شام آخر

وبلاگ "هم سطر هم سپید" پس از چهار سال به روز شدن متوالی، به دلایل شخصی در اردی بهشت نود به کار خود خاتمه داده است.

 

 

خواب و خاکستر

کلید انداختم و در را با پا هل دادم. نسیم از پله ها رفت بالا، توی پاگرد پیچید و از در اتاقم که وقت رفتن باز گذاشته بودمش رفت تو. من هاج و واج ماندم وقتی رسیدم و کاغذهای روی میزم را دیدم که پخش شدند کف اتاق از این گوش دیوار تا زیر آرک آشپزخانه. پنجره چارچاک وا بود هم. بدو رفتم طرف پنجره و پرده را کنار زدم. نسیم افتاده بود توی پیاده رو... لای موها و روسری زنی که تنها تنها غربت سنگ فرش ها را لگد می کرد.

خوانشی بر "بارانداز اندوه" - مجموعه ی شعر آزاد محمد اسماعیل حبیبی


نعیم ندایی

"بارانداز اندوه"، که قرار بود "جمهوری اندوه" باشد، سومین مجموعه ی شعر محمد اسماعیل حبیبی، شاعر رشتی متولد 1352 است که در سال 88 و با طرح جلدی گیرا و سایه رنگ از محمد زحمتکش، توسط نشر ایلیا به چاپ رسیده است. "تسلیت  به خودم" (شعر آزاد) و "سطر های شیشه ای" (مجموعه ترانه) دو مجموعه ی دیگر شعر اویند. وی از سال 1376 مسئول کانون شعر حوزه هنری گیلان بوده و علاوه  بر شعر  در زمینه روزنامه نگاری و ترانه سرایی نیز فعالیت دارد.


همیشه چیزی برای تحمل بازی هست
- مثل موهای تو
که من فرصت می کنم به تو راه باز کنم
من انگشتانت را پیدا می کنم
و بازی شروع می شود
97

پشت جلد کتاب را که بخوانی، گمان می کنی با دفتر شعری اروتیک رو به رو هستی؛ اما از آن جا که ضرب المثلی انگلیسی می گوید "کتاب را از جلدش قضاوت نکن" بازش می کنی و می نشینی به پای "بارانداز اندوه". می خوانی اش و می بینی که رمانتیسیسم در پهنه ی کلماتش موج می زند. که شعرهایش از "من" و "تو" جاری اند. "گرچه بعدها از تو هم گرفته می شود" و "تو شکسته می شود" 19 " و بعد از تو دور می شو[د]" 18


اما تو گاهی پرنده ای

دور می شوی

بی آنکه زیبای ات را برده باشی
54

شاعر تاب این بی تویی را ندارد و می داند که "زندگی نمی شود بی تو" 28

تاب بیاور که دوستت بدارم

و شهروند تو باشم

35،

من     درخت      تو

- یک نفر کم است

یک نفر تمام عمر کم است

17،


کمی تو

باز هم کمی تو

تا لیوان تشنه لب پر شود
27،

تو بیشتر هم بود

می شد تو بیشتر هم باشی

19

و

... تو بیشتر بیا!
42


و می رسد به ما گاهی هم:


ما قدمت هم بودیم

خزه بودیم برگلسنگ‌های باستان

62

حبیبی در ایجازش "پیشانی بند کم حرفی" است. 11 با این که "گاهی ساکت" است، " گاهی دوست دار[د] بگویـ[د]/ که حرف جهان را بردارد" 12 وی در واقع مجموعه ای از تناقض هاست: " همین که ساکت ترم/ هوای حرف می کنم" 93 او دغدغه ی این را هم دارد که "با این ادامه ی تاریک/ دلتنگی [اش] را به هر کسی گفت ندید" 12  بنابراین از مخاطب خویش درخواست توجه بیشتری می کند.

شاعر ردپای سرزمینش را با واژگانش بر تن شعر می کشد و "به آنی جهان را شمال می کنـ[د]" 46: پل، رودخانه، مه، باران، دریا و "اندکی درخت" 17 از آن جا که عناصر طبیعی نه به شکلی نمادین و نه به جبری ناتورالیستی، بلکه به همان شکلی که هستند به شعرش می آیند، تلاش برای نمادخوانی نیمایی در آن بیهوده است. دفتر حبیبی را می توان به خوانشی رئال خواند، اما "شناسنامه" اش 55 تافته ای جدا بافته است که در آن رگه هایی از ناتورالیسم دیده می شود.

در بازه ی زمانی 4 ساله ای که اشعار این دفتر نگاشته شده اند، شاعر، زبان و ساختار یک دست و پیوسته ای از خود به جا گذاشته است. حبیبی پای دور از ذهن ها را هم به شعر می کشد و به شیرینی از آن ها آشنایی می زداید:

نترس عزیزم، نترس

گاهی به خوابی که می بینی زنگ بزن

کسی چه می بیند
26

به هر حال واژه هایی هم هستند که می بایست احتیاط بیشتری در تکرارشان به خرج می رفت؛ به عنوان نمونه "خواب " و "سنگ" و معدودی دیگر.

حبیبی گذشتگان و دیگران را هم  می خواند. این را به ضمانت ابیاتی که در لابه لای سطرهای شعرش هست می شود پی برد، که گاهی هم وصله ناجور اند:

توی دستانم روزهای این شهر سردرگم

از تو می پرسند

-"بیمار خنده های توام، بیشتر بخند"-

دارم می ترسم

دارم با بهترِ عروسکی می نشینم

که حرف های تازه اش تکراری است

63

شاید که شاعر، آن طور که Harold Bloom فرضیه پرداخته، "دغدغه ی تاثیر" (Anxiety of influence) دارد و می خواهد مطمئن شود که شعرش در "داروینیسم واژه ها" برای پس از او ها هم خواهد ماند.

و در آخر، تا آن جایی که به محتوا و مفاهیم مربوط می شود، همان طور که از شماره صفحه های نقل شده پیداست، کارهای آغازین دفتر، ملموس ترند و هر چه به انتهای آن نزدیک می شویم، انتزاعی تر و اندیشه مند تر می شوند. با وجود جریان اوبژکتیویته (عینی گرایی) بعد از نیما، حبیبی "دنبال آن [است] که بر[ش] گرداند به اول سلام" 93؛ شاعر به پیرامونش با رویکرد خاص خودش می نگرد و سوبژکتیویته ی پیش از نیما را در پیش می گیرد.

محمد اسماعیل حبیبی را می توانید برخط بخوانید.

جنون و خاموشی در "ایماها و اشاره ها" - ولادیمیر ناباکف

نعیم ندایی

داستان، روایت یک روز جمعه است از زندگی زن و مردی روسی و یهودی که در یک شهر بی نام ایالات متحده زندگی می کنند و خودشان نیز نامی ندارند. این چهارمین سالی است که به دیدار پسرشان می روند و برای تولدش هدیه می برند. دورانی که پسرشان در آسایشگاه به سر می برده چند بار اقدام ناموفق به خودکشی می کند. بنابراین برای انتخاب هدیه اش سر در گم اند و در نهایت برایش "شيشه های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا" می برند.


آخرین دفعه او خواسته خود را از پنجره پرت کند و یک بیمار دیگر که گمان کرده او می خواهد پرواز کند، از سر حسادت مانع پروازش شده! "کاری که در واقع مي خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنيايش و گريز از آن بود." روز تولدش در آسایشگاه به پدرو مادرش می گویند که امکان ملاقات با او وجود ندارد. زیرا بار دیگر او دست به کشتن خود زده. آن ها بر می گردند و مرد، آن شب در بین زنگ های  گاه و بی گاه (شاید) یک مزاحم تلفنی می گوید که دارد می میرد.    

کانون توجه راوی، بیمارِ مبتلا به نوعی روان نژندی است -که "جنون به خود بستن" نام دارد- و می پندارد "هرچه در اطرافش می گذرد اشاره ای نهانی به شخصيت و هستی او" ست. ناباکف تصویر می کند که چگونه جنون، بر خلاف ادبیات، در جستارِ معنا باز مانده و در نتیجه با سکوت قرین می شود؛ آن گونه که میشل فوکو و ژاک دریدا اشاره کرده اند؛ اگر چه ادبیات با جنون مرز نزدیکی دارد، اما در آن خصیصه ای متفاوت هست که در جنون نیست و آن میل به زندگی است و فاصله گرفتن از سکوت. رابطه ی جنون با ادبیات، گاهی از یک رابطه استعاریِ محض فراتر می رود و حتی با روند خواندن و یا نوشتن یک اثر ادبی قیاس می شود. از آن جایی که ناباکف، خودش نیز تجربه ی  توهمات دیداری و شنیداری داشته، شخصیت های بسیاری  تصویر کرده که دچار جنون بوده اند.

روایت داستان از دیدگاه سوم شخص اوبژکتیو است: دیالوگ ها به شکل غیر مستقیم بیان می شوند و جز در بخش پایانی شاهد دیالوگ بین شخصیت ها نیستیم. در یک خوانش پست مدرنیستی می توان گفت که داستان، در حقیقت کنکاش روحیه خاص خود نویسنده است و آن گونه که به پیرامونش می نگرد و می خواهد که به مطلوب، تعبیرش کند.

ولادیمیر ناباکف

ایماها و اشاره ها - ولادیمیر ناباکف

چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن را در می یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره ی محرمات بود) هدیه ی کوچک مطبوع و بی خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده جور مربای میوه در ده شیشه ی کوچک.

وقتی او به دنیا آمد، سال ها از ازدواجشان می گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی اش نمی رسید. لباس های کم بهای سیاه می پوشید، و برخلاف زنان هم سن و سالش (مانند خانم سل، همسایه ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته ای از گل های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی آرایشی را در برابر نور عیب جوی روزهای بهاری به نمایش می گذاشت. شوهرش که در موطن شان کسب وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه ی اقامت، بود. به ندرت او را می دیدند و پیش خودشان او را "شازده" می نامیدند.

آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم ها و خش خش روزنامه ها برنمی آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده ی تیره رنگی که به آسایشگاه می رسید بالا می رفتند باران شدیدی می بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این که پسرشان به رسم معمولش لخ لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج خلق و پریشان) پرستاری که می شناختند و دل خوشی از او نداشتند آمد و با خوش رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه جا یا گم می شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه ی بعد آن را با خود بیاورند.

زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ دار مواقعی که دل گرفته بود سینه اش را صاف می کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف تر پای درختی که زیر باران تاب می خورد و قطره های باران از آن فرو می چکید، پرنده ی کوچک نیمه جان نوپروازی درمانده در چاله ای کز کرده بود.

در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست های چروکیده ی مرد (رگ های برآمده و لکه های قهوه ای روی پوست) که روی دسته ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می کرد. نگاهش را متوجه اطراف می کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده ی دختری سیاه موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه ی زنی مسن تر می گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا که دخترش سال ها پیش در مینسک با یکی از افراد خانواده ی سلویچیک ازدواج کرده بود.

آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می شد. کاری که در واقع می خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.

نظام هذیان های او موضوع مقاله ی مفصلی در یک ماهنامه ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت ها پیش آن را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک آن را "جنون به خود بستن" نامیده بود. در این گونه موارد نادر بیمار تصور می کند که هرچه در اطرافش می گذرد اشاره ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم های واقعی جایی در این توطئه ندارند زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش تر از دیگران می داند. هرجا که می رود جهان پدیده ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره ی او با یک دیگر ردوبدل می کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره ای درباره ی افکار درونی او به مباحثه می پردازند. سنگ ریزه ها و لکه ها و ذرات آفتاب طرح هایی را می سازند که به طرزی هولناک نمایش پیام هایی است که او می بایست حایل آن ها باشد. هر چیز نوشته ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی طرف هستند. مانند سطوح آیینه ای و تالاب های آرام؛ بقیه نظیر کت های درون ویترین مغازه ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب های روان و طوفان ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده ای درباره ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سوء تعبیر می کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود اما افسوس که چنین نیست. در دوردست ها سیل رسوایی های لجام گسیخته هر دم روان تر و رساتر می شود. شج گویچه های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت های گسترده به سرعت می غلتد، و تازه در دور دست کوه های عظیمی که استحکام و بلندی هولناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می کنند .

از فضای پرسروصدا و هوای آلوده ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده ی روز با نور چراغ های خیابان در آمیخته بود. زن می خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.

مرد خاموش بر روی پله های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله ها بالا می آمد، لبخند بی رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه ی پوزش از نادانی اش تکان می داد. وارد آپارتمان دو اتاقه ی خود شدند و مرد بی درنگ به سوی آینه رفت. با شست هایش گوشه های لبش را عقب کشید، چهره اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می کرد از دهانش بیرون آورد و عاج های دراز بزاق دهانش را که او به دندان ها متصل می ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می چید مرد روزنامه ی روسی می خواند. در حال مطالعه ی روزنامه خوراکی های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می گذاشت. زن که حالت های روحی مرد را می شناخت خاموش بود.

وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک دست ورق مستعملش و آلبوم های قدیمی اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له و لورده می نواخت، پنجره ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن ها مردی با شلوار سیاه که دست هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس ها شد. در طفولیت متعجب تر از بیشتر اطفال می نمود. عکس مستخدمه ی آلمانی شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی گیرد، همان گونه که از هر غریبه ی دیگری. عمه رزا خانم مسن هوچی چهارشانه ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراسناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه ی قطار و مرض سرطان زندگی می کرد تا این که آلمانی ها او را با همه ی آن هایی که برای شان نگران بود کشتند. شش سالگی آن وقتی که پرنده های جالبی را که مثل انسان دست و پا داشتند نقاشی می کرد و مانند آدم بزرگ ها از بی خوابی رنج می برد. پسرعمویش که حالا شطرنج باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره ای روستایی را با صخره های روی تپه و چرخ گاری کهنه ای آویزان از درختی بی برگ نشان می داد. ده ساله سالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه های زشت و شرور و وحشی که او با آن ها در مدرسه ی ویژه به سر می برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه پهلو، زمانی فرا رسید که هراس های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن ها را خصوصیات عجیب بچه ای به غایت استثنایی به حساب می آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک دیگر تاثیر می گذاشت تبدیل می شد و او را به کلی از محدوده ی ذهن آدم های معمولی دور می کرد.


زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود زیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبود صِرف امکان بهبود. زن به موج های بی انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می شد یا هدر می رفت، یا تبدیل به جنون می شد. به اطفال از یاد رفته ای که در کنج های رفت وروب نشده ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می کنند؛ به علف های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره ی راست شدن سایه ی خمیده ی بوزینه مانند او که از روی گل های له شده می گذرد هستند.

پاسی از نیمه شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه ای با یقه ی پوست قره كل که آن را خیلی بیش تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: "خوابم نمی برد."
زن جواب داد: "چرا؟ چرا خوابت نمی برد؟ تو که خیلی خسته بودی."
گفت: "خوابم نمی برد، چون دارم می میرم." و روی راحتی دراز کشید.
"دلت درد می کند؟ می خواهی دکتر سولوو را خبر کنم؟"
ناله کرد: "دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم." تکرار کرد: "مسئول." و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی اش می کوفت.
زن آهسته گفت: "خیلی خوب، فردا صبح می آوریمش خانه."
شوهرش گفت:"دلم چای می خواهد." و به دست شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا و نامزد گنده اش.

مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: "فهمیدم چه کار کنیم. اتاق خواب را به او می دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می خوابیم. به نوبت. از دکتر می خواهیم دست کم هفته ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این طوری ارزان تر تمام می شود."

تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه ها، بی دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپایی پاشنه و پنجه ی پایش را روی زمین می کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می زد. تلفن ها را او جواب می داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: "می شود با چارلی صحبت کنم؟"
"چه شماره ای گرفته اید؟ نه. شماره درست نیست."
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده ی خسته اش رفت.
گفت: "ترساندم."
مرد لبخند سریعی زد و بی درنگ هیجان زده حرفش را از سر گرفت. به محض این که صبح بشود، او را می آورند. کاردها را می بایست در یک کشوی قفل دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت ها کسی را تهدید نکرده بود.

تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
"شماره را عوضی گرفته اید. بهتان می گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می گیرید."

بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه شب خود نشستند. هدیه ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می کشید، صورتش گل انداخته بود، گه گاه لیوانش را می گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته تر شده بود، با این که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره فامی روی چانه اش برق می زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب های مرطوب و بدقواره اش برچسب های خوانای روی شیشه ها را با صدای بلند هجی کنان می خواند: زرد آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.

از مجموعه ی داستان کوتاه "از این زمان از آن مکان" 

اروتیـسم و اسطوره

خجسته کیهان

تشکیل باورهای اسطوره ای در ذهن مردم به عهد باستان باز می گردد، زمانی که یکتا پرستی هنوز رواج نداشت و دین به مقوله ای تجریدی بدل نشده بود. در اسطوره های جهان خدایان، قهرمانان و شیاطین بی شمارند و تا به امروز آثار آنها را در ادبیات، نقاشی، پیکر تراشی و حتی برخی مناسک دینی می توان دید. در گذشته اسطوره چارچوبی بود که هویت و تاریخ مردمان را در بر می گرفت. این که یونانیان خدای جنگ و خدای عشق داشتند دارای اهمیت است زیرا خدایان بیشتر در قلبها و آرزوها می زیستند تا در واقعیت؛ آنها تمایلات پنهانی و آمال مردم را می نمایاندند، آمالی که از زندگی مادی فراتر می رفت.

در این جستار کوتاه بعضی از حکایتهای اساطیری را در رابطه با اروتیـسـم نقل کرده ام که خود به قدر کافی گویا هستند.

 ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره که از ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح توسط بابلی ها شناسایی شده بود، دارای سمبلی است که در بیولوژی به عنوان نماد جـنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل (یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانـگی نیز هست.

ظاهرا پیوند ونوس با سـ.کـ.س و زنـانگی به دوره ی ۲۶۶ روزه ی تقارن و سپس دور شدن این ستاره مربوط می شود که مشابه زمان بارداری انسان است.

در رم باستان ابتدا ونوس الهه ی مزرعه ها و باغها بود و بعدا به الهه ی زیبایی تبدیل شد. برای پرستش ونوس معبدهایی ساخته بودند و روز اول آوریل” ونرالیا” یا روز ونوس بود.

آفرودیـت الهه ی عشق زنانه بود و سرزمینش شـهـوت و اشتیاق. آفرودیــت زندگی اش را وقف شکار مردان کرده بود. او گاه هوسـی شدید و مهار ناپذیر در زنان پدید می آورد. آرتمیس نیز الهه ی عشق بود، اما عفیف و بـاکره باقی ماند و شکار حیوانات را به شکار مردان ترجیح می داد. سرزمین آرتمیس مربوط به دختر بچه ها بود که هنوز بالغ نشده بودند و بعدا به سوی آفرودیت می رفتند.

دختران جوان پس از ترک سرزمین آرتمیس در تمام طول عمر دستخوش جنون آفـرودیت باقی می ماندند. در آسیا آفـرودیت نماد باروری حیوانات به شمار می رفت و در تمدن آشور به نام ایشتار پرستش می شد.

اما پیش از هر چیز آفرودیت الهه ی عشق بود و معابدش به ویژه در کوه اریکس و در کورنت همواره پر از زنانی بود که خود را به رهگذران عرض می کردند. ابتدا این کار خاص دختران جوان بود که به این وسیله بـکارت خود را به الهه هدیه می کردند، اما بعدا رفته رفته به کنیزان معبد آرتمیس اختصاص یافت که حرفه ای های عشق یا سـکـس بودند.

زندگی آفرودیـت – آفرودیـت دختر زئوس بود. افلاطون می گفت دو آفـرودیت وجود دارد یکی نماد پاکی است و دیگری سمبل عشقهای “عادی”.

آفـرودیت با هپاستوس خدای لنگ ازدواج کرد، اما بعد عاشق آرس خدای جنگ شد و به شوهر خیانت کرد. هپاستوس که از ماجرای آفـرودیت با خبر شده بود او را رسوا کرد و او به قبرس گریخت. از نزدیکی آفـرودیت با آرس، اروس خدای عشق و آنت رس (عشق متقابل) به وجود آمدند.

آفـرودیت الهه ی حسودی بود و قدرت زیادی داشت، بطوریکه می توانست هر کس را گرفتار عشق کند. او پریبوآ را گرفتار عشق گاوی به نام مینوس کرد.

 مینوس پسر زئوس بود که به شکل گاو در آمده بود تا اروپا را آبستن کند. او تند پرواز و شجاع بود. مینوس خوش قیافه، قوی هیکل و جذاب نیز بود و زنان شیفته اش می شدند. او به پسران کم سن و سال نیز علاقمند بود و کسی بود که هـم جنس بازی را اختراع کرد.

مینوس بعد از مرگ شاه جزیره کرت (از جزایر یونان) که او را بزرگ کرده بود، برادران را شکست داد و ادعای شاهی کرد. برای اثبات این ادعا می گفت که خدایان همه ی آرزوهایش را برآورده می کنند. سپس از پوزایدون خدای دریاها خواست گاومیشی را از دریا به او بدهد تا برایش قربانی کند. پوزایدون فورا آرزوی او را بر آورده کرد و گاومیش را به او هدیه داد.

اما این گاومیش چنان زیبا بود که مینوس را شیفته ی خود کرد. این بود که گاومیش را به میان گله ی خود برد و گاو دیگری را قربانی کرد. پوزایدون از این کار خشمگین شد و پاسیفائه همسر مینوس را گرفتار عشق گاومیش و شهـوتی سیری ناپذیر کرد. پاسیفائه که نمی دانست چگونه خو را ارضـاء کند، از دالوس کمک خواست و او با چوب و چرم گوساله ی ماده ای ساخت که او می توانست وارد آن شود و به سوی گاومیش برود. گوساله ی مصنوعی چنان خوب ساخته شده بود که گاومیش را گول زد. از جـفت گیری پاسیفائه با گاومیش فرزندی با سر گاو و بدن انسان به وجود آمد.

داستان لدا- لدا همسر پادشاه اسپارت بود. روزی زئوس را دید که به شکل یک قو در آمده بود. لدا با او هم بسـتر شد و همان شب با شوهر خود نیز نزدیکی کرد. او بعدا دو دوقلو، یعنی چهار فرزند به دنیا آورد.

نیمف ها دختران زئوس بودند. ملیا و نیادس در چشمه ها و جویبارها زندگی می کردند. البته نیمف های دیگری مانند نره ئید، دورآد و اوستائید هم بودند و اوستائید در دریا زندگی می کرد.

نیمف ها زنان جوان و جذابی بودند و معشوقهای بسیاری داشتند. از جمله پان، پیریاپوس، سایتر و کسانی که مثل آنها در طبیعت زندگی می کردند. حتی خدایان بلند پایه تحت تأثیر جاذبه های انها قرار می گرفتند. از جمله آپولن، هرمس، دیونیسوس معشوق آنها بودند. آنها گاه پسران جوان را جستجو می کردند و به خاطر زیبایی هیلاس جوان او را از هرکول دزدیدند و با خود به چشمه بردند.

پیریاپوس خدای باروری بود و از حیوانات، نباتات و آلـت مردانه محافظت می کرد. او پسر آفرودیت و دیونیسوس بود و مجسمه هایی از پیریاپوس را در باغها و کشت زارها قرار می دادند تا محصول فراوان شود. پیریاپوس آلـت بسیار بزرگی داشت و رمی ها مجسمه ی او را در نزدیکی خانه ها قرار می دادند تا دزدان را بترسانند. پیریاپوس کسانی را که به حریم او تجـاوز می کردند به سودومی تحدید می کرد.

پن خدای امور توضیح ناپذیر و غرایز حیوانی. پن نیمه انسان و نیمه بز بود. یعنی قسمت پایین بدنش مانند بز بود. چهره ای پر چین و چروک و ریش درازی داشت. پن که پسر هرمس بود، بسیار هوسـران بود. او مدام نیمفها را دنبال می کرد که از ترس فرار می کردند. در غارها صدای آنها که با پن هم بسـتر می شدند می پیچید. با این حال او از پسران که غالبا نیازهایش را برطرف می کردند، کمتر خوشش می آمد.

