شام آخر
کلید انداختم و در را با پا هل دادم. نسیم از پله ها رفت بالا، توی پاگرد پیچید و از در اتاقم که وقت رفتن باز گذاشته بودمش رفت تو. من هاج و واج ماندم وقتی رسیدم و کاغذهای روی میزم را دیدم که پخش شدند کف اتاق از این گوش دیوار تا زیر آرک آشپزخانه. پنجره چارچاک وا بود هم. بدو رفتم طرف پنجره و پرده را کنار زدم. نسیم افتاده بود توی پیاده رو... لای موها و روسری زنی که تنها تنها غربت سنگ فرش ها را لگد می کرد.

نعیم ندایی
"بارانداز اندوه"، که قرار بود "جمهوری اندوه" باشد، سومین مجموعه ی شعر محمد اسماعیل حبیبی، شاعر رشتی متولد 1352 است که در سال 88 و با طرح جلدی گیرا و سایه رنگ از محمد زحمتکش، توسط نشر ایلیا به چاپ رسیده است. "تسلیت به خودم" (شعر آزاد) و "سطر های شیشه ای" (مجموعه ترانه) دو مجموعه ی دیگر شعر اویند. وی از سال 1376 مسئول کانون شعر حوزه هنری گیلان بوده و علاوه بر شعر در زمینه روزنامه نگاری و ترانه سرایی نیز فعالیت دارد.

همیشه چیزی برای تحمل بازی هست
- مثل موهای تو
که من فرصت می کنم به تو راه باز کنم
من انگشتانت را پیدا می کنم
و بازی شروع می شود
97
پشت جلد کتاب را که بخوانی، گمان می کنی با دفتر شعری اروتیک رو به رو هستی؛ اما از آن جا که ضرب المثلی انگلیسی می گوید "کتاب را از جلدش قضاوت نکن" بازش می کنی و می نشینی به پای "بارانداز اندوه". می خوانی اش و می بینی که رمانتیسیسم در پهنه ی کلماتش موج می زند. که شعرهایش از "من" و "تو" جاری اند. "گرچه بعدها از تو هم گرفته می شود" و "تو شکسته می شود" 19 " و بعد از تو دور می شو[د]" 18
اما تو گاهی پرنده ای
دور می شوی
بی آنکه زیبای ات را برده باشیتاب بیاور که دوستت بدارم
و شهروند تو باشم
35،من درخت تو
- یک نفر کم است
یک نفر تمام عمر کم است
17،کمی تو
باز هم کمی تو
تا لیوان تشنه لب پر شودتو بیشتر هم بود
می شد تو بیشتر هم باشی
19و می رسد به ما گاهی هم:
ما قدمت هم بودیم
خزه بودیم برگلسنگهای باستان
62
حبیبی در ایجازش "پیشانی بند کم حرفی" است. 11 با این که "گاهی ساکت" است، " گاهی دوست دار[د] بگویـ[د]/ که حرف جهان را بردارد" 12 وی در واقع مجموعه ای از تناقض هاست: " همین که ساکت ترم/ هوای حرف می کنم" 93 او دغدغه ی این را هم دارد که "با این ادامه ی تاریک/ دلتنگی [اش] را به هر کسی گفت ندید" 12 بنابراین از مخاطب خویش درخواست توجه بیشتری می کند.
شاعر ردپای سرزمینش را با واژگانش بر تن شعر می کشد و "به آنی جهان را شمال می کنـ[د]" 46: پل، رودخانه، مه، باران، دریا و "اندکی درخت" 17 از آن جا که عناصر طبیعی نه به شکلی نمادین و نه به جبری ناتورالیستی، بلکه به همان شکلی که هستند به شعرش می آیند، تلاش برای نمادخوانی نیمایی در آن بیهوده است. دفتر حبیبی را می توان به خوانشی رئال خواند، اما "شناسنامه" اش 55 تافته ای جدا بافته است که در آن رگه هایی از ناتورالیسم دیده می شود.
در بازه ی زمانی 4 ساله ای که اشعار این دفتر نگاشته شده اند، شاعر، زبان و ساختار یک دست و پیوسته ای از خود به جا گذاشته است. حبیبی پای دور از ذهن ها را هم به شعر می کشد و به شیرینی از آن ها آشنایی می زداید:نترس عزیزم، نترس
گاهی به خوابی که می بینی زنگ بزن
کسی چه می بیندبه هر حال واژه هایی هم هستند که می بایست احتیاط بیشتری در تکرارشان به خرج می رفت؛ به عنوان نمونه "خواب " و "سنگ" و معدودی دیگر.
حبیبی گذشتگان و دیگران را هم می خواند. این را به ضمانت ابیاتی که در لابه لای سطرهای شعرش هست می شود پی برد، که گاهی هم وصله ناجور اند:
توی دستانم روزهای این شهر سردرگم
از تو می پرسند
-"بیمار خنده های توام، بیشتر بخند"-
دارم می ترسم
دارم با بهترِ عروسکی می نشینم
که حرف های تازه اش تکراری است
63شاید که شاعر، آن طور که Harold Bloom فرضیه پرداخته، "دغدغه ی تاثیر" (Anxiety of influence) دارد و می خواهد مطمئن شود که شعرش در "داروینیسم واژه ها" برای پس از او ها هم خواهد ماند.
و در آخر، تا آن جایی که به محتوا و مفاهیم مربوط می شود، همان طور که از شماره صفحه های نقل شده پیداست، کارهای آغازین دفتر، ملموس ترند و هر چه به انتهای آن نزدیک می شویم، انتزاعی تر و اندیشه مند تر می شوند. با وجود جریان اوبژکتیویته (عینی گرایی) بعد از نیما، حبیبی "دنبال آن [است] که بر[ش] گرداند به اول سلام" 93؛ شاعر به پیرامونش با رویکرد خاص خودش می نگرد و سوبژکتیویته ی پیش از نیما را در پیش می گیرد.
محمد اسماعیل حبیبی را می توانید برخط بخوانید.
داستان، روایت یک روز جمعه است از زندگی زن و مردی روسی و یهودی که در یک شهر بی نام ایالات متحده زندگی می کنند و خودشان نیز نامی ندارند. این چهارمین سالی است که به دیدار پسرشان می روند و برای تولدش هدیه می برند. دورانی که پسرشان در آسایشگاه به سر می برده چند بار اقدام ناموفق به خودکشی می کند. بنابراین برای انتخاب هدیه اش سر در گم اند و در نهایت برایش "شيشه های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا" می برند.
روایت داستان از دیدگاه سوم شخص اوبژکتیو است: دیالوگ ها به شکل غیر مستقیم بیان می شوند و جز در بخش پایانی شاهد دیالوگ بین شخصیت ها نیستیم. در یک خوانش پست مدرنیستی می توان گفت که داستان، در حقیقت کنکاش روحیه خاص خود نویسنده است و آن گونه که به پیرامونش می نگرد و می خواهد که به مطلوب، تعبیرش کند.

ایماها و اشاره ها - ولادیمیر ناباکف
چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن را در می یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره ی محرمات بود) هدیه ی کوچک مطبوع و بی خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده جور مربای میوه در ده شیشه ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال ها از ازدواجشان می گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی اش نمی رسید. لباس های کم بهای سیاه می پوشید، و برخلاف زنان هم سن و سالش (مانند خانم سل، همسایه ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته ای از گل های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی آرایشی را در برابر نور عیب جوی روزهای بهاری به نمایش می گذاشت. شوهرش که در موطن شان کسب وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه ی اقامت، بود. به ندرت او را می دیدند و پیش خودشان او را "شازده" می نامیدند.
آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم ها و خش خش روزنامه ها برنمی آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده ی تیره رنگی که به آسایشگاه می رسید بالا می رفتند باران شدیدی می بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این که پسرشان به رسم معمولش لخ لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج خلق و پریشان) پرستاری که می شناختند و دل خوشی از او نداشتند آمد و با خوش رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه جا یا گم می شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه ی بعد آن را با خود بیاورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ دار مواقعی که دل گرفته بود سینه اش را صاف می کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف تر پای درختی که زیر باران تاب می خورد و قطره های باران از آن فرو می چکید، پرنده ی کوچک نیمه جان نوپروازی درمانده در چاله ای کز کرده بود.
در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست های چروکیده ی مرد (رگ های برآمده و لکه های قهوه ای روی پوست) که روی دسته ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می کرد. نگاهش را متوجه اطراف می کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده ی دختری سیاه موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه ی زنی مسن تر می گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا که دخترش سال ها پیش در مینسک با یکی از افراد خانواده ی سلویچیک ازدواج کرده بود.
آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می شد. کاری که در واقع می خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.
نظام هذیان های او موضوع مقاله ی مفصلی در یک ماهنامه ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت ها پیش آن را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک آن را "جنون به خود بستن" نامیده بود. در این گونه موارد نادر بیمار تصور می کند که هرچه در اطرافش می گذرد اشاره ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم های واقعی جایی در این توطئه ندارند زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش تر از دیگران می داند. هرجا که می رود جهان پدیده ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره ی او با یک دیگر ردوبدل می کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره ای درباره ی افکار درونی او به مباحثه می پردازند. سنگ ریزه ها و لکه ها و ذرات آفتاب طرح هایی را می سازند که به طرزی هولناک نمایش پیام هایی است که او می بایست حایل آن ها باشد. هر چیز نوشته ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی طرف هستند. مانند سطوح آیینه ای و تالاب های آرام؛ بقیه نظیر کت های درون ویترین مغازه ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب های روان و طوفان ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده ای درباره ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سوء تعبیر می کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود اما افسوس که چنین نیست. در دوردست ها سیل رسوایی های لجام گسیخته هر دم روان تر و رساتر می شود. شج گویچه های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت های گسترده به سرعت می غلتد، و تازه در دور دست کوه های عظیمی که استحکام و بلندی هولناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می کنند .
از فضای پرسروصدا و هوای آلوده ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده ی روز با نور چراغ های خیابان در آمیخته بود. زن می خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روی پله های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله ها بالا می آمد، لبخند بی رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه ی پوزش از نادانی اش تکان می داد. وارد آپارتمان دو اتاقه ی خود شدند و مرد بی درنگ به سوی آینه رفت. با شست هایش گوشه های لبش را عقب کشید، چهره اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می کرد از دهانش بیرون آورد و عاج های دراز بزاق دهانش را که او به دندان ها متصل می ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می چید مرد روزنامه ی روسی می خواند. در حال مطالعه ی روزنامه خوراکی های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می گذاشت. زن که حالت های روحی مرد را می شناخت خاموش بود.
وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک دست ورق مستعملش و آلبوم های قدیمی اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له و لورده می نواخت، پنجره ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن ها مردی با شلوار سیاه که دست هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس ها شد. در طفولیت متعجب تر از بیشتر اطفال می نمود. عکس مستخدمه ی آلمانی شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی گیرد، همان گونه که از هر غریبه ی دیگری. عمه رزا خانم مسن هوچی چهارشانه ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراسناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه ی قطار و مرض سرطان زندگی می کرد تا این که آلمانی ها او را با همه ی آن هایی که برای شان نگران بود کشتند. شش سالگی آن وقتی که پرنده های جالبی را که مثل انسان دست و پا داشتند نقاشی می کرد و مانند آدم بزرگ ها از بی خوابی رنج می برد. پسرعمویش که حالا شطرنج باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره ای روستایی را با صخره های روی تپه و چرخ گاری کهنه ای آویزان از درختی بی برگ نشان می داد. ده ساله سالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه های زشت و شرور و وحشی که او با آن ها در مدرسه ی ویژه به سر می برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه پهلو، زمانی فرا رسید که هراس های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن ها را خصوصیات عجیب بچه ای به غایت استثنایی به حساب می آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک دیگر تاثیر می گذاشت تبدیل می شد و او را به کلی از محدوده ی ذهن آدم های معمولی دور می کرد.
زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود زیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبود صِرف امکان بهبود. زن به موج های بی انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می شد یا هدر می رفت، یا تبدیل به جنون می شد. به اطفال از یاد رفته ای که در کنج های رفت وروب نشده ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می کنند؛ به علف های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره ی راست شدن سایه ی خمیده ی بوزینه مانند او که از روی گل های له شده می گذرد هستند.
پاسی از نیمه شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه ای با یقه ی پوست قره كل که آن را خیلی بیش تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: "خوابم نمی برد."
زن جواب داد: "چرا؟ چرا خوابت نمی برد؟ تو که خیلی خسته بودی."
گفت: "خوابم نمی برد، چون دارم می میرم." و روی راحتی دراز کشید.
"دلت درد می کند؟ می خواهی دکتر سولوو را خبر کنم؟"
ناله کرد: "دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم." تکرار کرد: "مسئول." و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی اش می کوفت.
زن آهسته گفت: "خیلی خوب، فردا صبح می آوریمش خانه."
شوهرش گفت:"دلم چای می خواهد." و به دست شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا و نامزد گنده اش.
مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: "فهمیدم چه کار کنیم. اتاق خواب را به او می دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می خوابیم. به نوبت. از دکتر می خواهیم دست کم هفته ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این طوری ارزان تر تمام می شود."
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه ها، بی دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپایی پاشنه و پنجه ی پایش را روی زمین می کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می زد. تلفن ها را او جواب می داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: "می شود با چارلی صحبت کنم؟"
"چه شماره ای گرفته اید؟ نه. شماره درست نیست."
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده ی خسته اش رفت.
گفت: "ترساندم."
مرد لبخند سریعی زد و بی درنگ هیجان زده حرفش را از سر گرفت. به محض این که صبح بشود، او را می آورند. کاردها را می بایست در یک کشوی قفل دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت ها کسی را تهدید نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
"شماره را عوضی گرفته اید. بهتان می گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می گیرید."
بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه شب خود نشستند. هدیه ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می کشید، صورتش گل انداخته بود، گه گاه لیوانش را می گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته تر شده بود، با این که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره فامی روی چانه اش برق می زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب های مرطوب و بدقواره اش برچسب های خوانای روی شیشه ها را با صدای بلند هجی کنان می خواند: زرد آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.
از مجموعه ی داستان کوتاه "از این زمان از آن مکان"
خجسته کیهان
تشکیل باورهای اسطوره ای در ذهن مردم به عهد باستان باز می گردد، زمانی که یکتا پرستی هنوز رواج نداشت و دین به مقوله ای تجریدی بدل نشده بود. در اسطوره های جهان خدایان، قهرمانان و شیاطین بی شمارند و تا به امروز آثار آنها را در ادبیات، نقاشی، پیکر تراشی و حتی برخی مناسک دینی می توان دید. در گذشته اسطوره چارچوبی بود که هویت و تاریخ مردمان را در بر می گرفت. این که یونانیان خدای جنگ و خدای عشق داشتند دارای اهمیت است زیرا خدایان بیشتر در قلبها و آرزوها می زیستند تا در واقعیت؛ آنها تمایلات پنهانی و آمال مردم را می نمایاندند، آمالی که از زندگی مادی فراتر می رفت.
در این جستار کوتاه بعضی از حکایتهای اساطیری را در رابطه با اروتیـسـم نقل کرده ام که خود به قدر کافی گویا هستند.
ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره که از ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح توسط بابلی ها شناسایی شده بود، دارای سمبلی است که در بیولوژی به عنوان نماد جـنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل (یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانـگی نیز هست.
ظاهرا پیوند ونوس با سـ.کـ.س و زنـانگی به دوره ی ۲۶۶ روزه ی تقارن و سپس دور شدن این ستاره مربوط می شود که مشابه زمان بارداری انسان است.
در رم باستان ابتدا ونوس الهه ی مزرعه ها و باغها بود و بعدا به الهه ی زیبایی تبدیل شد. برای پرستش ونوس معبدهایی ساخته بودند و روز اول آوریل” ونرالیا” یا روز ونوس بود.
آفرودیـت الهه ی عشق زنانه بود و سرزمینش شـهـوت و اشتیاق. آفرودیــت زندگی اش را وقف شکار مردان کرده بود. او گاه هوسـی شدید و مهار ناپذیر در زنان پدید می آورد. آرتمیس نیز الهه ی عشق بود، اما عفیف و بـاکره باقی ماند و شکار حیوانات را به شکار مردان ترجیح می داد. سرزمین آرتمیس مربوط به دختر بچه ها بود که هنوز بالغ نشده بودند و بعدا به سوی آفرودیت می رفتند.
دختران جوان پس از ترک سرزمین آرتمیس در تمام طول عمر دستخوش جنون آفـرودیت باقی می ماندند. در آسیا آفـرودیت نماد باروری حیوانات به شمار می رفت و در تمدن آشور به نام ایشتار پرستش می شد.
اما پیش از هر چیز آفرودیت الهه ی عشق بود و معابدش به ویژه در کوه اریکس و در کورنت همواره پر از زنانی بود که خود را به رهگذران عرض می کردند. ابتدا این کار خاص دختران جوان بود که به این وسیله بـکارت خود را به الهه هدیه می کردند، اما بعدا رفته رفته به کنیزان معبد آرتمیس اختصاص یافت که حرفه ای های عشق یا سـکـس بودند.
زندگی آفرودیـت – آفرودیـت دختر زئوس بود. افلاطون می گفت دو آفـرودیت وجود دارد یکی نماد پاکی است و دیگری سمبل عشقهای “عادی”.
آفـرودیت با هپاستوس خدای لنگ ازدواج کرد، اما بعد عاشق آرس خدای جنگ شد و به شوهر خیانت کرد. هپاستوس که از ماجرای آفـرودیت با خبر شده بود او را رسوا کرد و او به قبرس گریخت. از نزدیکی آفـرودیت با آرس، اروس خدای عشق و آنت رس (عشق متقابل) به وجود آمدند.
آفـرودیت الهه ی حسودی بود و قدرت زیادی داشت، بطوریکه می توانست هر کس را گرفتار عشق کند. او پریبوآ را گرفتار عشق گاوی به نام مینوس کرد.
مینوس پسر زئوس بود که به شکل گاو در آمده بود تا اروپا را آبستن کند. او تند پرواز و شجاع بود. مینوس خوش قیافه، قوی هیکل و جذاب نیز بود و زنان شیفته اش می شدند. او به پسران کم سن و سال نیز علاقمند بود و کسی بود که هـم جنس بازی را اختراع کرد.
مینوس بعد از مرگ شاه جزیره کرت (از جزایر یونان) که او را بزرگ کرده بود، برادران را شکست داد و ادعای شاهی کرد. برای اثبات این ادعا می گفت که خدایان همه ی آرزوهایش را برآورده می کنند. سپس از پوزایدون خدای دریاها خواست گاومیشی را از دریا به او بدهد تا برایش قربانی کند. پوزایدون فورا آرزوی او را بر آورده کرد و گاومیش را به او هدیه داد.
اما این گاومیش چنان زیبا بود که مینوس را شیفته ی خود کرد. این بود که گاومیش را به میان گله ی خود برد و گاو دیگری را قربانی کرد. پوزایدون از این کار خشمگین شد و پاسیفائه همسر مینوس را گرفتار عشق گاومیش و شهـوتی سیری ناپذیر کرد. پاسیفائه که نمی دانست چگونه خو را ارضـاء کند، از دالوس کمک خواست و او با چوب و چرم گوساله ی ماده ای ساخت که او می توانست وارد آن شود و به سوی گاومیش برود. گوساله ی مصنوعی چنان خوب ساخته شده بود که گاومیش را گول زد. از جـفت گیری پاسیفائه با گاومیش فرزندی با سر گاو و بدن انسان به وجود آمد.
داستان لدا- لدا همسر پادشاه اسپارت بود. روزی زئوس را دید که به شکل یک قو در آمده بود. لدا با او هم بسـتر شد و همان شب با شوهر خود نیز نزدیکی کرد. او بعدا دو دوقلو، یعنی چهار فرزند به دنیا آورد.
نیمف ها دختران زئوس بودند. ملیا و نیادس در چشمه ها و جویبارها زندگی می کردند. البته نیمف های دیگری مانند نره ئید، دورآد و اوستائید هم بودند و اوستائید در دریا زندگی می کرد.
نیمف ها زنان جوان و جذابی بودند و معشوقهای بسیاری داشتند. از جمله پان، پیریاپوس، سایتر و کسانی که مثل آنها در طبیعت زندگی می کردند. حتی خدایان بلند پایه تحت تأثیر جاذبه های انها قرار می گرفتند. از جمله آپولن، هرمس، دیونیسوس معشوق آنها بودند. آنها گاه پسران جوان را جستجو می کردند و به خاطر زیبایی هیلاس جوان او را از هرکول دزدیدند و با خود به چشمه بردند.
پیریاپوس خدای باروری بود و از حیوانات، نباتات و آلـت مردانه محافظت می کرد. او پسر آفرودیت و دیونیسوس بود و مجسمه هایی از پیریاپوس را در باغها و کشت زارها قرار می دادند تا محصول فراوان شود. پیریاپوس آلـت بسیار بزرگی داشت و رمی ها مجسمه ی او را در نزدیکی خانه ها قرار می دادند تا دزدان را بترسانند. پیریاپوس کسانی را که به حریم او تجـاوز می کردند به سودومی تحدید می کرد.
