حکیم
به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
اگر چند بخشی ز گنج سخن
بر افشان که دانش نیاید به بن
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 8:17 توسط مهرداد
|
به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
اگر چند بخشی ز گنج سخن
بر افشان که دانش نیاید به بن
مهردادملکی
گزیده ای ازکلسوارنامه مهردادملکی
در دریای هنر همچون خزری ..
که درقعرش انباشته از سکوت های پر شرری ..
که بر لوح دلان و طنین سنگهای نایاب همچون شجری
مهردادملکی (میم.آبان)
خداوندا این چه سریست که آدمی به خودش اعتراض دارد اما فریادش به گوش خودش نمی رسد..
حضرت عشق بفرماکه دلم خانه توستءسرعقل آمده هربنده که دیوانه توستءدل من اگرکه ازعشق نصیبی داردءحضرت عشق به من لطف عجیبی داردءبگذاریدبگذاریدکه بیماربمانداین دلءباتب عشق دلم حال غریبی داردءلحظه میمیردومن آخرسرمیپوسمءعشق ای ناجی من دست تورامیبوسمءبی وجودتوسعادت نشودحاصل منءتانفس هست توای عشق بمان دردل من