پاندورا زنی که مردان را اغوا می کرد و باعث سقوطشان می شد.

مردان بدون زنان زندگی می کردند. آنها مثل دانه از زمین می روئیدند. مردان با خستگی، پیری یا رنج بیگانه بودند. وقتی هنوز جوان بودند اسیر کام مرگ می شدند و چنان به نظر آسوده می رسیدند که گویی خفته اند.

زئوس که بر قله ی کوه المپ می زیست، هدیه ای برای مردان تدارک دید. از هپاستوس خواست خاک و آب را در هم آمیزد و پیکری بسازد. پیکری به زیبایی و جمال الهه ای جاودانی. همه ی خدایان نیرومند به یاری اش آمدند :آتنا به آن موجود تازه وارد مهارتهای دستی آموخت، آفـرودیت تناسب و اشتیاق و هرمس، شاید از سر شوخی، به او یاد داد چگونه دروغ بگوید و اغوا کند. آن موجود پاندورا بود با ظاهری آن جهانی، در حالیکه انسان بود.

زئوس پاندورا را به عنوان هدیه به اپی متوس، برادر پرومته ئوس داد که فردی حواس پرت، بی دست و پا و احمق بود. قبلا به او اخطار کرده بودند که هدیه ای از زئوس نپذیرد، ولی پاندورا با گردن بند مروارید، در ممتازترین لباسها در میان گلها مانند موجودی بهشتی بود.

با این حال این زن دامی بود. از آن پس مرد تنها نبود، بلکه باید با زن سازش می کرد، با نیازهایش، هوسـها، ویرها و اشتهای جنسی اش. ناچار بود دل او را برباید، راضی اش کند و زندگی را طوری فراهم کند که در شأن او باشد، تا بتواند صاحب فرزند شود. او اغوا شده، احساس حسادت می کرد و زن را ملک خود می شمرد، بطوریکه گاه ظالم می شد. از آن وقت همبستگی، درک هماهنگ و صلح از میان رفت.

جعبه - پاندورا با خود جعبه ی اسرار آمیزی آورده بود که اجازه نداشت بازش کند. اما وقتی به عنوان همسر شروع به زندگی کرد، سخت کنجکاو شد. روزی جعبه را گشود و همه ی چیزهای شر را آزاد کرد. بدی ها در جهان پراکنده شدند و با خوبیها آمیختند بطوری که تمیز آنها از یکدیگر ممکن نبود. رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در شهرها و خانه ها و در میان مردان گسترش یافت.

پاندورا که از بیرون جهیدن بدی ها ترسیده بود؛ فورا در جعبه را بست. اما جعبه خالی شده بود و همه ی چیزهای ظالمانه و خشن از آن بیرون ریخته بود. آنچه ته جعبه مانده بود چیز کوچکی بود که جای زیادی نمی گرفت. چیزی که مثل سایرین نجهیده بود، بلکه آرام و به خود مطمئن بود. آن چیز آینده بینی بود. آینده بینی ته جعبه مانده بود، انگار حق نداشت در همه جا گسترش یابد. پاندورا شری دوست داشتنی بود: نماد همه ی تضادهای انسان.

گیل گمش؛ اسطوره ای که الهام بخش آینده شد

سید علیرضا حجازی

پس گیل گمش با نگهبان دروازه آفتاب چنین گفت:«راه من از دردها می گذرد. درد خوف انگیز غم، نصیب جان من است. آیا می باید تا به زنگ و مویه روزگار خویش به سر کنم؟ مرا جوازی بده تا به کوهستان درآیم. تا اوتنهپیشتیم را دیدار کنم و زندگی را از او بپرسم، چرا که او آن را باز یافته... بگذار تا بگذرم، باشد که من نیز زندگی را به دست آرم!»

افسانه گیل گمش، لوح نهم

مطالعه ادبیات اساطیری و بازخوانی اسطوره های های کهن می تواند بسیار آموزنده باشد، مشروط بر این که دوباره گرفتار همان اندیشه ها و ذهنیات دو جایگاهی نشویم، بلکه عناصری را که پیشینیان در پی آنها بودند باز شناسی کنیم و شیوه های رسیدن به آنها را در جهان معاصر بجوییم. مقصود از ذهن دو جایگاهی، ذهنی است که یک سو در رویارویی با جهان و طبیعت قرار دارد و از سوی دیگر اندیشه های پیشینیان خود را یدک می کشد و هیچگاه نمی تواند به پردازش آزادانه و مستقیم داده های دریافتی از حواس پنجگانه خود نائل گردد. ذهن دوجایگاهی همواره سایه ای از ادراکات دیگران را به همراه دارد که به خود او تعلق ندارد، بلکه به او افزوده شده است و او خواسته یا ناخواسته آنها را به عنوان بخشی از ادراکات و دریافت های خود پذیرفته است.

یکی از برجسته ترین و قدیمی ترین ادبیات اساطیری بر جای مانده از دوران باستان، افسانه حماسی میان رودان (بین النهرین) “گیل گمش” می باشد که شاهکاری برجای مانده از تمدن سومر است. شواهد تاریخی گواه بر این است که گیل گمش پنجمین شاه اوروک و پسر لوگالباندا بود که پس از توفان نوح بالغ بر ۱۲۵ سال بر قوم سومر حکمرانی کرد. عمر این حماسه به چهار هزار سال می رسد و کامل ترین متن آن متنی است که بر ۱۲ لوح گلی نگاشته و در کوره پخته بودند. این مجموعه به صورت شعر است که با کاوش در بقایای کتابخانه آشوربنیپال پادشاه آشور به دست آمد. هریک از این دوازده لوح یا دوازده سرود شامل شش ستون است در سیصد سطر، البته به غیر از آخرین لوح که به آن مجموعه افزوده شده و به شکلی کاملاً نمایان از یازده لوح قبلی کوتاه تر است.

این افسانه به ما می گوید که گیل گمش پادشاهی مستبد و در همان حال پهلوان بود. او که موجودی نیمه‌آسمانی است دوسوم وجودش از خدایان و یک ‌سومش انسانی است. حماسه با یادآوری کارها و پیروزی‌های گیل گمش آغاز می‌شود به گونه‌ای که او را مردی بزرگ در عرصه دانش و خرد معرفی می‌کند. از جمله این که او می‌تواند توفان را پیش‌بینی کند. مرگ دوست صمیمی‌اش اِنکیدو او را بسیار منقلب کرده و گیل گمش برای جستجوی جاودانگی به سفری طولانی و توان فرسا می رود، سپس خسته و درمانده بازمی‌گردد و شرح رنج‌هایی را که کشیده بر گل‌نوشته‌ای ثبت می‌کند.

با مطالعه این افسانه در می یابیم آنچه که بشر امروز می جوید، پیشینیان او در قالب آرزوهای دست نیافتنی خود رقم زده اند و آرزوهای بشر که از نخستین روزهای آفرینش و حیات او بر این کره خاکی شکل گرفته است، همچنان به قوت خود باقی است. کوشش خستگی ناپذیر گیل گمش برای دست یافتن به راز زندگی جاویدان و رسیدن او به دروازه ی تاریکی، گفت و گو با دروازه بانان و به راه افتادن در دره های تاریکی همگی نشانه هایی از این آرزوی دیرین هستند.

اگر در داستان حماسی گیل گمش با فناپذیری انسان و جستجوهای او برای یافتن راز جاودانگی رو به رو می شویم، در دنیای معاصر نیز با تلاش خستگی ناپذیر دانشمندان علم ژنتیک و پزشکان برای افزایش طول عمر انسان و غلبه بر بیماری هایی مانند سرطان که از عمر انسان می کاهند سر و کار داریم. قهرمان حماسه گیلگمش انسان نیست بلکه خدایان طبیعت اند که در ظاهر انسانی پدیدار شده اند. در دنیای مدرن نیز با دانشمندانی رو به رو می شویم که با دستیابی به ژن ها و درونی ترین بخش های سلول به کارهایی خدای گونه دست می زنند.
اسطوره گیل گمش از نظر توجه به توانایی ها و استعداهای بالقوه انسان و عشق به زندگی و تلاش بی پایان برای رهایی از مرگ همان قدر شایان توجه است که کوشش دانشمندان امروزی برای غلبه بر مرگ و افزایش عمر و سلامتی انسان شایسته قدردانی است. گیل گمش دیروز دانشمند ژنتیک امروز است و او همان کسی است که سرچشمه را کشف کرده و به جای جستجوی حقیقت در وادی اوهام و تخیل با بهره گیری از ابزارهای نوین امروزی یعنی دانش و فناوری امکان محقق شدن این آرزوی کهن را در جهان معاصر می جوید و تلاش می کند به آن دست یابد.

اگر گیل گمش به انسان دوران سومری گفت: “زندگی را نیافتم.”، پزشک یا دانشمند ژنتیک امروز نیز به همنوعان خود می گوید: “داروی سرطان را نیافتم.” دغدغه، بی قراری، ماجراجویی و کمال طلبی گیل گمش را باید در دانشمندان و پزشکان امروزی جستجو کنیم. او که با قدرت بر مردم شهر اروک فرمان می راند، الهام بخش دانشمندانی شده است که امروز بر هسته سلول فرمان روایی می کنند.

مهم نیست که هویت اسطوره ها چیست یا به کدام سرزمین تعلق دارند، مهم این است که اسطوره ها چه پیامی برای امروز ما دارند و تا چه اندازه از آنها می توانیم برای ساختن حال و آینده الهام بگیریم. ممکن است اسطوره ای شرقی همان پیام را به بیانی دیگر برای انسان غربی نمایان ساخته باشد و یا بر عکس. اساطیر غربی و یونانی مانند ادیسه و ایلیاد هومر نیز می توانند برای انسان شرقی الهام بخش باشند. به نظر می رسد انسان در هر زمان و مکان یک پیام را برای آیندگان بر جای نهاده است. و شاید این به آن دلیل باشد که مساله تمامی انسان ها یا حداقل آرزوی همگی آنها یکی است: “جاودانگی.”

هنوز گنجینه های پنهان و کشف نشده ای از اساطیر بر جای مانده ولی تاکنون نتوانسته ایم حداقل یکی از این اسطوره ها را بازسازی و بازآفرینی کنیم. مقصود از بازسازی یا بازآفرینی ساماندهی دوباره یک اسطوره به همان شکل و ترتیب دیرین نیست، بلکه مراد از این باز سازی شکل دهی دوباره تاثیرات ناشی از وجود مجازی یک اسطوره بر محیط های اجتماعی است. تاثیراتی که محیط های فردی و سازمانی را در بر می گیرند و در ابعادی ملی و فراملیتی تصویر تازه ای از حال و آینده را پدید می آورند. اسطوره ها به خودی خود خاموش و بی صدا هستند، اما انسان می توان آنها را به صدا درآورده و به آنها جنبش و حرکت ببخشد. تعامل ذهن انسان با اساطیر می تواند عاملی برای تقویت خلاقیت فردی باشد.

وقتی درباره اسطوره ها می اندیشیم، آیا باید مانند انسان چهار یا هفت هزار سال پیش فکر کنیم؟ هرگز، طبیعی است که نباید و نمی توانیم مانند او بیاندیشیم. شاید تنها عنصر مثبت و ستودنی در اندیشه پیشینیان بازگشت به طبیعت و ادراک مستقیم و بلاواسطه آن باشد. آن گونه که دکتر منشی زاده نخستین مترجم اثر گیل گمش به فارسی: “ انسان منتزع از طبیعت حق زندگی را از خود سلب می کند. کوشش های قرن بیستم، شاید قسمت بزرگی در این راه بوده، که زمینه ی طبیعی زندگی ای، که از زیر پای انسان کشیده شده بود، دوباره به جای خود برگردد.”

اگر بپذیریم که اسطوره شناسی می تواند مقدمه ای بر آینده شناسی باشد، خود را‌ آماده آفرینش تصاویر بدیلی از آینده کرده ایم. تصاویری به مراتب فراتر و گسترده تر از آنچه که پیشینیان قادر به تصور و آفرینش آن در ذهن دوجایگاهی خود بودند.

خدایان یونان

همایون مهمنش

یکی از زمینه‌های فکری که تاثیر تعیین کننده در ساختمان اجتماعی و روابط میان انسانهای هر جامعه داراست، مدل‌های  دقیق - یا نا دقیق - ولی ایده آلیزه شده از جوامع، طرز رفتار، افراد و شخصیت‌هائیست که اعضا آن جامعه بیش از همه با آن آشنا هستند (مثال رفتار علی ابن ابوطالب در زمان خلافت خود).
بخشی از این مدل‌ها آنهائی هستند که انسان‌ها از طریق مذهب با آنها آشنا میشوند. این مدل‌ها که در دوران کودکی در ذهن غالب مردم هر جامعه جا میگیرند، در زیر بنای فکری و اجتماعی بعدی انسان‌های مزبور نقش بازی می‌کنند.

برای مثال در ایران “خدا”، صفات، خصوصیات و قدر قدرتی او در اذهان مردم جای خود را باز کرده است. شاید بتوان از این طریق توضیح داد که چرا پادشاهان ایران خود را با عنوان “سایه خدا” و “ظل الله” معرفی می‌کردند. آنان می‌خواستند از این طریق خط موازی میان قدرقدرتی و برتری‌های خود و قدرت و بر تری‌های “خدا” ترسیم کنند.

هدف نوشته زیر آشنا ساختن خوانندگان با شخصیت‌های خدایان در یونان قدیم و معرفی محتوای عمیق این افسانه‌هاست. در این رابطه بسیاری از نتیجه گیری‌هائی که به شرائط امروز ایران مربوط میشوند به عهده خود خواننده گذاشته میشود.

اهمیت شخصیت و موقعیت خدایان یونان در اینست که جامعه یونان که این خدایان مورد پرستش آن بوده اند جامعه‌ای است که به عنوان مهد اولین دموکراسی در تاریخ شناخته شده بشر بشمار میرود. و چون تصویر بخشی از روابط اجتماعی آنروز یونان در وجود افسانه وار خدایان یونان منعکس است، شناختن این افسانه‌ها به شناخت از درجه تکامل دموکراسی در جامعه یونان قدیم کمک میکند.

افسانه‌های یونان در رابطه متقابل با طرز زندگی و فکر مردم آن زمان یونان شکل گرفته اند. از یک طرف از طرز فکر، زندگی و نیازهای اجتماعی مردم نشئت گرفته اند و از جانب دیگر این افسانه‌ها (مانند هر ائین دیگری) خود بر زندگی اجتماعی، فردی و تنظیم روابط مردم تاثیر داشته اند.

اگر قبول کنیم که افسانه‌های یونان منعکس کننده جامعه و افکار مردم یونان در آن زمان است و همچنین اگر قبول کنیم که موجودیت “ولایت فقیه” یا اصولا جمهوری اسلامی مطابق و یا حتی متاثر از روح و موازین اسلام و قرآن است به این نتیجه می‌رسیم که مقایسه افسانه‌های یونان با اسلام بنوعی مقایسه جامعه یونان قدیم با جامعه امروزی ایران است.

مقایسه هرم قدرت (هیرارشی) در این افسانه‌ها با هیرارشی موجود در اسلام که منعکس کننده طرز فکر عربستان در ١٤٠٠ سال پیش است، ما را بار دیگر به اهمیت تحقیقاتی که در زمینه “شیوه تولید آسیائی” انجام می‌گیرند توجه میدهد.

افسانه‌های یونان بعدها در رم باستان و در میان اقوام ژرمن با کم و بیش همان خصوصیات ولی با نام‌های دیگر وجود داشته اند که نقش موثری در ساختمان فکری و اجتماعی این اقوام و پس از آن تاثیر عمیق و انکار ناپذیری اصولا در طرز تفکر دموکراتیک در جامعه بشری بجای گذاشته است.

چندخدائی

مردم در یونان قدیم به توحید (یک خدائی) اعتقاد نداشتند و خدایان متفاوتی را میپرستیدند. منشا اصلی این تصورات در یونان قدیم و چگونگی دقیق پیدایش آن ناروشن است. شناخت امروزی از این تصورات بیشتر متعلق به دوران‌های بعد هستند: اشعار هومر (Homer) که حدود ٩٠٠ سال قبل از میلاد مسیح میزیست و هزوید (Hesoid) که حدود ٧٠٠ سال قبل از میلاد مسیح میزیسته است از قدیمی ترین نوشته‌هائی هستند که البته تصورات دوران جدیدتر را منعکس می‌سازند. ظاهرا در سرائیدن افسانه‌های مزبور نه فقط این دو شاعر و نویسنده بلکه نویسندگان، متفکرین و شاعران متعددی شرکت داشته اند که هر کدام به فراخور حال و زمان این حق را برای خود قائل میشدند که (بجای کاری که امروز آنرا تاریخ نویسی می‌گوئیم) در بسیاری از موارد با حرکت از شخصیت‌های تاریخی واقعی افسانه‌های مزبور را بال و پر داده و خود دانسته‌هائی به آنها اضافه کنند. به این خاطر مرز بین واقعیت‌های تاریخی و افسانه‌ها در این نوشته‌ها روشن نیست. این مساله در شاهنامه فردوسی نیز به نوع خود وجود دارد.

خدایان یونان در المپ (Olymp) زندگی می‌کردند و بهمین خاطر خدایان المپ نیز نامیده میشوند. آنان که عمر جاویدان دارند در قصرهائی که هفائیستو (Hephaistos – شخصیت وی در زیر توضیح داده خواهد شد) زندگی می‌کنند. خوراک آنان خوراک خدایان و مشربه آنان مشربه خدایان است که به آنها زندگی جاوید می‌بخشد. برخلاف آنچه که در ادیان دیگر به خدایان نسبت داده میشود، خدایان المپ قدرت بی پایان و لایزال ندارند و قدرت آنان توسط سرنوشت محدود است.

تقسیم قدرت میان خدایان

در میان خدایان یونان مرزهای قدرت و مسئولیت‌ها تقسیم شده و مشخص است. هر خدائی در مورد مسائل مربوط به بخش خود اختیار تام دارد. حتی دخالت رئیس خدایان زئوس نسز در امور مربوط به دیگران حد معینی دارد. خود زئوس نیز همه کاره و هیچ کاره نیست. او نیز در بخش معینی مسئولیت خود را داراست. او حاکم جهان و خدای آسمان است. در میان ابرها، رعد، برق، طوفان وباران ظاهر میشود. بهمین جهت ستایش از او نیز بر فراز قله‌ها که نزدیک تر به آسمان‌ها هستند انجام می‌گیرد. اما او خدا است و قدرت پیشگوئی دارد. او سرنوشت انسان‌ها را در ترازوی سرنوشت سبک و سنگین میکند. او بر نظم اجتماعی انسان‌ها نظارت دارد و زوجات، خانواده‌ها، دولت، سوگند و حفظ حقوق میهمانان را مراغب است. برخلاف آنچه که در غالب ادیان دیگر به خدا نسبت داده میشود اصل عاری بودن از خطا و بهمین جهت مبری بودن از هرگونه مسئولیت در میان خدایان یونان وجود ندارد. خدایان یونان نیز مانند انسان‌ها گرفتار احساسات، عواطف و خواسته‌های خویشند.

زئوس نیز گاه و بیگاه دچار خطا میشود. او خود قانون مقدس خانواده را زیر پا می‌گذارد و برای همسر خود انگیزه حسادت ایجاد می‌کند. تعداد فرزندانی که الهه‌ها (خدایان زن) و انسان‌ها به او هدیه کرده اند از شمار خارج است.

چون برای خدایان نیز احتمال ارتکاب خطا وجود دارد زمینه پیروی کور کورانه از این انسان‌ها به مراتب کمتر از موقعی است که خدایان مظهر کمال و عاری از کوچکترین خطا و مسئولیت‌ها تلقی شوند. انسان‌ها بخود اجازه میدهند اعمال خدایان را نیز مورد بازرسی و بررسی قرار دهند و در مورد درست یا نادرست بودن این اعمال نظر خود را داشته باشند.

تساوی خدایان زن و مرد

در میان خدایان یونان الهه‌های زن همانقدر خدا و دارای قدرت هستند که خدایان مرد. از همان حقوقی و وظائفی برخوردارند که مردان هستند.

برای مثال هرا (Hera) خواهر و همسر زئوس است و بالاترین الهه زن در آسمان بشمار میرود. هرا به عنوان خدای قوانین مقدس خانواده بر کار انسان‌ها و خدایان نظاره می‌کند. او بخصوص در فکر حفاظت از شخصیت و حقوق زن است. سختی در طینت اوست. هفائیستوس پسر او می‌لنگد زیرا که مادر که از زشتی او برافروخته بود او را از المپ به زمین پرتاب کرده است.

خدایان همه نوع صفت‌های زمینی و انسانی را دارا هستند. حسادت، کینه و نفرت در میان خدایان یونان امری روزمره و عادی است. هرا سمت مشاوری زئوس را هم داراست اما به دلیل حسادتش دائما علیه زئوس توطئه می‌کند.

جایگاه هنر و علوم

زن دیگری که در المپ از مهمترین خدایان بشمار میرود پالاس آتنه (Pallasathene) است. او خدای عقل و مبارزه است. خدعه در جنگ و هوشیاری را به دوستان خود می‌آموزد. بهمین خاطر اولیس (Odysseus) که مرد بسیار مخترع و متفکری است معشوقه اوست. آتنه با زین و برگ کامل جنگ از پیشانی زئوس زائیده شده است و مورد علاقه خاص اوست.

عشق طبیعی و همه جانبه نسبت به پدیده‌های طبیعت و زیبائی‌های آن در میان خدایان یونان مهار نشده است. این خدایان هم از همه چیزهائی که انسان‌ها لذت میبرند لذت میبرند و بهره می‌گیرند. به خلوت نشینی، ریاضت کشی و تارک دنیا شدن که میتواند خدایانی عقده‌ای و در نهایت زورگو و طلبکار از آنها بار آورد در میان آنان نیست.

پشتیبانی از دانش بشری و ارج گذاشتن بر آن بطور واضحی در میان خدایان یونان دیده میشود. آتنه خود مخترع نی (فلوت)، خیش شخم زنی، دستگاه بافندگی و کشتی است. او حافظ فنون، هنرها و علوم است. به این خاطر بیش از همه شهرا‌های دیگر مردم آتن او را خدای خود می‌دانند.

آپولون (آپولو Apollo) یکی از پسران زئوس است که نتیجه رابطه او با لاتونا یکی یگر از الهه‌هاست. آپولون خدای نور (خورشید)، خدای جوانان و خدای علم طبابت، خدای پیش گوئی برخلاف زئوس که فقط قدرت پیشگوئی دارد)، خدای آهنگ‌ها، آوازها، رقص‌ها و هنر شاعری است. امواج تیرکمان نقره‌ای آپولو برای زاهدان و تقوا کاران مرگ را آسان می‌کند و بدکاران را به طرز ترس آوری مجازات می‌نماید. کما اینکه نیوب (Niobe) و یونانی‌ها را که در صدد فتح ترویا بودند به طاعون مبتلا میکند. آپولو همچنین مظهر آرامش و تعادل است. آرتمیس (اسم لاتین اودیانا) خواهر دوقلوی آپولو خدایی جنگ‌ها و شکار است. تیردان او تیرهائی دارد که خطا ناپذیرند. او باکره است و حافظ پاکیزگی و عفت. دختران قبل از ازدواج بر او نماز می‌خوانند.

جایگاه عشق

آفرودیت (Aphrodite - اسم لاتین او ونوس) خدای عشق است و از کف امواج دریاها به دنیا آمده است. او زیباترین خداست. همسر هفائیسیتوس زشت رو و معشوقه آرس (Ares) خدای جنگ.

اهمیت عشق در زندگی و افکار یونانیان قدیم از تکیه‌ای که در افسانه‌ها بر آن میشود، روشن می‌گردد. به توصیف زیبای زیر از عشق توجه کنیم: آفرودیت در کمربند خود نیروی معجزه آسای عشق را پنهان دارد. اروس (عشق – هوس Eros) که با تیرهای خود عشق را به آتش می‌کشد پسر اوست.

آفرودیت خدای بهار است. خدای باغها و گل‌ها. او همچنین بعنوان خدای کشتیرانی مورد ستایش قرار می‌گیرد.

