کجایین دوستان قدیمم؟؟؟؟

سلام دوستان

بعدسه یا در واقع چهار سال میخاستم آپ کنم تا دوستان قدیمی رو پیدا کنم

ولی فعلا مطلب جالبی آماده ندارم.

 

بعدنوشت:آهان یادم اومد

از گروهم تو لاین کپی کنم

 

               بدون حضورخدا جایے نرو

           بہ خیالت کہ بہ آبادی میرسے؟؟؟

                      نہ رفيق!

 چراغے کہ درسیاهے میدرخشد

       چــــــشـــــم گــــــــــرگـــــ است

 

 

 

 

گرفتارم

سلام بچه ها.از تاریخی که آخرین پست رو ارسال کردم تاالان در گرفتاری سختی به سر میبرم.

هرکس میتونه برای من و بچه م دعا کنه.

بازم میام آپ میکنم فعلا فرصتم کمه

دوباره اومدم بچه ها

سلام بچه های گل و نازنین

خدمتتون عرض کنم که روحیاتم خیلی خراب و بهم ریخته بود.از زندگی خسته شده بودم.اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم.

اما خوشبختانه به عروسی پسر داییم تو شهر دیگه ای دعوت شدم.و میخاستم نرم.حالشو نداشتم اما منو به زور بردن.وقتی رفتم اونجا روحیه م عوض شد و حالا حال و حوصله دارم بیام دوباره وبلاگمو آپ کنم و پیامهامو بخونم و تایید کنم.

فعلا این دو تک بیت رو داشته باشین تا فرصت بعدی


دل اگر داغ تو را دارد و افــــــسوس خورم         چه شود از لب سرخت دو سه تا بوس خورم؟


تک بیت دیگه:دلیل زن ذلیل شدن بعضیا


مهر لای پـای دلدارست دلیل

برخی مردان را نماید زن ذلیل

------------------------------------------------

ضمنا هر کی باوفا باشه و همیشه بیاد وبلاگم عکسمو نشونش میدم

منظره طبیعت

یکی از مناظر روستای پدر بزرگم در بهار 83

این عکسو هر سال فصل بهار زمینه دکستاپ م میذارم.

+ نمیدونم چرا طبعم یاری نمیده به مناسبت نوروز یه شعر جدید بنویسم.

بسکه خانومم گیر میده فکرم جمع و جور نمیشه

نـــــوروز

کجایید برادر زاده های من؟!!!

چرا از اینهمه یار و غار که تو اینترنت دارم ، هیشکی نیومد نوروز رو تبریک بگه؟!

چهار شنبه سوری

امشب چهارشنبه سوریه بچه ها

من حوصله ندارم

جیگرها از رو آتیش نپرن که کباب میشن



نکته:اگه برا کسی قدیمی بود به دل نگیره.پارسال برا من با پیامک اومد

دل شب

چه شود گر دل شب با دل من ساز شود
بــا مـــــنِ عاشقِ سودازده دمساز شود
غــــرق افـــــکار تو و خیره به دیوار اتاق
بنگرم نا بـــــه هـــــوا پنجره ات باز شود
غم دلداگــــــــی ام میـــرود آنلحظه اگر
ناگهان خنده کــنی ، چهره ی تو ناز شود
همزمانش شنوم جیرجیرک از باغچه ام
بین شبدر شـده در شوق و به آواز شود
زیـــــر نــور مه و سو سو زدن ستاره ها
بینمان دلبــــــری و عاشقی آغاز شود


دیشب با اینکه خیلی خسته بودم ، رفته بودم تو افکار شاعرانه خودم و این پنج بیت رو نوشتم.

نمیدونم چرا این احساس سراغم اومده بود و چرا این شکلی شعرم میومد


نکته:نمیدونم چی شده که بعضی از لینکهای دوستان ، خود به خود از لینکدونیم پاک شدن.و الان که گاهی لینک اضافه میکنم ، هم ثبت نمیشه.

من لینک هیشکی رو پاک نمیکنم.حتی کسانی که وبلاگشونو حذف کردن یا کسانی که باهام قهرن.

چون دست و پای منو تنگ نکردن.

اگه کسی از شما دوستان گلم لینکش پاک شده ، بگه تا دوباره ثبتش کنم

اینجوری فهمیدم

وقتی بچه بودم ، اگه بزرگترا میگفتن دخترا از شما بهتر و فهمیده ترن ، حسودیم میشد و زورم میومد.

همیشه دنبال یه بهونه میگشتم تا خواهر و خاله هامو که همسن بودیم رو اذیت کنم.

اما

اگه خودتونو نگیرین

الان دارم پی میبرم که دخترا فهمیده تر و دلسوزتر و مسئولیت پذیرترن.(البته به استثناها کار نداریم چون استثنای خوب و بد هم تو پسرا هست هم تو دخترا)

اینو من از مقایسه ی دایی ها با خاله هام و برادرم با خواهرام کاملا درک میکنم.


اینم تصویر باغ پدر بزرگم که دو ماه پیش گرفتم


بعد نوشت:

بعضی وقتا بعضیا با برخورداشون بهم ثابت میکنن که من چقد خرم.

هنوز یاد نگرفتم به کی محبت کنم.

با یه نفرایی مهربونم که هر موقع بیکار و الاف باشن و کسی نباشه باهاش سرگرم باشن ، یادی از من میکنن.

الان منظورم شماها نیست و منظورم توی عشق و عاشقی هم نیست.تو روابط دوستانه یه.

یکهفته یه به یکی که صمیمی تره سلام کردم هنوز جوابمو نداده.

یادت بخیر آرزو

یاد آرزو بخیر

دختر با معرفت و با ظرفیتی بود.من تو کامپیوترم یه پوشه دارم که بعضی کامنتهارو بعنوان یادگاری نگه میدارم.الان داشتم نگاه میکردم به یکی از کامنتای آرزو برخورد کردم.

