ویی که امروز به شکستنم می خندی،

به تنها شدنم پوزخند میزنی،

به غصه هایم طعنه میزنی...

تویی که با قهقهه از کسی حرف میزنی که امروز در کنار توست،

اینروزها عاشق توست.

حال این روزهای تورا من هم داشتم،

تازه کمی بیشتر، کمی بهتر و کمی عاشقانه تر...

اما حواست باشد، کسی که امروز دم از عشق تو می زند،

چند ماه بعد... یا نه... فقط چند هفته و شایدم چند روز آینده از رفتن حرف می زند... به همین راحتی عشقش را فراموش میکند...

از دلایلی برای رفتن می گوید که فقط برای خودش دلیل است و برای تو بهانه ای کودکانه بیشتر نیست... دلایلش را می گوید، خودش توضیح می دهد، خودش قاضی می شود، حکم صادر می کند... و... خلاص...

همین کسی که این روزها مات حرف زدنت می شود،

بعدها حتی اجازه دفاع کردن هم به تو نمی دهد،

همین آدم... همین کسی که امروز دم از عشق آتشینش میزنی

چنان تورا نابود می کند که با گذشت سالها هم باورت نمی شود...

حال امروز من خوب نیست... ماههاست که حتی توان تظاهر کردن هم ندارم...

حال این روزهای مرا ببین... و تا زمانی که مطمئن نشدی دلت را تقدیم نکن...


تو را نمیبخشم که وقتِ بودن ،نبودی !

وقتِ دیدن ،ندیدی!

وقتِ عاشقی ،هرزگی کردی!

وقتِ گریه ،با دیگران خندیدی!

تو را هرگــــــــز نمیبخشم که هرگز با من نبودی و


من بسادگی

همــــــــه ام با تو بود ....

آخر زنگ دنیا کی میخورد!!!!!!!!!


آخر زنگ دنیا کی میخورد!!!!!!!!!


خدا می داند،ولی.....


آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه


می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت.


آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش


از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.


آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال


سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.


خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،


روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.


خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح


آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.


خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم


وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.....!



به چه میخندی تـــــــــو؟
به مفهوم غم انگیز جدایــــــــــی؟
به چه چیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ــز؟
به شکست دل من یا پیروزی خویــــــــــــــــش؟
به چه میخنـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــدی؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کــــــــــــــــــــــ ـــــــــرد ؟
یا به افسونگری حرفهایت که مرا سوخت و خاکستر کـــــــــــــــــــــرد ؟
به دل سادهی من میخندی که دگرتا ابد نیز به فکر خود نیســــــــــــــــــت ؟
خنده دار است بخنـــ ــــــــــــد



تنهاییم را با تو قسمت می کنم


تنهاییم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت

بنشین

غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام

تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست

همواره چون من نه

فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی

شاید و یا شاید

هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست.

 

آنـــ کســــ را کـــه دوستـــــ داشتمـــــ ... !!!


آدمــــ بـــا گذشتیـــــ بـــــود ... !!!


از منــــ همــــ بــه سادگیـــ گذشتـــــــ ... !!!


خیال تو...


خیالت رامیفرستی میان رویاهایم که چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟

 

که نبودنت را به رخم بکشی...

 

من چک نویس احساسات تونیستم...

 

دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن...


خاطرات نه سر دارند و نه ته ...


بی هوا می ایند تا خفه ات کنند ...


میرسند گاهی وسط یک فکر


گاهی وسط یک خیابان ...


سردت میکنند


داغت می کنند ...


رگ خوابت را بلدند


زمینت می زنند ...


خاطرات تمام نمی شوند ...


تمامت میکنند ...

کاش بچه بودم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ...

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود ...

عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ...

بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ...

 بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند ...

تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند ...

تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود ...

                              و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!