جنگ و مرگ

آرس (اسم لاتین او مارس) خدای جنگ است. بار دیگر می‌بینیم که چگونه پدیده‌های زندگی روزمره انسان آئین او را ساخته اند. غالب پدیده‌های زندگی روز در یونان قدیم در وجود خدایان منعکس اند. آرس از فریاد ستیز و داغی نبرد در صحنه‌های جنگ مسرور میشود. او بذر مرگ و نابودی می‌پراکند و عاشق ستیزه و خواست ستیزه جویانه است. همه خدایان و حتی زئوس پدر از او نفرت دارند. تنها اریس (Eris) خدای تفرقه افکنی، آفرودیت معشوقه او و‌هادس (Hades) که در انتظار شبح مقتولین جنگ است دوست او هستند.

خدایان دیگر

آهنگر المپ هفائیسیتوس ( Hephaistos - اسم لاتین او ولکانوسVolkan به معنی آتش فشان) است. خدای آتش یک آهنگر نیرومند است. او فلج و زشت اما بهمان نسبت قوی پنجه و خوش قلب است. اوست که نیزه طلائی زئوس را ساخته و او را مسلح کرده است. او سازنده اولین دستگاه‌های اتوماتیک است. خدمتگذارانی از طلا و سه پایه‌هائی که خود راه میروند. او سازنده المپ است که در آغاز کار گاه او بود. بعدها کارگاه او به غارهای کوه اتنا منتقل میشود.

پیغامبر: هرمس (Hermes اسم لاتین مرکور) هم یکی از پسران زئوس است. او طبیعتی باهوش و چابک دارد. خبر آور خدایان است و با کفش‌های بالدار خود به سرعت در جهان در حرکت است. هرمس خواب و خواب‌های قابل تعبیر را به همراه میآورد و ارواح را تا قعر زمین همراهی می‌کند. به قوه فهم و درک عملی که دارد به انسان‌ها ثروت می‌بخشد، خدای راه‌ها، رفت و آمد، خدای تاجران و حتی دزدان و کلاهبرداران است.

خدای دریا‌ها: پوزیدون ( Poseidon - لاتین نپتون) خدای قدرتمند دریا‌هاست. نیزه سه سر او مد (عکس جزر) را باعث میشود و طوفان‌ها را تحریک می‌کند. او زمین را می‌لرزاند و در ضمن خدای حافظ دریانوردی است. در تنگه‌های راه کورینت جشنهائی بر گزار میشوند که اوج آنها مسابقه کالسکه رانی است. به این دلیل پوزیدون به عنوان خدای رام کننده اسبان نیز شناخته میشود.

خدای شراب: دیونیوس ( Dyonyos باکوس). قبلا اشاره شد که افسانه‌های یونان قدیم مخلوق ذهن یک شاعر یا نویسنده نیست و احتمالا بخشی از این داستان‌ها خود مردم بنا به احتیاجات فکری، روانی و اجتماعی خود با شاخ و برگ دادن به اتفاقات و شخصیت‌های زمان خود ساخته اند و نویسندگان و شاعران زمان این تصورات را باز شاخ و برگ بیشتری داده به رشته تحریر در آورده اند. برای مثال دیونیوس یا باکوس تازه پس از دوران هومر (٩٠٠ سال قبل از میلاد مسیح) به میان خدایان یونان می‌آید. او خدای فراوانی و بخصوص خدای شراب بود. قدرت او همانقدر که به نشاط می‌انجامد به تهور بیجا، سرعت در اسب دوانی و حتی دیوانگی می‌انجامد.

او با همراهان خود نیمفه‌ها (Nymphen – الهه‌های طبیعت که در آبها و جنگل‌ها زندگی می‌کردند) شیاطین و دیگر منسوبین خدایان به سراسر جهان تا لیبی، مصر و هند مسافرت میکرد تا نماز گزاری و پرورش درخت مو و ساختن شراب را ترویج دهد. پس از اینکه تمام جهان را به نماز گزاری خود جلب می‌کند به المپ میرود و در میان دوازده خدای المپ به خدائی پذیرفته میشود. الهه هستیا خواهر زئوس، حافظ آتش در اجاق خانه و دولت به نفع او در یک مجلس مهمانی از سمت خود در المپ صرفنظر می‌کند.

روابط میان خدایان

قوانین هم در مورد خدایان و هم در مورد انسان‌ها صادقند. برای مثال هرا که حافظ قوانین مقدس خانواده است هم بر کار انسان‌ها و هم بر کار خدایان نظاره دارد. اگر خدائی دچار خطا شود مجازات میشود و اگر این خطا بزرگ باشد خدای مزبور از خدائی خلع و به نیم خدا تبدیل میشود.

زئوس علی رغم برتری اش بر دیگر خدایان قادر مطلق نیست. تعظیم و بله قربان گوئی در میان خدایان وجود ندارد و در افسانه‌های یونان به چشم نمی‌خورد.

در میان خدایان یونان دموکراسی حاکم بود. دوازده خدای المپ جلسات بحث و مشاوره و تصمیم گیری دارند. در این جلسات هر خدا دارای یک رای است. اموری که مربوط به همه خدایان است در مجلس خدایان طرح و

پس از بحث و مشاوره در مورد آن قضاوت و تصمیم گیری میشود. تصمیمات مربوط به مجازات‌های شدید خدایان به این جلسات مربوط می‌شد. در آئین یونانیان بر خلاف آئین‌های دیگر خوبی کامل در یکطرف و بدی کامل در طرف دیگر (خدا و شیطان – اهورامزدا و اهریمن) – دوآلیسم تفکر وجود نداشت. خوبی وبدی هر دو باهم بروز می‌کردند و یک شخص معمولا درستکار میتوانست در موارد متعددی نیز دچار اشتباه گردد. این مساله که در زندگی انسان کشیدن مرز روشن میان خوبی‌ها و بدی‌ها غالبا بسیار مشکل است در فلسفه این افسانه‌ها کاملا منعکس است.

انسان‌ها خود را با خدایان سر بسر می‌دانستند و “فاصله” خدایان المپ با انسان‌ها به “فاصله” خدایان با مردم در ادیان دیگر نبود. حتی یک خدا در جنگ مستقیما به نفع گروهی از انسان‌ها علیه دیگران شرکت می‌کرد. همچنین یک انسان میتوانست با خدائی رابطه زناشوئی بر قرار سازد. از ازدواج یک خدا و یک انسان یک نیم خدا بدنیا می‌آمد که عمر جاودانه داشت.

اساس افسانه‌های یونان یک تئوری خشک و بی روح نبود بلکه یک زندگی شیرین، جوشان و سرشار از عشق و تحرک را در بر داشت. گوستاو شواب (١) پیدایش افسانه‌های یونان را چنین توضیح می‌دهد: “یونان قدیم جامعه برده داری بود. فرهنگ آن فرهنگی بود که برده داران برآن حاکم کرده بودند. هنگامی که از میان توده مردم که اکثرا دهقان وابسته به زمین و بردگان بودند توده جدیدی به نام “انسان‌های آزاد” یا “انسان‌های ممتاز” تشکل یافت، در میان این انسان‌های آزاد اعتقاد به خدایان مرسوم شد و از میان این خدایان خدایان المپ موجودیت خاصی یافتند”. بدین ترتیب قابل توضیح میشود که این انسان‌ها (آنطور که انگلس در کتاب منشا خانواده می‌نویسد) حاضر نبودند بعنوان پلیس و ژاندارم (نه برای حفظ امنیت بلکه - نگارنده) به عنوان وسیله زور و اعمال قدرت طبقات حاکم علیه طبقات دیگر بکار گرفته شوند و از قبول این قبیل شغل‌ها سر باز میزدند.

مدل فکری خدایان المپ متعلق به حدود سه هزار سال پیش است اما این مدل هنوز نکات آموزنده بسیاری دارد.

نسبت به دوران خود یونان جامعه شکوفائی بود. فلاسفه‌ای چون سقراط، افلاطون و ارسطو که از اولین پایه گذاران علوم بشری هستند از این جامعه بودند. اشعار و نوشته‌هائی که از شاعران و نویسندگان این جامعه به جای مانده است شاهد شکوفائی و رونق علم، دانش و فلسفه در جامعه یونان هستند. در این دوران اولین قانون اساسی به رشته تحریر در آمد و به آزمایش و اجرا گذاشته شد. اولین کوشش‌ها برای تدوین قوانین مدنی، تعریف حق و عدالت انجام گرفت. قوانین مدنی نسبتا پیچیده‌ای تدوین گردید و به صورت اجرا در آمد.

بناها، نقاشی‌های روی ظروف و مجسمه‌هائی که از این دوران باقی هستند گواه رشد معماری و رونق علم و هنر در این دورانند. جامعه یونان خود را جامعه‌ای بر مبنای دموکراسی می‌دانست. این دموکراسی چنان فرهنگی از خود برای بشر به جای گذاشته است که جوامع امروزی هنوز خود را متاثر از آن می‌دانند. این دموکراسی نبود که بعد‌ها آتن را به نابودی کشانید، بلکه برده داری که کار شهروندان آزاد را تحقیر می‌کرد باعث نابودی آتن شد.

* این نوشته برای اولین بار در اسفند ١٣٥٨ مطابق مارس ١٩٨٠ در شماره ٢ نشریه “نامه” چاپ و بطور محدود پخش شد.

(١) Gustav Schwab, Sagen des klassischen Altertums, Freiburg,۱۹۶۱

اسطوره ها؛ تصاویر مه آلود تاریخ

حسن گوهرپور

افسانه، یکى از دستاوردهاى ماندگار ادب شفاهى است که تصویر روزگارانى مه آلود، در تاریخ را براى ما شفاف مى کند، روزگارانى که انسان تهى از نوشتارهاى معمولى این زمانى، حاصل تجربیاتش را با زبان وسینه به سینه منتقل کرده است. اصطلاح افسانه اما، در ادب شفاهى با نام هاى دیگرى چون حکایت، روایت، نقل، قصه، سرگذشت و ... آمده است اما با مشترک بودن مشخصه هاى این آثار درمى یابیم که همه یک اتفاقند در چند نام.

در برهان قاطع پیرامون معناى افسانه آمده است: «افسانه سرگذشت و حکایت گذشتگان باشد، مشهور و شهرت یافته را نیز گویند در فرهنگ آندراج، عمید و رشیدى نیز به معانى مشابه اشاره شده است. در فرهنگ نفیسى نیز در این معنى آمده است: «افسانه: سحر، جادو، سخن ناراست، دروغ، قصه، داستان و ... نوعى سرگذشت است که از روى حقیقت نباشد. شاید در این جا نقاط مشترکى میان مفهوم افسانه و اسطوره پیش آید. در واقع اساطیر از همان سرچشمه اى زاده مى شوند که افسانه ها. روتون در کتاب «اسوره» اش مى نویسد: «ظاهراً (اسطوره) در برابر عقل تقریباً با موفقیت مقاومت مى کند. این هزارتوى عمیق نمى تواند فاقد طرح و نقشه اى باشد، چون اسطوره چیزى نیست مگر دانش یا تاریخ ابتدایى یا تجسم تخیلات ناخودآگاه یا هر راه حل دیگرى که فعلاً مطلوب باشد» و افسانه هم در برخورد اولیه منطق گریز است و البته این مشخصه را در اکثر مواقع حفظ مى کند. روایت از قصه هاى اجتماعى، عبرت انگیز، عاشقانه، هجو آمیز و ... «پیرنگ»هاى اصلى افسانه ها هستند که همین مشخصه ها موجب مى شود ریشه هاى افسانه و اسطوره به هم نزدیک و حتى در بدنه و پیکره نیز با هم پیوند داشته باشند.

اسطوره در ادب ایران زمین

ادبیات سرزمین ایران، ادبیاتى است همانند ادبیات سرزمین هاى دیگر ملل و آن، از بطن زیست مردم جامعه و فرهنگ عمومى آنان برخاسته است. البته تفاوت هاى شایان توجهى نیز بین ادب عامه و فرهنگ عامه ایران با سایر ملل هست که ذکر آن تکرار مکررات است و آن را از پیش در ذهن مخاطب دانسته مى پنداریم. در پژوهش عمومى فرهنگ عامه آمده است: «گستره فرهنگ عامه مردم ایران که از سطح نازل تعاریف پذیرفته شده اصطلاح «فولکلور» نسبت به گذشته فاصله گرفته است، مشخصه و کنشى آئینى دارد و آبشخور رود و تداوم آن در وجه غالب، نه تنها اسطوره اى و آئینى است که از رگه هاى پرخاش نیز خالى نیست. این بافت، با نمودها و نشانه هاى قبیله اى کوچک دست نخورده فى المثل در استرالیا و یا سرزمینى چون آلمان که از جهت فرهنگ و تمدن بس دیگرگونى یافته و چندسویه «نو» شده است، بسیار متفاوت است». افسانه و اسطوره همیشه با دو نیرو مواجه بوده است؛ نیروى خیر و نیروى شر. این دو نیرو به شیوه هاى مختلف در کوشش بودند دیگرى را پس زده و روزگار و مردمان را به خواسته خود سوق دهند، اما در اغلب اساطیر نیروى خیر توانسته خود را پیروز میدان کند. یکى از اساطیر در ادب فارسى سیمرغ است؛ در کتاب اسطوره هاى ایرانى آمده است: «از جمله موجودات افسانه اى پرنده اى به نام سئین (سیمرغ) است. یک «باز» بزرگ که اهمیتى ویژه دارد. او بر فراز «درخت همه تخمه» لانه دارد و با برهم زدن بال هاى خود بذرها را مى پراکند. سپس این بذرها به وسیله باران و باد در سراسر زمین توزیع مى شوند. براساس افسانه هاى بعدى وى به جوجه هایش شیر مى دهد. هر چند یکسان بودن او با سیمرغ امرى قطعى نیست اما جالب است که در شاهنامه فردوسى با یک پرنده افسانه اى مشابه مواجه مى شویم که قدرت هاى ماوراء طبیعى دارد و در داستان زال و پسرش رستم نقش مهمى ایفا مى کند. «درخت همه تخمه» در میانه دریاى فراخکرت قرار دارد و یک ماهى به نام کراز آن نگهدارى مى کند که در اطراف آن شنا مى کند و قادر است همه موجودات زیان آور را از آن دور سازد». میان چنین حیوانات و پرندگانى یک هیولاى افسانه اى نیز حضور داشت. این هیولا «اژدها» (یا اژى دهاک) بود که انسان ها را طعمه مى کرد. در شاهنامه فردوسى این اژدها با نام «ضحاک» آمده است؛ هیولاى سه سر آدمخوارى که سه پوزه، سه کله و شش چشم داشت.

در واقع ضحاکى که به دام اهریمن مى افتد در شاهنامه انسانى محترم و شریف است، انسانى که از سرزمین تازى آمده است. «فردوسى نخست ضحاک را یک قهرمان واقعى ـ پهلوان ـ توصیف مى کند که مانند پدرش دلیر است و بیشتر عمر خود را بر پشت اسب گذرانده است اما معصومیت جوانى، او را آلت دست ابلیس مى کند و ابلیس از جهالت او نسبت به اهریمن بهره مى گیرد. ابلیس در هیأت یک دیدار کننده همه اغواگرى و جذابیت خویش را به کار مى گیرد تا مهر و محبت ضحاک را جلب کند و سرانجام موفق مى شود مرد جوان را وادار به سوگند وفادارى نسبت به خودکند. سرانجام ضحاک با بى میلى موافقت مى کند که پدر خود را بکشد. رابطه میان عقد این پیمان زشت و اهریمنى با ابلیس و تغییر شکل ظاهرى ضحاک مسحور کننده است. هنگامى که ابلیس بر کتف ضحاک بوسه مى زند، ناگهان دو مار سیاه از شانه هاى او سر بر مى آورند، ضحاک نه تنها نمى تواند از دست این هیولاى زشت رهایى یابد، بلکه ناچار است همه روزه با مغز آدمیان آنها را تغذیه کند. ضحاک نومیدانه مى کوشد تا با قطع سر این مارها، آنها را از میان بردارد اما هر بار سرى تازه به جاى سر قطع شده مى روید.

رستم و خانواده اش یکى دیگر از مظاهر اسطوره و افسانه در ادب ایران و در شاهنامه فردوسى هستند که بیشتر از افسانه هاى دیگر بر سر زبان ها افتاده اند. قطع و یقین در ادب پارسى افسانه ها و انسان هاى اسطوره اى بسیار یافت مى شود اما در واقع پرداختن به تمامى آنها امکان پذیر نیست و مجال آن گونه است که فقط مى شود به آنهایى اشاره کرد که عمومیت بیشتر نزد مردم این روزگار دارند. «رستم، فرزند زال و نواده سام زمانى در کانون توجه قرار مى گیرد که ایران و توران به منظور کسب برترى در عرصه هاى سرزمینى و پادشاهى در کشمکش به سر مى برند». نام نیاى رستم، سام و پدر سام ، نریمان در افسانه هاى متون متأخر زرتشتى درج شده، اما از خود رستم و فرزندش سهراب نامى به میان نیامده است. گویا رستم و سهراب متعلق به خود شاهنامه فردوسى هستند، اما فارغ از این نظر به هر حال رستم از پهلوانان اساطیرى ایران به شمار مى رود.

پدر رستم، «زال» در کوه البرز با سیمرغ بزرگ مى شود. چون او سپید موى بوده و خانواده اش به این دلیل او را بر کوه البرز جا مى گذارند و همان گونه که در اساطیر و افسانه ها اتفاق مى افتد، خداوند مقدر مى سازد این طفل سرش به دنیا باشد. از پروردگار به سیمرغى که دنبال خوراک براى فرزندانش است ندا مى رسد که «این طفل شیر نخورده را مراقبت کن، زیرا از تخمه او مردى پا خواهد گرفت». سام پدر زال پس از این اتفاق به کوه مى رود و از خدا طلب بخشش مى کند. زال به قلمرو پدر در سیستان (زابلستان) باز مى گردد و سپس با رودابه دختر شاه کابل ازدواج مى کند و رستم یل سیستان از این پیوند زائیده مى شود. اسفندیار نیز یکى دیگر از مظاهر اسطوره در ادب پارسى است . اسفندیار روئین تن است و حکایت هاى زیادى از چگونگى این روئین تنى آمده است.

اسفندیار را در آبى غسل مى دهند و او چشم هایش را مى بندد چون آب به چشم هایش نمى رسد، چشم ها از گزند آسیب در امان نمى مانند. سپس در جنگ رستم و اسفندیار وقتى رستم روز اول زخم هاى عمیق از جنگ بر مى دارد نزد پدر (زال) مى رود و پدر از سیمرغ مى خواهد مرهمى براى زخم هاى رستم به او بدهد و او را راهکارى نشان دهد تا بتواند اسفندیار را از پاى درآورد. سیمرغ درخت گز را چاره کار مى داند و رستم تیرى دوسر از درخت را آماده مى کند و صبح روز پیکار آن را بر زه کمان گذاشته و بر چشم اسفندیار مى رهاند. پس از اصابت تیر به چشم هاى اسفندیار جهان پیش آن نامدار سیاه مى شود و روزگارش تیره و تار مى گردد.

رخش در شاهنامه حیوانى اسطوره اى است. «براى نخستین بار در اوایل شاهنامه از رخش سخن مى رود. رستم پیش از آن که عازم سفر پر ماجراى خود به کوه ها شود و به جست وجوى کیکاووس برآید در میان همه رمه هاى زادگاه خود زابلستان به جست وجوى اسبى مناسب بر مى آید، اما هنگامى که براى آزمودن، دست خود را بر پشت آن ها فشار مى دهد هیچ یک وزن او را تاب نمى آورند و شکمشان به زمین مى رسد. در این هنگام ناگهان مادیانى را مى بیند که به شیر شباهت دارد و گوش هایش مانند دو خنجر بیرون آمده اند. به دنبال این اسب که با گام هاى کوتاه و سریع حرکت مى کند کره اسبى به شکل مادرش حرکت مى کند که چشمان سیا و دمى بلند و سم هایى مانند فولاد دارد. قدش به اندازه یک شتر و قدرت اش مانند یک پیل است! و رستم پس از امتحان او را بر مى گزیند.»

در کندوکاوهاى اساطیرى مى توان شخصیت هاى دیگرى نیز جست که افسانه ها را به نام خودشان آذین بسته اند. مانند دیوسپید.

اسطوره در هنرها

اسطوره در هنرهاى مختلف نیز باز نمود دارد. آنچنان که شعرها و روایت هاى نثرى که در شاهنامه فردوسى آمده، به صورت نقالى و پرده خوانى نقاشى براى مردم خوانده مى شود. ادبیات ملل نیز این گونه است، به عنوان مثال هومر و هزیود که از باستانى ترین مأخذ شاعران بزرگ یونانى آمده اند روایتگر برخى سرگذشت ها بوده اند. دو اثر هومر نمونه اى از کشف ارزش هاى عظیم پهلوانى است همچنان که در شاهنامه نیز این چنین است. یا حماسه هاى بزرگ هند «مها باراتا» و «رامایانا» که دانشنامه اى براى عهد باستان به حساب مى آیند.
در کتاب اسطوره بیان نمادین مى خوانیم: «تحلیل اساطیر ادبیات و هنر از جیمز فریزر آغاز شد. او کتاب شاخه زرین را در آغاز سده بیست انتشار داد و در آن، اسطوره ها و آئین هاى کهن را به مثابه آثار ادبى تحلیل کرد. تى.اس.الیوت سخت زیر تأثیر آن قرار گرفت. نویسندگانى چون هرمان ملویل، جویس، کافکا و توماس مان و در ایران سپهرى از اسطوره تأثیر گرفتند و آثارى آفریدند که از نظر گاه اسطوره شناسى قابل تجزیه و تحلیل اند. حتى نقد ادبى معاصر زیر تأثیر اسطوره شناسى قرار گرفت. نور تروپ فراى و گاستون باشلار از جمله منتقدانى بودند که آثار هنرى را نقد اسطوره شناسى مى کردند. با شلار معتقد است در ابتدا خردورزى با این اوصاف علمى در انسان وجود نداشت و انسان شاعرانه تمام اتفاق هاى هستى را تبیین مى کرد، پس دریافتن شاعرانه حوادث هستى بر دریافت عقلایى آن مقدم است. اگر این گونه نپذیریم که گونه هاى هنرى در دوران «انسان بدون نوشتار» به تعبیر اشتراوس، همین «اسطوره ها» هستند و در عصر نوین یعنى پس از دوران نوزایى، رمانس ها جاى چنین آثارى را گرفته اند، ایلیاد و ادیسه، دن کیشوت و ... در جریان سیال ذهن (سوررئالیسم) نوعى اندیشه اساطیرى و ناخودآ گاه محورى وجود دارد که شکل هاى جدید هنرى را مى سازد و این شکل به شکل هاى اولیه هنر یعنى در دوران اساطیرى و انسان هاى بدوى بسیار نزدیک است. در آثار هنرى سده بیستم از کوبیسم در نقاشى تا سوررئالیسم در سینما هم این جریان ها را شاهدیم. در معمارى و مجسمه سازى نیز این نگاه تبلور یافته است. در هنرهاى نمایشى تراژدى هاى یونان باستان را داریم و برداشت هاى نوین از اسطوره در دنیاى معاصر که به روایت آثار نمایشى تبدیل مى شوند. در موسیقى لویى اشتراوس به نمونه اى از اپراى ریچارد واگنر اشاره کرده است که در آن روح اسطوره اى را مى توان حس کرد.

اسطوره و پویایى

در کتاب اسطوره در جهان امروز ستارى آمده است: «اما چگونه ممکن است اسطوره که به تاریخ اعتنا ندارد در جهان امروز که تاریخ مند شده عمرش به سر نیامده باشد و همچنان باقى و پایدار ماند و به رسالت خود عمل کند.»

اسطوره، عین ثابت است و بدین اعتبار هردم تکرار مى شود و باید همواره تکرار شود تا خیر و برکت و فضیلت و کرامتى که نخستین بار در شروع خلقت با ظهور اسطوره پدید آمد، پیوسته تجدید یا احیا شود.