برام نوشته بود:

آرزو دارم شــــوی لال ای عمو

تــا شوی بیحال بیحال ای عمو


 و من پاسخش دادم

حالا جوابت:

 

آرزو دارم تـــــو را شوهر دهم

بر یکی الـــــواتِ دزدِ خر دهم

هــــی فشارت داده باشد آزگار

آنزمان دانـــی تو قـدر روزگار


الان آرزو خانوممون ازدواج کرده و دیگه به اینترنت نمیاد.فقط یکی دو پیام از ده روز پیش تا الان برام فرستاد و گفت از زندگیش خیلی راضیه.

ایشاا..کاملا خوشبخت باشه

ضمنا این پست رو موقت گذاشتم و میخوام یکی دو روز دیگه بردارمش.

دختر همسایه ی خیالی

این شعر حالت طنز داره و به افتخار یکی از بچه ها که علاقه داره نوشتم:


نه پول و ثروت و سرمـــــــــــــایه دارم          نــــــــــه لاقل دختر همسایه دارم

چه میشد گر کنار خــــــــــــانه ی ما           یـــــــکی بود دختر همسایه ی ما

برای این منِ دلــــــــــــــــــداده ی زار          کــــه بود همسایه ی دیوار به دیوار

یکــــــــــــــــــــی تو دل برو با نام مینا          و یــــــــــــــا رضوان و یا اینکه رتینا

دو چشمانش قشنگ و مثل دریـــــــا          مـــــــــــرا میبرد نگاهش غرق رویا

کمی تو پر چنانکه دانـــــــــــی میبود          دو ابــــرویش کج و شیطانی میبود

گهی تعــــــــــــــــــــمیر آنتن را بهانه          نـــــــــــــــموده ، تا روم بر بام خانه

کمی میدیدمش با شـــــــــــیله پیله          نگاهــــــــش مینمودم من به حیله

گهی صحن حیاط خـــــانه میشست          لباسش را گه آن دردانه میشست

به حین کار خود میشد خم و راست          گهی میدیدمش از جا به پا خاست

و میدیدم چونان من چشم چرانست          دهد خارش تنش ، باشد کمی مست

زبعد شستنش هـــــــــــــمراه لبخند         لباســـــــــــــا را نماید پهن بر بند

ببیند ریجه را انــــــــــــــدک بلندست         نه راحت میرسد بر روی آن دست

کند با قــــــد بلـــندی قـــد خود صاف        بلیزش رفـــــته بالا ، بنـــــگرم ناف

بیاید یـــــــــادم از ســـــــــوراخ نافش         دگر جای قشنگ و پهن و صافـش

لباس زیر خود هم کـــــــــــرده پنهان          شود برنامه ی آنــــــــــــــروز پایان

ولـــــــــــی روز دگـــــــــر از روی دیوار        بـــبینم ک..دش با ش..ت و شلوار

ببیـــــــــــنم باقی را روی زمین است        هــــــــــــــمانا کار باد نازنین است

بیـــــــــــــــــاید روزی هم مانند بدری        در خــــــــــانه زنـــــــد با آش نذری

بگیرم کــــــــــاسه را همراه چشمک        زنـــــم دستم به انگشتش یواشک

صدایش افـــــــــتد آنگـــــــونه به لزره        مـــــــــرا با شیطنت گوید که هرزه

و آشش را برم با حـــــــــالتی مشت        کنم فکری ، چه گویم حین برگشت

چــــــــــــــــو برگردم ببیــنم با ملامت        کــــــه گویا رفته از شرم و خجالت

نبینم مــــــــــن ورا تا هــــفته ی بعد         ســـلام آنگه کنم با شادی و وجد

کند آن کار مــــن را چــــــــون مروری        بـــــــه لبخندی بگوید بی شعوری

و بینم روز دیگـــــــــر خانه ی ماست         زمامانم بخــــواهد مایه ی ماست

و همچون بینم از او بعدِ چـــــــــندی         صــــــــــف نانوایی و صدها لوندی

ببینم ناگـــــــــــــــهان من را سپرده         کـــــه دارد دست شاطر پول خرده

بگوید نان بگیر ، آنـرا تو صـــــــــافش         بــــکن ، برگو نمودم من حسابش

خلاصه مــــــا شویم آخر به هم جور         رفـــیق من شــــــــود ان دلبر حور

نمــــــــــــــــایم نزد او مظلوم نمایی         شــــــود راضی بیـــــاید سینمایی

میان صندلی هـــــــــا هست تاریک         بمــــــــالم خود بر او جاهای باریک

کنـــــد ذوقم ، ببینم فیلم کــــوسه         زنــــــــم بر گونـه اش یکباره بوسه

ببینیم ما چو فیلم هست عاشقانه         نمایم دست به هــر جــــــا زیرکانه

زبــــــــعد مــــــــــدتی پرده درم من         هــــــــــمه جاهای او را بنگرم من

بگــــــــویم روزی بر او مادرم نیست         بـــــــیا خانه ببینم در دلت چیست

پس انگه چــــــونکه وا گردیده رویم         کـــــنون بهــــــتر که باقی را نگویم


فیلم کوسه:یکی از فیلمهای قدیمی ایرج قادری

اسم کسانی که اینجا آوردم ، منظورم بچه های اینجا نیست.کسی بهش بر نخوره.و نهایتا اگه کسی هم بدلیل تشابه اسمی میخواد ناراحت بشه ، به من بگه تا اون اسمو عوض کنم.

اگه اشکال و ایرادی داشت منو ببخشین که همین یکساعت پیش سرودم و فرصت نکردم ویرایش و اصلاحش کنم.

