دختری که کشتم اثر مهدی اسلامی

دختری که کشتم اثر مهدی اسلامی(خودم🤗)

 

بالاخره کتاب خودمم چاپ شد. از انتشارات قصه باران که لطف کردن زحمت کشیدن برای چاپ کتابم صمیمانه قدر دانی می کنم.

مجموعه داستان "دختری که کشتم" نوشته مهدی اسلامی شامل پنج داستان‌کوتاه با محوریت "معنای زندگی" و نگاه فلسفی به زندگی و مرگ می باشد. اینکه اساساً آیا زندگی می تواند مفهومی داشته باشد و فراتر از آن آیا ارزش زیستن را دارد یا خیر؟ پاسخ به این پرسشهای بنیادین در جای جای کتاب از زبان برخی کاراکترها بیان می شود که ابداً پاسخی نهایی و متقن نبوده و ممکن است با عقاید خواننده مطابقت داشته و یا نداشته باشد. چرا که هر کس ممکن است معنای زندگی را به چیزی که در ذهن دارد تفسیر نماید نه آنچه که دیگران به او القاء می کنند. انسانهایی که گاهی عشق را معنای زندگی می پندارند و حاضرند بخاطر آن بمیرند. انسانهایی که عشق را بی معنا دانسته اما در نهایت خلاء همان عشق منجر به نابودیشان می شود. و انسانهایی که نزد آنها تکه نانی برای معنا کردن زندگی کفایت می کند. تقریباً هر پنج داستان این مجموعه با یک ماجرای ساده آغاز و آرام آرام آنقدر پیچیده می شود که خواننده را دچار سردرگمی و قضاوتهای شتابزده گوناگون می نماید اما در انتها با یک غافلگیری غیر قابل پیش بینی و شاید از نگاه خواننده تا حد زیادی ناخوشایند به پایان می رسد. خواندن این مجموعه علاوه بر لذتی که ماجرای جذاب داستانی به خواننده القاء می نماید، می تواند در درک بهتر مفهوم زندگی و افزایش گستره دید او به جهان یاری رساند.
برای سفارش و خرید اینترنتی کتاب به سایت انتشارات قصه باران به آدرس زیر مراجعه کنید و منو در راه چاپ کتاب دومم یاری کنید:👇👇👇

https://ghessehbaran.ir/product/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%85

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

 

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

نویسنده: جی. دی. سلینجر

مترجم: احمد گلشیری

عنوان اصلی کتاب «9 داستان» است و بنا به گفته مترجم سلینجر 31 داستان کوتاه نوشته که همه در فصلنامه ها و مجلات مختلف چاپ شده است.اما از این میان 9 داستان را برگزیده و در یک کتاب با عنوان « 9داستان» منتشر کرده است. جالبتر است بدانید که سلینجر به غیر از این کتاب فقط یک رمان بلند و سه رمان کوتاه نوشته و این نشان می دهد که «9 داستان» جایگاه ویژه ای در میان آثار او دارد. (9 داستان سلینجر یکی از 10 کتاب کلاسیک مدرن جهان شمرده شده است.)
اما دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم نام بلندترین و شاید بتوان گفت بهترین داستان کتاب است.و روایتگر جوانی است که پس از حدود 9 سال زندگی در پاریس( بواسطه مهاجرت مادرش در دوران کودکی او)، حالا دوباره به نیویورک برگشته است، به یک مدرسه هنری می رود، به نمایشگاه های نقاشی سر می زند و نقاشی می کند و با دیدن یک آگهی در مجله ای سعی میکند مربی نقاشی بودن را بیازماید.....
خواندن داستان های کتاب بسیار لذت بخش است چرا که نویسنده آنها کسی مثل سلینجر است و او با سبک خاص خودش خواننده را تا آخر با داستان همراه می کند علیرغم آنکه قرار نیست اتفاق مهمی در کل داستان بیفتد( حد اقل با آن تصوری که ما از مهم بودن یک اتفاق داریم!). داستان ها به نوعی بیانگر زندگی روزمره آدمهاست و پرسه زدنشان در تنهایی هایشان.آنچه در پس این روایت روزمره زندگی نمود می یابد تنهایی آدمهاست در آزادی، تقابل مصادیق زندگی روزمره و شاید مدرن با مفاهیمی که در پستوی ذهن جاخوش کرده اند و گرد و غبار نشسته روی آنها دارد کم کم درک ما را از مفهوم واقعیشان تغییر می دهد و باعث می شود که فراموش کنیم نقششان و بودنشان را در زندگی. شخصیت های کتاب از جنس همین آدمهای دورو برمان هستند ، آدمهایی که شاید خود ما یکی از آنها باشیم. قرار دادن« 9 داستان» را در لیست خواندنی هایتان، فراموش نکنید.

شامل 9 داستان است به نامهای زیر:
یک روز خوش برای موز ماهی
عمو ویکیلی در کانه تی کت
پیش از جنگ با اسکیموها
مرد خندان
انعکاس آفتاب بر تخته های بار انداز
تقدیم به ازمه با عشق و نکبت
دهانم زیبا و چشمانم سبز
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
تدی

شعری ملیح از اشعار فردریش نیچه به نام تنها شده

 

 تنها شده

 

کلاغ ها بانگ سردادند

و بر فراز شهر بال بگشودند:

که برف در راه است.

خوشا آنی که اکنون خانه ای دارد.

 

کنون به قامت سکوت ایستاده ای،

پریشان! به پشت سر نگاه دوخته ای، آه که شمار گذشته از کف برده ای!

از چه تو چنین سبک سرانه از زمستانگه به سوی دنیا گریختی؟

 

دنیا دروازه ایست به هزاران هزار برهوت سرد و خاموش!

 

هر آنکس که چون تو آن را از کف دهد، فرجامش نیست.

 

اکنون به رخساری رنگ باخته وامانده ای ،

نفرین بر آوارگی زمستان،

به دود بی شعله ای مانی،

که هماره سر به آسمانی سردتر دارد.

 

بال بگشای پرنده و بانگ سر ده

نوای ات را بر آواز پرنده صحرا ساز کن

تو ای مجنون

خونین دلت را به زیر یخ و خواری بپوشان!

 

کلاغ ها بانگ سردادند

و بر فراز شهر بال بگشودند:

که برف در راه است.

بدا آنکس که اکنون مأمنش نیست.

 

فردریش نیچه

 برگردان از زبان آلمانی: فرشاد نوروزی

روسپی بزرگوار نمایشنامه ای از ژان پل سارتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کتاب حاضر یکی از نمایشنامه های مشهور ژان پل سارتر است که در آن، اخلاق بورژوایی و فریبکاری هایش، به رشته ی تحریر کشیده شده است. مترجم کتاب، عبدالحسین نوشین، در مقدمه ی کتاب مینویسد: "محتوای کتاب، مقایسه گونه ایست بین اخلاق و سرشت یک روسپی و آنهایی که، به زور، خویشتن را نمایندگان شریف جامعه میدانند."

این نمایش که در یک پرده و دو مجلس نوشته شده است، نخستین بار در سال 1946 بر صحنه آمد و سپس به صورت کتاب، منتشر شد. "روسپی بزرگوار" 7 شخصیت دارد و تنها شخصیت زن آن، فاحشه ای به نام لیزی است. لیزی نماد افرادی میشود که نیروی مبارزه با ظلم را در خود نمی یابند و حتی با دانش به اینکه قربانی نظامی ستمگر و خشن هستند، به وضع موجود، تن میدهند. سناتور کلارک، شخصیتی که با چرب زبانی و سوء استفاده از احساسات انسانیِ لیزی، او را وادار به شهادت دروغ میکند، به طور بارز، نماینده بورژواهایی ست که فریبکاری و نیرنگ، افکار مردم را در جهت پیشبرد منافع خود، سوق میدهند و در توجیه اعمال سودجویانه ی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنند. دو پلیس حاضر، مزدورانی هستند که بدون هیچ اندیشه ای، تنها به دستورات صادر شده از طرف مافوقشان، عمل میکنند. سلب آزادی راستین، در جهان بی رحم امروزی، پررنگ ترین موضوعی است که این نمایشنامه بدان می پردازد و سارتر فارغ از هر گونه قهرمان پروری و حرکت خلاقانه ای از سوی قربانیان نظام سرمایه داری، سرنوشت رقت انگیزشان را به رشته تحریر می کشد.

 

خلاصه نمایشنامه

سیاه پوستی که در قطار با روسپی به نام لیزی روبرو و به ناحق، متهم به تعرض به وی شده است، جهت رفع اتهام، منزل لیزی را می یابد و از او کمک میخواهد.  لیزی با تندخویی او را از خود می راند و در را بر رویش می بندد و اعلام میکند که نزد هیچ پلیس یا دادستانی نخواهد رفت؛ با این وجود اگر دادگاه او را به جایگاه شهود بکشاند، حقیقت را خواهد گفت. لیزی که به تازگی به شهر آمده، شب قبل را با فِرِد، پسر یکی از نمایندگان مجلس سنا، گذارنده است. میان آن دو بحثی بر علیه سیاه پوستان و ماجرای قصد تعرضشان به لیزی، شروع میشود و لیزی، حقیقت ماجرا را به فِرِد میگوید. حقیقت ماجرا این است که لیزی و دو سیاهپوست در کپه ی قطار نشسته بودند که چهار سفید پوست وارد کپه میشوند و پس از تمسخر سیاه پوستان یکی از آنها را به قتل می رسانند. سپس شایعه میکنند که آن دو سیاهپوست قصد تعرض به دخترک را داشته اند. فِرِد با لحنی تهدید آمیز از او میخواهد که در صورت مواجهه با دادستان، حقیقت را فاش نکند و در دفاع از سیاه پوستان نطقی ارائه ندهد و در ادامه میگوید که قاتل یاد شده، پسر عموی اوست و در همین راستا به لیزی پیشنهاد رشوه میدهد ولی لیزی حاضر به شهادت دروغ نمیشود.