پن خدای امور توضیح ناپذیر و غرایز حیوانی. پن نیمه انسان و نیمه بز بود. یعنی قسمت پایین بدنش مانند بز بود. چهره ای پر چین و چروک و ریش درازی داشت. پن که پسر هرمس بود، بسیار هوسـران بود. او مدام نیمفها را دنبال می کرد که از ترس فرار می کردند. در غارها صدای آنها که با پن هم بسـتر می شدند می پیچید. با این حال او از پسران که غالبا نیازهایش را برطرف می کردند، کمتر خوشش می آمد.
پاندورا زنی که مردان را اغوا می کرد و باعث سقوطشان می شد.
مردان بدون زنان زندگی می کردند. آنها مثل دانه از زمین می روئیدند. مردان با خستگی، پیری یا رنج بیگانه بودند. وقتی هنوز جوان بودند اسیر کام مرگ می شدند و چنان به نظر آسوده می رسیدند که گویی خفته اند.
زئوس که بر قله ی کوه المپ می زیست، هدیه ای برای مردان تدارک دید. از هپاستوس خواست خاک و آب را در هم آمیزد و پیکری بسازد. پیکری به زیبایی و جمال الهه ای جاودانی. همه ی خدایان نیرومند به یاری اش آمدند :آتنا به آن موجود تازه وارد مهارتهای دستی آموخت، آفـرودیت تناسب و اشتیاق و هرمس، شاید از سر شوخی، به او یاد داد چگونه دروغ بگوید و اغوا کند. آن موجود پاندورا بود با ظاهری آن جهانی، در حالیکه انسان بود.
زئوس پاندورا را به عنوان هدیه به اپی متوس، برادر پرومته ئوس داد که فردی حواس پرت، بی دست و پا و احمق بود. قبلا به او اخطار کرده بودند که هدیه ای از زئوس نپذیرد، ولی پاندورا با گردن بند مروارید، در ممتازترین لباسها در میان گلها مانند موجودی بهشتی بود.
با این حال این زن دامی بود. از آن پس مرد تنها نبود، بلکه باید با زن سازش می کرد، با نیازهایش، هوسـها، ویرها و اشتهای جنسی اش. ناچار بود دل او را برباید، راضی اش کند و زندگی را طوری فراهم کند که در شأن او باشد، تا بتواند صاحب فرزند شود. او اغوا شده، احساس حسادت می کرد و زن را ملک خود می شمرد، بطوریکه گاه ظالم می شد. از آن وقت همبستگی، درک هماهنگ و صلح از میان رفت.
جعبه - پاندورا با خود جعبه ی اسرار آمیزی آورده بود که اجازه نداشت بازش کند. اما وقتی به عنوان همسر شروع به زندگی کرد، سخت کنجکاو شد. روزی جعبه را گشود و همه ی چیزهای شر را آزاد کرد. بدی ها در جهان پراکنده شدند و با خوبیها آمیختند بطوری که تمیز آنها از یکدیگر ممکن نبود. رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در شهرها و خانه ها و در میان مردان گسترش یافت.
پاندورا که از بیرون جهیدن بدی ها ترسیده بود؛ فورا در جعبه را بست. اما جعبه خالی شده بود و همه ی چیزهای ظالمانه و خشن از آن بیرون ریخته بود. آنچه ته جعبه مانده بود چیز کوچکی بود که جای زیادی نمی گرفت. چیزی که مثل سایرین نجهیده بود، بلکه آرام و به خود مطمئن بود. آن چیز آینده بینی بود. آینده بینی ته جعبه مانده بود، انگار حق نداشت در همه جا گسترش یابد. پاندورا شری دوست داشتنی بود: نماد همه ی تضادهای انسان.
جهان به شکل عجیبى همیشه درگیر اساطیر و افسانه ها بوده و خواهد بود. به این معنا که اساطیر پر از رمزهایى هستند که همیشه براى انسان جذاب بوده اند. دانستن عوالم پنهان و شکوه و جبروتى که رمل و اسطرلاب شناخت جامع از هستى براى انسان ایجاد مى کند، همیشه وسوسه اى را تحریک مى کند که به تبع آن باید جلو رفت و از این لابیرنت و هزارتوى مه اندود، اتفاقات تازه اى را کشف کند. انسان معاصر صنعتى پس از این که در مى یابد تکنولوژى او را هم وسیله اى در دست قرار داده است به سمت کهن الگوهایى سوق پیدا مى کند که پاسخ پرسش هاى این چنینى اش باشد. پرسش هایى از جنس اسرار و رمز ها و پاسخ هایى که اساطیر و افسانه ها به این پرسش ها داده اند تا حدودى ممکن است انسان معاصر صنعتى را در عالم خیال سرگرم کند؛ عالمى که روزگارى انسان ها در آن به هستى خود معنا مى بخشیدند.
روزنامه ایران - ۳۰ خرداد ۸۶مرتضی جوهری
در داستانهاي کهن، پرندگان نقشهاي مهمي را ايفاء ميکردند و هر کدام از آنها را به عنوان سمبل قرار ميدادند. در فرهنگ بيشتر کشورهاي جهان هر پرنده يا حيوان ديگري را به عنوان يک نيروي ماوراءالطبيعه ميدانستند و به آن احترام ميگذاشتند و هنگام برخورد با مشکلات به آن پناه ميبردند و در برخي فرهنگها نيز از آنها حمايت ميکردند و فقط در مراسم مذهبي خود آنها را قرباني ميکردند.
در نزد مصريان باستان سه پرنده شاهين، کرکس و اکراس داراي مقام و ارزشي والا بودند. آنها کرکس را نشانه فرمانروايي مصر عليا ميدانستند و در معبدي که براي پرستش خورشيد ساخته بودند، مار مورد تقديس آنها که «اروس» نام داشت با بالهاي يک کرکس، قرص خورشيد را دربر ميگرفت. همچنين اکراس را که موجودي شبيه به انسان با سر يک قوش ترسيم ميکردند و آن را مقدس ميشمردند. از اشکال نقاشي شده اکراس بر در و ديوارهاي معابد و مقبرهها بسيار ترسيم شده بود که تا به امروز نيز آثاري از آنها در اين اماکن به چشم ميخورد.
اما در ميان قبايل سرخپوستنشين آمريکاي شمالي و نيز در ميان چادرنشينان قاره آسيا، حيوان مورد حمايت آنها بيشتر پرندگان بودند و براي آنها احترام زيادي قايل بودند و فقط در تشريفات مذهبي اين پرندگان را نزد خدايان خود قرباني ميکردند.
در فرهنگ قبايلي که در سواحل مديترانه به ويژه آنهايي که در کشورهاي شرق مديترانه زندگي ميکردند، کبوتران قربانيهاي آنها براي خدايان بودند. همچنين در ميان روميان قديم عقاب داراي جايگاه بالايي بود و از اين پرنده تصاوير و مجسمههاي فراواني ميساختند و چشمان او را به گونهاي نشان ميدادند که سرشار از غرور و تکبّر بود. در بسياري از کشورها از تصوير اين پرنده براي نشانهاي سلطنتي استفاده ميکردند. همان طور که کشورها به سمت متمدن شدن گام برمي داشتند، افسانهها و اساطير مختلفي هم در مورد انواع حيوانات مورد تقديس به ويژه پرندگان شکل ميگرفت و اگر کمي دقت کنيد خواهيد ديد که بسياري از اين اساطير تا به امروز نيز بر سر زبانها جاري است.
يکي از اين داستانهاي کهن با نام «کتاب آفرينش» درباره غراب است. در بخشي از اين داستان که در مورد حضرت نوح(ع) است چنين آمده که چهل روز پس از قرار گرفتن کشتی بر رشته کوه آرارات، حضرت نوح(ع) يک غراب را بر فراز آسمان فرستاد، اما اين پرنده چندين بار تا نزديکي کشتي آمد ولي به کشتي برنگشت تا خبري براي نوح(ع) بياورد. وی سپس يک کبوتر را از کشتي به بيرون فرستاد و چون اين پرنده جايي را براي نشستن پيدا نکرد به کشتي برگشت. بر اساس اين داستان بود که در بسياري از پيکرسازيهاي مذهبي قرون وسطي از غراب به شکل بدي تصوير سازي ميکردند. همچنین در داستانسازيهاي قرون وسطي چنين آمده است: هنگامي که حضرت نوح(ع) غراب را از کشتي به بيرون رها کرد رنگ آن سفيد بود ولي چون اين پرنده به جاي اين که خبر از تهنشين شدن آب بياورد در ميان اجساد غرق شدگان مشغول خوردن شده بود، به جرم نافرماني رنگ آن سياه و صدايش به قارقار تبديل شد. (1) بهجز از اين موارد در ميان افسانههاي يوناني غراب را موجودي مسخ شده ميدانند. در اساطير آلماني و آنگولاساکسوني هم غراب مسئول بسياري از اتفاقات بود و در بسياري ديگر اين پرنده را مسئول جمعآوري اخبار يا خبرچين ميدانند. چون غرابها در اطراف ميادين جنگ جمع ميشدند در داستانهاي انگليسي به اين پرنده لقب «مرده خوار» داده بودند. همچنين آنها عقيده داشتند که ميان کلاغ، غراب و مرگ رابطه نزديکي است و از ديگر عقايد و باورهاي آنها اين بود، زماني که آخرين غراب بميرد برج لندن فرو خواهد ريخت.
جغد نيز پرنده ديگري است که از بدنامي جان سالم به در نبرده است. تا به امروز نيز بسياري از مردم از جغد به عنوان سمبل نيستي و نابودي ياد ميکنند و اين باور از آنجا سرچشمه ميگيرد که اين پرنده شب فعال است و عادت به شبزندهداري دارد، در گورستانها و خرابهها به سر ميبرد و صداي ترسناکي دارد. اما بر خلاف تصور و باورهاي غلط، جغد را بايد به دليل داشتن حالات اسرارآميز که با صبر و بردباري نيز آميخته شده است، نماد عقل و منطق دانست. تا جايي که در داستانهاي جن و پري به جغد شخصيت انساني دادهاند و آن را پروفسور فهميده تصور ميکنند. در افسانههاي يوناني صفت زيادي عقل را به اين پرنده نسبت ميدهند.
برخي از پرندگان به علت داشتن شکل ظاهري ويژهاي که دارند به شکل نمادهايي براي انسان تصور ميشوند. بهطور مثال پرندهاي مانند کبوتر چون ظاهري آرام و لطيف و رنگ سفيد دارد براي انسانها سمبل صلح است. در حالي که همين پرنده اگر در محيطي بسته قرار بگيرد ديگر ظاهري آرام نخواهد داشت و شرور و مزاحم خواهد بود.
