بعد از چند سال

سلام . حدودا بعداز چند سال اومدم . چه خلوت شده بلاگفا ی زمانی برو بیای داشت . همیشه همه اینجا می اومدن طنز می نوشتند ،شعر می گفتند ، سیاسی صحبت میکردیم  هی یادش بخیر چ دوره ای بود با تمام خاطراتش . امیدوارم مثل دفعه قبل نشه که ی دفعه همه زحمتهامون از بین بره . امیدوارم دوباره با ی شروع قوی مثل قدیم خوب بشه ایشالا حال و دل مردم مون هم خوب باشه . تو این اوصاع نا ب سامان اقتصادی . ایشالا زودتر از همیشه یا این آقایون زالو برن از مملکت یا مردم بیرون شون کنند . 

عجایب بلاگفا

اول سلام . 

دوستان امیدوارم حال همگی خوب باشید .  

سوم اینکه بعد از چند وقت اومدم بلاگفا ببینم چه خبر . دیدم کل آرشیو چند سال که زحمتی کشیدم  

به فنا رفته از دست این تکنولوژی مدیران بلاگفا خدا خیرشون باین جابه جایی که کردن واقعا خسته نباشند  

تمام پست های گذاشته بودم از بین رفته و هیچی نمونده . من با همه اونها خاطرات تلخ و شیرینی داشتم  

امیدوارم دیگه از این اتفاقات نیفت برای بلاگفا .  

شاد و پیروز باشید دوستان

پدر و مادر

زنــــدگی با پــــــدر یـعنی اطـمیـنان
زنـــــــدگی با مـــــادر یـعنی اسایشـی به یاد مـانـدنــی
زنــــــــــدگی با خـــــانواده یعنــی محـــبــت و عــشــق
هر کــدام نبــاشد بـی شــک جــایش هـــیچ وقــت پر نـمیــشود…. 

یاد سهراب

دوست

دلم یک دوست میخواهد
دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد
دلـــش اندازه ی دریــــــا ، به رنــگ آسمان باشد
کسـی باشد پر از شبنم ؛ پرازپروانه ؛ آهو ؛ آب
صدایش چکه ای آواز ؛ نگاهـش تکه ای مهتاب
دلــم می خواهد او چیـــزی شبیه برف و مه باشد
و جنــس دسـت هایش از هـــــــوای پاک ده باشد
کســـی باد که حــرفم را بفهمد با دل و جانـــــــش
پرستــــــــوی دلــم راحت ؛ بخوابد توی دستــــــانش
همیشـــــــه صبح تا شب من در این رویای شیرینم
تمام صــــــــورتم چشم است ولــی او را نمی بینــم


خانواده

«پدرم عاشق مادرم بود ولی هرگز به او نگفت،
اما وقتی که مادرم بیمار بود دکتر درجه تب را در دهان پدرم می گذاشت!» 

الهی

به خدا گفتم: همه چیز بهم بده تا از زندگی لذت ببرم. 
خدا فرمود:زندگی بهت دادم تا از همه چیز لذت ببری …

محبت

در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود
او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود
شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد
و همه مردم از او کناره گیری می کردند
قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود
او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود
سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت
تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی پیرمرد سکنی گزید
آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند
یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که
ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد
اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد
حتی با لبخندی زبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت
طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند
دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد
دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست
دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد
وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود
و در پایان وصیت نامه نوشته بود
تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی

زندگی

زندگی زیباست
آفتاب زندگی زیباست
با ترانه های دل نوازش
طلوع زندگی زیباست
با خاطره هایش
غروب زندگی زیباست
با تلخی ها ودرد هایش
آری زندگی زیباست
زیبا تر از گل
زیبا تر از پروانه
اگر تو بخواهی

خدا و زندگی .

پروردگارا..
تو تکراری ترین "حضور" روزگار منی
و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام
خدایا..
دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت
نزدیک.. بخشنده.. بی منت..

دختر بچه ای از برادرش پرسید : معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو از کوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،
و من هر روز باز هم شکلاتم رو همان جا می گذارم …!

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت.
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
كافی است انار دلت ترك بخورد.