باید این دوشنبه بهش بگم ...

مشاور رفتن و حرف، زدن بدون ِ شک یکی از سخت ترین و بارزترین کارهایی بود که توی این چند وقته انجام میدم... اینکه میرم و یکساعتی مینشینم و گفتنمانی یک ساعته همه ی کاری هست که انجام میدهیم، صورت مسئله ست... توی آن یکساعت فشاری اندازه ی شب قبر رو تجربه میکنم و خب انرژی ِ خیلی خیلی زیادی برایش صرف میکنم... این جلسه ی آخر درست شبیه ِ رفتن به سلاخه ی مرگ بود واسم... کم مونده بود منصرف ِ ادامه دادن بشم و اون همه تلاش دود بشه بره هوا... ولی مری 6 ساله اومد به کمکم... مداد رنگی هاشو آورد با کاغذ ... من ِ مشکی ِ ناراحت و داغون رو کشید... من ِ علامت سوال رو، من ِ اخمو رو، من ِ خوشحال رو... وسط ِ همه ی من ها آقای آرامش رو کشیدم که عصبانی بود ... همه شو کشید و حرف هاشو نوشت روی کاغذ ... منم بردمش باخودم، وقتی آقای آرامش ازم طبق معمول پرسید که این چند روز چطوری گذشته کاغذ نقاشی رو از کیفم در آوردم و دادم بهش... از قیافه ش معلوم بود که کلی خوشش اومده ... هی سوال میپرسید که این یعنی چی ... انگار با یه دختر ِ کوچولو طرف ِ ... خب واقعنم همونجوری بود.. من تو اون جلسه مری رو با خودم برده بودم ... اون جلسه میخواستم ریلکس باشم و به یه انرژی احتیاج داشتم که ادامه بدم ... اون احیای انرژی رو خودم واسه خودم درست کردم، جوابم داد... موقع ِ برگشتن یه حال ِ خیلی خوبی داشتم، داشتم به این فکر میکردم که همه ی چیزایی که تجربه میکنم از طرف ِ خودم ساطع میشه اغلب ... البته رو این مسئله هنوز به جواب ِ قطعی نرسیدم... چون همه چیز درون ِ من نیست و من از محیط اطرافم هم داده دریافت میکنم... ولی یه چیزی که اینجا اون حس خوبه رو از بین میبره، حالتی ِ که درست بعد ِ اون جلسه ی خوب بهم دست میده... اینکه اگه مریضم بمیره چی ؟؟؟؟ اینکه یهو حالش بد شه چی ؟؟؟؟ این حالت ِ دیوونه م میکنه !!!! این وسط یه مشکلی هنوز هست... یه ابر ِ تیره میاد تو بهار ... این نگران کننده س ... 

بهترین کاری که این اواخر من در حق خودم کردم این بوده که رفتم پیش این مشاور ...

هیچی دیگه. دلم گرفت :|

خواب دیدم یکی اومده خواستگاریم، خواهرم اینا میگن جواب مثبت بدم، بعد من رفتم تو راه پله ی پشت بوم، پسر خاله م اومد دمبالم دید دارم گریه میکنم، گفتش چی شده ؟؟؟ گفتم چطو میتونم وختی حمید رو میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم !!!! برفم می اومد...

http://www.youtube.com/watch?v=sWdbh9k13_0

شب های مهتابی ِ بی همراه

بسان ِ برکه ی بی قورباغه که هوای نیلوفر آبی دارد...

کاشف به عمل اومد نوار خطی دارم !!!

شبیه کسی که زیر عمل ِ روباز بدون بیهوشی و بی حسی ِ ...

شبیه مرده ای که دکتر بالا سرش با لجبازی و ناباوری هنوز احیای قلبی میکنه

شبیه روحی که سرش به سنگ نخورده و باور نمیکنه مرده

شبیه کسی که حباب امید رو باور داره

شبیه.. شبیه من...

نمیدونم آخر این جلسه ها چی میشه، ولی هرچی هست :

امید داریم...

گم کرده م..

دخترکی را که رویا داشت...

مخصوصا اگه بهت آبجی بگن !!

دست ِ خودم نیس، 

وقتی با آدمایی روبرو میشم که همه رو به چشم ِ یه ابزار میبینن واسه رسیدن به خواسته هاشون، گارد میگیرم در مقابلشون !!!!

این آدم ها متعفن هستن و باید سیفون رو بکشی روشون !!

دانشگاه ِ ما سوای ِ همه ی نقص هایی که داره، 1 حرکت ِ خوبی زده و اونم اینه که رفته با کلینیکی قرارداد بسته برای مشاوره و اینجور چیزا... هیچی دیگه، من دارم از این امکانات استفاده می کنم... امروز دومین جلسه ئی بود که رفتم... متفاوت ترین تجربه ی عمرمه !!!! جلسه ی اول یه حسی داشتم انگار 1 زخمی بوده بعد پوستشو کنده و خون و عفونت زده بیرون !!!! امروز این احساس رو دارم که : در مقابل ِ اینکه مرهم بذارن رو زخمم مقاومتم نتیجه نداده و الان تسلیم شدم که مرهمی که میدونم وحشتناک درد داره رو میذارن رو زخمم...

انقدر حرف دارم واسه نوشتن، منتها الان شبیه ِ یک عدد دیگ پر از حرف و اتفاقم که همگی تو مخم داره میجوشه، اتفاقای این هفته که کلش رو تو ستاک بودم، اتفاقایی که امروز تو دانشگاه افتاد، اتفاقایی که تو کلینیک ِ ارامش افتاد، خوابی که دیشب دیدم... 

چند وقتی میشه خواب ِ استخر میبینم، پر  از آب که من توشم، آب میبینم خیالم راحت میشه، خیری توشه، ولی نمیدونم چرا اتفاق های پشتبندش راضیم نمیکنه... کلی حرف هست برای نوشتن، میام تک تکشو تعریف میکنم احتمالا، فقط الان خسته م .. میخوام برم بخوابم :|

خیلی غم انگیزه !

اینکه من الان حتا 1 شکست ِ عشقی خورده هم نیستم که در فراقش غمباد بگیرم با آهنگ ِ " من- محسن یگانه"

هیشکی رو ندارم که به یادش حتا، ولنتاین رو بگذرونم !!!!
ولنتاین که بهونه س... من تا حالا ولنتاین نداشتم ک ...

میدونین میخوام چی بگم ؟ میخوام بگم دنیام محدود شده به خودم! البته خواهرمم هس ! همین ...