با آوردن نام بلبل ناخودآگاه به ياد آواز زيباي اين پرنده خواهيد افتاد. در اشعار و سرودهها و افسانههاي مختلف تمامي کشورها بلبل را نماد صداي خوش و آوازهخواني ميدانند.
در پيکر سازيهاي قرون وسطي پليکان را نشانه علاقه و دلسوزي و مهرباني بود و خروس را خبردهنده طلوع فجر و بيداري کشاورزان براي کار روزانه ميدانستند. همچنين در افسانههاي يوناني اين پرنده نماد غلبه خورشيد بر تاريکي است.
قوي سفيد برکهها نيز در افسانههاي بيشماري مورد توجه قرار گرفته بود. باور اين نکته که قوي گنگ فقط چند لحظه قبل از مرگ خود زبان به آواز ميگشايد، باعث شده است که اصطلاح «آواز قو» بر سر زبانها بيفتد. همچنين در اساطير کهن هر جا که از قو نام برده شده است، منظور مسخ شدن انسان يا حيوان ديگري به صورت قو مطرح ميشود. در يکي از افسانههاي فنلاندي آمده است که يک قوي بسيار زيبا روي درياچه سياهي که جهنم را محاصره کرده است شنا ميکند و با نواي غم انگيزي آواز ميخواند.
دانستن اين نکته کفايت ميکند که چون در گذشته هيچ اطلاعاتي در مورد تاريخ زندگي پرندگان وجود نداشت بنابراين افراد با نگاه کردن به ظاهر آن ميتوانستند از آنها متنفر يا به سوي آنها جذب شوند اما چون در حال حاضر در مورد رفتار پرندگان بررسيها و پژوهشهاي بي شماري صورت گرفته است، براي نمونه مشخص شده است که تعدادي از پرندگان تمايل دارند که با آتش بازي کنند. پس در اين ميان سيمرغ سرآمد تمامي آنها است و امکان اين که تمامي داستانهايي که درباره سيمرغ ساخته شده است حقيقت داشته باشد زياد است. سيمرغ پرندهاي متعلق به اساطير ايراني است که آوازه و شهرت آن به تمامي دنيا از گذشته تا کنون رسيده است. در اوستا و شاهنامه بسيار به اين پرنده اشاره شده است.
هرودت و ساير مؤلفان قديمي نام پرندهاي را در آثار خود آوردهاند که بسيار عجيب و غريب است و اين که اين پرنده پس از مرگ پدرش که هر 500 سال يک بار اتفاق ميافتد، از عربستان به سمت يکي از شهرهاي مصر پرواز ميکند و اين در حالي است که جسد پدر خود را نيز حمل ميکند و در معبد خورشيد به خاک ميسپارد.
در يکي ديگر از داستانهاي اساطيري چنين حکايت کردهاند که سيمرغ قبل از مرگ از بهشت به عربستان پرواز کرد. در آنجا يک نخل انتخاب کرد و در آن جا آشيانهاي از صمغ خوشبو و ادويه معطر ساخت سپس آشيانه را آتش زد و خود نيز در ميان آن نابود شد. از خاکستر سيمرغ اولي سيمرغ جديدي به وجود آمد و باقيمانده لاشه پدر خود را به يکي از شهرهاي مصر به نام «هليوپوليس» برد تا در معبد خورشيد به خاک بسپارد.
در يکي از داستانهاي هزار و يک شب که مربوط به مسافرت دوم سندباد است، از پرندهاي افسانهاي و بسيار عظيم الجثه به نام «رخ» ياد ميشود که براي اين که به بچههاي خود غذا بدهد فيلي را شکار و آن را تکه تکه ميکند تا به جوجههاي خود بخوراند.
همچنين سياح بزرگ، مارکوپولو در سفرنامه خود اشاره ميکند به جزيرهاي به نام «ماگاستر» و اين که در آنجا پرندهاي بسيار بزرگ را ديده که اندازه بالهاي آن به سي قدم ميرسيده است. بدون شک اين داستانها را سياحان با ديدن پرندگان بسيار بزرگي که در ماداگاسکار به سر ميبردند و تا حدي به يک شتر مرغ شبيه بودند، ساختهاند و بازرگانان اغراقگوي عرب هر چقدر توانستهاند بر جزئيات آن افزودهاند و آن را به شکل افسانهاي در آوردهاند و حتي گاهي به آن ويژگيهاي عجيب و غريبي نيز اضافه کردهاند.
شايد عجيبترين جانوري که تصوير آن در معابد وجود داشت موجودي به نام «هارپي» بود که داراي بدني همانند زنان و داراي چنگال عقرب و بال بود. حتي در مورد شتر مرغ که به خاطر داشتن جثهاي بزرگ و ظاهر عجيب و غريبش داستانهاي اغراقآميزي بر سر زبانها جاري بود. براي مثال به اين حيوان قدرت هضم شگفتانگيزي را نسبت دادهاند به طوري که با اين اظهارات باعث شدند که در باغ وحشي براي آزمايش اين حيوان تعداد زيادي ميخ را به خورد آنها دادهاند و باعث مرگ آنها شدند. گاهي نيز مردم گمان ميکردند که حيوانات بومي فاقد پا هستند چرا که پوست پرندگاني که با خود به کشورهاي ديگر ميآوردند و از آنها براي پوشش استفاده ميکردند بدون پا بودند.
در تاريخ اساطير کشور ما نيز پرندگان بسيار نقش بازي ميکنند. بسياري از شاعران ايراني اشعار خود را با پرندگان زينت داده اند.
اين که پرندگان نشانه خوبي يا بدي هستند، زاييدة ذهن و افکار ما آدميان است. همچنان که شايد پرندهاي از نظر ما شوم يا شر به نظر برسد ولي در طبيعت بيش از يک پرنده دوست داشتني، اهميت داشته باشد.
1- این بخش از متن، به دلیل عدم وثوق در ارتباط با کتاب آفرینش، ویرایش گردید. نعیم ندائی
روزنامه اطلاعات یکشنبه 10امرداد1389-20شعبان1431-یکم آگوست 2010-شماره24812
The first dew said,
“The sun is coming up,
‘And I’ll be his mirror!”
“Yep,” the second dew said,
‘And we’ll evaporate in jig time!”
The third one said,
“I won’t wait then,
‘And let death do me now.”
[Drop!]
Naeem Nedaee
اولین ژاله گفت:
خورشید داره بالا میاد
و من آینه ش میشم!
دومین ژاله گفت :
آره . اون وقت تو جیک ثانیه بخار میشیم!
سومی گفت :
پس من وا نمیستم
بذار همین حالا مرگ منو ببره.
] چیک! [
نعیم ندائی
Bury me there, up in the mountains
And shade my grave with a flower
مرا در کوهستان ها به خاک بسپار
و گلی روی قبر من بکار
مره بیگیله کون به کوه و کمر
ایتا گول بینیشان می قبره سر
الناس نیام فاذا ماتوا انتبهو
مردم در خوابند. آنگاه که می میرند بیدار می شوند.
محمد (ص)
زندگی غمنامه ای است
در رثای زندگان
که حقیقت پنداشتیمش
و صبحی خواهد دمید آنگاه
که پی می بریم تمام خواب را
با چشمانی بسته قدم می زدیم
O liberty! Liberty!
How many crimes are committed in thy name, (1)
Look like the innocent flower,
But be the serpent under’t (2)
1- Madame Roland
2- Shakespeare

اگر راست است که هر کسی يك ستاره توی آسمان دارد، ستاره ی من بايد دور، تاريك و بی معنی باشد. شايد من اصلاً ستاره نداشته ام. (بوف كور، صادق هدايت)
و آن دو جسم سنگی پريده رنگ
شامگاه كه خاطر ماه
از جنون ماهيان قرمز و سياه توی حوض
می پريشد
گمانم چشمان تواند اما...
نمی دانم
نمی دانم
آن ستارگان ِ در پس ابرهای شوریده
چشمان تواند
آيا؟
I feel empty without you
Writing words impromptu
Know rose grows without cause
Lo! Love glows without pause
|
آسمان به دوش داشتم شهر چشمانْت را پرسه مي زدم!
من خس صحرا نيستم هر جا كه پا بگذارم وطن كنم اينجا كه بشكفم، بهارم ... ... ای تو بهار من ای آفتاب من سال هاست اينجا همه ی فصل ها زمستان اند. چترت را ببند شعر ديگری بگو - جور ديگری بخند بغض هات را ترانه كن بخوان برای من ... اينجا سال هاست همه ی فصل ها زمستان اند.
پ.ن: هم سطر هم سپید سه ساله شد . |
|
|
|
و باز هم آن روز در قيل و قال شوم كلاغان پاييز آمده بود... تو كه يادت هست، نيست؟ چترت را ببند من سال هاست به خيس شدن زير باران عادت دارم و اينكه هر سه شنبه تمام رشت را در نور نارنجی تير چراغ برق های خيابان پياده زير پا بگذارم
|
|
|
|
و ما روزی دوباره ... کبوترهایمان را بخیه خواهیم زد.
خوابم هنوز؟ یا که ... من از خواب دیدن ِ از خواب پریدن پریده ام؟ شاید ...
نگو که من از عادتِ خمارِ چشمِ تو در رخوتم چنین ... چنین ... |
|
|
|
تمام خستگی ام زهدان کور هستی ام بی تعریف مانده اند من ... با دهان باز پهن می شوم روی زمین به دنیا عمود می خندم
|
|
|
|
آنان از درد های خویش پریشند آنان سوزندگان آتش خویشند * و اینکه رفتنت معنای درد است و اینکه دامنت از اشک من تر ... بگذار و بگذر بگذار و بگذر ... یک تکمه از پیراهن تو دارم یعقوب مرا باور خواهد کرد
* احمد شاملو
|
|
|
|
از من به دل مگير با من چنين مکن گيسو به باد مده ...
... ای آيه های غمگنانه ی پاييز و زمهرير در شاه بيت شعر نگاه تو شد گسیل با من جفا مکن ظلمی چنان مران گاهی کمی بخنـد حال مرا ببين
|
|
|
|
از آن پس پرستوها رفتند … و درخت ها در سوگ ماندند ... ... من تیغ می کشم به رگ های آبی دفترم رز خشکیده ات را می جوم عکست را جر می دهم ببین چقدر دوستت دارم ! |
|
|
کسی نگفت بهت؟ پرت مي شوم پرت مي شوم مثل سايه ی لرزان پروانه ای خون روی ديواری کابوس شبان تو می شود برگردی که مرگ را و مرا ... برگردی که من را و مرا ...