در همان لحظه دو تن از دوستان فِرِد که پلیس هستند، طی نقشه ای از پیش تنظیم شده، وارد منزل لیزی میشوند و هر سه نفر در تلاش برای گرفتن اعتراف دروغ از لیزی او را تهدید میکنند و تحت فشار قرار میدهند ولی زن، تن به امضای اعترافات دروغین نمیدهد. پس از اینها، سناتور کلارک، پدر فِرِد وارد صحنه میشود و سعی میکند با چرب زبانی و تظاهر به مهربانی و به بازی گرفتن احساسات میهن پرستانه ی لیزی، او را اغوا کند و موفق میشود این کار را بکند و امضا را بگیرد.

همان شب، سناتور کلارک به منزل لیزی می آید و پس از پرداخت صد دلار پول و گذراندن زمانی اندک با وی، به او میگوید که کار خوبی کرده است و از وظیفه شناسی او تقدیر میکند. وقتی سناتور می رود لیزی که احساس میکند تحقیر شده است اسکناس را مچاله میکند و شروع به گریستن میکند. در همین حال، سیاهپوست که خود را در خانه ی لیزی مخفی کرده است از پناهگاهش بیرون می آید و مجدداً از لیزی می خواهد او را در منزلش پناه دهد تا جانش در امان باشد. لیزی این بار او را پناه می دهد. پلیسها برای یافتن سیاه پوست مذکور، تمام خانه های محل را بازرسی میکنند. لیزی به سیاهپوست هفت تیری می دهد و از او میخواهد در صورت احساس خطر، به پلیسها شلیک کند و بگریزد ولی مرد سیاه پوست، هفت تیر را از او نمیگیرد. پلیس به خانه ی لیزی می رسد ولی آنجا را تفتیش نمیکند.

فِرِد که پس از گذراندن شب قبل با لیزی به او دلبستگی جنون آمیزی پیدا کرده است به خانه اش می آید و با دیدن سیاهپوست، تصمیم به کشتنش میگیرد و دو گلوله شلیک میشود. فرد به اتاق برمیگردد و به لیزی میگوید که تیرش به خطا رفته است. فرد میگوید که به لیزی دلبسته شده است و میخواهد او را با خود به خانه ببرد تا از این پس این زن فقط مال او باشد ولی به شرطی که او هوسرانی هایش را ندیده بگیرد. در نهایت لیزی تسلیم می شود و نمایش به پایان میرسد.

 

قسمتهای جذابی از کتاب:

 

-سیاه پوست: میدونید هر وقت سفیدپوستها، بدون اینکه همدیگر را بشناسند با هم حرف می زنند حتما یک سیاه پوست باید بمیرد.

*************************************************************************

-فرد: کاری که در تاریکی میشه باید در همان تاریکی فراموش بشه. دیگه روز نباید حرفش را زد.

*************************************************************************

 

-لیزی: بدبختی همیشه از همه طرف به من رو میاره. سرنوشت بعضی ها همینطوره. این مار را می بینی؟(دستبندش را که به شکل مار است به او نشان می دهد) این همیشه باعث بد اقبالی من بوده است.

 

فرد: پس چرا دستت میکنی؟

 

لیزی: حالا که دارمش باید دستم کنم. میگن اگه مار براجه و سر قوز بیفته با بیرحمی تلافی میکنه.

*************************************************************************

-فرد: یک سیاه پوست هیچوقت بی تقصیر نمیشه.

*************************************************************************

-سیاه پوست: بیشتر وقتها مردم را مجبور میکنند تا بر خلاف انچه که فکر میکنند حرف بزنند.

 

لیزی: همین طوره! گاهی هم که نمیتونند مجبور کنند با شارلاتان بازی و حرفهای فریب دهنده آدم را گیج میکنند و گول می زنند.

 

 

محفل فيلسوفان خاموش

 

خرید کتاب محفل فیلسوفان خاموش

 

محفل فيلسوفان خاموش هم داستانی به ظاهر ساده است و هم مهم‌ترين و سخت‌ترين سوالات فلسفي را بيان مي‌کند. داستان کتاب، نامه‌هاي دختر 11 ساله‌اي است به ويتوريو هوسله استاد فلسفه يکي از دانشگاه‌هاي آلمان. هوسله در پي جواب دادن به نامه‌ها به کافه خيالي به نام محفل فيلسوفان خاموش مي‌رود و در آن‌جا با تمام فيلسوف‌هايي که در رمان نام آن‌ها را مي‌خوانيم صحبت مي‌کند. براي مثال در اوايل کتاب نورا در نامه‌اش از پروفسور مي‌پرسد که چرا ارسطو اين‌قدر نگاه نا عادلانه‌اي نسبت به زنان داشته است. پروفسور به همان کافه خيالي مي‌رود و سوال نورا را از ارسطو مي‌پرسد.

ويتوريو هوسله، نویسنده کتاب، به عنوان يک فيلسوف مطرح است و ديگر آثاري که از اين نويسنده چاپ شده است همگي درباره مسائل فلسفي است. اين رمان کوششي است براي بيان موضوعات و سوالات فلسفي به زبان ساده‌تر. سوالاتي که شايد براي پيدا کردن و تحقيق کردن درباره‌شان بايد کلي کتاب‌هاي سخت فلسفي بخوانيد. اما با خواندن «محفل فيلسوفان خاموش» مي‌توانيد هم به نوعي گشتي در تاريخ بزرگ فلسفه بزنيد و هم با چکيده خيلي از پاسخ‌های فلسفی آشنا شويد.
يکي از بهترين رمان‌هايي که درباره فلسفه و به زبان ادبيات نوشته شده، رمان «دنياي سوفي» است. ويتوريو هوسله در این رمان همان روند دنياي سوفي را انتخاب کرده است.

 بخشهایی از متن کتاب:

- ايمان نمي تواند مغاير عقل باشد. شايد ايمان نظري داشته باشد كه براي عقل پوشيده بماند. اما بهرحال اين دو نمي توانند مغاير هم باشند، چون آن وقت دو جور حقيقت وجود داشت.

- فيلسوف واقعي بايد به خرد و دانايي عشق بورزد همچنين به عقل و ايمان؛ وگرنه فيلسوف نيست.

کافکا و عروسک مسافر اثری اقتباسی از جوردی سی‌ئررا‌ ای ‌فابرا‌

 کافکا و عروسک مسافر

 

 

 

در یک روز پاییزی در سال  1923 یعنی یک سال پیش از مرگ فرانتس کافکا،   این نویسنده ی شهیر چک در حال قدم زدن در پارک بود که چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...

 

 

 

دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت!!!
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا می دونی؟
کافکا هم می گوید: من نامه رسان عروسک ها هستم. عروسک برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه!
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید: نه. تو خونه‌ست. فردا همین جا باش تا برات بیارمش...
کافکا سریع به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است!

 

 

 

 

و این نامه‌ نویسی از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش هستند...
و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه ی‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند...

 

 

 


این که مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را (به گفته‌ی همسرش دورا) با دقتی حتی بیشتر از کتاب ها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است... 

 

 

 

رمان کافکا و عروسک مسافر بازنویسی این ماجرا‌ست به‌قلم نویسنده‌ای اسپانیایی، ‌جوردی سی‌ئررا‌ ای ‌فابرا‌. جوردی در کافکا و عروسک مسافر می‌نویسد که بعد از خواندن مقاله‌ا‌ی از ‌سزار آیرا‌ با عنوان عروسکِ مسافر‌ علاقه‌مند می‌شود این داستان را بنویسد؛ داستانی که ‌دورا دیمانت‌ (نامزد کافکا) بازگو کرده است. متن این داستان شاعرانه است و خیال انگیز. داستانی درباره‌ی پذیرش واقعیت‌های سخت زندگی، طعم خوب دل‌ بستگی و جست‌وجوی بهانه‌هایی کوچک برای شادی و امیدواری. این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است.