دیشب و امشبم

سلام.راست گفتن

خدا گر زحکمت ببند دری    ز رحمت گشاید در دیگری

خدمتتون عرض کنم که دیشب یه اتفاق بدی برام افتاد (کاش اتفاق)یه آدم احمق پاپیچم شد و حسابی اعصابمو در حدی داغون کرده بود که امروز نتونستم برم سر کار

و باز امشب یه اتفاق خیلی جالب برام افتاد که بشدت خوشحالم.

اما موبایلمو هم گم کردم ولی مهم نیست.فدای سر رویا

امشب رویا رو دیدم اون با رفیقاش بود و منم تنها.رفتم تو یه سوپر مارکت بزرگ و اونا هم اومدن.هر چی من میخردم اونا هم میخریدن.اونا پفک خریده بودن که من نخریده بودم بعدا دیدم نامردیه هر چی من خریدم اونا خریدن اما من پفک نخریدم برا همین منم پفک خریدم و در حین خرید یه بار اتفاقی تنم خورد به دوست رویا(همون که کمی اخمویه)بعد این تو ذهنم جرقه زد که من به رویا تنه بزنم.دو مرتبه بهش تنه زدم اما هیچ واکنشی که نشون بده خوشش نیومده نشون نداد

ووووووووووووووووووووووووووووی چقــــــــــــــــــــد کیف کردم.

برا همین که خوشحال شدم میخوام یه شعر که همین امشب گفتم تو پست بعدی بذارم

من آدم خوب و سربزیری هستم


شنبه 12 اسفند1391 ساعت: 18:32 توسط:مهدی
سلام جناب عمو
باید منو ببخشی.حدود دو سه هفته پیش که وبگردی میکردم یهو به بلاگ شما برخوردم.نمیدونم چرا ویارم شد تا کمی سربسر شماها بذارم.راسشو بخوای رفتم با اسم و آدرس شما به چند نفر کامنت دادم و توی کامنتا باهاشون از زبون شما بطوری که خیلی تابلو نباشه شوخی کردم.اما بعدا دیدم وجدانم ناراحته و باخودم گفتم نکنه همین شوخی من باعث بشه کسی از شما ناراحت بشه اومدم عذر خواهی کنم.یادم نیس به کیا کامنت دادم که برم بهشون بگم.
خیلی منو ببخشید
وب سایت  پست الکترونیک



گرفتارتم و یا گرفتارشم
----------------------------------------------------------------------------------------------------
میبینید بچه ها!!!
من به بعضی از بچه ها که میرم سر میزنم میبینم لینکمو برداشتن.بعضی ها انگار با من قهرن.اصلا به من سر نمیزنن و وقتی هم میرم بهشون پیام میدم دیگه جواب نمیدن.یکیشون زری خانومه.که اصلا بخدا روحم خبر نداره که چی تو دلش داره.
این یکی بود
و یکی دیگه اینکه:
من همه ی آدمای با معرفت رو دوست دارم.اما تو اینترنت عاشق هیشکی نیستم.
یکی بمن پیام زشتی داده و فکر میکنه من که با فلانی توی پیامهای عمومی  بیشتر شوخی کردم ، حتما یه منظوری دارم یا یه چیزی بینمون هست.
اما باید بگم که این آدم واقعا خره
چرا؟
چون اینقد عقلش نمیکشه که وقتی یکی میخواد با یکی عاشقی کنه ، میره پیام خصوصی بهم میدن و اصلا خودشونو تابلو نمیکنن.بعدم من صد بار گفتم زن و بچه دارم.اگه بخوام قصد مخ زنی دختری رو اینجا داشته باشم ، مگه مریضم بگم متاهلم؟
و در اینجا هرکی بیشتر باهام شوخی کنه منم همون اندازه باهاش شوخی میکنم.
و اینم بگم که من از بزرگترین نفر شما دوازده سال بزرگتر و نسبت به بعضی ها هم که بیشتر باهاشون شوخی میکنم ، سنم دو براره و تناسب سنی و فکری با اونها ندارم.
روهمرفته بهتون بگم که من آدم خیلی خوب و سربزیری هستم.کسی نگران من نباشه.
همتونو خیلی زیاد دوست دارم مثل فک و فامیل واقعیم

پسر همسایه ی یه دختر


سلام بچه های گلم.باید بهتون بگم که مودمم خرابه و نمیتونم مرتب بیام اینترنت.الان از خونه ی مادرم اومدم آپ کردم.

حالا گوش کنین تا یه شعر نیمه هزل براتون بگم:

من دیگه میترسم اینجا شعر هزل بذارم چون بعضیا خوششون نمیاد یا خوششون میاد ولی دلشون نمیخواد اینجا در معرض دید عموم گذاشته باشه.

به هرحال این شعرم خیلی خیلی هزل نیست.اینو هم بهتون بگم که از زبان یه دختر نوشتم.

بعد نوشت:چند تا از بیتاش رو دیشب ننوشتم اما الان اضافه کردم.اگه علاقه داری ، میتونی کاملش رو الان  بخونی


پسر همسایه ی ما چــــــــونکه چشمک میزند             از بـــــــــــرای دیــــدنش شبها دلم لک میزند

یاد چشــــــــمان قشنگ و آن قد رعــــــنای او              لحظه لحظه بر دل مـــــــــــــن تیر ناوک میزند

مهرش افزونم شده ، هــــــــر روزه دورم میتند              من درخت و پیچ و تابم گــــــویی پیچک میزند

چون نداند در سرم پـــــــرورده ام رویـــــــای او              در خــــیال خود مـــــــخم را اندک اندک میزند

گاهی چــــون از کوچه با هم مینماییم ما عبور              ناگـــــــــــهان بر من  تنه ای را یواشک میزند

