هیرکانی


داستانی به درازای زندگی

مجموعه شعر هیرکانی

سروده دکتر علی اکبر شوبکلایی( ارغوان )

هیرکانی چهل سال سلوک و زندگی است.آینه چهل سال تلاش و تقلا و دوندگی یک انسان ایرانی از میانه دهه شصت تا آغاز هزاره پانزدهم خورشیدی است؛ و البته همانندیی با تاریخ و رنج و خوشی هر ایرانی در طول هزار سال گذشته نیز دارد. کتابی است که زندگی انسان ایرانی را با حجم جنگل هیرکانی آینگی می کند؛ رنگارنگ و متنوع. آمیزه ای از تضادها: امید و ناامیدی، عشق و نفرت، شادی و اندوه، درد و درمان، روشنی و تاریکی، ترس و اضطراب در کنار آرامش و امنیت و هر آن چه که درون و بیرون زندگی ما را می سازد و تجربه می شود. این مجموعه دارای شش دفتر است.( دفتر آبی، شعر پریشان، ری را، تارا، هیرکانی، دفتر آفتاب ) این کتاب با شعرهایی ساده و همراه با احساسات و عواطف جوانی نوخاسته از دامن جنگل هیرکانی مازندران آغاز می شود. زبانی ساده و مضامینی بعضاً تکراری در شعر های دوره آغاز شاعری دیگر شاعران دوره معاصر.( به ادامه مطلب بروید)

ادامه نوشته

جای خالی سلوچ

تکه ای از کتاب جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی ؟! تو در توفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود ؟!

خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.

گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا.!

زبان کودکی  -- علی اکبر شوبکلایی

تیغ بلاغت - علی اکبر شوبکلایی

سنان غزل - علی اکبر شوبکلایی

بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان

چون سنان است این غزل در دل و جان دغل

«مردی که قصد شکار شیری دارد، نخستین چیزی که باید فرض کند، وجود شیر است. این جستجو از یک نظر آسان است چون انسان می­ داند صورت شیرچگونه است. اما جستجوی شعر و ماهیت آن کاری است که به نتیجه ه­ای مسلّم و همه کس پذیر نخواهد رسید. » (شفیعی کدکنی، صور خیال، 23)

بحث درباره مولانا و ماهیت غزل های او یقیناً دارای چنین مشکلی است. البته مشکل این بنده مضاعف است؛ چرا که موضوعی را مورد بررسی و پژوهش قرار می دهم که متأسفانه در نقد ادبی ما و هم چنین آثاری که به بررسی غزل های مولانا پرداخته اند تاکنون کسی به طور خاص به آن نپرداخته و راه ناهموار و مقصد بس بعید و منزل ها خطرناک است و احتمال لغزیدن بسیار. با این وجود گفته ایم که مرید را دل باید و درد؛ دستی بر زدیم و پای در راه نهادیم تا چه پیش آید. به فرموده حضرت سعدی؛

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

غزلیات شمس در شعر سنتی همانند ندارند. مولانا در غزل حال و هوایی تازه ایجاد کرده است. ساختار ظاهر و باطن غزل را دگرگون کرده است.. این دگرگونی در چند شکل و جهت نمود یافته است. دگرگونی زبان ؛ ترکیب واژه ها باهم، شکل جمله ها و هم چنین بسامد واژه هایی که با جهان غزلِ متعارف هماهنگی ندارند.
دگرگونی در تصویر و خیال؛ استعارات، کنایات و نماد هایی که ویژگی غزل مولاناست. تغییر در شکل غزل؛ اولین چیزی که به چشم می آید تعداد بیت های غزل اوست. آشفتگی و عدم تلائم میان ابیات غزل که به عنوان ویژگی غزل حافظ معرفی شده است پیش از حافظ در غزلیات شمس قابل بازیابی است.