همچنان که در مرتبه اى والاتر، بنا به حکم «خلق مدام» خالق لحظه به لحظه خلقت را نو مى کند، بنابراین اسطوره با علیت علمى و زمان و مکان منطقى بیگانه است. زیرا اسطوره باوران بر این اعتقادند که تجدید و تکرار کارى نمونه که نخستین بار در زمان بى زمان و مکان لامکان به دست نیاکان فرهنگ ساز صورت گرفته، همه مزایا و محاسن آن کار اصیل را باز مى آورد و دیگر بار فعلیت مى بخشد و این واقعیتى است که تابع رابطه على به معناى مقبول علمى اش نیست و بعد و مکان و فضا و زمان غیر مفارق را نفى مى کند. اسطوره هر بار که نقل شود به آفرینش عالم و کائنات مداومت مى بخشد و این باور در حکم نفى هرگونه نوآورى و نوجویى تاریخ مندى است. بنابراین چگونه مى توان دوام و بقاى اسطوره را در جوامع امروزین پذیرفت و باور داشت. در پاسخ باید گفت، اسطوره که بنا به تعریف، معرفتى باطنى است و در واقع نوعى عرفان و سر محسوب مى شود، در فرهنگ هاى سنتى که قداست عالم را باور دارند، مسلماً هنوز زنده است و جانى دارد، چنان که قوم شناسان خاصه در قرن هاى ۱۹ و ۲۰ نمونه هاى بسیارى از اسطوره باورى و بینش اساطیرى نزد اقوام سنت گرا یا به قول غالب مردم شناسان «جماعت بدوى و اولیه» یافته و ذکر کرده اند. اما از این موضوع خاص که بگذریم، اسطوره به معناى تعلیمى سرى و راز آموزانه یعنى آئین تشرف به اسرار که در نتیجه آن تعلیم، بالطبع به عملى ساحرانه و جادویى و غیب آموز شباهت مى یابد، ممکن است هیچ گاه نمیرد، بلکه به هرچند گاه با جامعه اى نو، رخ بنماید و این در صورتى است که موضوع اسطوره از جمله دلمشغولى هاى جاودانه آدمى باشد که گریبان اندیشه وى را هرگز رها نمى سازد و در ذهنش سؤال هایى برمى انگیزد که هیچ گاه پاسخ به تمام و کمال خرسند کننده اى نمى یابد، از قبیل معناى مرگ، زندگى و سرنوشت بشر و سر هبوط و امید رستگارى و خواست شناخت موطن اصلى خویش و شوق بازگشت به آن و ... که اسطوره شناسان رد چنین موضوعات تاریخ گذارى را در بعضى رمان ها و نمایشنامه هاى رمزى دوران ما بازیافته اند. فى المثل «نى نامه» مولانا و داستان اساطیرى «سى مرغ» که به طلب «سیمرغ» بار سفر مى بندند و همه معراج نامه ها و داستان هاى حاکى از شوق اصل و ذوق وصل، مبین همین معنى است و در حوزه لایزال و جاودانه عشق و عاشقى معلوم دانسته که زیبا ترین رمان با این موضوعات تمثیل هاى از دو نمونه مثالى دلدادگى و شیفتگى است.»

جهان به شکل عجیبى همیشه درگیر اساطیر و افسانه ها بوده و خواهد بود. به این معنا که اساطیر پر از رمزهایى هستند که همیشه براى انسان جذاب بوده اند. دانستن عوالم پنهان و شکوه و جبروتى که رمل و اسطرلاب شناخت جامع از هستى براى انسان ایجاد مى کند، همیشه وسوسه اى را تحریک مى کند که به تبع آن باید جلو رفت و از این لابیرنت و هزارتوى مه اندود، اتفاقات تازه اى را کشف کند. انسان معاصر صنعتى پس از این که در مى یابد تکنولوژى او را هم وسیله اى در دست قرار داده است به سمت کهن الگوهایى سوق پیدا مى کند که پاسخ پرسش هاى این چنینى اش باشد. پرسش هایى از جنس اسرار و رمز ها و پاسخ هایى که اساطیر و افسانه ها به این پرسش ها داده اند تا حدودى ممکن است انسان معاصر صنعتى را در عالم خیال سرگرم کند؛ عالمى که روزگارى انسان ها در آن به هستى خود معنا مى بخشیدند.

روزنامه ایران - ۳۰ خرداد ۸۶

پرندگان در اساطیر

12.00

مرتضی جوهری‏

در داستان‌هاي کهن، پرندگان نقش‌هاي مهمي را ايفاء مي‌کردند و هر کدام از آنها را به عنوان سمبل قرار مي‌دادند. در فرهنگ بيشتر کشورهاي جهان هر پرنده يا حيوان ديگري را به عنوان يک نيروي ماوراءالطبيعه مي‌دانستند و به آن احترام مي‌گذاشتند و هنگام برخورد با مشکلات به آن پناه مي‌بردند و در برخي فرهنگ‌ها نيز از آنها حمايت مي‌کردند و فقط در مراسم مذهبي خود آنها را قرباني مي‌کردند.

در نزد مصريان باستان سه پرنده شاهين، کرکس و اکراس داراي مقام و ارزشي والا بودند. آنها کرکس را نشانه فرمانروايي مصر عليا مي‌دانستند و در معبدي که براي پرستش خورشيد ساخته بودند، مار مورد تقديس آنها که «اروس» نام داشت با بال‌هاي يک کرکس، قرص خورشيد را دربر مي‌گرفت. همچنين اکراس را که موجودي شبيه به انسان با سر يک قوش ترسيم مي‌کردند و آن را مقدس مي‌شمردند. از اشکال نقاشي شده اکراس بر در و ديوارهاي معابد و مقبره‌ها بسيار ترسيم شده بود که تا به امروز نيز آثاري از آنها در اين اماکن به چشم مي‌خورد.

اما در ميان قبايل سرخ‌پوست‌نشين آمريکاي شمالي و نيز در ميان چادرنشينان قاره آسيا، حيوان مورد حمايت آنها بيشتر پرندگان بودند و براي آنها احترام زيادي قايل بودند و فقط در تشريفات مذهبي اين پرندگان را نزد خدايان خود قرباني مي‌کردند.

در فرهنگ قبايلي که در سواحل مديترانه به ويژه آنهايي که در کشورهاي شرق مديترانه زندگي مي‌کردند، کبوتران قرباني‌هاي آنها براي خدايان بودند. همچنين در ميان روميان قديم عقاب داراي جايگاه بالايي بود و از اين پرنده تصاوير و مجسمه‌هاي فراواني مي‌ساختند و چشمان او را به گونه‌اي نشان مي‌دادند که سرشار از غرور و تکبّر بود. در بسياري از کشورها از تصوير اين پرنده براي نشان‌هاي سلطنتي استفاده مي‌کردند. همان طور که کشورها به سمت متمدن شدن گام برمي داشتند، افسانه‌ها و اساطير مختلفي هم در مورد انواع حيوانات مورد تقديس به ويژه پرندگان شکل مي‌گرفت و اگر کمي دقت کنيد خواهيد ديد که بسياري از اين اساطير تا به امروز نيز بر سر زبان‌ها جاري است.

يکي از اين داستان‌هاي کهن با نام «کتاب آفرينش» درباره غراب است. در بخشي از اين داستان که در مورد حضرت نوح(ع) است چنين آمده که  چهل روز پس از قرار گرفتن کشتی بر رشته کوه آرارات، حضرت نوح(ع) يک غراب را بر فراز آسمان فرستاد، اما اين پرنده چندين بار تا نزديکي کشتي آمد ولي به کشتي برنگشت تا خبري براي نوح(ع) بياورد. وی سپس يک کبوتر را از کشتي به بيرون فرستاد و چون اين پرنده جايي را براي نشستن پيدا نکرد به کشتي برگشت. بر اساس اين داستان بود که در بسياري از پيکرسازي‌هاي مذهبي قرون وسطي از غراب به شکل بدي تصوير سازي مي‌کردند. همچنین در داستان‌سازي‌هاي قرون وسطي چنين آمده است: هنگامي که حضرت نوح(ع) غراب را از کشتي به بيرون رها کرد رنگ آن سفيد بود ولي چون اين پرنده به جاي اين که خبر از ته‌نشين شدن آب بياورد در ميان اجساد غرق شدگان مشغول خوردن شده بود، به جرم نافرماني رنگ آن سياه و صدايش به قارقار تبديل شد. (1) به‌جز از اين موارد در ميان افسانه‌هاي يوناني غراب را موجودي مسخ شده مي‌دانند. در اساطير آلماني و آنگولاساکسوني هم غراب مسئول بسياري از اتفاقات بود و در بسياري ديگر اين پرنده را مسئول جمع‌آوري اخبار يا خبرچين مي‌دانند. چون غراب‌ها در اطراف ميادين جنگ جمع مي‌شدند در داستان‌هاي انگليسي به اين پرنده لقب «مرده خوار» داده بودند. همچنين آنها عقيده داشتند که ميان کلاغ، غراب و مرگ رابطه نزديکي است و از ديگر عقايد و باورهاي آنها اين بود، زماني که آخرين غراب بميرد برج لندن فرو خواهد ريخت.

جغد نيز پرنده ديگري است که از بدنامي جان سالم به در نبرده است. تا به امروز نيز بسياري از مردم از جغد به عنوان سمبل نيستي و نابودي ياد مي‌کنند و اين باور از آنجا سرچشمه مي‌گيرد که اين پرنده شب فعال است و عادت به شب‌زنده‌داري دارد، در گورستان‌ها و خرابه‌ها به سر مي‌برد و صداي ترسناکي دارد. اما بر خلاف تصور و باورهاي غلط، جغد را بايد به دليل داشتن حالات اسرارآميز که با صبر و بردباري نيز آميخته شده است، نماد عقل و منطق دانست. تا جايي که در داستان‌هاي جن و پري به جغد شخصيت انساني داده‌اند و آن را پروفسور فهميده تصور مي‌کنند. در افسانه‌هاي يوناني صفت زيادي عقل را به اين پرنده نسبت مي‌دهند.

برخي از پرندگان به علت داشتن شکل ظاهري ويژه‌اي که دارند به شکل نمادهايي براي انسان تصور مي‌شوند. به‌طور مثال پرنده‌اي مانند کبوتر چون ظاهري آرام و لطيف و رنگ سفيد دارد براي انسان‌ها سمبل صلح است. در حالي که همين پرنده اگر در محيطي بسته قرار بگيرد ديگر ظاهري آرام نخواهد داشت و شرور و مزاحم خواهد بود.

با آوردن نام بلبل ناخودآگاه به ياد آواز زيباي اين پرنده خواهيد افتاد. در اشعار و سروده‌ها و افسانه‌هاي مختلف تمامي کشورها بلبل را نماد صداي خوش و آوازه‌خواني مي‌دانند.

در پيکر سازي‌هاي قرون وسطي پليکان را نشانه علاقه و دلسوزي و مهرباني بود و خروس را خبردهنده طلوع فجر و بيداري کشاورزان براي کار روزانه مي‌دانستند. همچنين در افسانه‌هاي يوناني اين پرنده نماد غلبه خورشيد بر تاريکي است.

قوي سفيد برکه‌ها نيز در افسانه‌هاي بي‌شماري مورد توجه قرار گرفته بود. باور اين نکته که قوي گنگ فقط چند لحظه قبل از مرگ خود زبان به آواز مي‌گشايد، باعث شده است که اصطلاح «آواز قو» بر سر زبان‌ها بيفتد. همچنين در اساطير کهن هر جا که از قو نام برده شده است، منظور مسخ شدن انسان يا حيوان ديگري به صورت قو مطرح مي‌شود. در يکي از افسانه‌هاي فنلاندي آمده است که يک قوي بسيار زيبا روي درياچه سياهي که جهنم را محاصره کرده است شنا مي‌کند و با نواي غم انگيزي آواز مي‌خواند.

دانستن اين نکته کفايت مي‌کند که چون در گذشته هيچ اطلاعاتي در مورد تاريخ زندگي پرندگان وجود نداشت بنابراين افراد با نگاه کردن به ظاهر آن مي‌توانستند از آنها متنفر يا به سوي آنها جذب شوند اما چون در حال حاضر در مورد رفتار پرندگان بررسي‌ها و پژوهش‌هاي بي شماري صورت گرفته است، براي نمونه مشخص شده است که تعدادي از پرندگان تمايل دارند که با آتش بازي کنند. پس در اين ميان سيمرغ سرآمد تمامي آنها است و امکان اين که تمامي داستان‌هايي که درباره سيمرغ ساخته شده است حقيقت داشته باشد زياد است. سيمرغ پرنده‌اي متعلق به اساطير ايراني است که آوازه و شهرت آن به تمامي دنيا از گذشته تا کنون رسيده است. در اوستا و شاهنامه بسيار به اين پرنده اشاره شده است.‏

هرودت و ساير مؤلفان قديمي نام پرنده‌اي را در آثار خود آورده‌اند که بسيار عجيب و غريب است و اين که اين پرنده پس از مرگ پدرش که هر 500 سال يک بار اتفاق مي‌افتد، از عربستان به سمت يکي از شهرهاي مصر پرواز مي‌کند و اين در حالي است که جسد پدر خود را نيز حمل مي‌کند و در معبد خورشيد به خاک مي‌سپارد.

در يکي ديگر از داستان‌هاي اساطيري چنين حکايت کرده‌اند که سيمرغ قبل از مرگ از بهشت به عربستان پرواز کرد. در آنجا يک نخل انتخاب کرد و در آن جا آشيانه‌اي از صمغ خوشبو و ادويه معطر ساخت سپس آشيانه را آتش زد و خود نيز در ميان آن نابود شد. از خاکستر سيمرغ اولي سيمرغ جديدي به وجود آمد و باقيمانده لاشه پدر خود را به يکي از شهرهاي مصر به نام «هليوپوليس» برد تا در معبد خورشيد به خاک بسپارد.

در يکي از داستان‌هاي هزار و يک شب که مربوط به مسافرت دوم سندباد است، از پرنده‌اي افسانه‌اي و بسيار عظيم الجثه به نام «رخ» ياد مي‌شود که براي اين که به بچه‌هاي خود غذا بدهد فيلي را شکار و آن را تکه تکه مي‌کند تا به جوجه‌هاي خود بخوراند.

همچنين سياح بزرگ، مارکوپولو در سفرنامه خود اشاره مي‌کند به جزيره‌اي به نام «ماگاستر» و اين که در آنجا پرنده‌اي بسيار بزرگ را ديده که اندازه بال‌هاي آن به سي قدم مي‌رسيده است. بدون شک اين داستان‌ها را سياحان با ديدن پرندگان بسيار بزرگي که در ماداگاسکار به سر مي‌بردند و تا حدي به يک شتر مرغ شبيه بودند، ساخته‌اند و بازرگانان اغراق‌گوي عرب هر چقدر توانسته‌اند بر جزئيات آن افزوده‌اند و آن را به شکل افسانه‌اي در آورده‌اند و حتي گاهي به آن ويژگي‌هاي عجيب و غريبي نيز اضافه کرده‌اند.

شايد عجيب‌ترين جانوري که تصوير آن در معابد وجود داشت موجودي به نام «هارپي» بود که داراي بدني همانند زنان و داراي چنگال عقرب و بال بود. حتي در مورد شتر مرغ که به خاطر داشتن جثه‌اي بزرگ و ظاهر عجيب و غريبش داستان‌هاي اغراق‌آميزي بر سر زبان‌ها جاري بود. براي مثال به اين حيوان قدرت هضم شگفت‌انگيزي را نسبت داده‌اند به طوري که با اين اظهارات باعث شدند که در باغ وحشي براي آزمايش اين حيوان تعداد زيادي ميخ را به خورد آنها داده‌اند و باعث مرگ آنها شدند. گاهي نيز مردم گمان مي‌کردند که حيوانات بومي فاقد پا هستند چرا که پوست پرندگاني که با خود به کشورهاي ديگر مي‌آوردند و از آنها براي پوشش استفاده مي‌کردند بدون پا بودند.

در تاريخ اساطير کشور ما نيز پرندگان بسيار نقش بازي مي‌کنند. بسياري از شاعران ايراني اشعار خود را با پرندگان زينت داده اند.

اين که پرندگان نشانه خوبي يا بدي هستند، زاييدة ذهن و افکار ما آدميان است. همچنان که شايد پرنده‌اي از نظر ما شوم يا شر به نظر برسد ولي در طبيعت بيش از يک پرنده دوست داشتني، اهميت داشته باشد.

1- این بخش از متن، به دلیل عدم وثوق در ارتباط با کتاب آفرینش، ویرایش گردید.  نعیم ندائی

روزنامه اطلاعات یکشنبه 10امرداد1389-20شعبان1431-یکم آگوست 2010-شماره24812

تعریفی بر اساطیر و نگاهی به اسطوره‌ی آفرینش در ایران باستان

مینو امیرقاسمی

اسطوره نه به معنای داستانی واقعی با ابعادی غیر واقعی و فوق بشری، ‌ونه به معنای کوششی ابتدایی برای تبیین جهان آفرینش؛ بلکه به معنای تجلّی‌گاهاندیشه‌ی بشر و نوع شناخت وی از جهان، در دوره‌ای خاص از تاریخ اندیشه‌ی او بهمثابه ارابه‌ی عظیم، ارجمند و گرانقدری است که نه تنها شیوه‌ی تفکّر و تعمّق زرّینبشر را نسبت به جهان به دنبال خود می‌کشد، ‌بلکه حامل شیوه‌ی زندگی مادّی و زمینیاو نیز می‌باشد.

در این نوشته، از زاویه‌هایی که ما به اساطیر خواهیم نگریست،جنبه‌های فلسفی و ادبی آن کم رنگ خواهد شد. برای ما جنبه‌هایی از اساطیر حائز اهمیتخواهد بود که محل انعکاس زندگی اجتماعی قوم در دوره‌ی خاص اساطیری‌اش می‌باشد.

چنین نگرشی به اسطوره، گرچه عظمت و زیبایی آن را درهم خواهد ریخت واُبهت و شکوهش را فرو خواهد شکست؛‌ ولی برای بررسی جامعه‌شناختی راهی جز این به نظرنمی‌رسد.

از آنجایی که در اغلب و یا تمامی جهان‌بینی‌ها و اندیشه‌های مذهبی، انسان غایت آفرینش منظور شده است، از این رو توضیح و تفسیر کلیه‌ی پدیده‌های خلقتدر جهت شکل دادن یا معنی کردن انسان صورت می‌گیرد. از سوی دیگر زندگی «انسان» اساساً به معنای حیات جمعی اوست. بدین ترتیب یکی از مسایلی که در بررسی اسطوره بایدبدان توجه کرد، یافتن هسته‌ی مرکزی اسطوره بر مبنای زندگی اجتماعی انسان واندیشه‌های اوست.

اینکه آیا انسان در دوره‌ی اساطیری خود سعی داشته است بر مبنایالگوهای اساطیری زندگی خود را بسازد یا برعکس صورت عالی الگوهای زندگی زمینی خود رارنگ و جلایی آسمانی و مینوی زده و به آن ابعاد فوق بشری داده است و سپس آن را جریانواقعی دوران ازلی جهان و آغاز آفرینش دانسته است؛ ‌و بعد از تمامی این مراحل دردایره‌ی این داستان‌ها نیم چرخی زده و آن الگوها را بالای سر خود گرفته است، ‌بحثیاست که از دو جانب یا از دو جهت می‌توان به آن نزدیک شد: ‌نخست آنکه آیا انسانروایت‌های اساطیری را الگوی رفتاری خود ساخته؟ اگر جواب مثبت به این سؤال بدهیم باید پاسخگوی این سؤال نیز باشیم که وی این اندیشه‌ها و این الگوها را از کجا آوردهاست؟
ظاهراً منطقی‌ترین جوابی که می‌توان برای این سؤال یافت آن است که بگوییم: اساطیر حاصل تجرید فعالیت ذهنی بشر است. به نظر می‌رسد چنین استدلالی صحیح نباشد،‌چه، ‌قدرت ذهنی و اصولاً تجربه‌ی تاریخی زندگی انسان دوره‌ی اساطیری ـ‌خواه اینانسان از نظر تاریخی بسیار کهن باشد، ‌خواه انسان معاصری باشد که هنوز در مرحله‌یاسطوره‌سازی است‌ـ به اندازه‌ای نیست که دست به خلق چنین اندیشه‌های شاعرانه و فوقبشری و مجرد بزند، زیرا حتا نزد انسان متمدن امروزه نیز عالی‌ترین صور خیال برگرفتهشده از تجربیات حسی هنرمند است. با گرفتن چنین پاسخی به طور ضمنی به این نتیجهمی‌توان رسید که اساطیری اولیه و از پیش ساخته و پرداخته‌ی خدایان وجود نداشته تابشر آن را الگوی زندگی مادی و اجتماعی خود بسازد.

بنابر این ناگزیریم در بررسیخود جانب دوم، ‌یعنی شیوه‌ی فرافکنی زندگی زمینی را به آسمان اصل فرض کنیم؛ و بدینترتیب در واقع اسطوره را دور بزنیم تا دو باره به هسته‌ی زمینی و الگوهای عینی وکیهانی آن برسیم. هر چند می‌پذیریم که همین اساطیر در دوره‌های بعدی زندگی بشرتبدیل به الگوهای مقدس و مینوی قابل تقلید و پیروی در زندگی این جهانی می‌شود. وباز معتقدیم که انسان، ‌همین الگوهای مینوی را در هر دوره از تاریخ زندگی‌اش،‌متناسب با شرایط زمانی خود،‌ آراسته و با آنها زیسته است.

تعریف اسطوره

«میرچاالیاده» در تلاش برای تعریف اسطوره چنین می‌گوید: «اسطورهواقعیت فرهنگی به غایت پیچیده‌ای است که از دیدگاه‌های مختلف و مکمل یکدیگر،‌ ممکناست مورد بررسی و تفسیر قرار گیرد. تعریفی که به نظر من از دیگر تعریف‌ها کمتر نقصدارد، زیرا گسترده‌تر از بقیه‌ی آنهاست، ‌این است: اسطوره نقل کننده‌ی سرگذشتی قدسیو مینوی است، راوی واقعه‌ای‌ست که در زمان اولین،‌ زمان شگرفت بدایت همه چیز رخداده است. به بیانی دیگر اسطوره حکایت می‌کند که چگونه از دولت سرو به برکت کارهاینمایان و برجسته‌ی موجودات فوق طبیعی، ‌واقعیت ـ‌کیهان‌ـ یا فقط جزیی از واقعیتـ‌جزیره‌ای، ‌نوع نباتی خاص، سلوکی و کرداری انسانی، نهادی‌ـ پا به عرصه‌ی وجودنهاده است. بنابر این اسطوره همیشه متضمن روایت یک «خلقت» است. یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده، موجود شده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی کهواقعاً روی داده و به تمامی پدیدار گشته سخن نمی‌گوید. آدم‌های اسطوره، ‌موجوداتفوق طبیعی‌اند و خاصه به خاطر کارهایی که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغاز همه چیزانجام داده‌اند شناخته‌اند و شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایند وقداست (یا فقط فوق طبیعی بودن) اقدامات و اعمال‌شان را عیان می‌سازند. خلاصه آنکه،‌اساطیر ورود و دخول‌های گوناگون ناگهانی و گاه فاجعه‌آمیز مینوی (یا فوق طبیعی) رادر عالم وصف می‌کنند. این فوران طغیان عصر مینوی است که واقعاً عالم را می‌سازد. بنیان می‌نهد و آن را بدان گونه که امروزه هست در می‌آورد، ‌بالاتر از این، ‌بر اثرمداخلات موجودات فوق طبیعی که انسان آنچه امروزه هست، ‌شده است. یعنی موجودیمیرنده، ‌صاحب جنس و فرهنگ پذیر…»

تکرار می‌کنیم: گرچه می‌پذیریم که اسطورهداستان واقعیت‌های موجود کیهانی را به شکل و شیوه‌های فوق طبیعی بیان می‌کند، ولیسؤال این است که صورت اولیه‌ی این شکل و شیوه را از کجا می‌آورد؟ به نظر می‌رسدجواب این باشد که این لباس زمینی است که انسان به ابعاد مینوی در می‌آورد و بر تننیروهای مینوی می‌پوشاند.

انسان جهان را آن طور که خود می‌بیند و می‌شناسد،تعریف می‌کند و می‌پذیرد. جهان برای فرد آن واقعیت جغرافیایی، ‌تاریخی یا اجتماعیاست که خود تجربه می‌کند. درست همان گونه که برای یک کودک واقعیت جهان، آغوش مادریا خانه یا کوچه‌ای است که در آن زندگی می‌کند.