![]()
در ادبيات فارسي اين گونه نوروزي ديده ميشود ؛
نوروز را بردگر جشنها مزايا و خواص است و از آن جمله بدين روز نو، سال نو آغاز گردد و باج و ساو به نوي باز آيد و فرمانداران و فرمانگذاران كشور به همه جا تبديل شوند و سيم زر را به نوي سكه زنند و آتشكده با مجموع بناها پاكترو پاكيزهتر شوند... (ص 320 نوروز جمشيد)
و آيين ايرانيان برين بود كه درين جشنهاي شاهنشاه را ارمغان برند و مردم شهر از خواص دو دهانهاي ايراني گرفته تا گروهها گروه همگاني هر يك تحفهاي نياز كنند.
اشراف و رجال مشك و عنبر و افسران و اسواران اسب يا شمشيري، يا نيزهاي به ارمغان ميبرد، از گروه تيراندازان، چوبه تير آبداده به خازن دربار ميسپرد. توانگران سيم زر ميفرستاد. فرماندهان نيز در كيسههاي ابريشمي و بافتههاي چيني، رشتههايي از سيم و ابريشم و گلابتون با عنبر مهر ميكرد و به دربار پادشاه گسيل ميداشت...
آيين خسروان ساساني برين بود كه اگر بهاي ارمغاني به دوهزار رسيد به ديوان ويژگان نامش نوشته ميشد. ديوان ويژگان را سالاري بود هميشه برقرار تا اگر روزي هديه كننده بلايي در رسيدي، او برحسب مقرر زيان وي را ديده و جبران ميكرد...
و چنين بود كه هيچ ارمغاني از پاداش تهي نماندي. تا آنجا كه اگر هديه آن مدر صلتي ندارده يادي را به هنگام حاجت دستگيري نكرده بودند برو واجب بود كه به ديوان دربار بيايد و پاداش خود را بخواهد. (تاج ص 184-191)
روز سه شنبه چهار روز باقي مانده از جمادي الاولي امير به جشن نوروز نشست و داد اين روز بدادند. كهتران به آوردن هديهها و امير هم داد بنگاهداشت رسم، و نشاط شراب رفت به ساز. «تاريخ بيهقي ص 77»
تا كند در جشن نوروز از كنار و آستين
مشك ناب و لولو، مكنون بدين مجلس نثار
نرگس آنكه جام زرين بر كف سيمين نهار
تا خورد ياد تو اندر پيش تخت شهريار
«ديوان امير معزي ص 249»
هفت سين نوروزي
يكي ديگر از آيينهاي نوروزي كه از ديرگاهان پيشينه داشته و هم امروزه در همه شهرهاي ايران روايي دارد چيدن سفرة هفت سين است. سبب گزينش هفت سين روشن نيست. اما عدد هفت يكي از اعداد مورد احترام و مذهبي ايرانيان باستان بوده است. احتمال ميرود هفت سين را به مناسبت هفت امشاسپند برگزيده باشند، همچنين محتمل است سفره هفت سين دگرگون شده سفرهاي باشد كه در ايام فروردگان براي پذيرايي از فروهرهاي درگذشتگان در اطاق مرده و يا بالاي بام خانهها ميگذاشتند! بعضي معتقدند كه بجاي هفت سين، هفت سين هم ميتواند باشد.
روز نوروز در زمان كيان
مينهادند مردم ايران
شهد و شير و شراب و شكر ناب
مشع و شمشادو شانه اندر خوان
«عقايد و رسوم مردم خراسان ص 99»
در زمان ساسانيان از كشور چين ميآوردهاند. در آغاز به آن هفت چيني«هفت قاب» گفته شده است. در برخي مناطق ايران«مجمعه» ميباشد و مجمعه به سيني يا قابي گفته ميشده كه چيزهايي را در آن جمع ميكردند. هنوز هم ايران در اوقات اين جشن(نوروز) خانه ميآرايند، همه جا را پاك ميكنند، رخت نو پوشند، بوي خوش بخور ميدهند گل و شيريني و شربت مينهند، در خوانچههاي هفت چيز كه اسمشان با حروف چيني شروع شده باشد مثل سيب، سيم و سنجده و غيره ميگذارند. اين عدد هفت از قديم مقدس بوده و به هفت امشاسپندان و يا بزرگترين فرشتگان مزديسنا ميباشد. آنان مراجع به نوروز و فرور و جان يادآور اساسي مذهبي اين جشن است. «يشتها ج 2- ص 596»
چيني يا سيني يعني منسوب به چين يا سين و نام سين يا چين از واژه tsin آمده است كه در روزگار ساسانيان قابهاي زيباي منقوش و گرانبها از جنس كائولين از چين به ايران آورده شده است. در آيينهاي نوروزي براي چيدن خوان نوروزي از همين ظروف نفيس از چين آورده شده بود و اين ظروف پر از نقل و قند و شكر و شيريني ميكردند و آنها را به عدد هفت امشاسپند كه ارديبهشت، خرداد، مرداد، شهريور، بهمن، سپندارمند، و خرداد اهورامزدا بر سر خوانهاي نوروزي ميگذاشتند. نام هر يك از امشاسپندان يك قاب بزرگ«سيني» نهاده ميشد و در قابهاي ديگر چيزهاي ديگر مينهادند و آنها را در پيرامون خوان ميگذاشتند. (جهان فوري ث 57-58)
«اعضاي هر خانواده گردهم ميآيند، همديگر را ميبوسند و به يكديگر شاد باش ميگويند و بر سفره هفت چيزي را كه حرف اول آن«س» است ميچينند(هفت سين) سيب و سركه و غيره..» (نخستين انسان و نخستين شهريار ص 495)
هفت، نزد ايرانيان عدد مقدسي است، و اين با هفت امشاسپندان، يا هفت جاودانه مقدس ارتباط كامل دارد. كه اينان در ده روز فرودگان«از 26 اسفند تا 5 فروردين» به زمين ميآمدند و براي آنان خواه گسترده ميشد و عبارتند از اورمزد، بهمن، اتوهيت(ارديبهشت) شهريور، اسپندارمند(اسفند) ميتوان يافت. عدي هفت در نجوم هم خانهي آروز است و رسيدن به اميدها را بايد در خانه جستجو كرد. آنان برخوان نوروزي هفت نوع گياه و سبزه، هفت نوع شيريني و نقل و ميوه خشك، و هفت نوع ميوه ميگذارند كه مجموع آن بيست و يك ميشود، كه خود عددي است مقدس و يادگار بيست و يك كتاب اوستاست. همچنين در جشنهاي زرتشتي سهتار«به نشانهي گفتار نيك، كردار نيك و پندار نيك» قرار دارد كه بر روي هر كدام هفت شمع ميافروزند كه بر روي هم عدد مقدس بيست و يك را بوجود ميآرود. سين يازدهمين حرف الفباي فارسي است كه سفره هفت سين نمونهاي از هفت چيز است مانند سيب، سركه، سير، سماق، سنجد، سبزي، سبزه، سمنو، سپند(اسفند)، اسنبل، سوهان عسلي، سه پستان، سنگك(نان سنگ) سياه دانه، سكه و غيره كه هفت چيز از آنها برميگزينند و بر سفره مينهند. بعضي معتقدند كه«سين» در الفباي ابجد«60» ميخوانند قديميها بتدريجي صفر آنرا رها كرده و «سين» را«6» ميخوانند و اين عدد شش معنياش اين است كه آدمي بايد از شش جهت دنيا را ببيند.

در سنت كنوني
زردشتيان در خوان نوروزي كه سفرهاي سفيد رنگ و نو است كه در اطاق مخصوص مياندازند و برآن آينه، گلاب و ظرفي از آب كه در آن چند برگ درخت انار يا سيب و چند سكه نقره ميگذارند. و آتشدان، كتاب مقدس گلداني پر از هفت رقم ميوه بر سيني نهاده، در ميان سفره و بعضي ديگر از زردتشتيان بريك سيني هفت نوع ميوه و برسيني ديگر هفت نوع و بر سومين شيريني يا ميوه خشك ميگذارند. كه اينها بازمانده هفت سين برخوان نوروزي است در روستاهاي يزد و كوير نشينها در ديد و بازديدها پذيرايي كنند؛ ميگويند. «سين آوريم» با پدر خانواده ميگويد: «سيني بياوريد»، در اروميه و اطراف آن در هر خانهاي يك اتاق را به نوروز اختصاص ميدهند و مراسم سال نو را در آنجا برگزار ميكنند؛ زردشتيان نيز رسم دارند كه سفرهي نوروزي را در اطاق مذهبي بيندازند. در گوشهاي از اتاق وسايل چاي خوردن ميگذارند. و روي سفرهاي كه وسط اتاق پهن ميكنند، سنجد، كشمش، نخودچي، پسته، شيريني، سبزي، آينه، آب، گلاب، نقل، حلوا، خرما و ميوه ميگذارند و در بالاي سفره«قرآن» گذاشته ميشود. در بيجار به گذاشتن شيريني، ميوه و تخم مرغ رنگ كرده بسنده ميكنند كه تخم مرغ رنگي جز اصلي خوانهاي نوروزي كردستان است، و مقداري از غذايي كه از شب پيش مانده در سفره ميگذارند. خراسانيها بر سفرهشان دو لاله يا چراغ يا شمع افروخته و قران، آينه و كمي گندم ميگذارند و تخم مرغي روي آينه قرار ميدند، ظرفي از عسل و يك نان سنگك هم در گوشهي ديگر سفره قرار دارد. سيني هفت سين را در وسط سفره مينهند چند شاخه سبزي، يك نارنج، سبزه و يك بشقاب سبزي پلو و ماهي نيز در كنار سفره ميگذارند.