ادامه نوشته

سنان غزل _ علی اکبر شوبکلایی

صلح کل-  وحدت ادیان - علی اکبر شوبکلایی

در ساختار هندسی و دایره‌ وار وحدت وجود، ابن‌عربی به کشف بزرگ خود در موضوع تفاوت و اختلاف ادیان دست می‌یابد. از نظر او هر اعتقادی در جای خود قرار دارد و قابل قبول است؛ چون اختلاف موجود در ظاهر ادیان به تفاوت و تمایز باطنی منجر نمی‌شود. به اعتقاد ابن‌عربی گوهر همه­ ی دین‌ها یکی است و این موضوع را براساس آیات قرآن کریم توجیه می‌کند. قرآن به جای ادیان به دین معتقد است و آن را هم اسلام می‌داند که در صورت‌های متفاوت ظهور کرده است.«إِنَّ الَّذینَ عِندَاللهِ الإِسلامُ»(3/19) و میان انبیا و رسولان الهی هیچ فرقی و تمایز نیست«لانَفَرِّقُ بَینَ اَحَدٍ مِن رُسُلِهِ»(2/285) در جای دیگر قرآن کریم به یهودیان و نصارا و صابئین و هر کسی که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد شادی و امنیت را بشارت می‌دهد(2/62) در خطاب به کافران از قول پیامبر(ص) می‌گوید: دین شما مال شما و دین من مال من. «لَکُم دینُکُم وَ لِیَ دینِ»(109/6) در قرآن با عبارت «لَنَا اَعمالُنَا وَلَکُم اَعمَالُکُم»(2/139و 28/55و 42/15) روش‌های متفاوت مورد اذعان قرار گرفته است. صوفیه برای آن­ که روش‌ها و راه‌ها و مذاهب را به رسمیت بشناسند به حدیثی استناد می‌کنند که راه‌های وصول به حقیقت را متنوع و متکثر می‌خواند. «الطُّرُقُ اِلَی اللهِ بِعَدَدِ اَنفاسِ خَلَائِقِ»(لاهیجی، 1391: 44) «کمتر کسی در این امر شک دارد که برداشت‌ها از حقیقت، از بعضی جهات، با هم متفاوت‌اند. حتی کسانی که زمینه‌ی فرهنگی یکسانی دارند هم ممکن است دارای تفاوت‌هایی در ساختار روانی، استعداد عقلی و ذوق هنری باشند»(چیتیک، 1388: 218). که این موضوع سبب تفاوت در برداشت و ادراک از یک حقیقت در بین افراد می‌شود. موضوع وحدت ادیان که امروزه از آن با اصطلاح پلورالیسم دینی نام می‌برند در آرا و اعتقادات بسیاری از اندیش­مندان جدید وجود دارد. گسترش این مبحث در این دوره بی‌ارتباط به رشد علم و تفسیر جدید از فیزیک جهان یا جهان فیزیکی نیست. «از زمانی که انقلاب کپرنیکی خورشید را مرکز منظومه‌ ی شمسی اعلام کرد، خدا مرکز منظومه‌ ی دین است، نه دینی خاص. با این دیدگاه دیگر تنها یک راه و شیوه­ ی نجات وجود ندارد، بلکه راه­ های متعدد در این زمینه قابل تصور است. کارل بارت اعتقاد دارد که

ادامه نوشته

دعای خاص رسول گرامی اسلام(ص)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

اَللّهُمَّ اِنّی اَدعُوکَ بِاسمِکَ اَلمَکنونِ اَلمَخزون؛ اَلسُّلامُ اَلمُنزِّلُ القُدسُ المُقَدّسُ اَلطّهِّرُ الطّاهِرُ، یا دَهرُ یا دَیهورُ یا دَیهارُ، یا اَزَلُ یا مَن لَم یَزَل، یا اَبَد یا مَن لَم یَلِد و لَم یولَد، یا هُوَ یا هُوَ یا هُوَ، یا مَن لا اِلهَ اِلّا هُوَ، یا مَن لا یَعلَمُ ما هُوَ اِلّا هُوَ، یا مَن لا یَعلَمُ اَینَ هُوَ اِلا هُوَ، یا کائِنُ یا کَینانُ، یا روحُ یا روحَ الرّوحِ، یا عَقلُ یا عقلَ العَقلِ، یا کُلُّ یا فَوقَ الکُلّ، یا کائِناً قَبلَ کُلِّ کَونٍ و یا کائناً بَعدَ کُلِّ کَونٍ، یا مُکَوِّناً لِکُلِّ کَونِ، یا آهیاً شَراهیاً، آذونی اَصباوُثَ، یا قَهّارُ یارَبَّ العَسکَرِ الجَرّارِ، یا مُجَلّیَ عَظـائِمَ اَلاُمورِ، سُـبحانَکَ عَلـَی حِلمـِکَ بَعْـدَ عِلْمـکَ، سُبحانَکَ عَلَی عَفوِکَ بَعدَ قـُدرَتِکَ، فَـإن تَوَلُّـوا فَقُـل حَسْـبيَ اللّـهُ لااِلـهَ الاّ هُـوَ، عَلیـهِ تَوَکَّلْـتُ وَ هُـوَ رَبُ العَـرشِ الَعظیم، لَیسَ کَمِثْلِهِ شیءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ البَصـيرُ. أللّهُـمَّ صَـلِّ عّلـَی مُحّمَّـدٍ وَ عَلـَی آل مُحَمّدٍ بِعَـدَدِ کـُلِّ شَـیءٍ کّمـا صَلَّیْتَ عَلَی اِبراهیمَ وَ عَلی آلِ اِبراهیمَ، وَ بارِک عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما بارَکْتَ عَلی اِبراهیمَ وَ عَلی آلِ اِبراهیم، إنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ.