گل بهشتی


هیچکس اشکی برای ما نریخـت      هر کـه با ما بود از مــا می گریخت

چند روزیست که حالم دیدنیست    حـال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم            گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ شوریده فالم را گرفت و بعد گفت:


ما ز یاران چشم یاری داشتیم   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

دوستت دارم


لیز خوردن بهانه ایست تا دستهای کسی را که
 دوست داری محکم تر
فشار دهی
من حاظرم قسم بخورم که تاحالا کسی رو ندیدم که اسمش صالح
باشه و زیبا و جذاب و نازنین نباشه.
خدایا چرا هرکسی که اسمش صالح هستش رو انقدر
زیبا ودلنشین آفریدی؟ 
ولی اینو بگم که هیچ کدومشون صالح من نمیتونن بشن
یک سلام از بی کسی تقدیم تو ، از دورن کوچه ی دلواپسی تقدیم تو ، هستی من گرچه ناقابل ولی تقدیم تو ، یک سبد گل های ناز اطلسی تقدیم تو .

sogsal

اگر تو دنيا قرار بود جاي چيزي باشم


دوست داشتم جاي اشک تو باشم

 

که توي چشمات متولد شم


روي پلکات جون بگيرم

 

روي لبهايت بميرم

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، ‌خیس اشك هایم نشود

-----------------------------------------------------------------------

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

-----------------------------------------------------------------------

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................

---------------------------------------------------------------------

یعنی دوستت دارم

-----------------------------------------------------------------------


خواب ناز

يه شب كه توي خواب بودم از اين عالم جدا بودم

به فکر عشقی نبودم راحت بودم رها بودم

تو اومدی تو زندگیم گفتی میخوام با تو باشم

گفتی میخوام کنار تو ، از آدما جدا باشم

گفتم نمیتونه دلم گفتی منم مثله توام

از آدما خسته شدم دنباله راهه چاره ام

گفتی که چاره ام تویی مرحم زخم من تویی

میدونستم میدونستم میدونستم که تو هم مثله همه ی آدما

قلبم رو تنها میزاری شایدم مثله همه غم روی غمهام بذاری

ولی بازم نمیدونم که چی شد نمی دونم که چى شد

یهو شدى عزیزم تا به خودم اومدم

دیدم برات میمیرم حالا که عاشقت شدم

پشتمو خالى مى کنى رفتى حالا حق دلو از کى باید بگیرم

حالا که دیوونتم تنهام مى زارى

اینه رسمش ...

حالا که زندگیمی تنهام مى زارى

مگه نا مسلمونى خدا ندارى

اینه رسمش ...

یه کمى که فکر کنى می بینى جز من ندارى

اینه رسمش ...

اینه رسمش ...

اگه بذاره روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت کنم عاشقتم دیونه وار

تو گریه های زار و زار سپرمت به روزگار

این از خودم گذشتن رو پای خاطر خواهیم بذار

بی تو

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد 

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم....آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم..فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور....جایی که هیچ مزاحمی نباشه...بعد که همه چیز رو به راه شد تو هم بیا......آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم:آره می دونم....فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام.....

یه روز تو نامه اش نوشت:

من اینجا یه دوست پیدا کردم...آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم... فکر خوبیه...من هم خیلی تنهام.....

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام.....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم ...فکر خوبیه....من هم خیلی تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت من خیلی خوشحالم.....و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام............

بعد از مـرگـم

قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید

من و دلـــم هیچ گاه

آبـمـان توی یک جـوی نرفت....!!!

گریه های من و آینه...

روزها و ماه ها و حال یک سال گذشت.

و من بیش از یک سال است با آینه اتاقم دوست شده ام.

در دل تاریکی کوچه بی کسیم از خویش و زندگیم بهش گفتم.

بهش از خودم گفتم آرام آرام گریه کرد.

بهش از یار گفتم همراه با من شروع به گریه کردن کرد.

بهش از تنهاییم و بی کسیم گفتم ترکی برداشت.

بهش از جوانی از دست رفته ام گفتم همراه با من شروع به گریه کردن کرد.

بهش از نابودی عشق گفتم شروع به زار زدن کرد.

بهش از دلتنگیم برای عزیزانم گفتم او هم دلتنگ شد.

بهش از آرزوهایی که پرپر شدن گفتم.

ترکی دیگر برداشت.

بهش از سیزده سالگیم گفتم در خود شکست و فریادی زد.

بهش از دنیایی گفتم که پر شده از آدمای سنگی و آهن پرست.