هنر دروغگویی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 kafka-crumb_lg

 


"دروغ گفتن، هنری است که مانند هر هنر دیگر، همه ی نیروی آدمی را می طلبد. باید خودت را تمام و کمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه ی دروغ گفتن، آتش شوق است. به این علت، دروغ بیش از آنچه می پوشاند، آشکار می کند. این کاری است که من از عهده اش بر نمی آیم. اینست که فقط یک پناهگاه دارم: حقیقت. "


👤 فرانتس کافکا نویسنده و فیلسوف اگزیستانسیالیست

داستان کوتاه « پل » اثر فرانتس کافکا

« پل »

 

Kafka's The Bridge by synchronicity313

 

پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن‌سو دست‌هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب می‌خورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزل‌آلا خروشان می‌گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعب‌العبور راه گم نمی‌کرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار می‌کشیدم، به ناچار می‌بایست انتظار می‌کشیدم. هیچ پلی نمی‌تواند بی‌آن‌که فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه - نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمی‌دانم -، اندیشه‌هایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایره‌وار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیره‌تر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گام‌های مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. - ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بی‌حفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بی‌آن‌که خود دریابد، ضعف و دودلی را از گام‌هایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالی‌که احتمالاً به این‌سو و آن‌سو چشم می‌گرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد - در خیال خود می‌دیدم که از کوه و دره گذشته است که - ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشت‌زده به خود آمدم، بی‌خبر از همه‌جا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسه‌گر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر مي‌گرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگ‌های تيزی که هميشه آرام و بی‌آزار از درون آبِ جاری چشم به من می‌دوختد، تنم را تکه‌پاره کردند.


داستان کوتاه «پل»، فرانتس کافکا، ترجمه‌: علی‌اصغر حداد

تأملات در فلسفه اولی

http://92.50.2.210/DataBase/BookImages/90/90A10339.jpg

 

تأملات در فلسفهٔ اولیٰ  کتابی فلسفی اثر رنه دکارت فیلسوف و ریاضیدان شهیر فرانسوی است که در آن به شرح نظرات خویش راجع به وجود نفس، خدا و هستی پرداخته‌است. نسخه لاتین این کتاب در سال ۱۶۴۱ و ترجمه فرانسوی آن (توسط دوک لوینز با نظارت دکارت) در سال ۱۶۴۷ منتشر گردید. این کتاب را احمد احمدی به فارسی ترجمه کرده‌است.

در بخشی از این کتاب (تامل دوم)  می خوانیم:

آیا اطمینان هم نیافتم که خودم وجود ندارم؟ هرگز! اگر من درباره چیزی اطمینان یافته باشم(یا صرفا درباره چیزی اندیشیده باشم) بی گمان خودم می بایست وجود داشته باشم.....بدون شک من هم وجود دارم و بگذار هرچه می خواهد در فریفتن من بکوشد، هرگز نمی تواند کاری کند که من در همان حال که فکر می کنم چیزی هستم معدوم باشم. بنابراین...سرانجام باید به این نتیجه معین رسید (و یقین کرد) که این قضیه « من هستم » ، « من وجود دارم » هر بار که آن را بر زبان آورم یا در ذهن تصور کنم، بالضروره صادق است........« می اندیشم پس هستم »....

نسخه لاتین و اصلی کتاب تاملات دکارت:

 

 

کتاب شب پیشگویی اثر پل استر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"سیدنی اُر از یک نوشت افزار فروشی دفتری جلد آبی می خرد. او که تا نه روز بعد در جادوی آن دفتر اسیر است، به دام پیشگویی های اسرار آمیز و رویدادهای شگفت آوری می افتد که زندگی زناشویی اش را به چالش می کشد و صحت دیدگاه هایش را با تردید رو به رو می سازد...

این رمان به قصه ی ارواح شباهت دارد. با این تفاوت که در این کتاب خبری از ارواح نیست! شب پیشگویی روایتی از زندگی آدم هایی واقعی است که در عرصه های وهم انگیز زندگی پرسه می زنند."

 

قسمت هایی از این کتاب:

 

سخت عاشقش بودم. احساس ناگهانی، قطعی و دور از انتظار بود. در این باره در رمان ها خوانده بودم، ولی همیشه تصور می کردم نویسندگان در تعریف نیروی نخستین نگاه مبالغه می کنند؛ همان لحظه ای که مرد برای نخستین بار به دیدگان محبوب می نگرد و بارها و بارها شرح داده شده. احساس می کردم انگار به دنیای قرون وسطی بازگشته و بخش هایی از نخستین فصل ویتانوا را زندگی می کنم(... وقتی نخستین بانوی شکوهمند اندیشه هایم در برابر دیدگانم پدیدار شد) و در هزاران غزل عاشقانه و مجازی حلول کرده ام. (می سوختم. مشتاق بودم، دلم برایش پر می زد. لال شده بود.) و همه ی این ها در کسل کننده ترین فضا، زیر نور خشن فلورسنت های اواخر قرن بیستم در یک دفتر کار آمریکایی روی داد؛ آخرین نقطه ی جهان که می شد تصور کرد آدم محبوب خیالی اش را در آن پیدا کند.چنین پیشامدی را نمی شود توضیح داد؛ این که چرا شیفته ی این یکی می شویم و نه آن یکی، دلیلی عینی ندارد.

 

-  ما عاشق بدن ها نمی شویم، بلکه گرفتار عشق یکدیگر می شویم، و اگرچه موجودیت ما در پوست و استخوان محدود است، ولی همه چیز در آن خلاصه نمی شود. همه این را می دانیم، با این حال به محض این که از فهرست خصوصیات ظاهری فراتر می رویم، در می مانیم و واژه ها در سردرگمی و استعاره های مه آلود و بی اساس مچاله می شوند. بعضی ها آن را آتش وجود می نامند. برخی شعله ی درونی یا پرتو درونی وجود و بعضی دیگر آن را گوهر فروزان درون می خوانند. این اصطلاحات همیشه تصاویر نور، گرما و نیرو را تداعی می کنند. آن جوهر زندگی که گاه روح می نامیم، همواره از طریق چشم با دیگران ارتباط می یابد. اصرار شاعران بر این نکته حتما" درست است. راز اشتیاق با نگریستن به چشمان محبوب آغاز می شود، چون تنها در آن جاست که می توان لحظه ای به آن چه که او واقعا" هست، پی برد.

 

-  "اندیشه ها واقعیت دارند. واژه ها واقعی اند. هرچه انسانی باشد واقعی است و گاه ما پیش از وقوع حادثه ای از آن باخبر می شویم، ولو اینکه از پیش بینی خود آگاه نباشیم. ما در زمان حال به سر می بریم، ولی آینده را هر لحظه در درون خود داریم. شاید نوشتن به همین مربوط باشد، سیدنی؛ نه گزارش رویدادهای گذشته، بلکه ایجاد رویدادهای آینده."

 

عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

عشق سالهای وبا

 


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

عشق سالهای وبا نام رمانی از نویسنده مشهور گابریل گارسیا مارکز به سال ۱۹۸۵ است. فیلمی نیز بر اساس کتاب در سال ۲۰۰۷ ساخته شده‌است.کتاب عشق سالهای وبا در مورد یک عشق قدیمی بین یک دختر و پسر و زنده شدن دوباره آن بین آنها در زمان پیری و پس از مرگ شوهر دختر می باشد.در این کتاب رمان زیبا و عاشقانه روحیات شخصیت ها بخوبی بیان شده است.شهری قدیمی، ملالت بار و غبار گرفته در آمریکای جنوبی روزی شاهد خودکشی یک عکاس محلی می شود. دکتر خوونال اروبینو به بالین مرده، دوست قدیمی و یار شطرنج بازی های عصر خود می آید، تلخ دوستی شان را به یاد می آورد. نامه ای خطاب به او در خانه پیدا می شود، یادداشت ده صفحه ای را می خواند و منگ از اینکه تمام این چهل سال نمی دانسته دوست اش معشوقه ای از طبقه ی پایین دارد. به دیدار زن می رود. برای مراسم تدفین آماده می شود و همزمان جشنی که به افتخار او در همان روز بر پا است. عصر وقتی سعی می کند طوطی سخن گویش را بگیرد، از نردبان می افتد و می میرد. وقتی می میرد، نمی داند که زندگی خودش چه پر ماجرا بوده است. مارکز برای ما تعریف می کند، با جزئیات کامل همه چیز را برای ما بازگو می کند و می گذارد برای یک عشق قدیمی غمگین باشیم.کتاب حلقه ای است، یک حلقه ی ماجرا را که می خوانی، حلقه باز می شود و با ماجرایی بزرگ تر، تکان دهنده تر، زیبا تر و غمگین تر رو در رو می شوی. شخصیت های اصلی رمان هر کدام داستان خود را تعریف می کنند و در کنار داستان خویش با داستان شخصیت دیگر داستان رو در رو می شویم، شخصیت دیگر راوی می شود و داستان پیش می رود تا همه چیز شکل بگیرد: داستانی از اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم. از گذشته تا گذشته: همه چیز در هم محو می شود و سرانجام دو عاشق به هم می رسند، بعد از پنجاه و سه سال و هفت ماه و یازده روز و شب به هم می رسند که در یک کشتی، روی رودخانه، با هم، برای هم باشند و عشق بورزند و دیگر هیچ چیزی مهم نباشد: تا آخر عمر مهم نباشد.