گستردن خوان نوروزي كه سفرهاي سفيد رنگ، بالاي سفره آينهاي ميگذارند كه نشانه جهان بيپايان است كه بارگاه يزدان در آن است. در اطراف آينه چند شمع ميگذارند، آتش يا شعلهاي افروخته در خوان نوروزي نمونهاي از آتش مقدس است. تخم مرغ نشانهاي از تخمه و نژاد آفرينش آدمي است. گندم به جلوي آينه نشانه روزي ميپاشند. نان معرف بركت خانه است. جام آب از آناهيتا، فرشته آب و باران و نشانه باروري و مظهر زن نشان دارد چند قطره گلاب در آب ميريزند و چند برگ انار يا نارنج ميآندازند. نارنج شناور نمودار زمين در كيهان است. يعضي از مناطق نيز ماهي درون كاسهاي آب مياندازند. كه نشانه حركت، باروري، تازگي و شادابي زندگي است. يا اسفند رنگ كرد در خوانچه كه نشانه همه امشاسپندان و مقدسان است. شيرينيها و آجيلها و ميوههايي كه براي پذيرايي از ميهمانان نوروزي فراهم آمده همه با زيبايي و سليقه خاص ايراني در سفره ميچينند. و تا چند لحظه پيش از تحويل در اتاق را ميبندند. (آيينهاي نوروزي ص 60)
هفت سين نمادي از سبزه و سبزي يا هفت گل و ميوه كه هريك نشانهاي از باروري و تندرستي هستند. سبزه نودميده است و سنبل خوش بو خوشبو«سيب» كه ميوهاي بهشتي نام گرفته و نمادي از زايش است، سمنو از جوانه گندم كه بخشي از آيينهاي باستاني را يادآوري ميكند، «سنجد» كه بوي برگ و شكوفه و درخت آن محرك عشق و دلباختگي است، سير داروي تندرستي است، دانههاي سپند به معني مقدس است و دافع چشم بد است. حتي از هفت«ميم» نيز سخن گفتهاند كه برخي مرغ، ماهي، ماست، مويز و... بر خوان نوروزي مينهادند. «دكتر ژاله آموزگار- كلك ش 24-23»
عيد شد ساقي بيا در گردش آور جام را
پشت پازل دور چرخ و گردش ايام را
«سين» ساغر بس بود اي مترك ما را روز عيد
گو بنا شد«هفت سين» رندان درد آشام را
خلق را برلب حديث جامهي نو هست و من
از شراب كهنه ميخواهم لبانت جام را
هركسي شكر نهد برخوان و برخواند دعا
من زلعل شكر نيت طالبم دشنام را
هر تني را هست سيم و دانه گندم بدست
مايلم من دانهي خال تو سيم اندام را
«ديوان قااني شيرازي ص 64»
سبزي كاري
يكي از مراسمي كه از ديدگاهان بوده و هم اكنون در ميان ايرانيان رواج دارد كشف سبزي عيدست براي مراسم عيد نوروز در ظرفهاي كوچكي گندم و جو و عدس و امثال اينها را سبز ميكنند، و اين سبزهها را در سفره عيد گذاشته و تا روز سيزده نوروز آنها را نگاهداري ميكنند، روز سيزده اين سبزهها را از خانه بيرون مياندازند.
«جم درين هنگام به دنيا بازگشت، در چنين روزي مانند آفتاب طالع شد و نوروز ميتافت و مردم از طلوع او آفتاب در يك روز شگفت نمودند و درين روز هر چوبي كه خشك شده بود سبز شد و مردم گفتند: «نوروز» يعني روزي نوين و هر شخصي از راه تبرك به اين روز درشتي جو كاشت. سپس اين رسم در ايران پايدار ماند كه روز نوروز در كنار خانه هفت صنف از غلات در هفت استوانه بكارند و از روييدن اين غلات به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند.» «ترجمه آثار الباقيه ص 283»
«بيست و پنج روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام اطراف حياط دربار برپا ميكردند و برفراز هر ستوني نوعي دانه از حبوبات ميكاشتند. روز ششم، خرداد روز، نوروز بزرگ با سرود خواني و نواختن سازها محصولي را كه فراهم آورده بود برميداشتند. آنگاه اين ستونها همچنان تا روز مهر از فروردين، يعني روز شانزدهم برپا بود كه در چنان روزي ستونها خراب و برداشته ميشد. به ريشه اين دانهها نگريستم و هر يك بهتر و برآمدهتر بود تفال ميزند كه آن محصول در سال بيشتر خواهد شد.» (المحاسن و الاضداد والامنداد- گاه شماري جشنهاي ايران باستان ص 207)
سليقه ايراني زيبايي بسياري به اين سنت ميبخشد، چنانچه زنهاي خانهدار پارچه نازكي را خيس ميكنند و روي كوزههاي گوناگون مياندازند و روي آن تخم گياهان مثل تره تيزك و كنجد ميپاشند و كوزه را پر از آب ميكنند و اينست كه سبزه را به شكلهاي مختلف بر سر سفره نوروزي ميبينيم.
«سبزهها را گاه به شمار هفت و گاه به شمار دوازده، كه شمار مقدس برج است پيش از نوروز در قابهاي گرانبها سبز ميكردند. در كاخ پادشاهان بيست روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام برميآورند و بر هر يك يكي از غلات را ميكاشتند و خوب رويدن هريك از آنها را به فال نيك ميگرفتند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. بر روي اين ستونها گندم، جو، برنج، لوبيا، عدس، ارزن، باقلا، نخود، كنجد ميكاشتند و در روز ششم نوروز آنها را برميچيدند و به نشان بركت و باروري در تالارهاي پخش ميكردند. خانوادهها سه قاب از سبزهها به نماد هومت(انديشه نيك) هوخت(گفتار نيك) و هوورشت(كردار نيك) برخواه مينهادند و معمولاً در كنار آنها گندم و جو ارزن كا مايه بزرگ خوراك مردم بود سبز ميكردند تا موجب بركت فراواني اين دانهها در سال نو گردد.»
رنگ سبز آنها رنگ ملي و مذهبي ايرانيان بود و خواه نوروز را زينت ميبخشيد. اينان نماد امرداد امشاسپند بودند كه بايستي در خوان نوروزي جاي داشته باشند. مردم ايران بودند كه فراوان نياكان موجب باليدن و سرزدن سبزهها و دانهها به هنگام بهار ميشوند، از اينرو تمثيلي ازين باروري برخوان نوروزي مينهادند.» (جهان فروري ص 58-59)

زندگی نامه
محمد علي سپانلو شاعر، منتقد ادبی، مترجم، در سال 1319 در تهران به دنيا آمد پدرش كارمند بود دبستان و دبيرستان را در تهران به پايان برد وارد دانشگاه حقوق شد و ليسانس گرفت بعد از سربازي با پرتو نوري علا خواهر دوستش اسماعيل ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي سندباد و شهرزاد دارد سپانلو تا كنون شغل دولتي نداشته و خصوصي كار ميكرده در سالهاي پس از انقلاب چندي در دانشكده ها تدريس مي كرد.وی بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینههای شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. سپانلو از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران است.
در بیست سالِ گذشـتـه، او به عنــوانِ یکی از
چنـد نمایندهی معدودِ ادبیاتِ معاصـرِ فارسی در
بسیاری از گردهماییهای بیـنالمللی در اروپا
و امـریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در
معرفیِ ادبیاتِ ایـــــران به جهانیــــــــــان دارد
سپانلو فعالیت ادبی اش را در دهه ۱۳۴۰ شروع کرد و با منظومه پیاده روها شهرت یافت. از میان اشعار او، به ویژه منظومه خانم زمان اقبال عمومی یافت. او از سن ژان پرس، آلبر کامو، گراهام گرین و گیوم آپولینر آثاری را ترجمه کرده است. در بیست سالِ گذشته، او به عنوانِ یکی از چند نمایندهی معدودِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی در بسیاری از گردهماییهای بینالمللی در اروپا و امریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در معرفیِ ادبیاتِ ایران به جهانیان دارد.
سپانلـــــــو توانسته است نشان شوالیــــهی نخلِ
آکـادمیِ فرانســــه بزرگ ترین نشانِ فــــرهنگی
کشـــــورِفرانســـه، و جایـزهی ماکـس ژاکـــــوب
بزرگ ترین جایزهی شعرِ فرانسه را دریافت کنـد
بسیاری از آثارِ او تا به حال به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شده است. نویسندگانِ پیشروِ ایران که گلچینی از آثارِ داستانیِ نویسندگانِ قرنِ بیستمِ ایران، به همراهِ بررسیِ آنهاست، جزوِ منابعِ درسی در بسیاری از دانشگاههای ایران است و تابهحال فروشِ بسیار بالایی داشته است. ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگانِ ایرانی است که در دنیایِ ادبیاتِ غرب نیز شناخته شده است، و توانسته است نشان شوالیهی نخلِ آکادمیِ فرانسه (بزرگترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزهی ماکس ژاکوب (بزرگترین جایزهی شعرِ فرانسه) را دریافت کند.
خیابان پنجم
زیبا و مه آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته اش
می ریخت هنوز سایه های باران
یک طره خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت...
بازوی مسافر را
با پنجه ای از هوا گرفت
لبخندزنان به گردش رگبار...
افتادن واژه های نورانی
در بستر شب جواب مثبت بودند
گیسویش شریک با باران
از شانه آسمانخراش ها می ریخت
بر لنبر آفتابگیرها می بارید
بی شائبه از جنس رطوبت بودند
همبستر آب، محرم گرداب
جایی که نشان نداشت دعوت بودند
در فرصت هر توقف کوتاهی
در سایه سرپناه ها
باران که سه کنج بوسه را می پایید
از لذت هر تماس قرمز می شد
لب ها رنگ قهوه را پس می داد
یادآور فنجانی که لحظه ای لب زده بود
و پنجه یخ کرده
زیربغل بارانی
یک لحظه گرم جستجو می کرد.
از گردی قاب چتر
تا دامن ضد آب
موها
ابروها
پستان ها
لنبرها
یک دسته پرانتز بلاتکلیف...
شب ، نرمی خیس، اندکی تودار
آخر صفت تو را گرفت
تا مریم معصوم شود،
کیف آور بود، داغ، کم شیرینی
عین مزه داغ ( که در شغل فروشندگی کافه
مهمان ها تخصص تو می دانستند)
عین شب تو، شبی که پیشانیت
همواره خنک بود
و بوسه تو معطر از قهوه
برخی از آثار
شعر
• فیروزه در غبار (مجموعهی شعر)
• ژالیزیانا (مجموعه شعر)
• پیادهروها
• خانم زمان
• آه بیابان
• خاک
• رگبارها
• سندباد غایب
• هجوم
• نبض وطنم را می گیرم
• ساعت امید
تحقیق
• نویسندگانِ پیشروِ ایران
• چهار شاعرِ آزادی و بهار
• تعلق و تماشا
• پاییز در بزرگراه
• بازآفرینی واقعیت
• هزار و یک شعر (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم)، انتشارات کاروان
• قصهی قدیم
• در اطراف ادبیات و زندگی، مجموعه ی بیست ودو مقاله و نقد دربارهی ادبیات
• تاریخچه ی رمان
• صد قصه ی کوتاه
• نمایش نامه ونقد ادبی در ایران معاصر
• شاعر ترانه ی ملی، در باره ی عارف قزوینی.