این بار آروم و بی صدا باز ترکی برداشت.

مدتی پیش باز از یار بهش گفتم و اینکه الان با کس دیگریست.

آرام آرام اشک هایش روی گونه هایش ریخت.

بهش از دلتنگیم  برای یار گفتم از دستهای یخ زده ام گفتم.

کاملا گونه هایش خیس شده بود و چشماش پر از اشک.

بهش از گریه های هر شبم گفتم و بی خوابی هر شب.

بغضش ترکید و باز ترکی برداشت.

بهش از کارهایی که کردم تو این مدت گفتم.

این بار سکوت کرد.

بهش از دوستایی گفتم که روزی بهم نیاز داشتن و حال نیستن در حالی که من ویران شدم.

از روی شرمندگی سرش رو پایین گرفت و قطره ای اشک چکید.

این بار بهش گفتم تو نمیخوای حرفی بزنی؟

سرش رو بالا گرفت گفت چرا حرف دارم.

گفت بعد از این همه بلا بعد از اینکه جوانیت تباه شد.

بعد از این همه زار زدن بعد از بی خوابی هر شبت.

بعد از این همه تنهایی بعد از این همه تحقیر شدن بعد از نابود کردنت.

چرا از یار به من گفتی؟

چرا از دلتنگی یار بهم گفتی؟؟

هیچ می دانی کسی که زمانی یار بود الان یار کیست؟

هیچ می دانی کسی که زمانی غم خوارت بود غم خوار کیست؟

هیچ می دانی اون کسی که شب تا صبح برایش گریه میکنی کجاست و چه کار میکنه؟

هیچ می دانی نشته و به گریه هایت میخنده؟؟

هیچ می دانی به نابودیت و تباه شدن زندگیت می خندد؟

هیچ می دانی روز مرگت را جشن میگیرد؟؟

تو واسه کسی گریه میکنی که بویی از انسانیت و احساس نبرده.

کسی که زندگیت را نابود کرد و نابود شدنت را دید و کاری نکرد.

آیا ارزش داره دلتنگ کسی بشی که آهن پرسته؟

ارزش داره واسه کسی گریه کنی که به گریه های دلت میخندد؟؟

سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.

این ها را که شندیم نیمی از بدنم شل شد.

گویی فلج شده ام.

نمی دانستم چه بگویم.

آری حق با او بود ولی نیمی از بدنم هنوز با یار بود.

آینه منتظر جوابم بود.

سرم را بالا گرفتم درحالی که اشکهایم دانه دانه سرازیر میشد.

رو به آینه کردم زبانم گرفته بود گویی لال شده بودم.

ناگهان بغضم ترکید و شروع به زار زدن کردم.

آینه که پر از ترک شده بود با دیدن حال زار من از وسط به دو نیم تقسیم شد.

نیمی از من که هنوز با یار بود با نیمی از آینه رفت.

و حال نیمی از آینه ماند و نیمی از من که دیگر حتی با یار هم نیست.

امروز خالی تر از همیشه هستم و تنها تر از تمام روزهای زندگیم.

نمی دانم غروب امروز جمعه را می توانم تحمل کنم؟؟

چقدر جالب است حال دلم برای نیمه دیگر آینه تنگ شده است......

مانده بودی

مانده بودی اگر نازنینم

زندگی رنگ وبویی دگر داشت

این شب سردوغمگین غربت

باوجود تو رنگ سحر داشت

باتواین مرغک پرشکسته

مانده بودی اگر بال وپرداشت

باتو بیمی نبودش زطوفان

مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به اتش کشیدی

سوختم من ندید ندیدی

مرگ دل ارزویت اگر بود

مانده بودی اگر می شنیدی

باتو دریا پراز دیدنی بود

شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شستهدر موج باران

در کنارتو بوسیدنی بود

بعدتو خشم دریا وساحل

بعد توپای من مانده درگل

مانده بودی اگر موج دریا

تاابد هم پراز دیدنی بود

باتو عشق تو زنده بودم

بعد تومن خودم هم نبودم

بهترین شعرهستی روباتو

مانده بودی اگر می سرودم

دوستت دارم

صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــح

دووستت دارم
دوووستت دارم
دووووستت دارم
دوووووستت دارم
دوووووووستت دارم
دوووووووووستت دارم
دووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووووووووووووستت دارم
دوووووووووووووووستت دارم
دووووووووووووستت دارم
دوووووووووستت دارم
دوووووستت دارم
دووووستت دارم
دوووستت دارم
دووستت دارم
دوستت دارم

خدایا!!!!!!