با کلک دادم شمــــــــاره روزی بر آن نــــــازنین             روز بعدی دیـــــــــدم او بـــــر من پیامک میزند

من زدم تکزنگ و بـــــــعدش روی او واشد دگر             چــــــونکه دیده دختر همـسایه اش تک میزند

او که پی برده تنم هـــــــمواره خارش میــدهد             فـــوری دیدم زنگ زد و بیهوده هی فک میزند

روز دیگر گفت ســـــــلام و خنده ها دیــدم ازو             در صــــــــــف دور و دراز نـــــان سنگک میزند

گاهی بودم در حیـــاط خانه چون جارو بدست             دیـــــــدم از بالای بامش دست و بالک میزند

گه پیامی میزند:«جانم فدا» ، گــــــــاه دگـــر              «تو بیا ســــر لخت سر دیوار همینک» میزند

یا بـــه لای پنجره های اتـــــاقم صبـــــــح زود              شاخه های تازه ی گــــــــلهای میخک میزند

من که بودم در کـــــفش آخر شدم با او رفیق            بعــــد از آنکه دیــــدمش هر گونه کونک میزند

روزی رفت چـــــون مادرم بیرون ، بدیدم بر دلم            لــــــــــــرزه هایی یــــاد روی آن جوانک میزند

دعوتش کردم ، بیـــــامد دزدکی دلــــــدار من            عـــــــایدم شد در دلش سنتور  و تنبک میزند

قلوه و دل چونکه برهم دادیم آنگــــــه من ازو             میشنیدم جمله حـــــــــرفای پر از شک میزند

گه شنیدم گـــــــــوید از شلوارک و از سوتین             گاهی دم از پریود و انــــــــــــواع پوشک میزند

برق چشمش آشکار و در دلـش گویی هوس            بــــر گلابی و انار و یا کـــــــــــه پشمک میزند

فیلمی را داده نشانم از مـــــوبـایل و دیدمش            هـــــــــــرزگی های درونش  را پلی بک میزند

همچونان مالیده خود را با بــــهانه بر تــــــــنم            آنچنــــــان گـــــــــویا که بر گنجینه پاتک میزند

من به روی خود نیاوردم ، ولی دیــــــــدم دلم            هی هــــــوس چیزکی همشکل یخمک میزند

ناگهان گفتا به من یک لحظه آغوشت کــنم؟            گفتــــمش نه ، دیدم امــــا چانه و چک میزند

مینمود اصرار و دیدم بـــهر چـــــــــاخان کردنم          هـــــــــی پیاپی بوسه ام مانند لک لک میزند

رفتم آخر در بغل ، فهـــمیدم امـــــــــا دزدکی           دست به جای پهن و صافِ همچو پولک میزند

شد مرا آنگه هوس تا ناگـــــــــــهانــی بنگرم           چــــــــــیز دیگر را گرفته در دهان ، مک میزند

بنگرم لیسیدنش بر گونه و لبــــــــــــهای من            آنچـــــــــنانی که زبانـــش را به لیسک میزند

همزمان من هم بچوشم آن لبان خوشگلش            آنچنان کـــــــــــه بچه ای لب بر لواشک میزد

ناگهان دستش به پایین خیزد و من حس کنم          پنجه اش بر چـــــــاک میمون و مبارک میزند

بسکه این وامانده شد زندانی شورتم دگـر             چون جگرها مــــانده در یخچال و برفک میزند

در همان حینی که بــودم غرق رویا دیدمش            دســــت به ناف و دور و بر مانند کودک میزند

از شما پنهان نباشــــــد ، آرزویم شد به دل           بــــــــنگرم بر شاسی تن ، آخرش جک میزند


واژه نامه:

کونک:تلاش بچه گانه و خنده دار و عجیب غریب

پلی بک:برگرداندن کلیپهای صوتی یا تصویری برای نگاه کردن مجدد

دست و بالک:اشاره دزدکی با حرکات دست برای نشان دادن خود و اظهار ارادت

لیسک:آبنبات چوبی

چوشیدن:لیسیدن

پاتک:منظور من دستبرد زدن بود

شاسی:تنه ی اتومبیل که در صورت خراب شدن اتومبیل زیرش جک میزنن



واقعیتش اینه که من زندگی نابسامونی دارم.کلا برا تسکین روحیاتم شعر میگم.
وقتی بشدت ناراحتم دوست دارم یه شعر هزل بگم تا همه چیزایی که آزارم میدن رو  فراموش کنم.

منو ببخشین

گرفتارتم و یا گرفتارشم

پدر عشق بسوزد که مرا خوار نمود

بودم آزاد ، ولـــــی بر تو گرفتار نمود 


توضیح:جمله ی «پدر عشق بسوزد...»در غزلیات شهریار هم هست

اما مفهومش کلا با این تک بیت من فرق میکنه و در حد یک واژه با هم شباهت دارند.

و

تصمیم دارم این تک بیت رو ادامه بدم اما نمیدونم کی؟

هر موقع تو حال و هواش قرار گرفتم و تونستم بگم براتون میذارم

داستان تاریخی

سلام به بچه های خوب و بچه های بد

میخوام یه داستان تاریخی بگم.هر چند ممکنه بعضی داستانهای تاریخی که به یه شخص مشهور نسبت داده میشه واقعیت نداشته باشه و براشون افسانه درست میکنن.

به هر حال منم شنیدم و میخوام براتون تعریف کنم.

گوش کنین تا بگم:

(هر کی حرف بزنه فردا شب شوهرش میدم.اونم به یه بچه سوسول عتیقه)

زمانی که ناپلئون بناپارت به جنگ روسیه میره و داخل خاک اونا بوده ، در یه موقعیتی از جنگ ، سربازها و محافظشو گم میکنه.قزاق ها که فهمیدن این اتفاق براش افتاده ، دنبالش گشتن تا مگه پیداش کنن.

