاری کن تا از طریق تو _ و از طریق یکدیگر _
شفا یابیم و کامل شویم.
یاری کن تا یکدیگر را دوست بداریم،
از شکوفایی یکدیگر مراقبت کنیم،
رشد یکدیگر را تشویق کنیم،
و ترسهای یکدیگر را بفهمیم.
یاری کن تا دریابیم که تنها نیستیم،
تا دریابیم که دوستمان دارند و دوست داشتنی هستیم.
جولیا کامرون
به جای توجه به دنیای مادی و هر چه در آن است،
باید به آنچه که هستید
و دلیل حضورتان در این جهان توجه کنید.
سفر مقدس شما به این منظور رقم زده شده است.
گاه می اندیشم
چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم
همین مرا بس که...
کوچه ای داشته باشم و باران...
و انسانهایی در زندگیم باشند
که زلال تر از باران هستند!
چون دستم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما کسی فکر نکرد
که شاید من گلی کاشته باشم.....
محبت زیادی،
همیشه آدمها را خراب می کند.
گاهی آدمها می روند،
نه برای اینکه دلیلی برای ماندن ندارند.....
بلکه آنقدر کوچکند که
تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند!
او که رفتنی است
بگذار برود.....!!!
همانند شعله ای روشن و درخشان،
لیکن پنهان از دیدت و در تاریکی گردبادی از رنج.
پم براون
لیکن جاده ای که بر پایه امید بنا شده است،
برای مسافر بس دلپذیرتر از راهی است مبتنی بر یأس،
هر چند هر دو راه ،
مقصدی یکسان داشته باشند.
آیا مایلید با من تا پیچ همین کوچه بیایید؟
از سایه سار سکوت بگذرید؟
دمی، دقیقه ای لااقل عواقب آفتاب را تجربه کنید؟
می گویند آنجا عواقب آفتاب را
در آوازهای آینه دیده اند.
آیا مایلید بامن میان اینهمه همهمه
دمی، دقیقه ای لااقل از بوی بوسه یا باران سخن بگویید؟
می گویند در این دقایق دانا
آدمی از علاقه به آدمی، آوازهای آینه را می فهمد.
سید علی صالحی
هر چقدر بیشتر به زیبایی های دنیا می نگرم
بیشتر به وجود خداوند پی می برم.
خدایا! تو اینجایی.
همین جا نزدیکتر از هر چیزی به من.....
افسوس که بارها در کنارم بودی و من ندیدمت.....
وقتی ادوادای شانزده ساله در سوم ژانویه 1970 به اغماء رفت،
آخرین گفت و شنودش با مادرش چنین بود:
" مامی، قول بده هرگز مرا ترک نکنی "
و مادرش پاسخ داد :
" عزیزم مطمئن باش تو را ترک نمی کنم ، قول می دهم، و قول، قول است. "
و تا سال 2012 یعنی حدود 42 سال ادواردا به خوابی عمیق فرو رفت و
مادرش با عشق و فداکاری از دختر بیمارش مراقبت کرد.
او با روحیه تسلیم و آرامش و در نهایت قدرت و ایمان با مشکلات و پیچیدگیهای
زندگی روبرو شد و با حیرت انگیزترین شکل ممکن بر آنها غلبه کرد.
کلمه ایثارگر کمترین عنوانی است که می توان به این مادر قهرمان نسبت داد.
او و دخترش تصویر واقعی هشیاری برتر و نزدیکی به خدا را به نمایش گذاشتند.
خانه شان عبادتگاهی دلپذیر و چشمه جوشان عشق و معرفت بی قید و شرط است.
ادواردا در 21 نوامبر 2012 دار فانی را وداع گفت.
آنچه در بالا خواندید قسمتی از کتاب " قول، قول است " اثر " وین دایر " بود.
ماجرای تکان دهنده ای از عشق بی قید و شرط ، فداکاری ، تعهد ، ایمان ، توجه
و حضور الهی که محتاج تامل و تعمق فراوان است.
پیشنهاد می کنم این کتاب را مطالعه کنید و اگر مایل بودید برای اطلاعات بیشتر
به سایت زیر مراجعه کنید :
www.edwardaobara.com
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار
کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب،
بلندی های کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود.
همین طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد و به سرعت از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک
مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد،
در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق
ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند :
خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد : چه می خواهی؟
_ ای خدا نجاتم بده.
_ واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
_ البته که باور دارم.
_ اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است، پاره کن!
یک لحظه سکوت.......و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخزده را مرده پیدا کردند. بدنش
از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالیکه او فقط
یک متر از زمین فاصله داشت.
ممنون که این داستان طولانی رو خوندین...
که گفت همه آنچه را که در سکوت تو جاری بود.
اکنون تو : چنان عطری خوشبو
در سستی و ضعف من
حضور یافته ای،
با هاله ای از نور.
گل سفید را جانی تازه ببخشای،
گلهایی که از اسرار سخن می گویند، از راز
آیین رمزی را باز می گویند.
کلارا خانس
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی
رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک،
درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و
بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید،باید گفت که یا عاشق زائد
است یا معشوق، و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
نادر ابراهیمی
من گمان می کردم
دوستی، همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی ست
....من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست....
حمید مصدق
نسیم
آرام می وزد.
درختان پر شکوفه،
گلها تر و تازه.
به دوردستها می نگرم.
نسیم،
از راه دوری می آید.
انگار،
دور دنیا می گردد،
و انسان ها را،
از رسیدن صبح باخبر می کند.
گلها، به آرامی خم می شوند.
انگار،
در مقابل آفریدگار و شگفتی هایش،
تعظیم می کنند.
نسیم، آرام بر روی گلها و درختان
دست می کشد.
انگار،
دارد به وظیفه روزانه اش،
از جانب خدا عمل می کند.
صبا _ بهمن91
باید در یخبندان زمستان زیست تا ارزش بهار را دانست.
و جنگل باید که سرد و خاموش باشد،
پیش از آنکه سینه سرخ، آوازی دوباره سر دهد.
گل ها باید در تاریکی زیر خاک بیارامند
پیش از آنکه جوانه زده و شکوفه دهند؛
و گرم ترین و زیباترین خورشید،
پس از طوفان و تاریکی نمایان می شود.
به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیشتر از اینها مرده بودیم،
اگر عشق نبود....
دکتر شریعتی