جملات تامل برانگیز از بزرگان ادبیات و فلسفه

فلسفه و ادبیات / بهمن اصلاح پذیر

 

- دادن توصیف،تعریف، یانامی ازآن نوع تخیلی که فرانتس کافکا مارا با آن جادو می کند،دشوار است. میلان کوندرا

 

- کافکا بود که به من نشان داد جور دیگری هم می توان نوشت. گابریل گارسیا مارکز

 

- هر چه چیزها از هم بیگانه تر باشند، نوری که از تماس آنها بر می جهد، جادویی تر خواهد بود.    میلان کوندرا

 

- ما فکر می کنیم که عمل می کنیم، فکر می کنیم که می اندیشیم، اما دیگری یا دیگرانی در ما هستند که عمل می کنند: این عادات دیرپا! توماس مان

 

- از سه شکل حکومت اتوکراسی، آریستوکراسی و دموکراسی، شکل دموکراسی ضرورتا استبدادی است! در دموکراسی، تصمیم با " همه" ای است که کاملا همه نیستند! و این تضادی است هم با خود و هم با اراده همگانی و هم با آزادی. امانوئل کانت

 

- یک دولت خوب را نباید از اخلاقیت انتظار داشت. بلکه برعکس، از یک دولت خوب است که پرورش خوب اخلاقی یک مردم را می توان امید داشت. امانوئل کانت

 

- این را که پادشاهان تفلسف کنند یا فلاسفه پادشاه شوند نباید انتظار داشت. و نباید هم آن را آرزو کرد، زیرا قدرت، ناگزیر داوری آزادانه و بی مانع عقل را فاسد می کند. امانوئل کانت

 

- شخص باید دین و هنر را مانند مادر و دایه دوست داشته باشد وگرنه نمی تواند خردمند شود. اما باید فراتر از آنها نیز بنگرد تا به منظورشان پی برده و رشدی بیشتر از آنها داشته باشد. فردریش نیچه

 

- اگر ما ذهن خود یا فقط ساختمان درونی حواس خود را بطور کلی نابوده انگاریم، آنگاه همه ساختمان خارج یا طبیعت، همه پیوندهای اشیاء در مکان و زمان، آری حتی خود مکان و زمان نیز ناپدید می شوند. اینها چونان پدیده ها نه در خود، بلکه فقط در ما وجود دارند. نقد عقل محض- امانوئل کانت

 

- فلسفه یک جنگ علیه سرگردانی هوشمندی ما به وسیله زبان است. لودویگ ویتگنشتاین

 

دختر مدیر سیرک

دختر مدیر سیرک
 
 

نوشته یوستین گاردر

ترجمه از اصغر اندرودی

ناشر گندمان

خلاصه کتاب:

سال‌ها پیش نمایش سیرکی در اولم برگزار شد. رئیس سیرک مرد تنومندی بود و عاشق یکی از بندبازهایش به نام تری شده بود که دختر خیلی زیبایی بود. آن‌ها با هم ازدواج کردند و سال بعد تری برای او دختری به دنیا آورد که نام او را پانینا مادنیا گذاشتند. این خانواده کوچک و خوشبخت در کاروان صورتی‌رنگ سیرک زندگی می‌‌کردند اما این خوشبختی دوام زیادی نداشت...

رمان مسخ شاهکار فرانتس کافکا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه رمان:

رمان مسخ از آنجايي آغاز مي شود که گره گوار سامسا از خواب آشفته اي مي پرد و خود را در حالي مي يابد که به حشره اي تمام عيار تبديل شده است. گره گوار آشفته و پريشان از ظاهر وحشتناک خود به اطراف نگاه مي کند تا از حقيقت داشتن آنچه که رخ داده اطمينان کسب کند. او در حالي که به علت جثه ي سنگينش به سختي مي توانست تکان بخورد به شغل اجباريش مي انديشد. به اينکه هر روز مي بايست به علت قرض سنگين خانواده اش کار بکند و زندگيشان را بچرخاند. اين کار سنگين هميشه مانع از آن مي شد که گره گوار بتواند دوستي داشته باشد و او را بيش از پيش در انزوا مي کشيد. «اگر پاي بند خويشانم نبودم، مدتها بود که استعفاي خودم را داده بودم."

مادر گره گوار به او يادآوري مي کند که مي بايست هر چه سريعتر سر کار برود. او همين که سعي مي کند جواب مادرش را بدهد متوجه مي شود که صدايش تغيير کرده. با زحمت بسيار مي کوشد که از روي تخت پايين بيايد. در همين حال معاون گره گوار از راه مي رسد تا علت تأخير او را جويا شود. « چرا بايد محکوم به خدمت در تجارتخانه اي باشد که در آنجا کوچک ترين غفلت کارمند موجب بدترين سوءظن درباره ي او مي شود؟ آيا همه ي کارمندان بي استثناء دغل بودند؟"

گره گوار در را به سختي باز مي کند و با ديدن او همه وحشت زده هر يک به سمتي مي گريزند. پدرش سعي مي کند گره گوار را وادار کند که به اتاقش باز گردد و با اين کار باعث مي شود که گره گوار قدري زخمي شود. گره گوار در حالي که بسيار خسته بود به خواب مي رود.هنگامي که از خواب بر مي خيزد متوجه مي شود که در گوشه ي اتاق کاسه اي شير و تکه اي نان قرار گرقته است. او مي فهمد که به هيچ وجه از مزه ي شير خوشش نمي آيد در حالي که در گذشته يکي از غذاهاي مورد علاقه اش بود. روز بعد خواهرش، گرت، به آرامي وارد اتاق مي شود و شير دست نخورده را با آشغال سبزيجات گنديده جا به جا مي کند. اين بار گره گوار با اشتهاي زياد همه را مي خورد! گرت نسبت به ديگر اعضاي خانواده با ظاهر وحشتناک گره گوار راحت تر کنار آمده است. پس از اين اتفاق تنها گرت است که وظيفه ي غذا دادن به گره گوار را پذيرفته.بعد از مدتي گره گوار بيش از پيش با اندام تغيير يافته اش احساس راحتي مي کند. بالا رفتن از ديوار و سقف يکي از تفريحات ويژه ي او مي شود و ترجيح مي دهد که ساعت ها زير مبل قرار بگيرد و از روشنايي فرار کند. گرت که متوجه اين تغيير روحيه در گره گوارشده از مادرش مي خواهد که با کمک يکديگر وسايل داخل اتاق را بيرون ببرند. اين کار باعث عصباني شدن گره گوار مي شود و او خود را ديوانه وار به قاب عکس روي ديوار آويزان مي کند و از اتاق بيرون مي جهد. در همين حال پدر که به علت شرايط مادي مجبور به کار کردن بود خسته از سر کار باز ميگردد و چشمش به گره گوار مي افتد که ديوانه وار در سالن مي چرخيد. شروع مي کند به پرتاب کردن سيب به سمت گره گوار تا او را وادار کند که به سمت اتاقش برود. سيبي در پشت گره گوار فرو رفته و او از درد به اتاقش پناه مي برد.

داستان غم انگيز زندگي گره گوار سامسا حاکي از اين بيگانگي با هنجارهاست. گويي او خود مي خواهد که بين تابعيت محض از اجتماع و مسخ شدن، مسخ شدن را برگزيند. در نتيجه مي توان گفت که مسخ شدن گره گوار نوعي فرار از واقعيت حاکم است.

خانواده ي گره گوار پس از مدتي در اتاق او را نيمه باز مي گذاشتند تا او بتواند آنها را ببيند. شرايط خانواده پس از مدتي به شدت تغيير مي کند و اين تغييرات را گره گوار بهتر از هر کس ديگري مي تواند درک کند. گرت کمتر به گره گوار سر مي زند و به ظاهر او را فراموش کرده است. خانواده ي گره گوار براي چيره شدن بر فقر خود مجبور مي شوند که سه اتاق از خانه شان را به مستأجر بدهند. يک بار که اتفاقاً در اتاق باز مانده بود و گرت در حال نواختن ويالون براي مستأجران بود گره گوار متوجه علاقه ي بيش از حدش به موسيقي مي شد. به طوري که به ياد نداشت که پيش از اين تا اين حد به صداي موسيقي واکنش نشان دهد.«حس مي کرد که راه تازه اي جلويش باز شده و او را به سوي خوراک ناشناسي که به شدت آرزويش را داشت راهنمايي مي نمود.» در حالي که هنوز در اتاق گره گوار باز بود گرت خطاب به پدر و مادرش مي گويد که مي بايست از دست گره گوار راحت شوند يا اينکه از بين خواهند رفت. گره گوار هنگامي که متوجه مي شود که در آن خانه تنها سرباريست براي ديگران و از طرفي به خاطر اينکه مدتي بود که نتوانسته بود غذايي بخورد، از غم و غصه همان شب مي ميرد.

فلسفه کانت (بیداری از خواب دگماتیسم)بر زمینه سیر فلسفه دوران نو  


کتاب فلسفه کانت (بیداری از خواب دگماتیسم)

دختر پرتقالی اثری فلسفی از یوستین گاردر

 

خلاصه داستان:

 

داستان این کتاب، بی‌شباهت به زندگی خود یوستین گاردر نیست. گاردر در بسیاری از آثارش، به رابطه بین پدر و فرزند پرداخته است اما داستان این کتاب، شباهت زیادی به زندگی خود نویسنده دارد و از این جهت، خواننده با داستانی خواندنی مواجه می‌شود که ریشه در واقعیت دارد.