ناپلئون دنبال جایی برا مخفی شدن میگرده که یهو میره داخل یه مغازه ی پوست فروشی و به صاحبش میگه منو مخفی کن.اونم که یه پیر مردی بوده زیر خرمن پوستهای داخل مغازه قایمش میکنه.

نیروهای قزاق سر میرسن و میرن داخل مغازه رو بهم میریزن و پیداش نمیکنن و آخر کاری هم با نیزه  چندین جای همون پوستهای خرمن شده فرو میکنن تا اگه باشه یا در اثر ضربه یا بمیره یا با درد وارد شده فریاد بزنه و بفهمن.

اما با تموم تلاشی که کردن نتونستن پیداش کنن.در نتیجه اونجارو ترک میکنن و میرن.

بالاخره نیروهای محافظ ناپلئون سر میرسن و ناپلئون هم از مخفی گاه بیرون میاد و تصمیم میگیرن برن.

میخواد بره که پیرمرده صاحب پوست فروشی ازش سوال میکنه و میگه:وقتی اون زیر پنهان بودی و قزاق ها دنبالت میگشتن چه احساسی داشتی؟

با شنیدن این حرف ناپلئون خیلی خشمناک به محافظاش میگ:این پیرمرد رو ببرین سینه ی دیوار دستها و چشماشو ببندین و با دستور من تیر بارانش کنین!!!

فورا دستورش توسط سربازاش اجرا میشه و پیر مردو میبرن و میبندن.

پیر مرد بشدت آشفته و پریشان میشه.قلبش بشدت میزنه و رنگش پریده و عرق از سر روش سرازیر میشه و از شدت ترس و هیجان ناشی از ترس نمیدونه چه کار بکنه.

در همین حین دستور شلیک توسط ناپلئون صادر میشه.

سربازها همزمان و بطور رگباری شلیک میکنن.

امــــا

طبق دستور پنهانی ناپلئون، به پیرمرد شلیک نمیشه.بلکه همه مطابق دستور ناپلئون عمدا تیرهارو خطا شلیک میکنن.(بطوری که خود پیرمرد خبر نداشت و بحساب خودش لحظات آخر عمرش رو سپری میکرد)

تیرباران که تموم شد،ناپلئون دستور داد آزادش کنین.

پیرمرد از این شوخی عجیب ناپلئون هاج و واج مانده بود که ناپلئون بهش گفت:

خب پیر مرد!!

حالا فهمیدی اونوقت چه احساسی داشتم؟؟؟

جور و جفا

هر چند که ماهی و  پر از نور و صفایی             ثابـــت شــده بـــر من که تو بی وفایی

دل در گــــروات بــوده و دزدیده و رفتی             دنــیای مـــرا بـــــرده و بر جور و جفایی

دلـبر و دزد دلم

از حال و هوای قبلی بیایم بیرون.این دو بیتی رو تازه گفتم.

گوش کنین ببین جالبه یا نه


در قـمار عاشقی هـــــــــمره دل باختمت

دربــــــــدر گشته و دنیای خودم ساختمت

همه چیزم شده ای در همه گیتی چه اگر

دلـــــبر و دزد دلم بــــــــوده ای نشناختمت

مهریه

سلام بچه های خوب و نازنین.

گرچه حرفهای من گاهی جنبه مزاح و لودگی داره اما گاهی میشه نتایج خوبی رو در اینگونه شوخی ها پیدا کرد.

میخوام بدونم با توجه به اینکه ما دارای تقریبا هفت هزار سال تمدن هستیم،

نگرش جوونها در مورد مهریه به چه صورته.

دوست دارم هر کسی که مایله نظری عادلانه و خرد پذیر بده.فرض بر این بگیره که خودش و برادرش یا اگه پسره خودش و خواهرش هر دو میخوان ازدواج کنن و باید در مورد مهریه هم تصمیماتی بگیرن که عادلانه بشه.

دلم نمیخواد کسی از روی تعصب جنسیتش چیزی بگه.


شب یلـــدا

سلام بچه ها.

من تصمیم گرفتم به مناسبت شب یلدا یه مطلب مستند تاریخی جالب و خوندنی تهیه کنم تا با هم بخونیم.

گرچه کمی طولانی شد اما بخونین.خیلی جالبه.به جون رویا قول میدم دفعه دیگه طولانی ننویسم.

(خواهشا روی منو زمین نزن و بخون.یا اگه نمیخونی هم الکی بگو همشو خوندم و چه باحال بود و ازین هندونه ها زیر بغلم بدین..برا شب یلدا هندوانه نخرم دیگه.. باشه؟)

با تویم سهیلا..

شب یلدا در ایران باستان:

واژه یلدا به معنی تولد است که منظور تولد مهر یا میترا یا به زبان امروزی خورشید است.

مردم روزگاران گذشته که کشاورزی اساس زندگی اونا بود،در طول سال با سپری شدن فصلها و تغیر روزها پی به نا متوازن بودن درازای روز و شب بردن و بالاخره پی به بلندترین شب و بلندترین روز سال بردن و شب یلـــدا کشف شد.

و به عقیده مردم اونزمان روز تولد خورشید همین سحرگاه اول دیماه و بر اساس این باور اول سال اونها بود.

اولین روز سال اونها که اسمشو (خورروزبه معنی روز خورشید)خیلی محترم و باارزش بود.

و عده ی دیگری که خرمدین بودند اسمشو خرم روز گذاشته بودن.

مابین مردم این اعتقاد رایج بود که روشنایی حاصل از تابش خورشید نماد نیک و با تاریکی و ظلمت در ستیزاست.