دریاب که این دعا بر صدر لوح محفوظ نوشته است و قاری این دعا جز محمد(ص) نیست و این مجرّب و مروی است.

تمهیدات - عین القضات همدانی- ص 38 .

صلخ کل - علی اکبر شوبکلایی

صلح کل

نظریه­ ی وحدت ادیان یک سخن و حرف نیست که در لابلای کتاب‌ها بماند، این موضوع در جریان جهان واقع و زندگی بشری خود را نشان می‌دهد. در وحدت وجود دیگر غریبه‌ای وجود ندارد، ما با خداوند در نمودهای گونه‌ گونش مواجهیم. چون خدا می‌فرماید: «وَ هُوَ مَعَکُم اَینَمَا کُنتُم»(57/4) پس همه جا هست و در همه‌ی ادیان حضور دارد، بنابراین دوستی با هر دین و پیروان آن دوستی با خداست؛ و مسئله ی"صلح کل"از این­جا برمی‌خیزد. «اتساع الهی از این امر ابا دارد که در صفتی ضبط و محدود شود و نزد بنده‌ای از بندگانش باشد و نزد نفر دیگر نباشد. فرمود: «اَینَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجهُ الله.»(2/115) وجه هر چیزی حقیقت و ذات آن چیز است»(ابن‌عربی، ج4: 285).

ادامه نوشته

صلح کل _ غلی اکبر شوبکلایی

دیدار

ای دل بیا بر پنجره، یار آمده، یارآمده

خوش باشدت این منظره، یارت پدیدار آمده

ای دل بیا بر چشم من تا بنگری نور صفات

صد ماه و خورشید جوان در روی دلدار آمده

چون آفتاب زرفشان تابان میان آسمان

اینک ببین بر آستان دلبر به دیدار آمده

عشق است یا دریای آب؟ یار است این یا آفتاب؟

بیداری است این یا به خواب؟یار است، انگار آمده

آتش زده در بود من، در تار من، در پود من

آن قبله و مقصود من، یار وفادار آمده

چشمش ببین چون ماهی ای رقصان میان آب عشق

قدش میان سبزه ها مثل سپیدار آمده

ای یار من دیوانه ام، باعشق یک کاشانه ام

در خانۀ ویرانه ام، آن فتنه در کار آمده

چون برگ در توفان رها، لرزان شده ذرّات من

هر ذرّه ای در عشق او چون من گرفتار آمده

ای دل میان موج خون در موج دریای جنون

تا کی روی مجنون صفت لیلی به دیدار آمده

چون صبح خورشید آورد، انوار امّید آورد

او نور جاوید آورد، ماه شب تار آمده

ای دل بیا در دیده ام چشم دگرگون باز کن

در این شگفتی ها ببین سروی به رفتار آمده

این واژه ها را در شکن جمله تماشا باش و چشم

تا بنگری روی زمین آن ماه رخسار آمده

بشکن دگر این پنجره آتش بزن در منظره

پرواز کن ای ارغوان، یار آمده، یار آمده

هجرت

در این ایّام

در این هنگام

در این شب های محروم از سرود روشن پرواز،

تویی تنها که محکم پا در این توفان نهادی با دلی سرشار از هجرت.

صدای هجرت است آری بیا بشنو!