اسطوره گرچه به عنوان یک الگویپیشتاز برای افراد قوم، نشان دهنده‌ی رفتارهای صحیح و آسمانی است،‌ ولی به اعتقادما از جهتی دیگر خود نمونه‌ی عالی شده و صاف و صیقل یافته‌ی رفتارهای واقعی و زمینیهمان قوم است. یک چنین اعتقادی را شاید نتوان در هیأت کنونی تک‌تک اسطوره‌ها ثابتکرد چون برخی از آنها آن چنان در هاله‌ای از بیانات فوق طبیعی و اشکال فوق جهانیپیچیده شده‌اند که گاه دست یافتن به هسته‌ی مرکزی اندیشه غیر ممکن جلوه می‌کند؛ ویا گاه آنچنان رنگ و بوی دوره‌های تاریخی مختلف را به خود گرفته‌اند که از صورتاولیه تقریباً چیزی نمانده است، با تمام اینها، همین اشکال فوق بشری اساطیر، داستانفوق واقعیِ اتفاقات واقعی است. یعنی اسطوره در باره‌ی چیزی سخن می‌گوید که واقعاًوجود دارد و تلاش می‌کند تا رمز نهفته در خلقت این واقعیت را کشف کند. انساناسطوره‌ساز نمی‌تواند رمز و راز این واقعیت‌ها را در جایی ماورای آنچه که خود تجربهکرده است بیابد. به طور مثال اگر او حتا مبدأیی واحد برای آفرینش قایل می‌شودناگریز در وحدت آن مبدأ گوهر دو گانه به ودیعه می‌گذارد چرا که تجسم صورت مجرد وذهنی یک مبدأ که برایش میسر نیست. بدین ترتیب مثلاً هرمزد، تنها خالق هستی دراساطیر زردشتی، تنها در صورت گرفتار شدن در یک تضاد، ‌در مقابله با گوهری دیگرآفرینش خود را ممکن می‌سازد.

انسان اسطوره‌ساز جز این نمی‌تواند بیندیشد چرا کههمه چیز را در بیعت از سرچشمه‌های دو یا چندگانه منشعب می‌بیند: انسان زاده‌ی ترکیبپدری و مادری است و از اینجاست که اندیشه‌ی دو جنسه بودن هرمزد یا حتا مخلوق بودنخود هرمزد شکوفا می‌شود و …
اندیشه‌ی اسطوره‌ساز تخم بهترین رمز ممکن را در دلواقعیت پدیده‌های جهان هستی می‌کارد، سپس بر مبنای آن، بهترین الگوهای رفتاری،بهترین الگوهای فلسفی، بهترین الگوهای زندگی و حفظ و حراست آن را از درون این تخمبیرون می‌کشد، آن را رشد می‌دهد، صاحب ساقه و برگ و گل و میوه می‌کند.

«الیاده» می‌گوید: «اسطوره همچون سرگذشتی و داستان مینوی و بنابر این «حدیثی واقعی» قلمدادمی‌شود زیرا همیشه به واقعیت‌ها رجوع و حواله می‌دهد. اسطوره‌ی آفرینش کیهان، «واقعی» است چون که وجود عالم،‌ خود واقعیت آن را اثبات می‌کند، همچنین اسطوره اصلو منشاء مرگ نیز «واقعی» است زیرا میرایی و مرگ انسان ثابت کننده‌ی آن است و برهمین قیاس…»

هر تلاشی که اسطوره می‌کند تا به واقعیت یا به رمز خلقت دست یابدتلاشی است ارزشمند و وسیله‌ی حرکت بشر به طرف جلو؛ ولی آنچه که از حاصل این تلاشامروزه در دست ماست، صورتی است که عالم تخیلی قوی آن را از بدنه‌ی ملموس و زمینیخود جدا می‌کند و چنین نیز باید باشد.

تخیلی که در اسطوره تجلی می‌کند، شبیههمان تخیلی است که در هنر جلوه‌گر می‌شود. اگر تخیل در هنر عامل مؤثر فردیِ هنرمنداست، ‌تخیل در اسطوره عاملی است گروهی و قومی که سینه به سینه در آن وارد می‌شود وآن را می‌آراید.

بنابر این منطقی خواهد بود اگر بگوییم اسطوره تجلی هنری بخشی ازاندیشه‌های دینی بشر در دوره‌های ابتدایی است. و منظور از این بیان آن است که ثابتکنیم اسطوره نه افسانه، نه داستان و نه خیال صرف، بلکه تلاشی جدی برای دست یافتن بههدف، مقصود و فلسفه‌ی آفرینش جهان است و در مرحله‌ی بعد، یعنی بعد از رسیدن بههدف‌های بالا، هدف یافتن روش و فلسفه‌ی زندگی زمینی است. اگر آفرینش هدفمند نباشد،زندگی نیز بی‌هدف و پوچ خواهد بود و این امر با طبیعت بشر سازگار نیست.

و اماعامل تخیل در اسطوره، ‌نه تنها آن را غیر واقعی و بی‌ارزش نمی‌کند؛ بلکه دقیقاًارزشی فرا‌زمینی و هنری بدان می‌بخشد. ارزشی که می‌تواند آن را تبدیل به الگوهاییارزشمند و قابل تقلید یا پیروی کند و ارزش فراتر این الگو آن است که متناسب بازندگی زمینی و واقعی او ساخته می‌شود.

همین عامل، اساطیر را دارای ارزشی دیگرگونه می‌کند بدین شکل که عالم تخیل که اساساً عاملی فردی است، آنچنان زیبا برشانه‌های باشکوه خدایان قوم که حاصل اندیشه‌های جمعی هستند می‌نشیند که هیچ هنرمندیرا به تنهایی یارای آفریدن آن نخواهد بود.

اسطوره و افسانه

اغلب می‌بینیم که بین اسطوره و افسانه (افسانه در معنیداستان بی‌پایه و اساس) تمییز قایل نمی‌شوند و آنها را هم ردیف یکدیگر می‌آورند. یکچنین آمیختنی اساساً ناشی از دور شدن از ارزش و قدر و قیمت اسطوره و بی‌توجهی بهتأثیرات مستمر اسطوره در زندگی بشر است. و البته این به معنای رد ارزش‌های ویژه‌یافسانه نیست، ‌بلکه منظور اشاره به تفاوت بنیادین این دو شاخه‌ی فعالیت ذهنی بشراست.
شخصیت‌های اسطوره عموماً شخصیت‌هایی کاملاً آسمانی، ‌مینوی و اولیه هستند. منظور از اولیه این است که بن و سرآغاز هر پدیده‌ای در جهان، و صورت نخستین و ازلیهر پدیده‌ی واقعی در کیهان‌اند. بنابر این اساطیر و شخصیت‌های والایش از یک تقدسآسمانی،‌ برتر و غیر مادی برخوردار هستند که نمی‌توان با اندیشه یا گفتار یا کرداربد و پلید بدان‌ها نزدیک شد. حتا اگر به قصه‌های متداول در میان اقوام (در خودایران) دقت کنیم می‌بینیم که اسطوره‌ها جزء قصه‌هایی نیستند که شب هنگام یا هر جا وتوسط هر کسی به عنوان سرگرمی نقل شوند.
تقدس مذهبی اساطیر آنها را عموماً دور ازدسترس مردم عادی قرار می‌دهد حال آن که حضور کاملاً ملموس و دائمی افسانه‌ها را باشخصیت‌های قوی (چه خیر و چه شر) انسانی یا حیوانی نقل محافل و مجالس قصه گویا نمی‌بینیم.

گر چه در بسیاری از افسانه‌ها، شخصیت‌ها دست به کارهای غیر عادیمی‌زنند، قهرمانی‌ها می‌کنند، گاه از قوای فوق بشری برخوردارند، ولی دارای تقدس یااعتبار صورت اولیه نیستند.

افسانه‌ها اغلب بیان آروزها و آمال انسانی است کهتوسط انسان‌هایی ویژه مطرح می‌شود. حرکات و سکنات و اندیشه‌های شخصیت‌های اساطیریاغلب الگوی مذهبی و معتبر زندگی انسان‌هاست هر چند که غالب آن خدایان و ایزدان والهه‌ها و شخصیت‌های اساطیری و مینوی حیات و حرکاتی زمینی و مادی و انسانی دارند کهبالطبع بشر از زندگی خود گرفته و صورت عالی به آنها داده است.

فایده‌ی شناخت اساطیر

شاید امروزه ما به غلط با داستان‌های اساطیری به عنوانداستان‌های ابتدایی، دور از واقعیت، حتا به لحاظ مذهبی، دور از واقعیت آسمانیبرخورد می‌کنیم. آنها را به عنوان کلمات قدیمی، مفاهیم ذهنی ابتدایی و یا حتا بسیارساده‌انگارانه، داستان‌هایی مضحک بپنداریم، ولی ما هر چه کنیم نمی‌توانیم از اینواقعیت بگریزیم که اسطوره همچنان در دل تاریخ بشر می‌تپد و تداوم و پیوستگی جریانپنهان آن را در رگ‌های تاریخ و اندیشه نمی‌توان انکار کرد.

با توجه به چنینتداوم آرام ولی عمیق چگونه می‌توان از شناخت اساطیر، شکافتن لایه‌های درونی آن ودست یافتن به هسته‌ی اولیه‌ی چنین تفکری سر باز زد.

اسطوره زمان خود را به عنوانیک دوره‌ی نسبتاً مشخص و محدود در زندگی جوامع و اقوام مختلف بشری ـ‌در دوره‌هایتاریخی از گذشته تا حال‌ـ پشت سر می‌گذارد ولی این به معنای پایان دوره و پایان یکمرحله نیست؛ ‌بلکه پیوستگی آن با تاریخ و جریان آرام ولی مداومش در بستر زندگی واندیشه‌ی بشر امری است انکار ناپذیر. از دیدگاهی که ما تلاش می‌کنیم به اساطیر وهسته‌ی مرکزی هر اسطوره نزدیک شویم ناگزیریم که جلوه‌های شاعرانه‌ی فوق طبیعی وتخیلی آن را نادیده بگیریم و به گونه‌ای خشن و بسیار زمینی آن را بشکافیم تابتوانیم به شناخت چگونگی زندگی، جامعه و اندیشه‌ی صاحبان آن اساطیر نزدیک شویم. چنین تلاشی برای شناخت صاحبان اساطیر، تنها در همان محدوده‌ی زمانی کهن باقینمی‌ماند و تنها به عنوان یکی بررسی در تاریخ گذشته نیست بلکه ما می‌خواهیم ـ‌‌هرچند نه به طور صریح و آشکار‌ـ ریشه‌ی اندیشه‌ها و تفکرات و تبیینات کنونی همانجوامع را که بی‌شک متأثر از دوران اساطیری‌شان هستند، بشناسیم و یا حداقل به شناختآن نزدیک شویم.

شناخت اساطیر به لحاظ دست‌یابی به اصل و ریشه مهارها و عواملمحدود کننده‌ی ذهن و رفتارهای اجتماعی و یا بالعکس عوامل مشوق و پیش برنده‌ی قوم درزمان کنونی می‌تواند بسیار نتیجه بخش باشد.

اگر ما بتوانیم ریشه‌ی بسیاری ازتفکرات، تخیلات و یا اعتقادات خود را بشناسیم، ‌به نوعی آزادی دست خواهیم یافت.

شناخت چرایی و چگونگی بسیاری از حرکت‌های تاریخی، سیاسی،‌ مذهبی، فرهنگی وغیره‌ی ملل نیز در گرو شناخت اساطیر و اندیشه‌های بنیادین‌شان است. چگونگی تبیینآفرینش جهان اغلب به چگونگی تبیین زندگی زمینی و تعیین شیوه‌های آن منجر می‌شود واخلاقیات و روحیات قومی غالباً از سرچشمه‌ی فلسفه‌های آغازین آب می‌خورد.

اسطوره الگوی آسمانی شده‌ی جوامع بشری

انسان پیوسته با واقعیاتی در جهان ودنیای اطراف خود رو‌به‌رو می‌شود. وی جهان را همان می‌داند که خود در آن به سرمی‌برد. انسان مطابق شرایط اقتصادی و اجتماعی خود اصل و منشاء هر چیز از زمین وآسمان و گیاه و حیوان و انسان را تعیین می‌کند. به اصل و سرچشمه‌ی هر چیز کامل‌ترینشکل همان صورتی را می‌دهد که چشمانش در اطراف خود می‌بیند، گوشش می‌شنود و حواسشدرک می‌کند. آنچه که در زندگیش مثبت و نیک است آن را به نیروهای مثبت آسمانی و آنچهرا که ناشناخته و در نتیجه مضرّ است، به نیروهای منفی منتسب می‌کند. مثلاً تاریکیبه جهت معضلاتی که در زندگیش ایجاد می‌کند تبدیل به هستی اهریمن می‌شود و آتش بهجهت کارگشایی عظیمش در حیات بشر از خود خدایان سرچشمه می‌گیرد. خلاصه اگر انسان،انسان کشاورز است، گاو و گندم را می‌ستاید، ‌اگر شکارچی است تیر و کمان را و اگرکنار آبی زندگی می‌کند خدایان و الهه‌ها و داستان‌هایش با آب مربوط می‌شود و نظایرچنین تأثراتی را در اساطیر فراوان می‌توان یافت.

«الیاده» می‌نویسد: «همان گونهکه انسان جدید خود را ساخته و پرداخته‌ی تاریخ می‌داند، ‌انسان جوامع کهن، ‌خویشتنرا فراورده‌ی تعدادی وقایع اساطیری می‌شمرد.»

به واقع تاریخ، انسان را در طولزمان می‌سازد و شگفت آنکه تاریخ را خود انسان برای خود رقم می‌زند؛ همان گونه کهانسان اساطیری را اسطوره می‌سازد و او خود راقم هستی خویش در قالب اسطوره است. البته این بیان بدان معنا نیست که بگوییم تاریخ همان اسطوره است ولی به جرأتمی‌گوییم اسطوره بخشی جدی از تاریخ اندیشه‌ی بشر است و همان گونه که وقایع تاریخاثرات خود را در طول زمان حفظ می‌کنند، ‌تفکرات اساطیری نیز خطی از اثرات خود برسرزمین هستی بشری می‌کشد. با این تفاوت آشکار که انسان، «واقعیت مینوی اساطیری» رااصلی اولیه، ثابت و قابل تکرار می‌داند حال آنکه وقایع تاریخی نه اولیه‌اند، نهدائمی و نه قابل برگشت.

اسطوره از آنجایی که مینوی، ‌ثابت و قابل تکرار است،زندگی بشر معتقد به خود را به گونه‌ای محدود و مهار می‌کند: ‌اگر خدایان چنینمی‌کرده‌اند، ‌نیاکان ما نیز چنین کرده‌اند، ما نیز باید چنین کنیم.

انسان تاریخرا سرمشق قرار می‌دهد تا اشتباهات را تکرار نکند ولی اسطوره را پیش روی فرد می‌گیردتا درست همان گونه که آن بوده است عمل کند.

جان هینلز (Hinnells) در بیان طبیعتاسطوره می‌گوید: ‌«اسطوره‌ها تنها بیان تفکرات آدمی در باره‌ی مفهوم اساسی زندگینیستند؛ بلکه دستور‌العمل‌هایی هستند که انسان بر طبق آنها زندگی می‌کند ومی‌توانند توجیهی منطقی برای جمعه باشند. طرحی که جامعه بر طبق آن قرار دارد،اعتبار نهایی خود را از طریق تصورات اساطیری به دست می‌آورد؛ چه این تصورات درباره‌ی حق خدا‌داده‌ی شاهان در انگلستان دوران استوارت باشد یا الگوی سه بخشی جامعهدر نظر هند و ایرانیان. خدایان، ‌بر طبق این نظر اخیر جامعه را با ساختی سه لایه‌ای آفریده‌اند: دسته‌ای از مردمان روحانی، ‌عده‌ای جنگجو و گروهی کشاورز خلق شده‌اند. بنابر این، همه‌ی مردمان مرتبه‌ی خود را در زندگی مدیون اراده‌ی خدایان می‌دانستند. اسطوره‌ها همچنین می‌توانند نقش اندرزها را در یک مجموعه‌ی اخلاقی والا داشته باشندو سرمشق‌هایی در اختیار بشر بگذارند که وی با آنها زندگانی خویش را بسازد.» چونعبارات زیر که در کارساز بودن زمان نوشته‌اند:

«… زمان درنگ خدای نخستین آفریدهبود که او [هرمزد] فراز آفرید… چنین گوید در دین که زمان نیرومندتر از هر دو آفرینشاست: ‌آفرینش هرمزد و آنِ اهریمن. زمان یابنده‌ی کارهاست، ‌زمان از نیک یابندگان یابنده‌تر است، زمان از جستجو کنندگان جستجوکننده‌تر است، ‌زیرا داوری به زمان توان کردن. به زمان است که خانمان برافکنده شود. اگر تقدیر باشد در زمان، ‌آراسته فروشکسته شود. کس از مردمان میرنده از او رهایی نیابد، ‌نه اگر به بالا پرواز کند، ‌نه اگر به نگونی چاهی کند و در نشیند و نه اگر زیر چشمه‌ی آبهای سرد فروگردد.»

تحلیلی بر فلسفه‌ی آفرینش در ایران باستان و ارتباط آن با جامعه‌ی آندوران

اسطوره در جستجوی چگونگی تفکیک اجزای خلقت از کل واحدی است که این کل واحدسرچشمه‌ی اصلی همه چیز است. در اساطیر اقوام هند و اروپایی این کل واحد «زمان» است. هرمزد که خالق بعدی جهان مادی و مینوی به شمار می‌رود، ‌از آغاز خدا نبوده بلکه خودفرزند سپید و روشنِ «زمان» (زروان) است همان گونه که اهریمن فرزند زشت و تاریک اوست:

«هرمزد پیش از آفرینش خدای نبود، ‌پس از آفرینش، ‌خدای وسود خواستار وفرزانه و پد بدی و… شد.»

آیا قائل شدن منشاء واحد برای هرمزد و اهریمن که در اصلهر یک حامل مخالف‌ترین اجزاء نسبت به دیگری در خود است، ‌علاوه بر رعایت اصل وجودیک کل واحد برای خلقت جهان نمی‌تواند ناشی از تأثر قوم از یکی بودن منشاء اقوامساکن و اقوام شکارچی بیابانگرد باشد؟

اقوامی که همه از یک سر منشاء شروع که حرکت ومهاجرت به طرف سرزمین‌های گرم می‌کند، ‌برخی به سرعت به سکونت و کشاورزی و دامپروریروی می‌آوردند و برخی دیگر هنوز به تأمین معاش خود از طریق شکار و تهاجمات و جنگ‌ها پایبند هستند. ویژگی‌های زندگی این دو دسته به نحوی در اندیشه‌های اساطیری‌شان منعکس می‌شود.

اندیشه‌ی انتساب هستی به یک کل واحد ـ‌زمان‌ـ در اندیشه‌ی ایناقوام احتمالاً می‌تواند یا از تجربه‌ی قدرت واحد مرکزی و شناخت آن و گرایش به آنسرچشمه بگیرد یا منشاء واحد اقوام متخاصم تصویر آغازین آنان را از چگونگی تکوینهستی شکل می‌بخشد.

اهریمن به علت بی‌خردی از وجود هرمزد و سرزمین او آگاه نیستولی در یک حرکت ناآگاهانه، ‌به مرز روشنایی نزدیک می‌شود و آن را می‌بیند و برایمرگ و نابودی به آن حمله می‌برد.

دین زردشت، ‌یعنی دینی که از میان قوم ساکن سربرآورده است،‌ مردم را تشویق و ترغیب به سکونت و کشاورزی و دامپروری می‌کند. پسباید سرزمین آسمانی خدای این قوم نیز مانند سرزمین خودشان ساکن و بی‌حرکت باشد، وقلمرو اهریمن مانند سرزمین قوم پلید و مهاجم، عرصه‌ی حرکت‌های نامنظم و تاخت وتازهای بدون اندیشه.

هرمزد و اهریمن، نمایندگان تضاد بنیادین

کل واحدِ ناظر بر هستی، «زروان» یاخدای زمان، در آگاهی بشر اسطوره‌ساز با دلایل منطقی و قابل پذیرش، ‌اجزایی را ازخود صادر می‌کند، ‌درست همان گونه که نور از خورشید ساطع می‌شود. بعد از این کلواحد (زمان)، ‌پدیده‌ی واحد دیگری رخ می‌نماید که بنیان هستی جهان را تشکیل می‌دهدو برای همیشه به عنوان یکی از عناصر اصلی اندیشه، در زندگی قوم نقش بازی می‌کند.

این پدیده‌ی تضاد است که در کلی‌ترین صورت خود به شکل تقابل جاودانه‌یخیر و شر یا هرمزد و اهریمن، فلسفه‌ی زندگی این مردم را شکل می‌دهد.

این دونیروی عظیم با ویژگی‌های ظاهری و باطنی نشانگر چگونگی تضاد در اندیشه‌ی آریاییهستند: هرمزد،‌ سفید و خوشبو و روشن مثل آفتاب شرق، سراسر نور مطلق است، ساکن وبی‌حرکت مثل قوم اسکان یافته‌ی خویش و صلح طلب و آرام و یکجا‌نشین است و اندیشه راپیشه‌ی خود کرده. اهریمن سیاه و تاریک و بد بو، ‌مهاجم و جنگ طلب و موجودی در حرکتدائم مثل اقوام مهاجر و شکارچی و ضد سکونت است.

در عمق فلسفه‌ی این تضاد شگرفشاید بتوان ریشه‌ی اصول متضاد اندیشه و عمل را یافت. هرمزد با آرامش ابدی خویش تنهابه نیروی خرد می‌اندیشد، با نیروی اندیشه خلق می‌کند، با نیروی اندیشه می‌جنگد، بانیروی اندیشه احساس می‌کند.

اهریمن از آغاز بدون اندیشه، ‌تنها بر محور اصل حرکتنامنظم و غیر هدفمند خویش می‌چرخد.

شاید بسیار بعید نباشد اگر نهایتاً یکی شدناین دو نیرو (اندیشه و عمل) را در جوهره‌ی وجود مخلوق برتر هرمزد (انسان) پیداکرد.
انسانِ نیمه هرمزدی و نیمه اهریمنی آمیزه‌ای‌ست از اندیشه و عمل. گاهاندیشه می‌چربد و گاه عملِ بدون اندیشه و تعیین کننده‌ی سرنوشت نهایی انسان تسلطنهایی یکی از این دو خواهد بود.

اهریمن و هرمزد، هر دو در وجود این مخلوق هرمزدیرخنه می‌کنند، ‌یکی برای زندگی یکی برای مرگ، یکی برای نیکی یکی برای شر و نهایتاًحضور این دو نیروی متضاد در وجود انسان است که او را به تحرک وا می‌دارد و در درونجبرِ مطلق حاکم بر هستی، او را حاکم مختار سرزمین وجود خویش می‌سازد. اگر سرنوشتکلی بشر در آغاز به وسیله‌ی قادر مطلق رقم زده شده است و هیچ گونه تغییری نخواهدپذیرفت؛‌ ولی حضور این دو نیروی عظیم مخالف در وجود وی عواملی هستند که او را ازانفعال و تسلیم شدن به جبر مطلق باز می‌دارد و تحرک و قدرت تصمیم‌گیری به اومی‌بخشند تا زندگی برایش معنا پیدا کند.

بدون وجود این پدیده‌ی هستی‌آفرین هیچدلیلی برای خلق جهان نمی‌توان تصور کرد. هیچ چیز در درون خود هرمزد که در قلمروی ازنور مطلق و سکون کامل به سر می‌برد و با بهتر است بگوییم هم جنس قلمرو ساکن ونورانی خود و آمیخته با آن است، ‌وجود ندارد که او را به حرکت در آورد و عامل محرکیبرای او باشد تا او دست به آفرینش بزند. پس نطفه‌ی هستی یعنی تضاد پا به میدانمی‌گذارد، ‌اهریمن در مقابل هرمزد قرار می‌گیرد. و آفرینش صورت می‌گیرد.