جورج  15 ساله پسری است که در 4 سالگی پدرش فوت کرده و حالا پس از  11 سال که از مرگ پدرش گذشته ناگهان  نامه ای از پدر که در کالسکه دوران کودکی جورج مخفی کرده و خطاب به پسرش جورج نوشته بوده پیدا می کند. پدر جورج که خودش پزشک بوده است از بیماری و مرگ قریب الوقوع خود آگاه می شود و برای اینکه بتواند در آینده با پسرش چند کلمه ای صحبت کند و نصایحی برایش داشته باشد دست به قلم می شود و طی نامه ای شرح آشنایی و عشق خود با یک دختر موسوم به دختر پرتقالی (میوه پرتقال) را برای پسرش جرج بازگو می کند. و در آن ضمن با نثری تاثیرگذار دیدگاه خود درباره حیات، مرگ و عشق را توضیح می‌دهد.

 

قسمتهای بشدت تاثیر گذاز از این داستان:


«... من می‌ترسم جورج. از این می‌ترسم که از این دنیا رانده شوم.

من از شب‌هایی مثل امشب که دیگر زنده نخواهم بود، خیلی می‌ترسم... دنیا خیلی پیر است؛ شاید 15 میلیارد سال عمر داشته باشد و با این حال کسی نتوانسته بفهمد که جهان چگونه به‌وجود آمده است. همه ما در افسانه بزرگی زندگی می‌کنیم که هیچ‌کس اطلاع درستی از آن ندارد.

زمانی را تصور کن که تازه همه‌چیز به‌وجود آمده بود و تو در آستانه افسانه حیات بودی و حق انتخاب داشتی. می‌توانستی برای یک‌بار در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی‌دانستی که چه‌وقت باید زندگی را شروع کنی، چگونه و چه مدت؟ فرض کن فقط همین را می‌دانستی که اگر تصمیم می‌گرفتی به این دنیا بیایی، زمانی این اتفاق می‌افتاد که وقتش رسیده بود. این را هم می‌دانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد، باید دوباره زمان و هرچه در آن است را ترک کنی و شاید برایت ناخوشایند باشد؛ زیرا برای بسیاری از انسان‌ها این افسانه آن‌قدر دلپذیر است که وقتی به ترک‌کردن‌اش فکر می‌کنند، اشک دور چشمان‌شان حلقه می‌زند...».

جورج پس از خواندن نامه پدرش و در جواب این پرسش که چه انتخابی خواهد داشت، می‌گوید:

«... اگر جواب منفی به زندگی می‌دادم، یعنی اینکه هیچ‌گاه به آسمان نگاه نمی‌کردم. خورشید! هیچ‌گاه پایم را در جزیره داغ تونزبرگ نمی‌گذاشتم و هرگز تجربه شیرجه در آب سرد را نداشتم... برای یک لحظه مفهوم نیستی را درک کردم... معده‌ام درهم می‌پیچد و بسیار خشمگینم. وقتی به این می‌اندیشم که روزی باید بروم و از اینجا دور بمانم، آن هم برای همیشه، بی‌نهایت خشمگین می‌شوم. حس می‌کنم یک شوخی ناجور در میان است. زیرا اول، کسی می‌آید و می‌گوید: بفرما! دنیا مال توست و بعد می‌آیند که آن را از تو بگیرند... با این همه، من در مرز میان بودن و نبودن، زندگی را انتخاب می‌کنم و گوشه کوچکی از خیر و نیکی را برمی‌گزینم که سزاوار آن هستم».

 

این کتاب توسط مهوش خرمی پور ترجمه و در نتشارات تندیس به چاپ رسیده است.

 

جملات زیبا از این کتاب:

 

- امکان ندارد بتوانی دو پرتقال پیدا کنی که شبیه به هم باشند. حتی دو علف هم کاملا شبیه به هم نیستند.

 

- فکر نمی کنم چیزی به اندازه خنده واگیر داشته باشد. غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگری است. ترس نمی تواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترسهایمان کمابیش تنهاییم.

 

- زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را می توان دید.

 

- به نظرم عقل و نیروی ادراک لازم برای آفرینش یک زنبور، بیشتر است تا برای ایجاد یک حفره سیاه.

 

- از آنجا که ما در اینجا هستیم پس ما خود جهانیم. اما شاید آفرینشمان تکمیل نشده باشد. بدیهی است که تکامل جسمانی انسانها از تکامل فکری و روانی آنها پیشی گرفته است.

 

- آخرین چیزی که انسان محکم نگه می دارد اغلب دست کسی است.

 

- شاید فکر کردن به آن دردناک باشد. چرا باید از افکار تار عنکبوتی دست بکشیم؟

 

- این تصور مضحکی است که اصولا به وجود فضا فکر کنیم در حالیکه در کنارمان دخترهایی هستند که از شدت ریمل موجود بر روی مژه هایشان نمی توانند فضا را ببینند...

 

- از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

 

- ما در هستی یک مکان نداریم بلکه در آن به همان اندازه ای جا داریم که برای خود تعیین می کنیم.

 

- به کار بردن ضمیر " ما " و افعال اول شخص جمع به این معناست که دو نفر را با کار مشترکی به هم پیوند می دهیم تا به شکل یک موجود آشکار شوند.

 

- این عکس را چند هفته قبل از مرگ او گرفته اند و ای کاش من آن را نداشتم اما حالا که دارم نمی توانم آن را دور بیندازم و حتی نمی توانم از نگاه کردن مکرر به آن خودداری کنم.

 

- اما این انسان چیست؟ ارزش هر انسان چقدر است؟ آیا ما غباری بیش نیستیم؟ غباری که به هوا بلند می شود و هر بادی آن را پراکنده می کند؟

 

- نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست. هر که به این موضوع پی نبرده، شاید زمانی که افسانه به پایانش نزدیک شد و به وداع با این معجزه رسید، آن را بفهمد.

 

سوء تفاهم نمایشنامه ای غم انگیز از آلبر کامو

سوء تفاهم

 

 

 خلاصه داستان:

 

سوء تفاهم  نمایشنامه‌ای است که در سال ۱۹۴۳ در فرانسهٔ تحت اشغال توسط آلبر کامو نوشته شده‌است. این نمایشنامه بر ایدهٔ پوچی کامو تاکید دارد.

داستان از این قرار است که پسر یک خانواده پس از جدایی از آنها جهت کار به خارج از کشور می رود و پس از حدود بیست سال و پس از اینکه پولدار و ثروتمند می شود  به خانه بر می‌گردد تا خواهر و مادر بیوهٔ خود را پیدا کند، و آنها را در این خوشبختی سهیم گرداند.چون نسبت به آنها احساس وظیفه می کند.غافل از اینکه مادر و خواهرش سالهاست که  با دزدی از مسافران مهمانسرایشان و به قتل رساندن آنها قصد ساختن زندگی خود را دارند. او خود را مسافری جا می‌زند، بدون آنکه هویت خود را آشکار سازد. تا عکس العمل خانواده خود را بررسی کند  اما نه خواهر و نه مادرش او را نمی‌شناسند و سرانجام ...

این کتاب با عنوان «سوء تفاهم» توسط جلال آل احمد در سال 1328  ترجمه شده است.

همچنین این کتاب با عنوان «سوء تفاهم» توسط خشایار دیهیمی  ترجمه و توسط  نشر ماهی منتشر شده‌است.

البته من همان نسخه ترجمه آل احمد رو خوندم که بسیار عالی بود.این نمایشنامه بسیار غم انگیزه و منو بشدت متاثر کرد.حتما بخونیدش.بخصوص دلم به حال خواهره سوخت با اینکه سنگدل بود. که البته سنگدلیش کاملا دلیل منطقی داره و در جای جای داستان دلایلش گفته میشه.بخصوص اونجایی در داستان که به مادرش میگه: هیچکس دهان مرا نبوسید حتی تو که مادرم هستی. و هیچ کس بدن مرا برهنه و عریان ندید!

 

جملات زیبا از این کتاب:

 

- این دنیا منطقی نیست و من که مزه آن را کاملا چشیده ام می توانم بگویم که از آغاز خلقت تا انهدام آن همینطور بوده است.

 

- در دنیایی که همه چیز را می توان انکار کرد، نیروهایی نیز وجود دارد که قابل انکار نیست و ثابت می کند روی این زمینی که هیچ چیزش مطمئن نیست ما اطمینان هایی هم برای خودمان داریم.

 

- مردها هرگز نمی دانند که چطور باید دوست داشت. هیچ چیز آنها را راضی نمی کند. آنچه را که آنها می دانند، خواب و خیال دیدن است... در صورتیکه زنان می دانند باید در دوست داشتن عجله کرد. در یک بستر خوابید و دست به یکدیگر داد. آدم وقتی دوست می دارد، هرگز خواب چیزی را نمی بیند.

 

- عشق مردها چیزی بیش از یک پارگی و نفاق نیست. مردها می توانند خودداری کنند و آنان را که ترجیح می دهند، ترک نکنند.

 

- از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم به جای سنگ گرفته شود... مثل سنگ عمل کنید، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد به سنگ بپیوندید.