• مرات البلدان، اثر اعتمادالسلطنه (ویرایش)
• سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ اثر زین العابدین مراغه ای ( تنظیم ومقدمه)
• چشم انداز شعر امروز ایران
ترجمه ها
• در محاصره
• عادلها
• کودکی یک رئیس
• دهلیز و پلکان
• آنها به اسبها شلیک می کنند (هوراس مک کوی)
• مقلدها
کودکان
• امیر حمزه صاحب قران و مهتر نسیم عیار
• سفرهای سندباد بحری
مقالات
منابع :
• کــاروان
• شاعران ایران
محمدعلي سپانلو
در شعر شاعران ايراني از ديرباز توصيف فصل خزان و برگ ريزان يكي از هنرنماييهاي مستمر بوده است. از «خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است» تا «در چنين وحشت نما پاییز» گروه كثيري از شاعران ايراني خزان را فصل دلتنگي و انهدام ميدانستند و در همان زمان ضربالمثل «پاییز بهار العرفا» (پاییز بهار عرفاست) از سوي ديگر به رنگها و فراوانيهاي ميوههاي پاییزي دل بسته بودند. در شعر معاصر ما نيز اين دو گونه تلقي از اين فصل به فراواني به چشم ميخورد. تبرك را در اين صفحه به استقبال اين فصل باشكوه و گاه غمانگيز كه به قول اخوان پادشاه فصلهاست، سطوري از شاعران معاصر خود نقل ميكنيم.
وه... چه زيبا بود اگر پایيز بودم
وحشي و پرشور و رنگآميز بودم
فروغ فرخزاد
و آفتاب خستهي بيمار
از غرب ميوزيد
پایيز بود، عصر جمعهي پایيز
نصرت رحماني
بيمرد ماندهاي پایيز
اي بيوهي عزيزِ غمانگيزِ مهربان
سياوش كسرايي
بر پلههاي سنگي
پایيز
يك لايه گرد تازه ميافشاند
ضياء موحد
پایيز كه درآمد
آخرين مرثيه خود را خواهم سرود
به فراوني برگها
جواد مجابي
كفبين پير باد درآمد ز گرد راه
پيچيده شال زرد خزان را به گردنش
نادر نادرپور
سروِ سكوتِ خود را بستاييم
پایيزم اي قناري غمگينم
مهدي اخوان ثالث
يادش به خير پایيز
با آن
طوفان رنگ و رنگ كه
بر پا بر ديده ميكند
احمد شاملو
در گرگ و ميش مبهم پایيز
از آبهاي پرگرهي صبحدم بپرس
منوچهر آتشي
خزان زرد كه در باغ سبز پوش آمد
سكندري است كه در كاخ داريوش آمد
سري به دوش فرو برده پاسبان گذر
دوان به دخمهي دكان ميفروش آمد
شهريار
پایيز، فصل منزوي من
پایيز، نور مردهي قنديل دوردست
م.ع. سپانلو
از دور آبها
همرنگ آسمان شدهاند و يكي بلوط
زرد از خزان كرد است روي پارچه سنگي به سر سقوط
نيما يوشيج
محمدعلي سپانلو
نشر افق در سال 82 چندين مجموعه داستان و رمان منتشر كرده است. اين جور تخصصي كار كردن البته براي خوانندگان ايدهآل است. در ميان اين آثار دو مجموعه داستان است كه از برخي جنبههاي فني بحثانگيز مينمايد.
قدمبخير مادربزرگ من بود نوشتهي يوسف عليخاني و دختران دلريز نوشتهي داوود غفارزادگان .
گمان ميكنيم علاوه بر جذابيت بعضي داستانهاي اين دو مجموعه، نكته مشتركي در هر دو است كه انگيزهي بحث كوتاه ما خواهد بود. داستانهاي كتاب قدم بخير... در روستايي از بلوك قزوين اتفاق ميافتد. نويسنده عمداً فضاهاي اوهام و خرافات روستايي را موضوع دوازده داستانش كرده است. اصطلاحات و لهجهي تاتي كه به زبان برخي از كاراكترها جاري ميشود و هم در روايت نويسنده رسوخ كرده، عينيت و واقعيت بيشتري به فضا ميدهد. به نظر ميرسد كه عليخاني ادامه دهنده خوبي براي داستانهاي فانتاستيك غلامحسين ساعدي باشد. گفتوگوهاي روستايي نيز نويسندهي ديگري را به ياد ميآورد، بهرام حيدري در مجموعه داستان لالي . انگار نويسنده هرچه در ادامه دادن ساعدي موفق بوده است، در تداوم حيدري چيزي بر تجربيات داستاننويسي ما نيفزوده، زيرا در داستانهاي لالي زبان و لهجهي كردي اندك اندك با خواننده رابطه برقرار ميكند، در حالي كه كلمات و لهجه تاتي قدم بخير با وجود زيرنويسهاي فارسي تهراني، همچنان مخل خواننده خواهد بود. گرچه از حق نگذريم، ابهام حل نشدني برخي از جملهها به فضاي رازآميز و جادوگرانه قصه ميافزايد.
دختران دلريز نوشتهي داوود غفارزادگان از اين بابت در ارتباط با كتاب عليخاني به ياد ميآيد كه اين يكي نيز عملاً به فضاهاي سوررئال گرايش دارد. ما نميدانيم كه چنين گرايشي كه ظاهراً به سبك بسياري از قصهنويسان ما سرايت كرده تا چه حد زير نفوذ نويسندگاني چون ماركز و بورخس است. اين نوع فانتاسم يا سوررئاليسم چهقدر با آن رئاليسم جادويي رابطه داشته باشد، هنوز ارزشگزاري نشده است. اما با مطالعهي قصههاي غفارزادگان ، يك نكته به ذهن ميرسد. هرجا كه بتوان يك قصه سوررئاليستي را نوعي با واقعيت تطبيق داد، يعني حساب كرد كه چهگونه از واقعيت منبعث شده است، قصه خواندنيتر است و بيشتر به دل مينشيند. نمونهي منفي در داستان درخت جارو راوي راننده كاميوني است كه بازيچهي آدمهايي ميشود كه چهره عوض ميكنند، گرچه داستان كشش آن را دارد كه تا پايان برويم، ولي در آخر كار جز اين كه راوي را پريشان حواس بدانيم چيز پوچ ديگري به دستمان نميآيد.
حال نگاه ميكنيم به نخستين قصه مجموعه به نام پدر گياهشناس من . راوي پسر نوجواني است كه همراه پدرش ضمن تحقيقات گياهشناسي در يك مرز بياباني گرفتار پاسگاه ژاندارمري ميشود. درحالي كه پدر به سرگروهبان شكاك و بدعنق توضيح ميدهد، پسر با سربازي كه اقامت در اين نقطه دورافتاده او را خيالباف كرده است صحبت ميكند. سرباز وقتي از بالاي تل كوچكي سنگهاي بيابان را مينگرد، آنها را به شكل آدمهاي عجيب و غريب ميبيند. در همين نقل ناقص هم كه از قصه كرديم همه فضاي غيرطبيعي، درواقع با واقعيت وهمانگيز زندگي در بيابان دوردست قابل توجيه است. ميشود قصه پدرِ گياهشناس من را متأثر از سبك فاكنر دانست و قصه درخت جارو زير نفوذ شيوهي ماركز . سؤالي كه كي ماند اين است: آيا نويسندگان ما در تقليد از فاكنر موفقاند و در پيروي از ماركز ناكام؟؟؟
محمدعلي سپانلو
من مخالف اين نظريه نيستم كه ادبيات جنسيت ندارد. به تعبير واضحتر، نميتوان آثار ادبي را به دو دستهي زنانه و مردانه تقسيم كرد. بحثي هم كه شايد در پي اين مقدمه پديد آيد، بيشتر از آنكه بهطور اخص نوعي مطالعهي مربوط به ادبيات باشد، بررسي اجتماعي و رواني خواهد بود. به نظرم اين نوع بررسي درمورد آثار پرخواننده، گذشته از ارزشهاي ذاتي كار، ممكن است به برخي از مسائل اجتماعي نيز روشني تازهاي بيفكند.
من گمان ميكنم نبايد به تعميم اينگونه بحثها ايراد گرفت، چراكه اگر رابطهي متقابل نويسنده و اثر و مخاطب به نوبهي خود بررسي نشود، نقد آثار ادبي محدود خواهد شد به دور زدن بر گرد چند مسألهي مشخص. به اين ترتيب نقد سترون خواهد شد. نقدي كه بنا به سفارش برخي از صاحبنظران سرشناس جهاني تنها به متن ميپردازد، به اين ترتيب ممكن است بيزاد و ولد شود كه هيچ كمكي به رشد «جريان»هاي ادبي نكند.
انگيزهي اين بحث كتاب عادت ميكنيم، نوشتهي خانم زويا پيرزاد است.
در مقدمهي اين بررسي بهتر است به يك زمينهي اجتماعي و يك نياز نفساني و رواني در هموطنان خودمان بپردازيم. در ايران و در بيشتر نقاط دنيا ــ مقصودم كشورهاي مهاجرپذير است ــ قشري يا تيرهاي از زنان ايراني هستند كه ميتوان مشخصات مشتركي را در آنها فرض كرد. فرض ميكنيم خانمهايي بين 40 تا 60 ساله، اغلب باسواد و حتي گاهي هنرمند و حداقل هنرشناس. آنها هم مهرباناند و هم آدمشناس. آنها شغل يا بيزينسي دارند كه سختكوشانه ادارهاش ميكنند. اگر هم شغلي نداشته باشند به قول معروف دستشان به دهنشان ميرسد. يعني نه تنها فقير نيستند، برخي از آنها ثروتمند هم به شمار ميآيند.
اغلب اين خانمها سر و شكل بدي هم ندارند؛ حتي عليرغم گذشت سن، برخيشان زيبا ماندهاند. اما بارزترين خصيصهي مشترك آنها داشتن يك ازدواج ناكام يا بدفرجام بوده است. از بيرون به نظر ميرسد كه اين تجربهي تلخ موجب شده است كه صاحب آن خود را در كار مداوم و نفسگير غرق كند.
شايد او فرزنداني داشته باشد كه از سن بلوغ گذشتهاند. نوجواناني كه مسائل خود را دارند و مادر با شفقت و همدلي و با نوعي آسانگيري (كه گويي نوعي تلافي سختگيري جواني خود اوست) به آنها كمك ميكند. اين خانمها كه تعدادشان كم نيست، هنگامي كه ناچار شوند درمورد نيازهاي عاطفي خود پاسخ دهند، چيزي خواهند گفت كه عليرغم تفاوت واژگان مفهومش اين است:
«حاضرم همهي داراييهاي مادي و معنويام را نثار مردي كنم كه لياقتش را داشته باشد. اما كو آن مرد؟»
در سطور نگفتهي حرفهاي آنها اين نكته فهميدني است كه «من به سني رسيدهام كه ديگر امكان اشتباه ندارم. نميتوانم مثل دختر و پسر جوانم بدون تحقيق خود را به آب و آتش بزنم و هر آزمون مشكوكي را از سر بگذرانم. زيرا فرزند جوان من فرصت دارد كه در پي تجربهي تازه برود ولي درمورد من تكرار ماجراي همان ازدواج نافرجام خواهد بود كه يك عمر پشت دستم را داغ كردم كه ديگر تكرارش نكنم و جز يك خاطرهي بد، چيزي به من نخواهد افزود.