ریشه‌ی زمینی دست یافتن به چنین اصل تعیین کننده‌ای را علاوه بر زمینه‌های فلسفی شایدبتوان در واقعیت زندگی قوم که اغلب مورد حمله و تهاجم نیروهای متخاصم شکارچی یابیابانگرد هستند یافت. در متن این تضاد است که قوم رشد می‌کند، ‌می‌سازد،‌ ایجادمی‌کند، ‌و برای این حرکتش معنا و مفهوم می‌یابد. خدایشان نیز در متن تضادی بین خیرو شر است که هستی را شکل می‌دهد، ‌ابزار می‌سازد و حرکت را در ابزارش جاری می‌کند.

آفرینش برای جنگ

«به بهدین آن گونه پیداست (که) هرمزد فراز پایه، با همهـ‌آگاهی و بهی، زمانی بیکرانه در روشنی می‌بود. آن روشنی، ‌گاه و جای هرمزد است که (آن را) روشنی بیکران خوانند… اهریمن در تاریکی، ‌به پ‌ ـ دانشی و زدارگامگی، ‌ژرفپایه بود.»

اهریمن بر خلاف هرمزد متحرک است ولی تحرک او توأم با آگاهی نیست بلکهحرکتی نامنظم دارد. بعد از این تازش که به منظور ویرانگری و مرگ صورت می‌گیرد،هرمزد در مقام دفاع و بعد از تعیین زمانی برای آغاز جنگ،‌ دست به آفرینش مینوی وسپس مادی می‌زند.
در کل فلسفه‌ی آفرینش زردشتی آنچه که از نخستین قدم برایخواننده چهره مشخص خود را می‌نماید صحنه‌ی نبردی است که هر حرکتی در تک‌تک اجزایآن، ‌با آغاز جنگ، هدف آن و پایانش ارتباط منطقی دارد. چنین فلسفه‌ای بی‌درنگصاحبان آن فلسفه را سوار بر اسب‌های جنگی، با ابزار جنگی و روحیه‌ای جنگی جلو چشممی‌آورد. با نگرشی از آغاز بر چونی و چرایی این آفرینش، بوی جنگ را در زندگی اینقوم به راحتی می‌توان حس کرد.

اهریمن گناگ (ganag گناگ به معنی مهاجم یکی ازصفات اهریمن است) بر قلمرو هرمزد می‌تازد، هرمزد برای دفاع از سرزمین خویش ـ‌که درواقع نمونه‌ی آسمانی سرزمین اقوام بومی و ساکن است که مورد تهاجم اقوام بیابانگرد ومهاجم قرار می‌گیرد‌ـ دست به کار می‌شود. وی با اندیشه و خردی که ذاتی اوست نیرویدشمن را بررسی می‌کند و آنگاه دست به ساختن ابزار دفاعی می‌زند، زمان معین و محدودیبرای جنگ تعیین می‌کند. در درون زمان کرانه‌مند دست به دامان چاره می‌زند. باهوشیاری و خرد خویش در می‌یابد که دشمن را باید زمانی سردواند پس برایش سرودمی‌خواند ـ‌همانطور که دشمن برای دشمن رجز می‌خواند‌ـ روحیه‌اش را تضعیف می‌کند،‌به او می‌گوید که پایان کار به نفع تو نخواهد بود، ‌حتا بزرگوارانه به او پیشنهادصلح می‌دهد ولی دشمن کج‌اندیش این پیشنهاد را ناشی از ضعف می‌پندارد و جری‌تر می‌شود.

رجز خوانی یا خواندن سرود اَهونَوَر (ahunavar) کار خودش را می‌کند. جادوی کلام به کمک هرمزد می‌آید و اهریمن را مدت‌ها گیج و بی‌هوش می‌کند و این فرصتخوبی است تا هرمزد ابزار جنگ بسازد و لشکر بیاراید. او این کار را نخست به شکلمینوی انجام می‌دهد. آنها را ساکت و خاموش می‌آفریند و می‌آراید.

وی پس ازآفرینش زمان درنگ خدای (زمانی که پادشاهی دراز دارد) «از خودی خویش، از روشنی مادی،تن آفریدگان فراز آفرید، به تنِ آتشِ روشن، سپید، گرد و از دور پیدا، از ماده‌ی آنمینو که پتیاره را که در هر دو آفرینش است، ‌بِبَرَد…)

جنس آفریدگان هرمزد نیزاز جنس مینویی است که کشنده و نابود کننده‌ی پلیدی و پتیاره است. هرمزد پس از آنوای درنگ خدای را که ایزدی قدرتمند و در واقع بزرگ ارتشتاری است با جامه‌ی ارغوانیرنگ جنگی و سلاح زرین در دست، ‌می‌آفریند و اساساً آفرینش خود را، یا به واقعسربازان خود را به یاری وای درنگ خدای می‌آفریند.

ستارگان آسمان و ماه و خورشیدنیز سپاهیانی هستند گمارده شده در آسمان و فلسفه‌ی وجودی‌شان تنها دفاع در برابردشمنان پتیاره است:
«هرمزد در میان آسمان و زمین روشنان را فراز آفرید… او برایهمه‌ی آفرینش آغازین جهان جایگاه ساخت که چون اهریمن رسد به مقابله‌ی دشمن خویشکوشند و آفریدگان را از آن پتیارگان رهایی بخشد، همان سپاه و گند که در (میدان) کارزار بخش شوند… بر آن اختران چهار سپاهبد به چهار سوی گمارده شد.
سپاهیان برآن سپاهبدان گمارده شد. پس بیشمار ستاره‌ی نامبردار، برای همزوری و نیرودهندگی (به) آن اختران، به سوی‌سوی و جای‌جای گمارده شد. چنین گوید که تیشتر، سپاهبد شرق،‌سَدْویس سپاهبد نیمروز، وَنَند سپاهبد غرب، هفتورنگ سپاهبد شال، میخگاه که میخمیان آسمانش خواند، ‌سپاهبدان سپاهبد، پارَنْد و مَزَده داد و دیگر از این شمار،‌سرداران پاسدار نواحی‌اند… او ماه و خورشید را به سالاری آن اختران آمیخته و نیامیخته گمارد که ایشان را همه بند به خورشید و ماه است.»

خورشید و ماه همانندپادشاه و وزیری مقتدر، ‌با القای قدرت واحد مرکزی، مهار همه‌ی ستارگان و ارتشیانخود را به دست دارند. هر حرکتی تنها با حرکت دست این دو میسر است. یعنی همان الگوییکه در نظام پادشاهی به باوری ابدی تبدیل می‌شود. و سپاهبدان چهارگانه، ‌با سپاهبدان سپاهبدی که ناظر بر امورات جنگی است، به خوبی سیستم نظامی حاکم یا مطلوب را تجسم می‌بخشد.

«… نخست آسمان را آفرید… او آفریدگان را همه در درون آسمان بیافریددژگونه بارویی که آن را هر افزاری که برای نبرد بایسته است، ‌در میان نهاده شدهباشد یا به مانند خانه‌ای که هر چیز در (آن) بماند… مینوی آسمان (که) اندیشمند وسخنور و کنش‌مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، ‌پذیرفت دوره‌ی دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن (وی را به جهان تاریکی) نهلد، مینوی آسمان گونان گُردارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی‌بیم، ‌کارزار رهایی یابد آسمان را بدان گونه (برتن) دارد…»

چنین ترکیب و چنین ترتیبی جز در یک سپاه منسجم و منظم با تجربه‌ی جنگی خوب و طولانی ممکن نیست. الگوی زمینی سپاه ارتشتاران و سپاهبدان و غیره به خوبی به آسمان منتقل شده و فلسفه‌ی وجودی آسمان را معنی بخشیده است. از جانبی دیگرتقدس مینوی ترکیبی آسمانی، اطاعت خالصانه‌ی زمینی و پیروی از این ساختار مقدس را الزامی می‌کند.

تصویر نهایی که از وضعیت این ستارگان و سپاهبدان‌شان دادهمی‌شود، ‌درست شبیه ساعات انتظار و وضعیت بی‌حرکت سپاهی آراسته در یک سوی میدان رزماست و تا حرکت و تازش دشمن دست به حمله نمی‌زند و آرام به جا می‌ماند.

«ماه وخورشید و آن ستارگان، تا آمدن اهریمن ایستادند و نرفتند. زمان به پاکی می‌گذشت وهمواره نیمروز بود. پس از آمدن اهریمن، ‌به حرکت ایستادند و اگر آن بزرگتر مرد ازآن بزرگتر کمان بیفکند. ماه را حرکت همسان سه پره تیری میانه است اگر آن میانه مرداز آن میانه کمان بیفکند. ستارگان را حرکت چون سه پره تیر کوچک است اگر آن کوچک مرداز آن کوچک کمان بیفکند…»

به نظر می‌رسد صاحبان چنین اندیشه‌ی اساطیری، قومیمی‌باشند ساکن که در آرامش و نور مطلق زندگی می‌کنند (همان گونه که خدایشان زندگیمی‌کند)، ‌ولی دشمنِ بی‌دانش ضمن حرکتِ بی‌هدف و اهریمنانه و نامنظم خود که اقوامکوچ‌نشین یا بیابانگرد و مهاجم را به خاطر می‌آورد، ‌به این سرزمین ساکت و پُر ازآرامش می‌تازد. از آنجایی که سکون و آرامش تازه یافته، ودیعه‌ای‌ست که عیناً بایدمانند صورت آسمانی خود حفظ شود، ‌آغاز به حمله نمی‌کنند، صلح طلب هستند در عین حالبسیار آگاه (صاحب خردی همه آگاه)، آینده‌نگر، چاره‌ساز، قدرتمند، صاحب تجربه‌ی جنگ‌های منظم و دارای سپاهی قدرتمند و عظیم.

بنابر این طبیعی به نظر می‌رسد که اسطوره‌ی آفرینش چنین قومی ـ‌که رنگ و شکل خود را مستقیماً از وضعیت زندگی زمینی آنها گرفته است فلسفه‌ی وجودی خویش را بر مبنای جنگ بنیان گذارد.

تشویق قوم وقبیله به ساکن شدن (مثل هرمزد) ظاهراً تشویق آغاز دوره‌ی کشاورزی و دامداری توأم باآن است و حرکت و کوچیدن و دست درازی کردن به سرزمین این و آن و وارد قلمرو اقوامساکن شدن حرکتی اهریمنانه، ‌زشت و سیاه است.

The Dews and the Dawn

The first dew said,

“The sun is coming up,

‘And I’ll be his mirror!”

“Yep,” the second dew said,

‘And we’ll evaporate in jig time!”

The third one said,

“I won’t wait then,

‘And let death do me now.”

[Drop!]

                           Naeem Nedaee                               

 

اولین ژاله گفت:

خورشید داره بالا میاد

و من آینه ش میشم!

دومین ژاله گفت  :

آره . اون وقت تو جیک ثانیه بخار میشیم!

سومی گفت :

پس من وا نمیستم

بذار همین حالا مرگ منو ببره.

] چیک! [

نعیم ندائی                                          

A Flower on a Grave

Bury me there, up in the mountains

And shade my grave with a flower

 

مرا در کوهستان ها به خاک بسپار

و گلی روی قبر من بکار

 

مره بیگیله کون به کوه و کمر

ایتا گول بینیشان می قبره سر

Losing sleep in awakening dream

الناس نیام فاذا ماتوا انتبهو

مردم در خوابند. آنگاه که می میرند بیدار می شوند.

                                                            محمد (ص) 

 

زندگی غمنامه ای است

در رثای زندگان

که حقیقت پنداشتیمش

و صبحی خواهد دمید آنگاه

که پی می بریم تمام خواب را

با چشمانی بسته قدم می زدیم

 

برای کوچ دایی دوست داشتنی ام که مهربانی را از او آموختم

O Liberty! Liberty

O liberty! Liberty! 

How many crimes are committed in thy name, (1)

Look like the innocent flower,

But be the serpent under’t (2)

 

1-    Madame Roland

2-    Shakespeare

!And without you, and within me

اگر راست است که هر کسی يك ستاره توی آسمان دارد، ستاره ی من بايد دور، تاريك و بی معنی باشد. شايد من اصلاً ستاره نداشته ام.                                                                                                               (بوف كور، صادق هدايت)

 

و آن دو جسم سنگی پريده رنگ

شامگاه كه خاطر ماه

از جنون ماهيان قرمز و سياه توی حوض

                                                 می پريشد

گمانم چشمان تواند اما...

نمی دانم

نمی دانم

آن ستارگان ِ در پس ابرهای شوریده

چشمان تواند

آيا؟

Thou day in night

 

 

    I feel empty without you

    Writing words impromptu

    Know rose grows without cause

    Lo! Love glows without pause

 

Vers libre: Hiver

آسمان به دوش داشتم

شهر چشمانْت را پرسه مي زدم!

 

من خس صحرا نيستم

هر جا كه پا بگذارم وطن كنم

اينجا كه بشكفم، بهارم ...

   ...

ای تو بهار من

ای آفتاب من

سال هاست اينجا همه ی فصل ها

                                        زمستان اند.

چترت را ببند

شعر ديگری بگو

            - جور ديگری بخند

بغض هات را ترانه كن

بخوان برای من ...

اينجا سال هاست

همه ی فصل ها زمستان اند.

 

پ.ن: هم سطر هم سپید سه ساله شد .

 

 

 

 

 

 

 

Hiver 

Vers libre: Automne

 

و باز هم آن روز

در قيل و قال شوم كلاغان

پاييز آمده بود...

 

تو كه يادت هست، نيست؟

چترت را ببند

من سال هاست

به خيس شدن زير باران عادت دارم

و اينكه هر سه شنبه تمام رشت را

در نور نارنجی تير چراغ برق های خيابان

پياده زير پا بگذارم

 

 

 

 

 

 

 

 

Automne 

Engourdi

  و ما روزی دوباره ...

 کبوترهایمان را بخیه خواهیم زد.

 

خوابم هنوز؟

یا که ...

من از خواب دیدن ِ از خواب پریدن پریده ام؟

شاید ...

 

نگو که من از عادتِ خمارِ  چشمِ تو در رخوتم

چنین ...

گمان نمی برم نه !

چنین ...

 

 

 

 

 

 

 

Engourdi 

De novo

 

 

 

تمام خستگی ام

زهدان کور هستی ام

بی تعریف مانده اند

من ...

با دهان باز

پهن می شوم روی زمین

به دنیا عمود می خندم

 

 

 

 

 

 

 

 

De novo 

Injustice

آنان از درد های خویش پریشند

آنان سوزندگان آتش خویشند *

 

و اینکه رفتنت

معنای درد است

و اینکه دامنت

از اشک من تر ...

بگذار و بگذر

        بگذار و بگذر ...

یک تکمه از پیراهن تو دارم

یعقوب مرا باور خواهد کرد

 

 

* احمد شاملو

 

 بارگزاری: ساالار عقیلی – پریدخت

 

 

 

 

 

 

 

 

Injustice 

Délire

از من به دل مگير

با من چنين مکن

 

گيسو به باد مده

 

  ...  

 

 ...  

 

ای آيه های غمگنانه ی پاييز و  زمهرير

 

در شاه بيت شعر نگاه تو شد گسیل

 

با من جفا مکن

 

ظلمی چنان مران

 

گاهی

              کمی                                          

                            بخنـد

 

حال مرا ببين

 

 

Download: Nickelback – I'd Come For You

 

 

 

 

 

 

 

 

Délire 

 

Depuis ensuite

 

از آن پس پرستوها رفتند …

و درخت ها در سوگ ماندند

   ...

   ...

من تیغ می کشم

به رگ های آبی دفترم

رز خشکیده ات را می جوم

عکست را جر می دهم

ببین  چقدر دوستت دارم !

 

Download: David Cook – Light On 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Depuis ensuite 

Mort

 

کسی نگفت بهت؟

پرت مي شوم

پرت مي شوم

مثل سايه ی لرزان پروانه ای

خون روی ديواری

کابوس شبان تو می شود

برگردی که مرگ را و مرا ...

برگردی که من را و مرا ...

 

 

Download: Nickelback – Photograph

 

 

 

 

 

 

 

 

Mort 

نوروز در ادبیات ایران

نوروز در ادبیات ایران

  در ادبيات فارسي اين گونه نوروزي ديده مي‌شود ؛

نوروز را بردگر جشن‌ها مزايا و خواص است و از آن جمله بدين روز نو، سال نو آغاز گردد و باج و ساو به نوي باز آيد و فرمانداران و فرمانگذاران كشور به همه جا تبديل شوند و سيم زر را به نوي سكه زنند و آتشكده با مجموع بناها پاك‌ترو پاكيزه‌تر شوند... (ص 320 نوروز جمشيد)

و آيين ايرانيان برين بود كه درين جشن‌هاي شاهنشاه را ارمغان برند و مردم شهر از خواص دو دهان‌هاي ايراني گرفته تا گروهها گروه همگاني هر يك تحفه‌اي نياز كنند.

اشراف و رجال مشك و عنبر و افسران و اسواران اسب يا شمشيري، يا نيزه‌اي به ارمغان مي‌برد، از گروه تيراندازان، چوبه تير آبداده به خازن دربار مي‌سپرد. توانگران سيم زر مي‌فرستاد. فرماندهان نيز در كيسه‌هاي ابريشمي و بافته‌هاي چيني، رشته‌هايي از سيم و ابريشم و گلابتون با عنبر مهر مي‌كرد و به دربار پادشاه گسيل مي‌داشت...

آيين خسروان ساساني برين بود كه اگر بهاي ارمغاني به دوهزار رسيد به ديوان ويژگان نامش نوشته مي‌شد. ديوان ويژگان را سالاري بود هميشه برقرار تا اگر روزي هديه كننده بلايي در رسيدي، او برحسب مقرر زيان وي را ديده و جبران مي‌كرد...

و چنين بود كه هيچ ارمغاني از پاداش تهي نماندي. تا آنجا كه اگر هديه آن مدر صلتي ندارده يادي را به هنگام حاجت دستگيري نكرده بودند برو واجب بود كه به ديوان دربار بيايد و پاداش خود را بخواهد. (تاج ص 184-191)

روز سه شنبه چهار روز باقي مانده از جمادي الاولي امير به جشن نوروز نشست و داد اين روز بدادند. كهتران به آوردن هديه‌ها و امير هم داد بنگاهداشت رسم، و نشاط شراب رفت به ساز. «تاريخ بيهقي ص 77»

تا كند در جشن نوروز از كنار و آستين

مشك ناب و لولو، مكنون بدين مجلس نثار

نرگس آنكه جام زرين بر كف سيمين نهار

تا خورد ياد تو اندر پيش تخت شهريار

 «ديوان امير معزي ص 249»

  هفت سين نوروزي

 يكي ديگر از آيين‌هاي نوروزي كه از ديرگاهان پيشينه داشته و هم امروزه در همه شهرهاي ايران روايي دارد چيدن سفرة هفت سين است. سبب گزينش هفت سين روشن نيست. اما عدد هفت يكي از اعداد مورد احترام و مذهبي ايرانيان باستان بوده است. احتمال مي‌رود هفت سين را به مناسبت هفت امشاسپند برگزيده باشند، همچنين محتمل است سفره هفت سين دگرگون شده سفره‌اي باشد كه در ايام فروردگان براي پذيرايي از فروهرهاي درگذشتگان در اطاق مرده و يا بالاي بام خانه‌ها مي‌گذاشتند! بعضي معتقدند كه بجاي هفت سين، هفت سين هم مي‌تواند باشد.

روز نوروز در زمان كيان

مي‌نهادند مردم ايران

شهد و شير و شراب و شكر ناب

مشع و شمشادو شانه اندر خوان

«عقايد و رسوم مردم خراسان ص 99»

 

در زمان ساسانيان از كشور چين مي‌آورده‌اند. در آغاز به آن هفت چيني«هفت قاب» گفته شده است. در برخي مناطق ايران«مجمعه» مي‌باشد و مجمعه به سيني‌ يا قابي گفته مي‌شده كه چيزهايي را در آن جمع مي‌كردند. هنوز هم ايران در اوقات اين جشن(نوروز) خانه مي‌آرايند، همه جا را پاك مي‌كنند، رخت نو پوشند، بوي خوش بخور مي‌دهند گل و شيريني و شربت مي‌نهند، در خوانچه‌هاي هفت چيز كه اسمشان با حروف چيني شروع شده باشد مثل سيب، سيم و سنجده و غيره مي‌گذارند. اين عدد هفت از قديم مقدس بوده و به هفت امشاسپندان و يا بزرگترين فرشتگان مزديسنا مي‌باشد. آنان مراجع به نوروز و فرور و جان يادآور اساسي مذهبي اين جشن است. «يشت‌ها ج 2- ص 596»

چيني يا سيني يعني منسوب به چين يا سين و نام سين يا چين از واژه tsin آمده است كه در روزگار ساسانيان قاب‌هاي زيباي منقوش و گرانبها از جنس كائولين از چين به ايران آورده شده است. در آيين‌هاي نوروزي براي چيدن خوان نوروزي از همين ظروف نفيس از چين آورده شده بود و اين ظروف پر از نقل و قند و شكر و شيريني مي‌كردند و آنها را به عدد هفت امشاسپند كه ارديبهشت، خرداد، مرداد، شهريور، بهمن، سپندارمند، و خرداد اهورامزدا بر سر خوانهاي نوروزي مي‌گذاشتند. نام هر يك از امشاسپندان يك قاب بزرگ«سيني» نهاده مي‌شد و در قاب‌هاي ديگر چيزهاي ديگر مي‌نهادند و آنها را در پيرامون خوان مي‌گذاشتند. (جهان فوري ث 57-58)

«اعضاي هر خانواده گردهم مي‌آيند، همديگر را مي‌بوسند و به يكديگر شاد باش مي‌گويند و بر سفره هفت چيزي را كه حرف اول آن«س» است مي‌چينند(هفت سين) سيب و سركه و غيره..» (نخستين انسان و نخستين شهريار ص 495)

هفت، نزد ايرانيان عدد مقدسي است، و اين با هفت امشاسپندان، يا هفت جاودانه مقدس ارتباط كامل دارد. كه اينان در ده روز فرودگان«از 26 اسفند تا 5 فروردين» به زمين مي‌آمدند و براي آنان خواه گسترده مي‌شد و عبارتند از اورمزد، بهمن، اتوهيت(ارديبهشت) شهريور، اسپندارمند(اسفند) مي‏توان يافت. عدي هفت در نجوم هم خانه‏ي آروز است و رسيدن به اميدها را بايد در خانه جستجو كرد. آنان برخوان نوروزي هفت نوع گياه و سبزه، هفت نوع شيريني و نقل و ميوه خشك، و هفت نوع ميوه مي‏گذارند كه مجموع آن بيست و يك مي‏شود، كه خود عددي است مقدس و يادگار بيست و يك كتاب اوستاست. همچنين در جشنهاي زرتشتي سه‏تار«به نشانه‏ي گفتار نيك، كردار نيك و پندار نيك» قرار دارد كه بر روي هر كدام هفت شمع مي‏افروزند كه بر روي هم عدد مقدس بيست و يك را بوجود مي‏آرود. سين يازدهمين حرف الفباي فارسي است كه سفره هفت سين نمونه‏اي از هفت چيز است مانند سيب، سركه، سير، سماق، سنجد، سبزي، سبزه، سمنو، سپند(اسفند)، اسنبل، سوهان عسلي، سه پستان، سنگك(نان سنگ) سياه دانه، سكه و غيره كه هفت چيز از آنها برمي‏گزينند و بر سفره مي‏نهند. بعضي معتقدند كه«سين» در الفباي ابجد«60» مي‏خوانند قديمي‏ها بتدريجي صفر آنرا رها كرده و «سين» را«6» مي‏خوانند و اين عدد شش معني‏اش اين است كه آدمي بايد از شش جهت دنيا را ببيند.