 

 

فردريك (تاتر بولوار) نمایشنامه ای تاثر برانگیز از اریک امانوئل اشمیت

[تصویر:  510597_104.jpg]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان:

 

این كتاب نمايش نامه اي است که اشمیت از زندگي واقعي بازيگري به نام فردريك لومتر الهام گرفته و به او تقدیم نموده است. فردريك پسر زني رخت شوي است كه از هویت پدر خودش اطلاعی ندارد. فردریک از کودکی آرزوي بازيگري در سر می پروراند اما مادرش بشدت با او مخالفت می کند. اما فردریک به مخالفت مادرش توجهی نمی کند و در آینده بازیگری را پیشه خود می سازد و به بازيگر بزرگ و مشهوري تبديل مي شود. بازيگري بی ریا که تمام عشق و فكرش صحنه تئاتر است و به درو از ریاکاری های مرسوم بدنبال نمايش ها و خنده و گريه هاي واقعي است نه تالارهاي بزرگ و لوكس شهر با آن ریاکاریهایش. او عاشق تئاتر است اما ناگهان عاشق زنی به نام برنیس می شود و میان عشق به او و عشق به کارش مردد می ماند.و بالاخره...

 

این کتاب توسط شهلا حائری ترجمه شده و در انتشارات قطره به چاپ رسیده است.

 

جملات زیبا از این کتاب:

 

- من عشق می ورزم و عشق از حیطه نظم خارجه. یک جانور خطرناکه که کسایی رو که قرار نبود با هم آشنا بشن به هم پیوند میده.

 

- سر از كار خداي مهربونتون در نمي يارم. نمايش نامه نويسيش تعريفي نداره. نمايش نامه شروع مي شه بدون اينكه متوجه باشيم. به پايان مي رسه باز هم متوجه نمي شيم و بين اين دو چيه؟ تكاپو و پريشاني. مبهمه. موقعیتی در کار نیست. هدفی نداره. معنی نداره. فقط اتفاقات غیر منتظره.

 

- واقعیت به نظر حقیقی میرسه، ولی توهم واقعی تره. زندگی فقط وقتی رو صحنه بازیش می کنم، برام قویه. عوضی دنیا اومدم؟

 

- همه بلدن يك كاري كنن نمايش نامه هاشون رو صحنه بره، اين كه كاري نداره. در حالي كه همه كه نمايش نامه هاشون ممنوع نمي شه. 

 

- تئاتر هم مثل عشقه، وقتی میتونی بلد نیستی، و وقتی یاد گرفتی دیگه ازت برنمیاد.

 

- آدم هاي بافرهنگ هميشه يك فرهنگ عقبن. اون ها افكار نسل هاي قبل رو يدك مي كشن، سليقه ي پيرها رو دارن. تو تماشاچي هاي ما، از دو نفر يكي شون بي سواده، درسته اما اين بي سوادها هستن كه از چيزهاي جديد بدون پيش داوري استقبال مي كنن.

 

- منتقد و هنرمند ربطی به هم ندارن، دنبال دو تا هدف متفاوتن. برای اینکه هنرمند موفق بشه، لازمه که دوستش داشته باشن، برعکس منتقد لازم داره که ازش متنفر باشن. انگار بخواین روز و شب رو با هم آشتی بدین. پیروزی یکی بستگی داره به شکست اون یکی.

 

- مي شه به كسي گفت دوستت دارم در حالي كه داري به جوش دماغش نگاه مي كني يا مي شه گفت ازت متنفرم در حال اينكه تو فكر ايني كه وقتشه كفشت را عوض كني.

 

 - من ثبات ندارم، حتی مطمئن نیستم که وجود دارم. لابد برای این بازیگر شدم چون شفافم، خودم رو توی آینه نمی بینم.

 

- یک زن وقتی زیباست که عریانه. لباس میتونه بهش شکل بده، قد و قامت ببخشه. اما نمی تونه زیباش کنه. ابدا. برای زبان هم همینه. ابیات بهش نظم می بخشه، نه هماهنگی. نظم بهش میده نه روح. بهش اجازه میده وارد سالن تئاتر بشه، اما تو دل مردم جا باز نمی کنه.

شوخی اثری تیره اما زیبا از میلان کوندرا


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان:

 

شوخی از اولین رمانهای میلان کوندراست که داستانش به زمان انقلاب کمونیستی در کشور ایشان یعنی چک بر میگرده.داستان به سبک راوی اول شخص و از زبان چهار نفر به همین سبک بیان میشه یعنی لودویک ، هلنا ، کوستکا ، و یاروسلاو . هر کدوم از این چهار نفر داستان خودشونو از زبان خودشون تعریف میکنن و با اینکه در نگاه ظاهری تشابهی بین داستانهاشون وجود نداره اما در بطن هر چهار داستان یک مساله نهفته است که داستانها رو بشدت تحت الشعاع خودش قرار میده یعنی:" شوخی "!

لودویک جوانی کمونیسته که بخاطر یک شوخی که با ریشه های حزب کمونیست میکنه از حزب اخراج میشه و به اردوگاه کار اجباری و معدن میره.در اونجا با دختری بنام لوسی آشنا میشه و عاشقش میشه و ...

یاروسلاو یک فرد روستایی و موزیسینه و طرفدار کمونیست و مخالف بورژوازی که داستانش با همسرش و پسرش حول و حوش سنتهای گذشته رقم میخوره و ...

هلنا زن شوهر داری که شوهرش طردش کرده و با دختری جوان ارتباط برقرار کرده و به همین دلیل هلنا هم در عشقی گنگ و مبهم عاشق لودویک میشه و ...

کوستکا استاد دانشگاه که بخاطر مسیحی بودن و مخالفت با کمونیسم از دانشگاه اخراج میشه و به مزرعه دور افتاده ای تبعید میشه و در اونجا با لوسی سرخورده آشنا میشه و در راه تذهیب روح و روان به لوسی کمک میکنه و ...

گرچه کتاب بسیار تیره ای هست اما سبک نگارشش بسیار استادانه و حاکی از واقعیتهای کثیف جامعه کمونیستی و قبل تر از اون بورژوازی در جمهوری چک هست.

این کتاب توسط فروغ پوریاوری ترجمه و در انتشارات روشنگران و مطالعات زنان به چاپ رسیده.

 

قسمتهای منتخب زیبا از کتاب:

 

- فتح کردن ذهن یک زن تابع قوانین سخت و انعطاف ناپذیر خودش است و تمام تلاشها برای به راه آوردن  او با حرفهای منطقی محکوم به فناست.عاقلانه این است که تصویر بنیادی خود ساخته او (اصول، آرمانها، اعتقادات اساسی) را تعیین کنید و بعد به یاری زبان آوری ، گفتارهای غیر منطقی و از این قبیل تدبیری برای ایجاد رابطه ای هماهنگ میان تصویر خود ساخته او و رفتار دلخواه او بیندیشید...مرد می تواند هر چیزی از زن طلب کند ، اما جز در مواردی که دلش می خواهد در چشم زن همچون جانوری درنده خوی بنماید ، باید این امکان را برای او فراهم کند که هماهنگ با ژرفترین خودفریبیهای خویش عمل کند.

 

- اگر دعوت مسیح را اجابت کنیم ، باید بی قید و شرط پیرو آن باشیم.این کلمات انجیل هر قدر هم آشنا باشند باز در عصر جدید طنینی افسانه ای دارند. در زندگیهای کسل کننده امروز ما دیگر چه جایی برای دعوت مسیح وار باقی مانده است؟ و آنگاه که تورهای ماهیگیری مان را رها کنیم به کجا برویم و دنبال چه کسی راه بیفتیم؟

 

- انسان چیزی ندارد که از دست بدهد ، که همه جا از آن اوست، هر جایی که مسیح قدم گذاشته جای اوست.به عبارت دیگر ، هر جایی در میان انسانها.

 

- اکنون قرنهاست که منطق گرایی شکاک مسیحیت را می خورد اما نتوانسته  آن را از بین ببرد.اما نظریه کمونیستی و خلاقیت آن ظرف چند دهه معدوم خواهد شد.

 

- تا وقتی که مردم گریزگاه قلمرو قصه های جن و پری را در برابر دارند، سرشار از نجابت ، شفقت و شعرند. اما دریغ که در قلمرو زندگی روزمره خود به احتمال زیاد آکنده از احتیاط ، بی اعتمادی و سوء ظن اند.

 

- آدمها نه از نحوه اعطای بخشش آگاهند و نه قدرت انجام همچو کاری را دارند.آنها قدرت ندارند گناهی را که یک بار اتفاق افتاده بی ارزش کنند.به یاری خارجی نیاز دارند.محروم کردن گناه از اعتبار آن ، بی اعتبار کردن ، محو کردن آن در زمان ، و به عبارت دیگر تبدیل کردن چیزی به هیچ ، عملی مرموز و فوق طبیعی می طلبد.تنها خدا می تواند گناه را بشوید و پاک کند، آن را به هیچ تبدیل کند و گناهکار را ببخشد، زیرا که او از قوانین زمینی معاف است ، زیرا که او آزاد است ، زیرا که  می تواند معجزه کند. انسان در صورتی می تواند همنوع خود را ببخشد که کار خود را بر بخشش الهی متکی سازد.