تاریکی نماینده اهریمن(راهنمای بدیها،مثل شیطان)بود و چون در شب یلدا تاریکی اهریمن بیشتر می پایید،این شب برای ایرانیها نحس بود و چون شب یلدا می اومد آتش روشن میکردن تا تاریکی و عامل اهریمن رودر محیط خودشون  نابود کنند.

مردم دور هم جمع میشدن و به خوردن و نوشیدن و شادی و رقصیدن و گفتگومشغول میشدن و سفره مخصوصی هم پهن میکردن که میوهایی که از قبل بصورت تازه یا میوه های خشک و آجیل وخوردنیهای متفاوتی که داشتن روبه افتخار این جشن(که برای خورشیدبرگزار میشد) و بعنوان ولیمه داخل این سفره میگذاشتن.اسم این سفره(مَیزد)بود.

در این سفره مثل جشنهای دیگه،به غیر از خوردنی ها،ابزار آلات نیایش مثل آتشدان ، عطردان،بخوردان،برسم(نوعی چوب باریک برای دعای خاص خودشان)هم قرار میدادن.

بعضی ایرانیها شب یلدا رو تا در اومدن خورشید صبح بعدی در دامنه کوههای هوابرز(البرز)به انتظار باز زاییده شدن خورشید مینشستن.

بعضیها در طول این شب تا صبح توی مهرابه ها(نیایشگاه پیروان آیین مهر)به نیایش مشغول میشدن تا پیروزی مهر(خورشید)و شکست اهریمن رو از خدا طلب کنن.و به ضمنش دعاهایی برای شکرانه نعمت ها میخوندن.

اولین روز زمستان که بالاتر گفتم آغاز سال بوده رو استراحت میکردن و تعطیل عمومی بود.

این روز رو خیلی محترم میدونستن.

این روز که گفتیم خورروز یا خرم روز نامیده میشد ، روز برابری انسانها بود و در این روز همه حتی پادشاه هم لباس ساده ی مردم رو میپوشید تا با مردم یکسان به نظر برسه.

در این روز کسی حق دستور دادن به دیگری رو نداشت و مردم  داوطلبانه کارهارو انجام میدادن.

کشتن مرغ و گوسفند و احشام در این روز ممنوع بود.

جنگ و پیکار و خونریزی هم در این روز متوقف میشد.

حتی اگه جنگی هم در پیش بود،در این روز جنگ رو تعطیل میکردن.این موضوع رو دشمنهای ایرانیان میدونستن و رعایت هم میکردن و جنگ رو موقت تعطیل میکردن و گاهی همین تعطیلی موقت باعث صلح میشد.

مردم در این روز نهایت تلاششون رو میکردن که کوچکترین کار بدی انجام ندن .چون ارتکاب کوچکترین بدی در این روز رو بزرگترین گناه میدونستن.

این روز متعلق به مـــــــــــــهر بود.(خورشد رو پدید آورنده ی مهر و دوستی و محبت و نیکی میدونستن)

غــــــــــدیر

در وادی تفدیده ی جحفه،

رسول انسانیت برای انجام آخرین ماموریتش که با سفارت جبرئیل امین الله

مطابق آیه ای آمرانه

بر او محول شده بود،در حضور تمامی آموختگانش،

به قصد سپارش مکتب وجدانگرایی،عدالت محوری و یکتاپرستی

دست جوانترین یار مکتب که به ظاهر جوانی عرب

امـــــــــــــا

عادلترین و رئوفترین و جوانمردترین فرزند آدم

که دارای همه خصائل پسندیده در حد لیاقت صفات

مرتضی،علی،عین الله،ابوتراب،حیدر،خیر الله و...بود را

با اطمینان خاطر بالا برده و با شوقی نشات گرفته از

لبیک خطیرانه اش

با صدایی فراگیر بر خروشید:

مَن کُنتُ مولاه فَهَذا عَلیٌ مُولا

اگر پاسخ ندادی

سلام به همه شما بچه های گل

اول لازمه در مورد شعرم و دلیل گفتن و دلیل گذاشتنش در اینجا توضیح بدم.

اولا بعضی از بچه ها ازم خواستن که اینبار یه شعر شاد بذارم.منم دیدم حق با اونایه.اگه من تو دلم غم دارم همش نباید اینجا بنویسم.

و به این دلیل دنبال یه بهونه میگشتم که یه شعر شادتر بنویسم.چن باری به یکی از بچه ها که نامزدم داره و میدونه منم زن دارم پیام دادم تا در مورد اختلافات بین خودش و خانوادش و نامزدش باهاش صحبت کنم اما جواب نداد و منم که میدونین شاعرم و دنبال اینجور بهانه ها میگردم.

به این شعر میگن هزل(یعنی شوخی ادیبانه)اگر چه اینجا جاش نیست شعر هزل بذارم و ممکنه بعضیا خوششون نیاد اما اینبار رو با معذرتخواهی فراوان و بطور استثنا تحمل کنین.

و اینم بگم که آنچه در شعرم میبینین واقعیت نیست بلکه تخیلات شاعرانه یه و فقط برا شوخی و خنده سرودم تا هم روحیه خودم و هم کسانی که علاقه دارن عوض بشه.

به هر حال خواهش میکنم منو ببخشین.هر کی ناراحت شده اینبار رو نادیده بگیره اما نظرشو بده من ناراحت نمیشم.


