بارون

همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یک و دو !‌ هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه

ادامه نوشته

غربت خودم را احساس می كنم

غربتی در این دنیای غریب

شكوه شكفتن در من پژمرده

هیجان صدا در من شكسته

بغض در گلوگاه دقایقم خفه شده

و اشك ها یكی پس از دیگری بر گونه آرزوهایم می چكد

آری ، آغاز دوباره زیست و هزاران بار مردن یعنی این

یعنی پا نهادن در جاده بی انتهای هیچ

یعنی گم شدن در پستویی از تنهایی

یعنی در گور گناهانت خشكیدن

یعنی انگشتانت را در چرخ شعرهایت له كردن

من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم

برای من همیشه همه چیز سیاه است

و شاید در اوج شادی هایم خاكستری رنگ شود

چهره هیچ كس را به یاد نمی آورم

كسی برایم به یاد ماندنی نیست

پرواز برایم ممكن نیست چرا كه نه فرشته ام ٬ نه پرنده

من انسانم ، انسانی از جنس خاك

گاهی باید در پایان زندگی کرد

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان،

آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ...

اما وقتی دلم شکست،

وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ...

و تا چشم گشودم دیدم،

که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ...

وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی،

از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ...

وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف،

که از درز پنجره سکوتم،

گونه دلم را ... نوازش می داد

و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ...

باور کردم که ...

همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ...

گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ...

گاهی باید در پایان زندگی کرد

و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ...

گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ...

زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ...

و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم...

باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ...

و باور کرد ...

پایان را، بی آغازی دیگر ..!!

زندگی فریبه

فریب
 زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس جز او گرامی نیست

 بی گمان باید همین باشد
آه می فهمی چه می گویم؟؟

فیلم مرگ

می گویند موقع مرگ
همهء زندگی مثل فیلم از جلوی چشم آدم رد می شود .

به فیلم زندگی ام که فکر میکنم
به مردن علاقه مند می شوم
شاید
آن موقع یک بار دیگر دیدمت!!

...

سوزنت را نخ کن
برای بافتن من
برای کامل کردن تصویر کهنه ی این کوبلن!!!که قابش قلب
تارش تو
پودش عشق....
ما که عادت کرده ایم

به این تراژدی بخندیم!!سالهاست چشم گذاشته ام
شمرد ه ام تا بی نهایت...در این قایم باشک عشق؛
کجا پنهان شده ای؟....کنار درخت همیشه سبزمان
یا روی آن پل
که پرتم کردی....یا کنار آن کلبه ی قدیمی
که نامه هایم را هیزم کردی....
هنوز هم میشمرم برای آمدنت
...و تو هنوز هم میبافی
تصویر پیر من را...نه من میرسم و نه تو تمام میکنی!!!روزی می رسد...وعده ی دیدار ما ؛
قطعه ی عشاق
ردیف عشق
مزار من
....
استپ!!!!

بی رحم

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....

دیگر شعری نمی سرایم

 

دیگر نمیتوانم حرف دل را پشت شعرهایم قایم کنم

هر چند که این روزها دگر کسی مجالی برای خواندن بهانه های بغض گرفته ندارد!!

هنوز هم شعرهایم باران خورده است

اما دیگر نمیخواهم سبزی واژه های تازه را به بغض قافیه های دلتنگ پیوند بزنم

من دیگر شعری نمی سرایم

نقاشی های زیبای استاد مرتضی کاتوزیان

 

 

 

 

 

 

"در مسیر کربلا"

 

 

 

 

 

 

 

 

"در مسیر کربلا"

سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه ومکه ومحرم نزدیک

شمشیر فروش ها همه آمده اند

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چهار طرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه وشمشیر شده

از مکه به سمت کربلا راه افتاد

از ملک اله سوی لا راه افتاد

توحید نشد تمام الا به حسین

دنبال حسین هم خدا راه افتاد