 

- زیستن در دنیایی که در آن هیچکس بخشوده نمی شود و هر نوع رهایی غیر ممکن است ، زیستن در جهنم است.

 

- همه چیزهای خاکی که متعلق به خداوند است ممکن است از آن شیطان هم باشد.حتی حرکات عاشقان در عشقبازی.

 

- سیاره ای که در آن زندگی می کنیم برزخی میان بهشت و جهنم است. هیچ عملی به خودی خود خوب یا بد نیست. تنها جای آن در نظم امور آن را خوب یا بد می کند.

 

- اگر عشق تو با نظمی که خداوند خلق کرده  هماهنگ باشد ، اگر عشق تو حقیقی باشد آتگاه عشقبازی تو خوب خواهد بود و تو را خوشحال می کند.

 

- هیچ یک از جنبشهای بزرگی که با هدف تغییر دادن دنیا به وجود آمده است نمی تواند تمسخر و تحقیر را تحمل کند. تمسخر زنگاری است که به هرچه بنشیند کم کم آن را تحلیل می برد.

 

- آه ، چگونه خودم را گول می زنم؟ چه سخت تلاش می کنم خودم را قانع کنم که راه درست را در پیش گرفته ام! حالا ایمان را به رخ بی ایمان می کشم!

 

- چگونه می توانم مطمئن باشم که صدای خداوند را از بقیه صداها تشخیص می دهم؟اگر صداهایی که شنیدم صدای بزدلی خودم بود چه؟

 

- از دست خودم ، سن و سالم ، و زمانه عصبانی بودم، این سن غنایی مضحک ، که مرد پیش از ان درگیر معمای زیاده بزرگ وجود خویش است که با معماهای بیرون از خودش گلاویز شود و آنهای دیگر فقط برایش در حکم آینه های متحرکی هستند که در آنها مات و مبهوت دنبال تصاویر و احساسات خودش ، هیجانها و اضطرابهای خودش و ارزشهای خودش می گردد.

 

- برای تملک بدنی که آن قدر حسرتش را داشتم فقط می بایست او را درک می کردم ، او را می شناختم ، او را نه فقط بخاطر آن چه برای من بود ، بلکه بخاطر هر آنچه که بود و مستفیما روی من تاثیر نمی گذاشت ، که مال او بود و فقط متعلق به او بود دوست داشته باشم.اما نتوانستم چنان کنم ، بنابر این هم به خودم لطمه زدم و هم به او.

 

- هر کس به در عشق می خورد به درد نفرت هم می خورد. بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد.او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد.اما سعی کنید نفرت خود را روی تجریدهای محض – بیعدالتی ، تعصب ، ظلم- متمرکز کنید ، یا آن قدر جلو رفته اید که در نظرتان اصول بشری به خودی خود ارزش نفرت را دارد ، سعی کنید از بشریت متنفر بشوید! آن همه نفرت از ظرفیت بشر فراتر می رود و در نتیجه تنها راهی که بشر می تواند به وسیله آن خشم خود را تخفیف بدهد (بشری که از قدرت محدود خود آگاه است) این است که آن را روی یک نفر متمرکز کند.

 

- از فکر اینکه سرنوشت انسان اغلب پیش از مرگش به پایان می رسد وحشت کردم.

 

- اکثر مردم از روی میل خودشان را با اعتقادی دروغین و دو جانبه گول می زنند. آنها به " حافظه ابدی " و به " اصلاح " اعتقاد دارند.هر دو دروغ است. حقیقت در جهت مخالف قرار دارد.همه چیز فراموش خواهد شد و هیچ چیز اصلاح نخواهد شد.نسیان بر انواع اصلاحها غلبه خواهد کرد. هیچ کس خطاها را اصلاح نخواهد کرد.تمام خطاها فراموش خواهند شد.

 

- اما اگر انسان در زندگی خصوصی خود محکوم به ابتذال باشد آیا می تواند از صحنه تاریخ فرار کند؟ نه. من همیشه عقیده اشته ام که تناقضهای تاریخ و زندگی خصوصی صفاتی یکسان دارند.کار هلنا در دام شوخی فریب آمیزی که لودویک برایش گسترده تمام می شود.کار لودویک و تمام آن دیگران در دام شوخی یی که تاریخ با آنها کرده است تمام می شود: دام آوازه آرمانشهر. آنها به زور راهی به دروازه های این بهشت برای خود گشوده اند، اما هنگامی که در با صدا پشت سرشان بسته می شود، خود را در جهنم می یابند.در چنین وقتهایی حس می کنم که تاریخ حسابی دارد می خندد...

 

- رادیو کسالت آور است و حتی جنبه تسکین دهنده روزنامه را هم ندارد.ما را در کافه ها، رستوران ، قطار ، و حتی در خلوت خانه مان آزار می دهد.

 

- اما من چه می توانم بکنم؟ من که جزو بناهای خداوند نیستم. تازه اگر بناهای خداوند دیوارهای واقعی بسازند ، فککر نمی کنم ما بتوانیم آن را خراب کنیم.

 

- ارزش پست شده همان ظاهر رقت باری را دارد که خیال بیهوده بدون نقاب.هیچ کاری از اشتباه گرفتن این دو آسانتر نیست.

 

- وقتی مردی منتظر زنی است فکر کردن به او برایش بی نهایت مشکل است و در واقع کاری جز بالا و پایین رفتن زیر صورتک یخ بسته او نمی تواند بکند.

 

- همیشه معتقد بوده ام که بشر وجودی واحد و تقسیم ناپذیر است و فقط خرده بورژوازی است که آن را ریاکارانه به خود اجتماعی و خود خصوصی تقسیم می کند.

 

- آنهایی که بالای پشت بامها از شادی فریاد می زنند ، معمولا از همه غمگین ترند.

 

- شهرها تمایل طبیعی دارند که بازتاب پندارهای خود باشند.

 

- سابقه عشق همیشه در پی افسانه سازی از خود و قصه پردازی درباره شروع عشق بوده.

 

- هیچ چیز به اندازه غم مشترک آدمها را به این سرعت و سهولت ( گرچه اغلب به گونه ای کاذب و فریبنده ) به هم نزدیک نمی کند.جو هم دردی بی توقعانه انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می برد و فرزانه و عامی ، دانشمند و بی سواد به آسانی آن را درک می کنند و در حالیکه ساده ترین وسیله نزدیک شدن آدمها به یکدیگر است ، فوق العاده کمیاب هم هست.مستلزم این است که فرد  "موانع روانی " القائات فرهنگی خود ، رفتار ناشی از استنتاجهای فرهنگی و تعابیر ظاهری خود را کنار بگذارد و خودش باشد.

 

- فضای درونم پاک و پاکیزه بود... یک کسی داشت آنجا زندگی می کرد... زمان که تا آن موقع مثل نهری تنبل ، فاقد نشانگاه ، فاقد مهر زمان از ناکجایی به ناکجای دیگر جاری بود دوباره چهره انسانی پیدا کرد، تا خود را قسمت قسمت کند، تا خود را شمارش کند.

 

- معتقد شده بودم که بدون فرمان تاریخ زندگی یی وجود ندارد ، تنها زندگی گیاهی ، ملال ، تبعید ، و سیبری.

 

- ما گذاشته بودیم که تاریخ فریبمان بدهد.از فکر اینکه بر پشت اسب تاریخ پریده ایم و آن را در زیر پایمان احساس می کنیم سرمست بودیم ، و اگر چه در بیشتر موارد نتیجه شهوت زشتی نسبت به قدرت بود ، باز ( نظر به اینکه تمام امور انسانی مبهم است ) یک توهم آرمانخواهانه باقی ماند ( بخصوص ، شاید در ما جوانها ) و آن ، اینکه ما آدمهایی هستیم که عصر جدیدی را آغاز می کنیم ، عصری که در آن بشر ( تمام انسانها) دیگر بیرون از تاریخ قرار نخواهند داشت ، دیگر زیر پاشنه آن خرد نخواهند شد بلکه خود آن را می سازد و اداره اش می کند.

 

- من مکانیزم فیوز درونی بشدت حساسی دارم که مانع از حرف زدن و بیان احساساتم می شود و شعر خواندن باعث می شود احساس کنم که انگار در حالی که یک لنگه پا ایستاده ام ، دارم درباره احساساتم حرف می زنم.

 

- ای واژه های پوچ فریبنده به شما اعتماد ندارم ، به سکوت اعتماد دارم. بیشتر از زیبایی بیشتر از هر چیزی ، بدین ضیافت تفاهم.

 

- در تکامل تدریجی رابطه ، نقطه عطف همیشه از رویدادهای دراماتیک پدید نمی آید.اغلب از چیزهایی ناشی می شود که در ابتدا به کلی بی اهمیت به نظر می آید.

 

- شادی و لذت ، نطفه اندوه را در خود پنهان می کند.

 

- نفرت روی هر چیز نور زیادی می اندازد و شکل و حالت خاص آن را می گیرد.