کسی را زهرۀ آن نیست کز خانه برون آید

ولیکن این پرستوی مهاجر می زند پر در میان خشم توفان ها

سپرده اختیار بال خود را او به دست باد و باران ها.

پرستوی مهاجر موج توفان را به چشم و سینه می کوبد

امیدی را که بسته با افق های غریب آشنا با دل، نداد از دست

و پیمان بزرگ آشتی نشکست.

از این کوشش

از این خواهش

درخشید از افق ها ناگهان سیمای خورشیدی

و بالش گرم شد در انتشار مهر.

عید

امید

امروز گمانم خبر عید بیاید

آوای خوش زخمۀ ناهید بیاید

از ظلمت شب چشمۀ خورشید بجوشد

ابروی خوش دوست به تأیید بیاید

عید عاشق1

عید است جهان شکفته چون روی تو شد

این شهر به هم ریخته چون موی تو شد

هر چند همه هلال را می جویند

افطار من از طالع ابروی تو شد

عید عاشق2

یاران خبر عید مبارک باشد

چشم تو درخشید مبارک باشد

بر بام شدی تو و هلالی خندید

ابروی تو را دید مبارک باشد

ققنوس

باید ز همه گذشته مأیوس شویم

از سابقه در آتش افسوس شویم

بهتر که بسوزیم همه داشته ها

پس چاره جز این نیست که ققنوس شویم

شب دیوانگی

یک شبی دیوانه بودم مست مست

فارغ از پیوند و بند و هر چه هست

می دویدم جانب بی جانبی

چون جدا گشته روان از قالبی

هر نفس در گردش و در پیچ و تاب

مثل توفان، مثل آتش، مثل آب

اوفتان، خیزان، رسیدم ناتوان

تا لب سبز کلارود نهان

این کلارود از ازل با من رسید

چند گاهی می شود شد ناپدید

آذرخشی ناگهان بر آب زد

تندری سیلی به روی خواب زد

چشم خواب آلودهء من باز شد

داستان تازه ای آغاز شد . . .

بارش عشق

صبح است، شراب ناب می بارد و عشق

از پنجره آفتاب می بارد و عشق

امروز چه قدر روشن و گرم است جهان!

از جام فلک شراب می بارد و عشق

تارا، تارا

سلام تارا !

چه قدر سبز شدی تارا !

دوباره آمده ای با تمام چشمانت

دوباره آمده ای تا دل مرا ببری

به آسمان خیال

به ابرهای سرود و سرور

ببین هوای بهاری چه روشنی دارد.

هوا هوای بهار است

پرنده ها چه هیاهو، چه جست و جو دارند

وشاخه های درختان چقدر زود پراز سبز می شوند

تمام باغ به شکلی عجیب می رقصد

و باد می خواند واژه ای مکرّر را.

و روز مثل هوا، مثل باد می گذرد

و چشم خسته و سرخ آفتاب

نوید آمدن تاریکی است

نوید آمدن شعر است.

به ادامه مطلب بروید

تجلی

کیست او امشب صدایم می کند

متصل با ملتقایم می کند

امشب از هر ذره آوایش به پاست

جان من با این نواها آشناست

از دهان آب می آید خروش

از زبان برگ می خواند سروش

قل تعالوا قل تعالوا می رسد

ای نواها از دم او می رسد

شب پر از آوای چشم مست توست

قلب بین اصبعین دست توست

ای تو خورشید درخشان وجود

روشنی بخش همه بود و نبود

نام تو پیوند اجزای جهان

ملتقای سبز آب و آسمان

تو هلال ماه شوال منی

شادی پا و پر و بال منی

صورت صوم و صلات و ذکر من

سیرت فعل و کلام و فکر من

تو شب رویایی قدر........

آن توام،  آن توام والسلام

مست پریشان توام والسلام

باد بیابان توام والسلام

ای حرم قمری جان و دلم

ساکن ایوان توام والسلام

بندگی ات موجب آزادگی است

گوش به فرمان توام والسلام

درد مرا دارو و درمان تویی

خستهء درمان توام والسلام

روزهء ماه رمضانم تویی

تشنهء سوزان توام والسلام

صوم و صلات و سهر و ذکر را

بهره ور از خوان توام والسلام

گرچه مرا هر طرفی خوانده اند

یکسره مهمان توام والسلام

کفر مرا سوی سعادت برد

کافر ایمان توام والسلام

وسعت من یک سر مو بیش نیست

بستهء پیمان توام والسلام

این ورق و این سند و دست خط

آن توام آن توام والسلام. . . .