اگـــــــــر پاســــــخ ندادی هــــم به ـیرم            مـــــــن ازکــــــس پاره ها بر دل نگیرم       

مگرهی می کنی برمن چــــــــنین نــــاز             کــــــه روزی بنـــــــگری هستی بزیرم
نه جانم بنده هـــــــــــم همچون بقـــــیه             بـــــــــــدان دارای یـــــاری بـی نظیرم
یکــــــــــی هست دزدکی یار و رفــــیقم             بــــــدام زلــــــــف زیبایـــــــش اسیرم
بنزدش من فروتــــــن هســـتم و نیــــک             ولی آخــــر به رویش همــــــچو شیرم
نــــــه تقصیر مــــــــن و او مهــــربانست             کــه در راه چنـــــین عیــــــشی دلیرم
شبانگاهان کـــــند مـــــــــن را نــــوازش             مداوم می دهــــد از سیــــــنه شیرم
چـــــــــــو او را در بــــــغل آنگه  بگــــیرم             زلبهای قشنــــــــگش بوســـــه گـیرم
به آخر هـــــــم که عریـــــــان نزدم آیـــد             برای هیــــــــــــــکل نــــــــازش بمیرم
همیشه کـــــــشتی مـــــــــا پا بگــــیرد             از حــــــــــالا تــــا به آن روزی که پیرم
دوتایـــــــی غرق شور و غرق مــــستی             گهـــــــــــــی بالایــــم آیـد گه به زیرم
چه خوشحال و چه خندان و چه شادیم             فــــــــــرویش گـــــــــر رود یکباره تیرم
چـــــو خواهان هم وهم جفت و جوریــم             گهی نـــــوکر گهی را هــــــــم مدیرم
مـــــــــــن و این روزگار و این خوشـــیها             چــــــــــــرا دیگر سراغ از تــــــو بگیرم؟


هر کی میخواد منو دعوا کنه بره به مطهره گیر بده.چون اون منو وسوسه کرد بگم.تو پیاماش هست.یه روز گفت یه شعر شاد بنویس تا بخونیم و کیف کنیم


نمیدونم از چی بگم

میان مردمی پست و دو رویــــم           نمی دانـــــــم دگر از چه بگویم
فقط گویم دل من خسته گشته          در امـید من هــــم بسته گشته
به هر نوعی نمودم من تامـــــل           نـدارم دیگــــــــر ای یاران تحمل
از آن روزی که من را زاده مــادر           همیشه بـــوده ام بی یـار و یاور
دگــــــر دارم از این دنــــیا تنفر           شدم راضی روم آنی و فی الفور

نمودم مـــــــــدتی را سیر دنیا            ندیـــــــــدم ذره ای را خیر دنیا
چــــــو با نازکدلی اهمال کردم            تــــــــمام حق خود پامال کردم
خدایا دشــــمنم میدادی عاقل            به از یــــــــاران ابله بود و غافل
بلندم میکند آنــــــگونه دشمن             زمــــــین امـــا زند هر یار کودن
امان از قوم و خویشان و رفیقان           که باشند احمق و مغرور و نادان
به اخلاقم نمی گــردد چرا جور           کنم این ابلهان را از خــودم  دور

برگشتم

سلام بچه های گلم.

ممنونم از محبت همتون.من یه ساعت پیش از سفر یه هفته ای برگشتم و هنوز تازه اومدم اینترنت.

فعلا تازه اومدم چیزی دم دستم ندارم تا آپ کنم.ولی ایشاا..تا فردا براتون یه مطلب جدید پست میکنم.

فدای همتون

یــــــــــــــا

یا خدا مهر تو را از دل من دور کند
یا دگر بر من دلداده تو را جور کند
یا به یکباره تو را پرت کند در بغلم
یا مــرا کرده فدای تو و در گور کند


سلام بچه های گلم.من دارم برا یه هفته میرم مسافرت.دلم برا همتون تنگ میشه.برام کامنت بذارین
با موبایلم میتونم کامنتارو بخونم اما نه میتونم تایید شون کنم و نه میتونم تو وبلاگ شماها نظر بذارم.
سیستم موبایلم اینجوریه.
 بچه هاخواهشا  پیام برام بذارین تا اونجا بخونم و حالم گرفته نباشه.

داستانی از حضرت سلیمان

سلام بچه های خوب و گل و نازنین

فدای همتون بشم که همگیتون مهربونین.همتون دوست داشتنی هستین.

یه داستانی رو تو کتابای کودک خوندم ولی دیدم جالبه و یکی از بچه ها هم دیدم داستانی از حضرت سلیمان گذاشته منم دیدم بد نیست خلاصشو اینجا بنویسم شما هم بخونین:

یه روز حضرت سلیمان کنار دریا یه موچه رو میبینه که یه دونه گندم تو دهنش بود و اومد رو یه سنگ ایستاد.بعد یه قورباغه اومد دهانشو باز کرد و مورچه رفت تو دهانش.
قرباغه رفت زیر آب و حضرت سلیمان کنجکاو همونجا ایستاد ببینه چه اتفاقی میفته.براش عجیب بود که یه موچه رو با دونه گندمش قورباغه بخوره.
بالاخره قورباغه برگشت و رو همون سنگ دهانشو باز کرد و مورچه بدون دونه گندم اومد بیرون.
داشت میرفت که حضرت سلیمان پرسید کجا رفتی و قضیه چی بود؟
گفت اون ته دریا  یه سنگی وسطش سوراخه و یه کرم اون تو زندگی میکنه که نمیتونه از لای سنگ بیاد بیرون و من این قورباغه ماموریم هرروز غذاشو ببریم.

  ********************
خدا روزی موجودات زنده رو به چه شکلی بهشون میرسونه؟!!
خیلی عجیبه!!و ما مردم هم غافلیم.قدرت خدا و روزی رسان بودنش رو فقط به زبان قبول داریم.عملا قبول نداریم.صبر نداریم.