                                نوروز در ادبیات ایران

  در سنت كنوني

 زردشتيان در خوان نوروزي كه سفره‏اي سفيد رنگ و نو است كه در اطاق مخصوص مي‏اندازند و برآن آينه، گلاب و ظرفي از آب كه در آن چند برگ درخت انار يا سيب و چند سكه نقره مي‏گذارند. و آتشدان، كتاب مقدس گلداني پر از هفت رقم ميوه بر سيني نهاده، در ميان سفره و بعضي ديگر از زردتشتيان بريك سيني هفت نوع ميوه و برسيني ديگر هفت نوع و بر سومين شيريني يا ميوه خشك مي‏گذارند. كه اينها بازمانده هفت سين برخوان نوروزي است در روستاهاي يزد و كوير نشين‏ها در ديد و بازديدها پذيرايي كنند؛ مي‏گويند. «سين آوريم» با پدر خانواده مي‏گويد: «سيني بياوريد»، در اروميه و اطراف آن در هر خانه‏اي يك اتاق را به نوروز اختصاص مي‏دهند و مراسم سال نو را در آنجا برگزار مي‏كنند؛ زردشتيان نيز رسم دارند كه سفره‏ي نوروزي را در اطاق مذهبي بيندازند. در گوشه‏اي از اتاق وسايل چاي خوردن مي‏گذارند. و روي سفره‏اي كه وسط اتاق پهن مي‏كنند، سنجد، كشمش، نخودچي، پسته، شيريني، سبزي، آينه، آب، گلاب، نقل، حلوا، خرما و ميوه مي‏گذارند و در بالاي سفره«قرآن» گذاشته مي‏شود. در بيجار به گذاشتن شيريني، ميوه و تخم مرغ رنگ كرده بسنده مي‏كنند كه تخم مرغ رنگي جز اصلي خوان‏هاي نوروزي كردستان است، و مقداري از غذايي كه از شب پيش مانده در سفره مي‏گذارند. خراسانيها بر سفره‏شان دو لاله يا چراغ يا شمع افروخته و قران، آينه و كمي گندم مي‏گذارند و تخم مرغي روي آينه قرار ميدند، ظرفي از عسل و يك نان سنگك هم در گوشه‏ي ديگر سفره قرار دارد. سيني هفت سين را در وسط سفره مي‏نهند چند شاخه سبزي، يك نارنج، سبزه و يك بشقاب سبزي پلو و ماهي نيز در كنار سفره مي‏گذارند.

گستردن خوان نوروزي كه سفره‏اي سفيد رنگ، بالاي سفره آينه‏اي مي‏گذارند كه نشانه جهان بي‏پايان است كه بارگاه يزدان در آن است. در اطراف آينه چند شمع مي‏گذارند، آتش يا شعله‏اي افروخته در خوان نوروزي نمونه‏اي از آتش مقدس است. تخم مرغ نشانه‏اي از تخمه و نژاد آفرينش آدمي است. گندم به جلوي آينه نشانه روزي مي‏پاشند. نان معرف بركت خانه است. جام آب از آناهيتا، فرشته آب و باران و نشانه باروري و مظهر زن نشان دارد چند قطره گلاب در آب مي‏ريزند و چند برگ انار يا نارنج مي‏آندازند. نارنج شناور نمودار زمين در كيهان است. يعضي از مناطق نيز ماهي درون كاسه‏اي آب مي‏اندازند. كه نشانه حركت، باروري، تازگي و شادابي زندگي است. يا اسفند رنگ كرد در خوانچه كه نشانه همه امشاسپندان و مقدسان است. شيريني‏ها و آجيل‏ها و ميوه‏هايي كه براي پذيرايي از ميهمانان نوروزي فراهم آمده همه با زيبايي و سليقه خاص ايراني در سفره مي‏چينند. و تا چند لحظه پيش از تحويل در اتاق را مي‏بندند. (آيين‏هاي نوروزي ص 60)

هفت سين نمادي از سبزه و سبزي يا هفت گل و ميوه كه هريك نشانه‏اي از باروري و تندرستي هستند. سبزه نودميده است و سنبل خوش بو خوشبو«سيب» كه ميوه‏اي بهشتي نام گرفته و نمادي از زايش است، سمنو از جوانه گندم كه بخشي از آيين‏هاي باستاني را ياد‏آوري مي‏كند، «سنجد» كه بوي برگ و شكوفه و درخت آن محرك عشق و دلباختگي است، سير داروي تندرستي است، دانه‏هاي سپند به معني مقدس است و دافع چشم بد است. حتي از هفت«ميم» نيز سخن گفته‏اند كه برخي مرغ، ماهي، ماست، مويز و... بر خوان نوروزي مي‏نهادند. «دكتر ژاله آموزگار- كلك ش 24-23»

عيد شد ساقي بيا در گردش آور جام را

 پشت پازل دور چرخ و گردش ايام را

 

«سين» ساغر بس بود اي مترك ما را روز عيد

گو بنا شد«هفت سين» رندان درد آشام را

 

خلق را برلب حديث جامه‏ي نو هست و من

از شراب كهنه مي‏خواهم لبانت جام را

 

هركسي شكر نهد برخوان و برخواند دعا

من زلعل شكر نيت طالبم دشنام را

 

هر تني را هست سيم و دانه گندم بدست

مايلم من دانه‏ي خال تو سيم اندام را

 «ديوان قااني شيرازي ص 64»

   سبزي كاري

 يكي از مراسمي كه از ديدگاهان بوده و هم اكنون در ميان ايرانيان رواج دارد كشف سبزي عيدست براي مراسم عيد نوروز در ظرفهاي كوچكي گندم و جو و عدس و امثال اينها را سبز مي‏كنند، و اين سبزه‏ها را در سفره عيد گذاشته و تا روز سيزده نوروز آنها را نگاهداري مي‏كنند، روز سيزده اين سبزه‏ها را از خانه بيرون مي‏اندازند.

«جم درين هنگام به دنيا بازگشت، در چنين روزي مانند آفتاب طالع شد و نوروز مي‏تافت و مردم از طلوع او آفتاب در يك روز شگفت نمودند و درين روز هر چوبي كه خشك شده بود سبز شد و مردم گفتند: «نوروز» يعني روزي نوين و هر شخصي از راه تبرك به اين روز درشتي جو كاشت. سپس اين رسم در ايران پايدار ماند كه روز نوروز در كنار خانه هفت صنف از غلات در هفت استوانه بكارند و از روييدن اين غلات به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند.» «ترجمه آثار الباقيه ص 283»

«بيست و پنج روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام اطراف حياط دربار برپا مي‏كردند و برفراز هر ستوني نوعي دانه از حبوبات مي‏كاشتند. روز ششم، خرداد روز، نوروز بزرگ با سرود خواني و نواختن سازها محصولي را كه فراهم آورده بود برمي‏داشتند. آنگاه اين ستون‏ها همچنان تا روز مهر از فروردين، يعني روز شانزدهم برپا بود كه در چنان روزي ستون‏ها خراب و برداشته مي‏شد. به ريشه اين دانه‏ها نگريستم و هر يك بهتر و برآمده‏تر بود تفال مي‏زند كه آن محصول در سال بيشتر خواهد شد.» (المحاسن و الاضداد والامنداد- گاه شماري جشن‏هاي ايران باستان ص 207)

سليقه ايراني زيبايي بسياري به اين سنت مي‏بخشد، چنانچه زنهاي خانه‏دار پارچه نازكي را خيس مي‏كنند و روي كوزه‏هاي گوناگون مي‏اندازند و روي آن تخم گياهان مثل تره تيزك و كنجد مي‏پاشند و كوزه را پر از آب مي‏كنند و اينست كه سبزه را به شكلهاي مختلف بر سر سفره نوروزي مي‏بينيم.

«سبزه‏ها را گاه به شمار هفت و گاه به شمار دوازده، كه شمار مقدس برج است پيش از نوروز در قاب‏هاي گرانبها سبز مي‏كردند. در كاخ پادشاهان بيست روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام برمي‏آورند و بر هر يك يكي از غلات را مي‏كاشتند و خوب رويدن هريك از آنها را به فال نيك مي‏گرفتند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. بر روي اين ستون‏ها گندم، جو، برنج، لوبيا، عدس، ارزن، باقلا، نخود، كنجد مي‏كاشتند و در روز ششم نوروز آنها را برمي‏چيدند و به نشان بركت و باروري در تالارهاي پخش مي‏كردند. خانواده‏ها سه قاب از سبزه‏ها به نماد هومت(انديشه نيك) هوخت(گفتار نيك) و هوورشت(كردار نيك) برخواه مي‏نهادند و معمولاً در كنار آنها گندم و جو ارزن كا مايه بزرگ خوراك مردم بود سبز مي‏كردند تا موجب بركت فراواني اين دانه‏ها در سال نو گردد.»

رنگ سبز آنها رنگ ملي و مذهبي ايرانيان بود و خواه نوروز را زينت مي‏بخشيد. اينان نماد امرداد امشاسپند بودند كه بايستي در خوان نوروزي جاي داشته باشند. مردم ايران بودند كه فراوان نياكان موجب باليدن و سرزدن سبزه‏ها و دانه‏ها به هنگام بهار مي‏شوند، از اينرو تمثيلي ازين باروري برخوان نوروزي مي‏نهادند.» (جهان فروري ص 58-59)

محمد علی سپانلو - زندگی نامه و آثار

                       محمدعلی سپانلو

زندگی نامه

 

محمد علي سپانلو شاعر، منتقد ادبی، مترجم، در سال 1319 در تهران به دنيا آمد پدرش كارمند بود دبستان و دبيرستان را در تهران به پايان برد وارد دانشگاه حقوق شد و ليسانس گرفت بعد از سربازي با پرتو نوري علا خواهر دوستش اسماعيل ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي سندباد و شهرزاد دارد سپانلو تا كنون شغل دولتي نداشته و خصوصي كار ميكرده در سالهاي پس از انقلاب چندي در دانشكده ها تدريس مي كرد.وی بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینه‌های شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. سپانلو از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران است.

 

در بیست سالِ گذشـتـه، او به عنــوانِ یکی از

 چنـد نماینده‌ی معدودِ ادبیاتِ معاصـرِ فارسی در

 بسیاری از گردهمایی‌های بیـن‌المللی در اروپا

 و امـریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در

 معرفیِ ادبیاتِ ایـــــران به جهانیــــــــــان دارد


سپانلو فعالیت ادبی اش را در دهه ۱۳۴۰ شروع کرد و با منظومه پیاده روها شهرت یافت. از میان اشعار او، به ویژه منظومه خانم زمان اقبال عمومی یافت. او از سن ژان پرس، آلبر کامو، گراهام گرین و گیوم آپولینر آثاری را ترجمه کرده است. در بیست سالِ گذشته، او به عنوانِ یکی از چند نماینده‌ی معدودِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی در بسیاری از گردهمایی‌های بین‌المللی در اروپا و امریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در معرفیِ ادبیاتِ ایران به جهانیان دارد.

 

سپانلـــــــو توانسته است نشان شوالیــــه‌ی نخلِ

آکـادمیِ فرانســــه بزرگ‌ ترین نشانِ فــــرهنگی

کشـــــورِفرانســـه، و جایـزه‌ی ماکـس ژاکـــــوب

بزرگ ‌ترین جایزه‌ی شعرِ فرانسه را دریافت کنـد

 

 

 بسیاری از آثارِ او تا به حال به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شده است. نویسندگانِ پیشروِ ایران که گلچینی از آثارِ داستانیِ نویسندگانِ قرنِ بیستمِ ایران، به همراهِ بررسیِ آنهاست، جزوِ منابعِ درسی در بسیاری از دانشگاه‌های ایران است و تابه‌حال فروشِ بسیار بالایی داشته است. ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگانِ ایرانی است که در دنیایِ ادبیاتِ غرب نیز شناخته شده است، و توانسته است نشان شوالیه‌ی نخلِ آکادمیِ فرانسه (بزرگ‌ترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزه‌ی ماکس ژاکوب (بزرگ‌ترین جایزه‌ی شعرِ فرانسه) را دریافت کند.


سپانلو مقالات و تحقیقات متعددی هم در زمینه ی شعر و داستان دارد .وی از همسر سابقش پرتو نوری علا دو فرزند دارد که یکی از آن ها، شهرزاد سپانلو خواننده پاپ ایرانی و دیگری سندباد است.

 

خیابان پنجم


زیبا و مه آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته اش
می ریخت هنوز سایه های باران
یک طره خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت...
بازوی مسافر را
با پنجه ای از هوا گرفت
لبخندزنان به گردش رگبار...

افتادن واژه های نورانی
در بستر شب جواب مثبت بودند
گیسویش شریک با باران
از شانه آسمانخراش ها می ریخت
بر لنبر آفتابگیرها می بارید
بی شائبه از جنس رطوبت بودند
همبستر آب، محرم گرداب
جایی که نشان نداشت دعوت بودند

در فرصت هر توقف کوتاهی
در سایه سرپناه ها
باران که سه کنج بوسه را می پایید
از لذت هر تماس قرمز می شد
لب ها رنگ قهوه را پس می داد
یادآور فنجانی که لحظه ای لب زده بود
و پنجه یخ کرده
زیربغل بارانی
یک لحظه گرم جستجو می کرد.

از گردی قاب چتر
تا دامن ضد آب
موها
ابروها
پستان ها
لنبرها
یک دسته پرانتز بلاتکلیف...

شب ، نرمی خیس، اندکی تودار
آخر صفت تو را گرفت
تا مریم معصوم شود،
کیف آور بود، داغ، کم شیرینی
عین مزه داغ ( که در شغل فروشندگی کافه
مهمان ها تخصص تو می دانستند)
عین شب تو، شبی که پیشانیت
همواره خنک بود
و بوسه تو معطر از قهوه

برخی از آثار

 

 


  شعر


• 
فیروزه در غبار (مجموعه‌ی شعر)
• 
ژالیزیانا (مجموعه‌ شعر)

 • پیاده‌روها
 • 
خانم زمان

•  آه بیابان
• 
خاک
• 
رگبارها
• 
سندباد غایب
• 
هجوم
• 
نبض وطنم را می گیرم
• 
ساعت امید


  تحقیق


• 
نویسندگانِ پیشروِ ایران
• 
چهار شاعرِ آزادی و بهار
• 
تعلق و تماشا
• 
پاییز در بزرگراه
• 
بازآفرینی واقعیت
• 
هزار و یک شعر (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم)، انتشارات کاروان
• 
قصه‌ی قدیم
• 
در اطراف ادبیات و زندگی، مجموعه ی بیست ودو مقاله و نقد درباره‌ی ادبیات
• 
تاریخچه ی رمان
• 
صد قصه ی کوتاه
• 
نمایش نامه ونقد ادبی در ایران معاصر
• 
شاعر ترانه ی ملی،  در باره ی عارف قزوینی.
• 
مرات البلدان، اثر اعتمادالسلطنه (ویرایش)
• 
سیاحت‌نامه ی ابراهیم بیگ اثر زین العابدین مراغه ای ( تنظیم ومقدمه)
• 
چشم انداز شعر امروز ایران


  ترجمه ها


• 
در محاصره
• 
عادلها
• 
کودکی یک رئیس
• 
دهلیز و پلکان
• 
آنها به اسبها شلیک می کنند (هوراس مک کوی)
• 
مقلدها


  کودکان


• 
امیر حمزه صاحب قران و مهتر نسیم عیار
• 
سفرهای سندباد بحری

 

  مقالات

 

• استادان ادبیات و شاهکارشان

• درباره ی جوایز ادبی ایرانی

• به‌ این‌ها می‌گویید شعر؟

• رمان‌ زنانه‌، كارخانه‌ي‌ روياسازی

• نشانه های پاییز در شاعران

• فاکنر یا مارکز

 

 

 

 منابع :

            •   کــاروان

            •   شاعران ایران

نشانه‌های‌ پایيز در شاعران‌

محمدعلي سپانلو

 در شعر شاعران‌ ايراني‌ از ديرباز توصيف‌ فصل‌ خزان‌ و برگ‌ ريزان‌ يكي‌ از هنرنمايي‌هاي‌ مستمر بوده‌ است‌. از «خيزيد و خز آريد كه‌ هنگام‌ خزان‌ است‌» تا «در چنين‌ وحشت نما پاییز» گروه‌ كثيري‌ از شاعران‌ ايراني‌ خزان‌ را فصل‌ دلتنگي‌ و انهدام‌ مي‌دانستند و در همان‌ زمان‌ ضرب‌المثل‌ «پاییز بهار العرفا» (پاییز بهار عرفاست‌) از سوي‌ ديگر به‌ رنگ‌ها و فراواني‌هاي‌ ميوه‌هاي‌ پاییزي‌ دل‌ بسته‌ بودند. در شعر معاصر ما نيز اين‌ دو گونه‌ تلقي‌ از اين‌ فصل‌ به‌ فراواني‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. تبرك‌ را در اين‌ صفحه‌ به‌ استقبال‌ اين‌ فصل‌ باشكوه‌ و گاه‌ غم‌انگيز كه‌ به‌ قول‌ اخوان‌ پادشاه‌ فصل‌هاست‌، سطوري‌ از شاعران‌ معاصر خود نقل‌ مي‌كنيم‌.


 
وه‌... چه‌ زيبا بود اگر پایيز بودم‌
 وحشي‌ و پرشور و رنگ‌آميز بودم‌
             فروغ‌ فرخزاد

 

 و آفتاب‌ خسته‌ي‌ بيمار
    از غرب‌ مي‌وزيد
      پایيز بود، عصر جمعه‌ي‌ پایيز
              نصرت‌ رحماني‌


 
بي‌مرد مانده‌اي‌ پایيز
    اي‌ بيوه‌ي‌ عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان‌
              سياوش‌ كسرايي‌


 
بر پله‌هاي‌ سنگي‌
    پایيز
      يك‌ لايه‌ گرد تازه‌ مي‌افشاند
              ضياء موحد


 
پایيز كه‌ درآمد
    آخرين‌ مرثيه‌ خود را خواهم‌ سرود
     به‌ فراوني‌ برگ‌ها
              جواد مجابي‌


 كف‌بين‌ پير باد درآمد ز گرد راه‌
     پيچيده‌ شال‌ زرد خزان‌ را به‌ گردنش‌

             
نادر نادرپور


 
سروِ سكوتِ خود را بستاييم‌
       پایيزم‌ اي‌ قناري‌ غمگينم‌
              مهدي‌ اخوان‌ ثالث‌


 يادش‌ به‌ خير پایيز
    با آن‌
      طوفان‌ رنگ‌ و رنگ‌ كه‌
        بر پا بر ديده‌ مي‌كند
               احمد شاملو


 در گرگ‌ و ميش‌ مبهم‌ پایيز
    از آب‌هاي‌ پرگره‌ي‌ صبحدم‌ بپرس‌
               منوچهر آتشي‌


 
خزان‌ زرد كه‌ در باغ‌ سبز پوش‌ آمد
    سكندري‌ است‌ كه‌ در كاخ‌ داريوش‌ آمد
      سري‌ به‌ دوش‌ فرو برده‌ پاسبان‌ گذر
         دوان‌ به‌ دخمه‌ي‌ دكان‌ مي‌فروش‌ آمد
               شهريار


 پایيز، فصل‌ منزوي‌ من‌
    پایيز، نور مرده‌ي‌ قنديل‌ دوردست‌
             م‌.ع‌. سپانلو


 از دور آب‌ها
   همرنگ‌ آسمان‌ شده‌اند و يكي‌ بلوط‌
     زرد از خزان‌ كرد است‌ روي‌ پارچه‌ سنگي‌ به‌ سر سقوط‌
             نيما يوشيج‌

فاكنر يا ماركز

محمدعلي سپانلو

 نشر افق‌ در سال‌ 82 چندين‌ مجموعه‌ داستان‌ و رمان‌ منتشر كرده‌ است‌. اين‌ جور تخصصي‌ كار كردن‌ البته‌ براي‌ خوانندگان‌ ايده‌آل‌ است‌. در ميان‌ اين‌ آثار دو مجموعه‌ داستان‌ است‌ كه‌ از برخي‌ جنبه‌هاي‌ فني‌ بحث‌انگيز مي‌نمايد.
 قدم‌بخير مادربزرگ‌ من‌ بود  نوشته‌ي‌  يوسف‌ عليخاني‌  و  دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌ .
 گمان‌ مي‌كنيم‌ علاوه‌ بر جذابيت‌ بعضي‌ داستان‌هاي‌ اين‌ دو مجموعه‌، نكته‌ مشتركي‌ در هر دو است‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ بحث‌ كوتاه‌ ما خواهد بود. داستان‌هاي‌ كتاب‌  قدم‌ بخير...  در روستايي‌ از بلوك‌ قزوين‌ اتفاق‌ مي‌افتد. نويسنده‌ عمداً فضاهاي‌ اوهام‌ و خرافات‌ روستايي‌ را موضوع‌ دوازده‌ داستانش‌ كرده‌ است‌. اصطلاحات‌ و لهجه‌ي‌ تاتي‌ كه‌ به‌ زبان‌ برخي‌ از كاراكترها جاري‌ مي‌شود و هم‌ در روايت‌ نويسنده‌ رسوخ‌ كرده‌، عينيت‌ و واقعيت‌ بيش‌تري‌ به‌ فضا مي‌دهد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌  عليخاني‌  ادامه‌ دهنده‌ خوبي‌ براي‌ داستان‌هاي‌ فانتاستيك‌  غلامحسين‌ ساعدي‌  باشد. گفت‌وگوهاي‌ روستايي‌ نيز نويسنده‌ي‌ ديگري‌ را به‌ ياد مي‌آورد،  بهرام‌ حيدري‌  در مجموعه‌ داستان‌  لالي‌ . انگار نويسنده‌ هرچه‌ در ادامه‌ دادن‌ ساعدي‌ موفق‌ بوده‌ است‌، در تداوم‌ حيدري‌ چيزي‌ بر تجربيات‌ داستان‌نويسي‌ ما نيفزوده‌، زيرا در داستان‌هاي‌  لالي‌ زبان‌ و لهجه‌ي‌ كردي‌ اندك‌ اندك‌ با خواننده‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند، در حالي‌ كه‌ كلمات‌ و لهجه‌ تاتي‌  قدم‌ بخير  با وجود زيرنويس‌هاي‌ فارسي‌ تهراني‌، همچنان‌ مخل‌ خواننده‌ خواهد بود. گرچه‌ از حق‌ نگذريم‌، ابهام‌ حل‌ نشدني‌ برخي‌ از جمله‌ها به‌ فضاي‌ رازآميز و جادوگرانه‌ قصه‌ مي‌افزايد.
 دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌  از اين‌ بابت‌ در ارتباط‌ با كتاب‌  عليخاني‌  به‌ ياد مي‌آيد كه‌ اين‌ يكي‌ نيز عملاً به‌ فضاهاي‌ سوررئال‌ گرايش‌ دارد. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چنين‌ گرايشي‌ كه‌ ظاهراً به‌ سبك‌ بسياري‌ از قصه‌نويسان‌ ما سرايت‌ كرده‌ تا چه‌ حد زير نفوذ نويسندگاني‌ چون‌  ماركز  و  بورخس‌  است‌. اين‌ نوع‌ فانتاسم‌ يا سوررئاليسم‌ چه‌قدر با آن‌ رئاليسم‌ جادويي‌ رابطه‌ داشته‌ باشد، هنوز ارزش‌گزاري‌ نشده‌ است‌. اما با مطالعه‌ي‌ قصه‌هاي‌  غفارزادگان‌ ، يك‌ نكته‌ به‌ ذهن‌ مي‌رسد. هرجا كه‌ بتوان‌ يك‌ قصه‌ سوررئاليستي‌ را نوعي‌ با واقعيت‌ تطبيق‌ داد، يعني‌ حساب‌ كرد كه‌ چه‌گونه‌ از واقعيت‌ منبعث‌ شده‌ است‌، قصه‌ خواندني‌تر است‌ و بيش‌تر به‌ دل‌ مي‌نشيند. نمونه‌ي‌ منفي‌ در داستان‌  درخت‌ جارو  راوي‌ راننده‌ كاميوني‌ است‌ كه‌ بازيچه‌ي‌ آدم‌هايي‌ مي‌شود كه‌ چهره‌ عوض‌ مي‌كنند، گرچه‌ داستان‌ كشش‌ آن‌ را دارد كه‌ تا پايان‌ برويم‌، ولي‌ در آخر كار جز اين‌ كه‌ راوي‌ را پريشان‌ حواس‌ بدانيم‌ چيز پوچ‌ ديگري‌ به‌ دست‌مان‌ نمي‌آيد.
 حال‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌ به‌ نخستين‌ قصه‌ مجموعه‌ به‌ نام‌  پدر گياه‌شناس‌ من‌ . راوي‌ پسر نوجواني‌ است‌ كه‌ همراه‌ پدرش‌ ضمن‌ تحقيقات‌ گياه‌شناسي‌ در يك‌ مرز بياباني‌ گرفتار پاسگاه‌ ژاندارمري‌ مي‌شود. درحالي‌ كه‌ پدر به‌ سرگروهبان‌ شكاك‌ و بدعنق‌ توضيح‌ مي‌دهد، پسر با سربازي‌ كه‌ اقامت‌ در اين‌ نقطه‌ دورافتاده‌ او را خيالباف‌ كرده‌ است‌ صحبت‌ مي‌كند. سرباز وقتي‌ از بالاي‌ تل‌ كوچكي‌ سنگ‌هاي‌ بيابان‌ را مي‌نگرد، آن‌ها را به‌ شكل‌ آدم‌هاي‌ عجيب‌ و غريب‌ مي‌بيند. در همين‌ نقل‌ ناقص‌ هم‌ كه‌ از قصه‌ كرديم‌ همه‌ فضاي‌ غيرطبيعي‌، درواقع‌ با واقعيت‌ وهم‌انگيز زندگي‌ در بيابان‌ دوردست‌ قابل‌ توجيه‌ است‌. مي‌شود قصه‌  پدرِ گياه‌شناس‌ من‌  را متأثر از سبك‌  فاكنر  دانست‌ و قصه‌  درخت‌ جارو  زير نفوذ شيوه‌ي‌ ماركز . سؤالي‌ كه‌ كي‌ ماند اين‌ است‌: آيا نويسندگان‌ ما در تقليد از  فاكنر  موفق‌اند و در پيروي‌ از  ماركز  ناكام‌؟؟؟

