خدای من !
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی ..
میان این دو گمم ! هم خود را و هم تو را آزار میدهم …
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی …
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ” !
خدایا هیچ وقت رهایم نکن !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من امشب دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود
خدایم را صدا کردم ..
نمیدانم چه میخواهی ولی امشب برای تو ..
برای رفع غمهایت .. برای قلب زیبایت ..
برای آرزوهایت .. به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از
آرزوهایت خبر دارد ..
یقین دارم دعاهایم اثر دارد !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به شب و پنجره بسپار که بر می گردم ..
عشق را زنده نگه دار که بر می گردم ..
بس کن این سرزنش “رفتی و بد کردی” را ..
دست از این خاطره بردار که بر می گردم ..
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است ..
تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم ..
بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت ..
عاشق می شوم این بار که بر می گردم ..
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
به همان دیده بیدار که بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار ..
روی رف آیینه بگذار که بر می گردم ..
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست ..
به شب و پنجره بسپار که می گرد ..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دنیا جای دل بستن نیست ، اگر دل بستی گویی که بالهایت
را بسته ای تا پرواز نکنی و اگر پرواز نکنی اوج نخواهی
گرفت و تو برای اوج گرفتن آمده ای و زندگی میکنی …
یادت می آید آن عهدی که با معبودت بستی که نیست جز
تو خدایی و نهایت عشق تویی ؟؟؟
حال چه شده که در دلم ناخدایی فرمان میدهد که لنگر را
بینداز اینجا کنار ساحل دنیا ؟
پشت دنیا شهریست ، عزم رفتن باید کرد ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