شب یلدا مبارک


برای تو عمری به اندازه امشب،لبخندی به اندازه شادی امشب آرزو دارم.

شب یلدایت مبارک عزیز من

به تو مهربانم

مهربانیت را با دلم پیوند زدمٰ تا از تو دور بودن را احساس نکنم. اما باز دلتنگم

به بهانه نوشته دوستم

روزی در روی یکی از پلهای عابر پیاده نزدیک ایستگاه مترو حرکت میکردم .باران میآمد و چون مترو هم به ایستگاه رسیده بود مسافرین پیاده شده بودند و به سرعت به روی پل میامدند و از طرفی هم من عجله داشتم که برای شرکت در جلسه ای به محل کارم برم و باید به ایستگاه مترو میرفتم تا به سرعت برسم. در جلوی من هم فرد نابینایی در حرکت بود بر روی پل. با خود گفتم اگر منتظر باشم تا این فرد برود دیر میشه از طرفی هم مردم از روبرو در حرکت بودند تصمیم گرفتم تا از کنار او تندی رد بشم.همین کار را کردم اما شانه من کمی به این فرد نابینا گرفت من که دیدم طوری نشده به مسیرم ادامه دادم و معذرت خواهی هم نکردم. پله ها را که به پایین آمدم وقت گذر از روی مسیر آب به زمین خوردم و کف دستم و کتفم آسیب کمی دید. وقتی به خود آمدم و وسائلم را جمع کردم نگاهم به آن فرد نابینا افتاد که تازه از پله ها پایین آمده بود منتظر شدم تا بیاید زمانی که آمد به او گفتم من بالای پل به شما خوردم ببخشید از من ناراحت نباش. گفت آن موقع که به من خوردی ناراحت شدم و کمی دلم شکست اما حالا دیگر ناراحت نیستم حلالت کردم. بعد از 6سال من آن لحظه را فراموش نکردم و خدا را شاکرم که همان زمان به من گوشزد کرد و به من فهماند که تمام رفتار ما را میبیند و بی جواب نمیگذارد.

حس عجیب من

امشب احساس عجیبی دارم نمیدانم حس یک زندگیه جدیده و یا حس پایان زندگیه هرچه هست من دوستش دارم.

چشم کبود

ای کدامین شب  یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را      تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو

پیک مهتاب گون دختری از دور     با نگاه خویش میجوید

                                         بوسه شیرین روزی آفتابی را

گذشت سالها

سال ها با یاد و خاطرات تو خود را وابسته تو کردم.هر که در چشمان من به محبت نگاهی میکرد نگاهش را قطع میکردم چون وابسته تو بودم. تا تو باز آمدی و با علاقه ای گفتی که آمده ام همه آن سالها را جبران کنم. اما نمیدانستم که تو آن عشق آن سالها نیستی. و حالا میگویی میترسم وابسته تو شوم و چه سخت بود شنیدن این حرف برای من.من بازنده ای بیش نیستم سالهای زیبای خود را خرج کسی کردم که حتی ارزش فکر کردن را هم نداشت. دلگیرم از دیروز و دلخور از امروز و دل شکسته فردایم

دوست نداشتم پس از اینکه دلم را شکستی باز هم صدات را بشنوم اما دل دردمندم تو را برای تسکین خود خواست.

برای تو

من از نزدیکی دشت محبت نردبانی پیدا کردم که تاقصر خدا هم پلکان دارد آنجا دستهایم رابسویش با تمنا باز کردم

برایت بهترین را آرزو کردم

سکوت

دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است. سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است.

سلام به دوستان

 امشب به درهر خانه ای آمدم بوی محبت میداد. هرچه گوش کردم صدای خنده و شادی بود. امشب  قلب همه نوری از صفا داشت و خدایا مهربانم این همه را ما از تو داریم.