به ((سگ))استخوان بدی

دورت میگرده !

برات دم تکون میده !!!!

من به تو ((دل))داده بودم

!!((لعنتی))!!

گویند خداهمیشه باماست ای غم نکند خدای ماتو باشی

مستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد

توی کوچه های شهربا صدای پاش میاد

من غم های کهنه ام رو برمیدارم

که توی می خونه ها جا بزارم

می بینم یکی میاد از می خونه

زیر لب مستونه آواز می خونه

هستی هم  درد منودیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی ناب توی رگ های تنم

اینم دل می خواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرف های من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

 ولی از بخت بدم اونم غمه ولی از بخت بدم اونم غمه

هستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

خسته از هر چی که بود

خسته از هر چی که هست

گفتم که برم مثل هر شب مست،مست

باز دلم مثل همیشه خالیه

بازدلم گریه ی تنهای می خواد

برمی گردم تا ببینم کسی نیست

می بینم غم داره دنبالم  میادمی بینم غم داره دنبالم میاد

هستی هم دردمنودیگه دوانمی کنه غم بامن زاده شده منورها نمی کنه

منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

گریه

گریه آمد تا مرا رسوا کند عاشقی را در دلم پیدا کند
گریه آمد تاببیند زخم دل تا گشایش از دل شیدا کند
گریه آمد تا شوم راحت دمی تا که بغض دل مرا احیا کند
گریه آمد تاز سوز هجر یار ابر چشمان مرا دریا کند
گریه آمد تا دهد آرام دل تا زبند غم دلم را وا کند
گریه آمد تا دل دیوانه ام یادی از چشم تر مولا کند
گریه آمد تا که جشن اشک را در دل غمگین من برپا کند

کی برمیگردی؟؟؟

همیشه می خواستم به قولی اون ور قضیه رو ببینم
یعنی وقتی که من و تو با هم هستیم نه وقتی که دوریم
برای رفتنت جشن نمیگیرم چون خیلی غمگینم
عزا هم نمیگیرم که سودی نداره
چشم به راهت می مونم برگردی پیشم
ای امید من واسه بودن
نمی خوام شعار بدم نمی خوام یه حرف بزنم
فقط بدون دوری ازت برام خیلی سخته
تا اونجایی که می تونی غم ها رو جمع کن بازم کم میاد در برابر
غمی که من دارم از وقتی که تو رفتی
نمی دونم این روزا تویه جاده دنبال کدوم نگاه آشنا بگردم
با خاطره هات برقصم یا یاد لحظه رفتنت باشم
به یادت میافتم وقتی که فکرشم نمیکنی
یادت برام زنده میشه وقتی که خورشید طلوع میکنه آغاز دوباره
برای من برای تنهایی
باز هم دیدن رنگ یکنواخت رنج و غم دوری
کی برمیگردی
تا باز دستم رو بگیری
میخوام بهات باشم تا انتها
تا اونجایی که تا نداره

اسمتو چی بزارم؟؟؟


می خواستم برای خودمون فقط بین خودمون اسمی برات انتخاب کنم
عزیزم چطوره نه تکراریه
گلم نه قشنگ نیست
نازنین این که حقیقت داره
خوشگل نه به من نمی آد اینجوری صدات کنم
آخه چی صدات کنم
عزیز بگم عزیز ترینی
گل بگم از همه گل ها قشنگ تری
نازنین بگم که ...
صدات می کنم بهانه زیبای زندگیم که شب های تار من رو روشن کردی همسفر خوبم تویه جاده زندگی
ای که جات توی قلبمه
ای همنوای من ای ساز قشنگم ای
بهترین ترانه ام چی صدات کنم
ای ...
و خودت بگو ساده صدات می زنم ای همه زندگیم
دوستت دارم