ادامه متن

غزل زندانی

در چشم سیاهت غزلم زندانی است

در کنج نگاه تو دلم زندانی است

زنجیری جاوید خیالات شدم

در آب و گلت آب و گلم زندانی است

بغض جاودان

کم کم کندم پیر، مرا خواهد کشت

این بغض گلوگیر مرا خواهد کشت

بر بال خیالم غل و زنجیر کشیدند

سنگینی زنجیر مرا خواهد کشت

غم جاودان

خیالم را غمش زنجیر کردست

لبم را قفل بی تدبیر کردست

غم خاموش و سوزانی همه عمر

چو بغضی در گلویم گیر کردست

همهمه مهتاب

امشب که دلم گرفته و بی تاب است

هر جا بروم همهمهء مهتاب است

این کیست که خاموش مرا می نگرد؟

"او جان من است و در حریم قاب است"

پس از پنجاه سال

« از پس پنجاهی و اندی ز عمر»

گرچه تن فرسود و دل پرخون شدم

لیک مثل پیر گنجه عاقبت

قصه گوی لیلی و مجنون شدم

گرچه تن از نامرادی ها فسرد

از نشاط عقل و دل افسون شدم

من همانم، مهرم و درد و سکوت

کم نگشتم هیچ و نه افزون شدم

از پی بوسیدن هامون عشق

مثل سیحون گشتم و جیحون شدم

جست و جو و آرزو و خواهشم

گاه گاهی گرچه دیگرگون شدم

در دبیرستان چشم عالمش

مثل جالینوس و افلاطون شدم

روزگاران گردش خوبی نداشت

زیر چرخ و گردشش داغون شدم

یاد یاران گذشته در من است

زیر صدها خاطره مدفون شدم

کم کمک پاییز می آید ز راه

در هوایش واله و مفتون شدم

چون جهان جز غم دگر چیزی نداشت

ارغوان وار از میان بیرون شدم

هیچ

 

چون برگ خزان دست به دستم کردند

چون رود روانه سوی پستم کردند

سی سال دواندند مرا از پی هیج

چون هیچ شدم بازنشستم کردند

. . .

 

 

 این دل که دگر دل شدنی نیست که نیست

ققنوس حواصل شدنی نیست که نیست

 

عمریست که دل در پی یک زمزمه ایست

آن گم شده حاصل شدنی نیست که نیست

رمضان

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

شاطر عباس صبوحی

شادی

چون ماه برآید دل من می خندد

اندام گل و قلب چمن می خندد

 

از چشم درخشنده ی او مست شوم

بنگر که تنم به صد دهن می خندد

وجود شناسی ابن عربی و بیدل دهلوی

شبهه­ که به معنی شک و تردید و احتمال و­اشتباه است، میانه‌ی امری را بیان می‌کند. یعنی که محتمل الضدّین است؛ پارادوکسیکال است. هم هست و هم نیست. رویی به بودن دارد و رویی به نبودن. «در امور عقلی شبهه وجهی ­به درستی ­دارد ­و وجهی به نادرستی»(ابن‌عربی، فتوحات مکیه ج5: 372). و در امور فقهی و عملیه «شبهه رویی سوی حرام دارد­ و ­رویی سوی حلال»(همان، ج7: 166). در تحلیل و تفسیر هستی شناسانه «تمام عالم­ کون شبهه است»(همان: 167).

هستـی جـز شبهه نیـسـت لیـکــن

بــر شـبـهـه کسـی یقـیـن نـدارد

(بیدل،غزلیات 1387: 1389)

کسی جـز شبهه از هسـتی چـه خـوانـد

 سـر ایـن نـامـه عـنــوانـی نــدارد

       (همان: 1314)

رفع خواهد گشت بیدل شبهه‌ی وهم دویی

صاحب اسرار توحید من اکنون می‌رسد
                                (همان: 1302)

باران

بگذار که باران به در و دشت ببارد
بر چشم ترک خورده ی گلگشت ببارد

با دست لطافت رخ امروز بشوید
بر تشنگی هر چه که بگذشت ببارد