 

- جوانها نمی توانند دست از نقش بازی کردن بردارند: آنها در حالیکه هنوز نارسیده اند به دنیای آدمهای رسیده پرتاب می شوند و باید نقش آنها را بازی کنند. بنابراین شکل الگو و مدل آدمی را انتخاب می کنند که به نظرشان جذاب می آید ، تا حد لازم مد روز است و با هدفهایشان می خواند  و سعی می کنند مثل او رفتار کنند.

 

- آنها که در ابدیت زندگی می کنند با اندوه بیگانه اند. می دانند که زندگی در زمین جز دمی نمی پاید و به هم پیوستن قریب الوقوع است.

 

- جوانی چیز وحشتناکی است: مرحله ای است که بچه ها در چکمه ها و لباسهای تجملی ، در حالیکه آن چه را شنیده اند ، از بر کرده اند و اعتقادی متعصبانه به آن پیدا کرده اند اما فقط نیمی از آن را فهمیده اند ، به آن پا می گذارند. تاریخ هم چیز وحشتناکی است: غالبا در نهایت به زمین بازی یی برای ناپخته ها و نارسیده ها تبدیل می شود – برای نرون جوان ، ناپلئون جوان. انبوه بچه های متعصبی که احساسات تند و شدید ظاهری و ژستهای ساده آنها ناگهان تغییر شکل می دهد و به یک واقعیت واقعی مصیبت بار تبدیل می شود.

 

- سرمایه داری شیوه زندگی دسته جمعی را از بین برد. هنر مردمی موقعیت ، معنا و نقش خود را از دست داد. سعی برای احیای آن در شرایط اجتماعی که آدمها از هم جدا شده اند و سر هر کس به کار خودش است کار عبثی است.

 

- همه موقعیتهای اساسی زندگی برگشت ناپذیر است.هر مرد برای آنکه واقعا مرد شود ، باید بازگشت ناپذیری این واقعیت را قبول کند.تا درد آن را بنوشد.هیچ گونه تقلبی روا نیست.هیچ قسم اعتقاد به عدم آن روا نیست.مرد معاصر تقلب می کند. سعی می کند در جاده تولد تا مرگ ، از تمام فرسنگ شمارها اجتناب کند. مردان قدیم صادقترند. آنها ترانه های خود را در دل همه موقعیتهای مهم و اساسی بشری می خوانند.

 

- به نظرم خطایی منطقی آمد که انسان معشوق خود را از مجموعه شرایط و اوضاع و احوالی که نخستین برخوردش با او اتفاق افتاده و سپس در آن زیسته اند ، منتزع کند و با صرف انرژی ذهنی عظیمی به تصفیه او از هر آنچه غیر از خود اوست ، و در نتیجه از ماجرا و تاریخی که با هم زیسته و به وجود آورده اند و شکل عشقی آنها را پدید آورده است ، بپردازد.

 

- آنچه من در زن دوست دارم ، نه خود زن به خاطر خود او ، بلکه چیزی است که از طریق آن با من ارتباط برقرار می کند ، چیزی که بخاطر من در وجود خویش نشان می دهد. او را به عنوان یک شخصیت داستان عاشقانه ام دوست دارم.

 

- هر چیزی در زندگی برای من روی می دهد معنایی فراتر از خودش دارد ، این معنا را دارد که زندگی از طریق رویدادهای روزمره درباره خودش با ما حرف می زند ، و بتدریج رازی را آشکار می کند. شکل معمایی تصویری را به خود می گیرد که باید حل شود ، که ماجراهایی که در زندگی می گذرانیم متضمن اسطوره زندگیهایمان هستند و کلید رمز و راز و حقیقت در این اسطوره قرار دارد. آیا این همه خیالی بیهوده است؟ شاید ، حتی محتمل هم هست چنین باشد ، اما به نظر می رسد که من نمی توانم خود را از نیاز دائمی به گشودن رمز زندگیم رها کنم.

 

- در یک زن صفات خاصی که نشانه خاص عاطفه است می تواند نفرت را تخت الشعاع قرار دهد ، صفاتی از قبیل کنجکاوی ، میل به صمیمی شدن با کسی ، اصرار به گذشتن از آستانه صمیمیت.

 

- افکار و سخنانمان مدارج بالا را پیموده و به آسمان رفته ، ولی اعمالمان همسطح زمین پست است.

 

- هیچ عملی به خودی خود خوب یا بد نیست. تنها جای آن در نظم امور آن را خوب یا بد می کند.

 

- باختن به خاطر زیادی زود به دنیا آمدن عجب خفتی است!

 

- اندوه در رقابت دائمی با خنده است.

 

- نبوغ آدمی حد و مرز نمی شناسد.

 

- هیچ چیز نفرت انگیزتر از احساسات برادری بر مبنای زبونی مشترکی که آدمها در یکدیگر می بینند، نیست.

 

- هر مردی در وجودش یک رگه خودخواهی دارد، بر زن است که از خود و از ماموریت خود به عنوان زن دفاع کند.

 

- اگر بشر بهشت آینده را از دست بدهد، باز همچنان مالک بهشت گذشته، بهشت گمشده است.

 

- دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند، دوستانند.

 

- هر ذره از هر آنچه در نتیجه یک اشتباه ایجاد می شود به اندازه چیزهایی که از راه منطق و ضرورت ایجاد می شوند واقعی هستند.

 

 

زمانی که یک اثر هنری بودم شاهکاری از اریک امانوئل اشمیت


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه داستان:

 

تازیو پسر جوان ۲۰ ساله ای است که از زندگی نا امید شده . او برادران بسیار زیبا و مشهوری دارد اما خودش نه چهره چندان زیبایی دارد و نه در سایر کارها موفقیتی کسب می نماید . تازیو تصمیم به خودکشی می گیرد اما هنگامی که بر بالای تپه ای ایستاده زئوس  ، هنرمند معروف او را از این کار باز می دارد و به او می گوید تو اگر واقعا به ادامه زندگی علاقه ای نداری خودت را به من بسپار . من از تو یک اثر هنری درخشان خواهم ساخت . در حقیقت با یک جور مسخ رو به رو هستیم اما مسخی که با خواسته و اراده خود شخص صورت می گیرد شبیه نمایشنامه کرگدن که خود اشخاص به دنبال این بودند که به صورت کرگدن مسخ شوند. انسانی که تنها برای جلب توجه و فرار از تنهایی روند مسخ شدن به یک شی را پذیرا می گردد .

کتاب در حقیقت اعتراض به دنیای مدرن و هنر معاصر می باشد . دنیا و هنری که شخصیت و منزلت انسان را تا حد یک شی پایین می آورد . هنرهایی که اگر خوب فکر کنیم هنر نیستند و فقط با هیاهو به دنبال جلب نظرها می باشند مثل کارهای وحشیانه ای که انسان امروز با بدن خود انجام می دهد . خود اشمیت می گه که در حقیقت اون یک نگاه اومانیسیتی به دنیا داره . اومانیسم هم در حقیقت مکتب فکری هست که معتقده اصل هر چیز انسانه و در واقع مالک هستی انسان ها هستند و در اولویت قرار می گیرند .

کتاب نگاه ویژه ای هم به اسطوره ها داره . اسامی را تا حد امکان اسطوره ای انتخاب کرده و اونم با دلیل . در حقیقت اسطوره ها به یک صورت لطیف و غیر محسوسی توی داستانش جریان دارند .استفاده به جا و نامحسوس از اسطوره ها واقعا جذابیت زیادی به داستان می ده همین طور عمق . موضوع کتاب هم بسیار جالبه و جذب کننده ست.

 

این کتاب توسط فرامرز ویسی و آسیه حیدری ترجمه شده و در انتشارات افراز به چاپ رسیده.

 

جملات زیبا از این کتاب:

 

- شهرت بیشتر برازنده مردگان است. لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک می نماید.

 

- صورتها نشان دهنده همان چیزی هستند که آدمها هستند. آنها باید آن چیزی که هستند را به نمایش بگذارند: بی نمک و لال. صورتهای ظاهر، هیچ چیز را بیان نمی کنند. آنها به دیگران تعلق دارند. و جز به این قیمت برای آنها قابل تحمل نیستند.

 

- آگاهی من یعنی خود من و نه چیزی جدای از من.

 

- یادآوری خاطرات یک مرده از یک زنده، دلنشین تر است .

 

- موفقیت معمولا چیزی نیست که هنرمند آن را به وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می آفریند.

 

- برای شنیدن سکوت باید سروصدا کرد.

 

- شهرت جانوری است که از خودش تغذیه می کند.

 

- اجتماع ما طوری سازماندهی شده که اگر در آن یک شیء باشی، خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه.

 

- هر کدام از ما سه موجود هستیم . یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست ، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند . وجود اول یعنی جسم ، خارج از اختیار ماست . این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت . بزرگ شویم یا نه ، پیر شویم یا نشویم ، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست . وجود دوم که اگاهی ماست ، خیلی فریبنده و گول زننده است : یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند ، آگاهی داریم . از آنچه که هستیم . می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود . تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم . به ما یک تئاتر ، یک صحنه و طرفدارانی می دهد.

 

- متاسفانه روح مثل زخمی است که همیشه خونریزی می کند و جز با مرگ التیام پیدا نمی کند.

 

- بعضی مرگ ها را از برخی دروغ ها بهتر می شود تحمل کرد و پذیرفت.