با توجه به مجموعه صفات و خصايص اين خانمها، مردي كه به درد آنها بخورد، بايد سرهم از خصايص زير بهرهمند باشد:
مردي هم سن و سال خودشان، بافرهنگ، متين (كه از هولزدنها و شتابزدگيهاي جوانان در او اثري نيست)، انسانگرا، داراي ظرافت طبع، عقايد معمولاً بكر، گذشتهي پرحادثه و شرافتمند و سر و شكل دوستداشتني.
نتيجهگيري از اين مقدمات را با نقل يك خاطره به شكل حاشيه، لحظهاي متوقف ميكنم:
چند سال پيش، پشت ميز يك ناهارخوري در دانشگاهي در شهر آمستردام، در خاتمهي يك جلسهي شعرخواني، ده، دوازده نفري از ايرانيان با سن و سالهاي گوناگون مرا در ميان نشانده بودند و از رم و ري و بغداد سؤال ميكردند. بنابر عادت، ادبيات به سياست ميرسيد و از سياست به جوك گفتن و سپس نوعي مطرح شدن زندگيهاي خصوصي به شكل حرفهاي خالهزنكي (يا اگر فمنيستها خوششان نميآيد، عمو مردكي). در اين جمع يكي دو خانم با ويژگيهايي كه برشمرديم وجود داشت و گمان ميكنم كه برخي از خويشان آنها بهطور شوخي و جدي، پيدا كردن همسري مناسب را براي خانم مطرح ميكردند. گفتوگو بالا گرفت. وقتي نوبت به اين مسافر كل المجنون رسيد، گفتم همه چيز درست است، منتها آن مردي كه شايستهي شما باشد كمياب است. يعني در سن ما، اگر آدم حسابي اي باقي مانده بود، قبلاً ديگران او را برده بودند. كار با خنده و شوخي گذشت و مجراي بحث هم به امور ديگر گراييد.
در سالهاي اخير متوجهي نكتهاي شدم كه انگيزهي اصلي اين مقاله است و آن اين است كه اگر چنين مردي براي چنين زناني وجود ندارد، يا كمياب است، آنها در آثار ادبيشان و بهخصوص در رمانها، آن را خلق ميكنند.
پس معلوم است كه رمان، يكي از كاركردهاي تاريخي خود را در كشور ما در اين لحظه دارد نشان ميدهد و آن كارخانهي روياسازي است كه يكي از تازهترين مخلوقات آن آقاي سهراب زرجو است در رمان عادت ميكنيم.
محمدعلي سپانلو
بسياري از علاقهمندان و بهخصوص خوانندگان شعر (و البته برخي از اهل فن) قطعات يا كتابهاي چاپ شدهاي را به راقم اين سطور نشان ميدهند و از من ميپرسند به نظر شما اين شعر است؟
پاسخ قطعي به چنان سؤالي ظاهراً ساده نيست؛ چراكه ممكن است با دادن پاسخ منفي يا مثبت يعني با رد كردن يك نمونه به ذهن پرسشكننده چنين متبادر شود كه اساساً كوشش در زمينهي نوآوري و خطر كردن در عرصهي ذهن و زبان نيز كاري است لغو كه منجر به پديد آمدن نمونهي مردود ميشود.
چرا امر نوآوري در شعر معاصر در سالهاي ما، در چنين فضاي مشكوك و مهآلودي مورد قضاوت قرار ميگيرد؟ يكي از پاسخها اين است كه تنوع گونهگون آزمونها به شيوهاي تصاعدي بينش داوري كننده را مبهوت و سرگشته ميسازد. اما شايد پاسخ ديگري هم باشد كه حتي درصورت اثبات مدعا، فقط بخشي از مسأله را روشن كند. اين نكته را واقعهي كوچكي كه اخيراً اتفاق افتاد به ذهن من عارض كرده است؛ يك نويسندهي جوان كتابي مينويسد تئوريك و از آنجا كه ميدانسته ناشر دوست من است به او سفارش ميكند كه لطفاً كتاب را به فلاني نشان ندهيد و از او مشورت نخواهيد چون او مسلماً آن را رد ميكند.
پيش از اينكه وارد بحث شوم، يادآور ميشوم كه من مشاور هيچ ناشري نيستم و درضمن مخالف چاپ هيچ كتابي هم نيستم؛ حتي اگر درموارد استثنائي عليه خود من نوشته شده باشد.
بگذاريد كمي به عقب برگرديم. از حدود سه دههي پيش، در شهرهاي مختلف كشور ما كلاسهايي از طرف بخش خصوصي يا اشخاص در زمينهي داستاننويسي، شعر، نقد ادبي، فلسفه و زمينههاي بسيار ديگر تأسيس شد كه در آن به جوانان علاقهمند تئوري تدريس ميشد. اين كلاسها درمجموع براي فرهنگ معاصر ما نتايج مفيدي داشت. نويسندگان و شاعراني از همين كلاسها كار خود را شروع كردند كه امروزه آثارشان در عرصهي ادبيات ما مطرح است و اين موفقيت به نظر من بيش از آنكه مرهون تئوريهاي تدريس شده باشد، حاصل استعدادهاي شخصي برخي از جوانان آن روزگار است كه در تقابل با آراء و انديشههاي تازه، به نوعي شكوفايي دروني رسيدهاند، چراكه در همين كلاسها هم خيلي از شاگردان به جايي نرسيدند. پس كلاسها مفيد بود اما شرط لازم داشتن قريحهي هنري در شاگرد نوآموز بوده است. لازم به تأكيد نيست كه آدمي كه استعداد رشتهي خاصي را نداشته باشد همهي دانشهاي دنيا و بهترين آموزگاران هم نميتوانند براي او كاري بكنند.
حالا برگرديم به تأثيرات ماندگار تئوريها يا نظريههايي كه تدريس ميشود. امروزه وقتي به گذشتهها مينگريم متوجه ميشويم كه برخي از اين كلاسها گرچه استعداد نوآموزان حائز شرايط را تقويت كردهاند، اما به برخي بياستعدادها هم مكانيزمي ياد دادند كه به موجب آن شعر گفتن و داستان نوشتن كار سادهاي به نظر آمد. اين موضوع كه براساس تحليلها و نظرات منتقدان، متفكران، فلاسفه و زبانشناسان بزرگ به هم زدن دستور زبان، فروپاشي ساختار، انفجار كلمه و هنرهاي الكن مجاز باشد و بتواند بدون هر نوع بازدارندهاي در يك اثر ادبي آزمون شود، مسألهاي است قابل تعمق، اما در عمل به تنهايي منجر به پديد آوردن هيچ پديدهي ادبي، يك شعر يا داستان خوب نخواهد شد. يعني ارائهي اين فرضيات و نظريات ميتواند يك استعداد عالي را به مرحلهي شجاعانهاي از ابداع رهبري كند و استعدادهاي متوسط و پست را در يك زمان دچار اين وهم سازد كه با رعايت نكردن قوائد تثبيت شدهي ادبي، ميتوانند بهطور مكانيكي اثر باارزشي خلق كنند. براي روشنتر شدن مدّعا آزموني ميكنيم با شركت خود خواننده. در روزنامهي همشهري مورخ 5/5/83 كه جلوي ماست، در آغاز صفحهي 2 در دنبالهي مطلبي از صفحهي 1 جملهاي را ميبينيم كه ميخواهيم براساس تئوري اين كلاسها از آن شعر پست مدرن بسازيم:
اين درحالي است كه سرگئي لاروف وزير خارجه روسيه روز شنبه در گفت و گو با خبرنگاران با تاكيد بر اين كه روسيه از حق ايران در استفاده از فناوري هستهاي براي اهداف صلحآميز پشتيباني ميكند گفت: مسكو و تهران در حال آماده كردن برنامهاي براي گسترش درازمدت همكاريهاي اقتصادي، صنعتي، علمي و فني تا ده سال آيندهاند.
روز شنبه با تأكيد / رو سيه نباش رو سفيد/ ميشمارم اينها كه حتي صلح با آميزش ميهمكار... / از لار خبر مينگارم / تا نه دلاورانه كه لاور باشد/ اين ولي براي ده سال آينده نيست/ خارجه از پشتيباني ميشود را/ حتي تا مسكو تا سكّو/ مياتمم تا راهسته شود / به اهداف سر صلح را ميبرم / تا (با يك غلط) له شود / شايد كه مدت را به گسترش ميدرازي / تو كه وقت شنيدن حق هقهق ميكني / كاري بكن كه اُقّم مينشيند از صاد/ تا فن بياوري / تا من بياوري / تا گفتن بياوري / تا ماده را آماده كني / اين زير با وزير خارج
ميتوانيم اين قطعه را در كتابي بياوريم كه با الهام از يكي از عنوانهاي همين روزنامه «گردش در تقاطع» اسمش چنين خواهد بود در تقاطع ميگردشم جاسيما (جاسيما همان سيما جان محبوبهي بعدي شاعر است).
حاصل كار البته خيلي نمونهي درخشاني نيست ولي تيرگي بخش اعظمي از انتشارات كساني را دارد كه پنداشتهاند ــ و در كلاس به آنها آموختهاند ــ كه با اين شگردها ميتوان شاعر شد. چه عيب دارد كه جملات بزرگاني چون فوكو، بارت، لاكان و... را بيربط در توجيه اين آثار به كار ببريم، درحالي كه مسلماً در بسياري از نقلقولها هم ترجمه غلط است و هم غلط ميآموزند. همه ميپرسند اين همه شاعر از كجا آمدهاند؟ جواب اين است از همين سادهسازي، از همين شگردهاي مكانيكي. و به اين ترتيب بيهوده است در اين محصولات به دنبال انسان، جهان، تخيل، خلاقيت، بينش، پيغام، الهام و همهي چيزهايي كه در اين كلاسها دِمُده تلقي شدهاند بگرديم. اگر عرضهي درست و غلط اين تئوريها به جايي رسيده كه اقلاً در كشور فرانسه كه خاستگاه بسياري از پايهگذاران آن است، هنوز شاعران 70-60 سالهي آن بهتريناند، لابد بايد اميدوار باشيم كه از عرضهي غلط و غلوط آن در كشور ما بر اثر نوعي جمع جبري يعني منفي در منفي، محصولات مثبت توليد شود؟