دلگـــیرم

شــــدم از عــــــده ای آنگونه دلگیر            کـــــه از دنیا دگر گـــــردیده ام سیر

مــــــــرا نــازکدلــــی از پـــا در آورد            بـه آن حدی که عـــــمرم را سر آورد

یکی ابـــــله لبــــاس دوست در تن           جـــوانی را گــــــــــرفت بیهوده از من

به آن دوران زبسکه بـــــوده ام خام           سپردم عــــــمر خود را دست اوهام

مرا گفتند مـــرو این ره خــــرابست            چنان چاهـــــی و پوسیده طنابست

ولی گوشم نـبود آنــگه بـــــــدهکار           من آنـــــــگه خواب و باقی بوده بیدار

نپــــایید ای رفیـــــقان مـــــدتی که           گــــــذشت،دیدم دگر آن روی سکه

همانکس کـــه برای بنـــــده میمرد            یکــــایک حـــــــرف خود از یاد میبرد

وکم کم دیـدم او را بیشـــــعورست           هم از عقل وهم ازمنطق به دورست

از آن پس زندگی شـــــد زهر مارم           دلــــــــی خوش را به این دنیا  ندارم

چنین گشت وشدم از زندگی سیر           به دوران جـــــوانی شد دلــــم پیـــر


سلام بچه های گلم.

این شعر رو باید در قالب غزل مینوشتم که فعلا حال و حوصله م کم شده و فکرم ضعیفه.

هزار و یک جا مشغوله و نمیتونم اساسی شعر بنویسم.

اینو همین الان نوشتم.اگه زیاد جذاب نبود و ایراد داشت ببخشیدم.

مدتی مطلب جدید نگذاشته بودم،دیدم دلم گرفته تصمیم گرفتم از درد دلام بنویسم.

به هر حال امیدوارم مورد پسند واقع باشه.

تـقاص خواهی داد

هر گونه ستـــم خواهــــی بکن،لیــک قیامت             افکنده ســـــــــر و گــــردی به احوال ندامت
روزی بـــشود بینی کــــــه در صــــور دمیدند             از پـــــــــــی به در آرنــــد تــــــــرازوی قیامت
آنجاست زبان می شـــود یکبـــارگـی صامت             مثــــقال و کـم و بیـــــــــش بسنجند تمامت
با عــدل رسند چــــونکه به اعــمال من و تو              آنگــاه نمــــــایی به خــــودت سخت ملامت
شکرم بـــه خــدا گر که نداده ست مرا چیز              داده سـت به قــــدر ســـــــتم تو استقامت
او شاهـد افـــکار مـن و تــــــوست همیشه              دیـده ست که خلقــت همگی بوده وخامت
آنجاسـت کـه حـــق مـــن بیچـاره ســـتانند              یکــــذره از آن نـــــیز بسنــــــــــــجند غرامت
تو کـــودن و ابله کـه مرا بــــــــــــاز شمردی              آنــگه نگــــــری نیک که بــــــــودم به کرامت
ما ســــاده و بــی حــقه و ســـادات ولیکن              دشـــــنام  مـــــرا دادی وهی کردی لـئامت
اینــــگونه جــسارات و خیــــانات و ستــمها              پنداری مگر نــــزد خودت نوعــــــی شهامت؟
آخرتو چه خواهی مگـــر ای ظالـــم بی دین              هــــرگز نـشـود بنگری دنیــایی بـــــه کامت
اینگونه کــــــه رفـــتار نمــــایـی بـه یـقـــینم              در آخــــرت از دســت دهـــی جاه و مقامت
ضمنش که به دنیا بــــــــــدهی بـاز تقاصت              هر چــــند کمانی شـــده باشـــد زتو قامت
دنـــــــیا وخیالات ســـرابـــــست ، بــــزودی              آیـــــد که ببـــــــندیم هـــــــمه رخت اقامت


توضیح:این شعر که نوشتم منظور خودمم با کسی که ازش بشدت نارضایتی دارم.

یک موضوع کاملا شخصیه بین من و یکی از نزدیکانم و منظور دیگه ای ندارم.

شهـــادت عـــــــلی(ع)

خیانت کـــــــــــرده و تیغ جفا زد              چه نامرد و به حــــــــیدر از قفا زد

خــــدا لعنت کــــند آن خائنی را              که آنگونه به مــــــــردی با صفا زد

همان مردی که بر زهرا و احمد               بدانسان بوده یـــــــــاری با وفا زد


شهادت مولایمان حضرت علی(ع)بر همگی تسلیت باد.

قطعه بالا سروده خودم بود که همین امشب گفتمش

و این تک بیت هم از خودم نیست اما دیدم خیلی قشنگه اینجا نوشتم تا همه بخونن.


علی را ضربتی کاری نمیشد              گمانم ابن ملجم یا علــی گفت


این تک بیت رو از قصیده ای بلندتر انتخاب کردم.کاملش رو هم دارم.

اگه کسی دوست داشت بگه تا یا براش ارسال کنم یا همینجا بذارم بخونه.

خوشبحال دیوونه

پدر یکی از دوستام که مغازه داره و اهل مطالعه هم هست،

نمیدونم چطور شد که دیروز بی مقدمه گفت:

    «دیوانه باش تا دیگران غمت را بخورند»

و چون جمله ش خیلی منو گرفت،این دوبیتی رو سرودم:


خوش بـحــــال آنکــه دیوانــه شده             با غــــــــم و با غـــــصه بیگانه شده

آنچنان خندان و شاد و شنگولست            دائمــــــا گـــــویـی به میــخانه شده

مناجات

بارالـــــــــــــها

رافتم را در حدی قرار مده 

تا دلم جولانگاه دشمنان دوست نمای کوته فکر

و ظالم قرار بگیرد

بطوریکه مرا احمقی برشمارند

تا مورد سوء استفاده های دردناک عاطفی

خود قرار داده و آنگاه

ضمن پایمال کردن بدیهی ترین

حقوق انسانی ام

با قیافه ای حق به جانب

که نشات گرفته از انتهای غرورشان است

احساس و حتی

ابــــــــراز

برتری نسبت به من نیز

داشته باشند.