رمان‌ زنانه‌، كارخانه‌ی روياسازی ‌

محمدعلي سپانلو

 من‌ مخالف‌ اين‌ نظريه‌ نيستم‌ كه‌ ادبيات‌ جنسيت‌ ندارد. به‌ تعبير واضح‌تر، نمي‌توان‌ آثار ادبي‌ را به‌ دو دسته‌ي‌ زنانه‌ و مردانه‌ تقسيم‌ كرد. بحثي‌ هم‌ كه‌ شايد در پي‌ اين‌ مقدمه‌ پديد آيد، بيش‌تر از آن‌كه‌ به‌طور اخص‌ نوعي‌ مطالعه‌ي‌ مربوط‌ به‌ ادبيات‌ باشد، بررسي‌ اجتماعي‌ و رواني‌ خواهد بود. به‌ نظرم‌ اين‌ نوع‌ بررسي‌ درمورد آثار پرخواننده‌، گذشته‌ از ارزش‌هاي‌ ذاتي‌ كار، ممكن‌ است‌ به‌ برخي‌ از مسائل‌ اجتماعي‌ نيز روشني‌ تازه‌اي‌ بيفكند.
 من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ نبايد به‌ تعميم‌ اين‌گونه‌ بحث‌ها ايراد گرفت‌، چراكه‌ اگر رابطه‌ي‌ متقابل‌ نويسنده‌ و اثر و مخاطب‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود بررسي‌ نشود، نقد آثار ادبي‌ محدود خواهد شد به‌ دور زدن‌ بر گرد چند مسأله‌ي‌ مشخص‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ نقد سترون‌ خواهد شد. نقدي‌ كه‌ بنا به‌ سفارش‌ برخي‌ از صاحب‌نظران‌ سرشناس‌ جهاني‌ تنها به‌ متن‌ مي‌پردازد، به‌ اين‌ ترتيب‌ ممكن‌ است‌ بي‌زاد و ولد شود كه‌ هيچ‌ كمكي‌ به‌ رشد «جريان‌»هاي‌ ادبي‌ نكند.
 انگيزه‌ي‌ اين‌ بحث‌ كتاب‌ عادت‌ مي‌كنيم‌، نوشته‌ي‌ خانم‌ زويا پيرزاد است‌.
 در مقدمه‌ي‌ اين‌ بررسي‌ بهتر است‌ به‌ يك‌ زمينه‌ي‌ اجتماعي‌ و يك‌ نياز نفساني‌ و رواني‌ در هم‌وطنان‌ خودمان‌ بپردازيم‌. در ايران‌ و در بيش‌تر نقاط‌ دنيا ــ مقصودم‌ كشورهاي‌ مهاجرپذير است‌ ــ قشري‌ يا تيره‌اي‌ از زنان‌ ايراني‌ هستند كه‌ مي‌توان‌ مشخصات‌ مشتركي‌ را در آن‌ها فرض‌ كرد. فرض‌ مي‌كنيم‌ خانم‌هايي‌ بين‌ 40 تا 60 ساله‌، اغلب‌ باسواد و حتي‌ گاهي‌ هنرمند و حداقل‌ هنرشناس‌. آن‌ها هم‌ مهربان‌اند و هم‌ آدم‌شناس‌. آن‌ها شغل‌ يا بيزينسي‌ دارند كه‌ سخت‌كوشانه‌ اداره‌اش‌ مي‌كنند. اگر هم‌ شغلي‌ نداشته‌ باشند به‌ قول‌ معروف‌ دست‌شان‌ به‌ دهنشان‌ مي‌رسد. يعني‌ نه‌ تنها فقير نيستند، برخي‌ از آن‌ها ثروت‌مند هم‌ به‌ شمار مي‌آيند.
 اغلب‌ اين‌ خانم‌ها سر و شكل‌ بدي‌ هم‌ ندارند؛ حتي‌ علي‌رغم‌ گذشت‌ سن‌، برخي‌شان‌ زيبا مانده‌اند. اما بارزترين‌ خصيصه‌ي‌ مشترك‌ آن‌ها داشتن‌ يك‌ ازدواج‌ ناكام‌ يا بدفرجام‌ بوده‌ است‌. از بيرون‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ تجربه‌ي‌ تلخ‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ صاحب‌ آن‌ خود را در كار مداوم‌ و نفس‌گير غرق‌ كند.
 شايد او فرزنداني‌ داشته‌ باشد كه‌ از سن‌ بلوغ‌ گذشته‌اند. نوجواناني‌ كه‌ مسائل‌ خود را دارند و مادر با شفقت‌ و همدلي‌ و با نوعي‌ آسان‌گيري‌ (كه‌ گويي‌ نوعي‌ تلافي‌ سخت‌گيري‌ جواني‌ خود اوست‌) به‌ آن‌ها كمك‌ مي‌كند. اين‌ خانم‌ها كه‌ تعدادشان‌ كم‌ نيست‌، هنگامي‌ كه‌ ناچار شوند درمورد نيازهاي‌ عاطفي‌ خود پاسخ‌ دهند، چيزي‌ خواهند گفت‌ كه‌ علي‌رغم‌ تفاوت‌ واژگان‌ مفهومش‌ اين‌ است‌:
 «حاضرم‌ همه‌ي‌ دارايي‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ام‌ را نثار مردي‌ كنم‌ كه‌ لياقتش‌ را داشته‌ باشد. اما كو آن‌ مرد؟»
 در سطور نگفته‌ي‌ حرف‌هاي‌ آن‌ها اين‌ نكته‌ فهميدني‌ است‌ كه‌ «من‌ به‌ سني‌ رسيده‌ام‌ كه‌ ديگر امكان‌ اشتباه‌ ندارم‌. نمي‌توانم‌ مثل‌ دختر و پسر جوانم‌ بدون‌ تحقيق‌ خود را به‌ آب‌ و آتش‌ بزنم‌ و هر آزمون‌ مشكوكي‌ را از سر بگذرانم‌. زيرا فرزند جوان‌ من‌ فرصت‌ دارد كه‌ در پي‌ تجربه‌ي‌ تازه‌ برود ولي‌ درمورد من‌ تكرار ماجراي‌ همان‌ ازدواج‌ نافرجام‌ خواهد بود كه‌ يك‌ عمر پشت‌ دستم‌ را داغ‌ كردم‌ كه‌ ديگر تكرارش‌ نكنم‌ و جز يك‌ خاطره‌ي‌ بد، چيزي‌ به‌ من‌ نخواهد افزود.
 با توجه‌ به‌ مجموعه‌ صفات‌ و خصايص‌ اين‌ خانم‌ها، مردي‌ كه‌ به‌ درد آن‌ها بخورد، بايد سرهم‌ از خصايص‌ زير بهره‌مند باشد:
 مردي‌ هم‌ سن‌ و سال‌ خودشان‌، بافرهنگ‌، متين‌ (كه‌ از هول‌زدن‌ها و شتاب‌زدگي‌هاي‌ جوانان‌ در او اثري‌ نيست‌)، انسان‌گرا، داراي‌ ظرافت‌ طبع‌، عقايد معمولاً بكر، گذشته‌ي‌ پرحادثه‌ و شرافتمند و سر و شكل‌ دوست‌داشتني‌.
 نتيجه‌گيري‌ از اين‌ مقدمات‌ را با نقل‌ يك‌ خاطره‌ به‌ شكل‌ حاشيه‌، لحظه‌اي‌ متوقف‌ مي‌كنم‌:
 چند سال‌ پيش‌، پشت‌ ميز يك‌ ناهارخوري‌ در دانشگاهي‌ در شهر آمستردام‌، در خاتمه‌ي‌ يك‌ جلسه‌ي‌ شعرخواني‌، ده‌، دوازده‌ نفري‌ از ايرانيان‌ با سن‌ و سال‌هاي‌ گوناگون‌ مرا در ميان‌ نشانده‌ بودند و از رم‌ و ري‌ و بغداد سؤال‌ مي‌كردند. بنابر عادت‌، ادبيات‌ به‌ سياست‌ مي‌رسيد و از سياست‌ به‌ جوك‌ گفتن‌ و سپس‌ نوعي‌ مطرح‌ شدن‌ زندگي‌هاي‌ خصوصي‌ به‌ شكل‌ حرف‌هاي‌ خاله‌زنكي‌ (يا اگر فمنيست‌ها خوششان‌ نمي‌آيد، عمو مردكي‌). در اين‌ جمع‌ يكي‌ دو خانم‌ با ويژگي‌هايي‌ كه‌ برشمرديم‌ وجود داشت‌ و گمان‌ مي‌كنم‌ كه‌ برخي‌ از خويشان‌ آن‌ها به‌طور شوخي‌ و جدي‌، پيدا كردن‌ همسري‌ مناسب‌ را براي‌ خانم‌ مطرح‌ مي‌كردند. گفت‌وگو بالا گرفت‌. وقتي‌ نوبت‌ به‌ اين‌ مسافر كل‌ المجنون‌ رسيد، گفتم‌ همه‌ چيز درست‌ است‌، منتها آن‌ مردي‌ كه‌ شايسته‌ي‌ شما باشد كم‌ياب‌ است‌. يعني‌ در سن‌ ما، اگر آدم‌ حسابي‌ اي‌ باقي‌ مانده‌ بود، قبلاً ديگران‌ او را برده‌ بودند. كار با خنده‌ و شوخي‌ گذشت‌ و مجراي‌ بحث‌ هم‌ به‌ امور ديگر گراييد.
 در سال‌هاي‌ اخير متوجه‌ي‌ نكته‌اي‌ شدم‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ اصلي‌ اين‌ مقاله‌ است‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر چنين‌ مردي‌ براي‌ چنين‌ زناني‌ وجود ندارد، يا كم‌ياب‌ است‌، آن‌ها در آثار ادبي‌شان‌ و به‌خصوص‌ در رمان‌ها، آن‌ را خلق‌ مي‌كنند.
 پس‌ معلوم‌ است‌ كه‌ رمان‌، يكي‌ از كاركردهاي‌ تاريخي‌ خود را در كشور ما در اين‌ لحظه‌ دارد نشان‌ مي‌دهد و آن‌ كارخانه‌ي‌ روياسازي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از تازه‌ترين‌ مخلوقات‌ آن‌ آقاي‌ سهراب‌ زرجو است‌ در رمان‌ عادت‌ مي‌كنيم‌.

به‌ اين‌ها مي‌گوييد شعر؟

 محمدعلي سپانلو

 بسياري‌ از علاقه‌مندان‌ و به‌خصوص‌ خوانندگان‌ شعر (و البته‌ برخي‌ از اهل‌ فن‌) قطعات‌ يا كتاب‌هاي‌ چاپ‌ شده‌اي‌ را به‌ راقم‌ اين‌ سطور نشان‌ مي‌دهند و از من‌ مي‌پرسند به‌ نظر شما اين‌ شعر است‌؟
 پاسخ‌ قطعي‌ به‌ چنان‌ سؤالي‌ ظاهراً ساده‌ نيست‌؛ چراكه‌ ممكن‌ است‌ با دادن‌ پاسخ‌ منفي‌ يا مثبت‌ يعني‌ با رد كردن‌ يك‌ نمونه‌ به‌ ذهن‌ پرسش‌كننده‌ چنين‌ متبادر شود كه‌ اساساً كوشش‌ در زمينه‌ي‌ نوآوري‌ و خطر كردن‌ در عرصه‌ي‌ ذهن‌ و زبان‌ نيز كاري‌ است‌ لغو كه‌ منجر به‌ پديد آمدن‌ نمونه‌ي‌ مردود مي‌شود.
 چرا امر نوآوري‌ در شعر معاصر در سال‌هاي‌ ما، در چنين‌ فضاي‌ مشكوك‌ و مه‌آلودي‌ مورد قضاوت‌ قرار مي‌گيرد؟ يكي‌ از پاسخ‌ها اين‌ است‌ كه‌ تنوع‌ گونه‌گون‌ آزمون‌ها به‌ شيوه‌اي‌ تصاعدي‌ بينش‌ داوري‌ كننده‌ را مبهوت‌ و سرگشته‌ مي‌سازد. اما شايد پاسخ‌ ديگري‌ هم‌ باشد كه‌ حتي‌ درصورت‌ اثبات‌ مدعا، فقط‌ بخشي‌ از مسأله‌ را روشن‌ كند. اين‌ نكته‌ را واقعه‌ي‌ كوچكي‌ كه‌ اخيراً اتفاق‌ افتاد به‌ ذهن‌ من‌ عارض‌ كرده‌ است‌؛ يك‌ نويسنده‌ي‌ جوان‌ كتابي‌ مي‌نويسد تئوريك‌ و از آنجا كه‌ مي‌دانسته‌ ناشر دوست‌ من‌ است‌ به‌ او سفارش‌ مي‌كند كه‌ لطفاً كتاب‌ را به‌ فلاني‌ نشان‌ ندهيد و از او مشورت‌ نخواهيد چون‌ او مسلماً آن‌ را رد مي‌كند.
 پيش‌ از اين‌كه‌ وارد بحث‌ شوم‌، يادآور مي‌شوم‌ كه‌ من‌ مشاور هيچ‌ ناشري‌ نيستم‌ و درضمن‌ مخالف‌ چاپ‌ هيچ‌ كتابي‌ هم‌ نيستم‌؛ حتي‌ اگر درموارد استثنائي‌ عليه‌ خود من‌ نوشته‌ شده‌ باشد.
 بگذاريد كمي‌ به‌ عقب‌ برگرديم‌. از حدود سه‌ دهه‌ي‌ پيش‌، در شهرهاي‌ مختلف‌ كشور ما كلاس‌هايي‌ از طرف‌ بخش‌ خصوصي‌ يا اشخاص‌ در زمينه‌ي‌ داستان‌نويسي‌، شعر، نقد ادبي‌، فلسفه‌ و زمينه‌هاي‌ بسيار ديگر تأسيس‌ شد كه‌ در آن‌ به‌ جوانان‌ علاقه‌مند تئوري‌ تدريس‌ مي‌شد. اين‌ كلاس‌ها درمجموع‌ براي‌ فرهنگ‌ معاصر ما نتايج‌ مفيدي‌ داشت‌. نويسندگان‌ و شاعراني‌ از همين‌ كلاس‌ها كار خود را شروع‌ كردند كه‌ امروزه‌ آثارشان‌ در عرصه‌ي‌ ادبيات‌ ما مطرح‌ است‌ و اين‌ موفقيت‌ به‌ نظر من‌ بيش‌ از آن‌كه‌ مرهون‌ تئوري‌هاي‌ تدريس‌ شده‌ باشد، حاصل‌ استعدادهاي‌ شخصي‌ برخي‌ از جوانان‌ آن‌ روزگار است‌ كه‌ در تقابل‌ با آراء و انديشه‌هاي‌ تازه‌، به‌ نوعي‌ شكوفايي‌ دروني‌ رسيده‌اند، چراكه‌ در همين‌ كلاس‌ها هم‌ خيلي‌ از شاگردان‌ به‌ جايي‌ نرسيدند. پس‌ كلاس‌ها مفيد بود اما شرط‌ لازم‌ داشتن‌ قريحه‌ي‌ هنري‌ در شاگرد نوآموز بوده‌ است‌. لازم‌ به‌ تأكيد نيست‌ كه‌ آدمي‌ كه‌ استعداد رشته‌ي‌ خاصي‌ را نداشته‌ باشد همه‌ي‌ دانش‌هاي‌ دنيا و بهترين‌ آموزگاران‌ هم‌ نمي‌توانند براي‌ او كاري‌ بكنند.
 حالا برگرديم‌ به‌ تأثيرات‌ ماندگار تئوري‌ها يا نظريه‌هايي‌ كه‌ تدريس‌ مي‌شود. امروزه‌ وقتي‌ به‌ گذشته‌ها مي‌نگريم‌ متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ برخي‌ از اين‌ كلاس‌ها گرچه‌ استعداد نوآموزان‌ حائز شرايط‌ را تقويت‌ كرده‌اند، اما به‌ برخي‌ بي‌استعدادها هم‌ مكانيزمي‌ ياد دادند كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ شعر گفتن‌ و داستان‌ نوشتن‌ كار ساده‌اي‌ به‌ نظر آمد. اين‌ موضوع‌ كه‌ براساس‌ تحليل‌ها و نظرات‌ منتقدان‌، متفكران‌، فلاسفه‌ و زبان‌شناسان‌ بزرگ‌ به‌ هم‌ زدن‌ دستور زبان‌، فروپاشي‌ ساختار، انفجار كلمه‌ و هنرهاي‌ الكن‌ مجاز باشد و بتواند بدون‌ هر نوع‌ بازدارنده‌اي‌ در يك‌ اثر ادبي‌ آزمون‌ شود، مسأله‌اي‌ است‌ قابل‌ تعمق‌، اما در عمل‌ به‌ تنهايي‌ منجر به‌ پديد آوردن‌ هيچ‌ پديده‌ي‌ ادبي‌، يك‌ شعر يا داستان‌ خوب‌ نخواهد شد. يعني‌ ارائه‌ي‌ اين‌ فرضيات‌ و نظريات‌ مي‌تواند يك‌ استعداد عالي‌ را به‌ مرحله‌ي‌ شجاعانه‌اي‌ از ابداع‌ رهبري‌ كند و استعدادهاي‌ متوسط‌ و پست‌ را در يك‌ زمان‌ دچار اين‌ وهم‌ سازد كه‌ با رعايت‌ نكردن‌ قوائد تثبيت‌ شده‌ي‌ ادبي‌، مي‌توانند به‌طور مكانيكي‌ اثر باارزشي‌ خلق‌ كنند. براي‌ روشن‌تر شدن‌ مدّعا آزموني‌ مي‌كنيم‌ با شركت‌ خود خواننده‌. در روزنامه‌ي‌ همشهري‌ مورخ‌ 5/5/83 كه‌ جلوي‌ ماست‌، در آغاز صفحه‌ي‌ 2 در دنباله‌ي‌ مطلبي‌ از صفحه‌ي‌ 1 جمله‌اي‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ براساس‌ تئوري‌ اين‌ كلاس‌ها از آن‌ شعر پست‌ مدرن‌ بسازيم‌:
 اين‌ درحالي‌ است‌ كه‌ سرگئي‌ لاروف‌ وزير خارجه‌ روسيه‌ روز شنبه‌ در گفت‌ و گو با خبرنگاران‌ با تاكيد بر اين‌ كه‌ روسيه‌ از حق‌ ايران‌ در استفاده‌ از فناوري‌ هسته‌اي‌ براي‌ اهداف‌ صلح‌آميز پشتيباني‌ مي‌كند گفت‌: مسكو و تهران‌ در حال‌ آماده‌ كردن‌ برنامه‌اي‌ براي‌ گسترش‌ درازمدت‌ همكاري‌هاي‌ اقتصادي‌، صنعتي‌، علمي‌ و فني‌ تا ده‌ سال‌ آينده‌اند.


 روز شنبه‌ با تأكيد / رو سيه‌ نباش‌ رو سفيد/ مي‌شمارم‌ اين‌ها كه‌ حتي‌ صلح‌ با آميزش‌ مي‌همكار... / از لار خبر مي‌نگارم‌ / تا نه‌ دلاورانه‌ كه‌ لاور باشد/ اين‌ ولي‌ براي‌ ده سال‌ آينده‌ نيست‌/ خارجه‌ از پشتيباني‌ مي‌شود را/ حتي‌ تا مسكو تا سكّو/ مي‌اتمم‌ تا راهسته‌ شود / به‌ اهداف‌ سر صلح‌ را مي‌برم‌ / تا (با يك‌ غلط‌) له‌ شود / شايد كه‌ مدت‌ را به‌ گسترش‌ مي‌درازي‌ / تو كه‌ وقت‌ شنيدن‌ حق‌ هق‌هق‌ مي‌كني‌ / كاري‌ بكن‌ كه‌ اُقّم‌ مي‌نشيند از صاد/ تا فن‌ بياوري‌ / تا من‌ بياوري‌ / تا گفتن‌ بياوري‌ / تا ماده‌ را آماده‌ كني‌ / اين‌ زير با وزير خارج‌

 مي‌توانيم‌ اين‌ قطعه‌ را در كتابي‌ بياوريم‌ كه‌ با الهام‌ از يكي‌ از عنوان‌هاي‌ همين‌ روزنامه‌ «گردش‌ در تقاطع‌» اسمش‌ چنين‌ خواهد بود  در تقاطع‌ مي‌گردشم‌ جاسيما (جاسيما همان‌ سيما جان‌ محبوبه‌ي‌ بعدي‌ شاعر است‌).
 حاصل‌ كار البته‌ خيلي‌ نمونه‌ي‌ درخشاني‌ نيست‌ ولي‌ تيرگي‌ بخش‌ اعظمي‌ از انتشارات‌ كساني‌ را دارد كه‌ پنداشته‌اند ــ و در كلاس‌ به‌ آن‌ها آموخته‌اند ــ كه‌ با اين‌ شگردها مي‌توان‌ شاعر شد. چه‌ عيب‌ دارد كه‌ جملات‌ بزرگاني‌ چون‌ فوكو، بارت‌، لاكان‌ و... را بي‌ربط‌ در توجيه‌ اين‌ آثار به‌ كار ببريم‌، درحالي‌ كه‌ مسلماً در بسياري‌ از نقل‌قول‌ها هم‌ ترجمه‌ غلط‌ است‌ و هم‌ غلط‌ مي‌آموزند. همه‌ مي‌پرسند اين‌ همه‌ شاعر از كجا آمده‌اند؟ جواب‌ اين‌ است‌ از همين‌ ساده‌سازي‌، از همين‌ شگردهاي‌ مكانيكي‌. و به‌ اين‌ ترتيب‌ بيهوده‌ است‌ در اين‌ محصولات‌ به‌ دنبال‌ انسان‌، جهان‌، تخيل‌، خلاقيت‌، بينش‌، پيغام‌، الهام‌ و همه‌ي‌ چيزهايي‌ كه‌ در اين‌ كلاس‌ها دِمُده‌ تلقي‌ شده‌اند بگرديم‌. اگر عرضه‌ي‌ درست‌ و غلط‌ اين‌ تئوري‌ها به‌ جايي‌ رسيده‌ كه‌ اقلاً در كشور فرانسه‌ كه‌ خاستگاه‌ بسياري‌ از پايه‌گذاران‌ آن‌ است‌، هنوز شاعران‌ 70-60 ساله‌ي‌ آن‌ بهترين‌اند، لابد بايد اميدوار باشيم‌ كه‌ از عرضه‌ي‌ غلط‌ و غلوط‌ آن‌ در كشور ما بر اثر نوعي‌ جمع‌ جبري‌ يعني‌ منفي‌ در منفي‌، محصولات‌ مثبت‌ توليد شود؟