سلام

ممنونم از دو نفری که بعد سالها کامنت گذاشتن و خوشحالم کردن 🌹

خرداد ۱۴۰۱ من یه متن نوشتم و داخل وب گذاشتم

و امسال ک خرداد ۱۴۰۲ هست اتفاقی اومدم 💕

اگر من رو به خاطر دارید یا دوست داشتین با آیدی و اسم برام کامنت

بزارید، خوشحال میشم از احوالتون با خبر شم 🥰🌹





چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ۲:۵۴ ق.ظ × ZAHRA ×

سلام 👋🏻

شاید بعد هفت هشت سال دارم این متن رو مینویسم..

من زهرام، از اخرین پیام و نظرات شیش ساله داره میگذره

و‌ من خیلی هاتون رو یادم نیست ولی نظراتتون هست..

نمیدونم اینجا سر میزنید یا نه و منو یادتون هست یا نه، من به

وبلاگ خیلیاتون سر زدم ولی بیشتر پستا مال هفت هشت سال

قبل بود و کسی سر نزده... 🥺

چقدر دلم برای فضای اینجا و نوشته و اون رابطه های مجازی

ک واقعی تر و بهتر از الان بود تنگ شده بود ..

مراقب خوبیاتون باشین 🤟🏻🫶🏻

اگر دوست داشتین چیزی برام تو کامنت ها بنویسید

میخونم و حتما جواب میدم 🫶🏻

خرداد سال ۱۴۰۱





شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ ۲:۹ ق.ظ × ZAHRA ×

 

گاهــی نـه گریــه آرامــت میکنـــد و نـه خنـــده

نـه فریــــاد آرامــت میکنــد و نه سکــوت

آنجاســت که بـا چشمـانـی خیــس

 

رو بـه آسمـــان میکنــی و میگـویــی

خدایــــا تنهـــــا تــو را دارم

تنهـــایـم مگــــذار





شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ۴:۹ ب.ظ × ZAHRA ×
 

پیامبر اکرم:

روزی مردانی از سرزمین پارس به دور ترین نقطه ی علم خواهند

رسید ..


ناپلئون بناپارت:

اگر نیمی از لشگریانم ایـــرانی بودند ..

تمام دنیا را فتح میکردم ..


آدولف هیتلر:

اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند ..

صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد ..


اسکندر :

اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام

فرزندانش را قربانی کند ..

بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است ..





سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۲ ۱:۳۷ ب.ظ × ZAHRA ×

 

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .


خدا سكوتش را شكست و گفت :
«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگی کن. »
لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »


خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .»
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .


اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .
قدري ايستاد...
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...


او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .


او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »





سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۲ ۱:۲۸ ب.ظ × ZAHRA ×
 

 ز كه باید پرسید؟!!!

 واژه عشق و پرستیدن چیست؟

 جان اگر هست چرا در من نیست؟

 من كه خود می دانم ..

 راه من راه فناست ..

 قصه عشق فقط یك رویاست ..

 اه ای راه سكوت ..

 اه ای ظلمت شب ..

 من همان گمشده ی این خاکم ..

 به خدا عاشق قلبی پاكم ..

 





سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۲ ۱:۱۷ ب.ظ × ZAHRA ×

 

  وقتی می خندم می گویند، چقدر خوشحالی خوش به حالت

 

  که هیچ غمی نداری ..

 

  وقتی میگریم می گویند غصه نخور همه چی درست می شه ..

 

  و فقط فکر می کنند که من به خاطر مشکلی میگریم نه اینطور

 

  نیست ..

 

  وقتی لبخند میزنم تنها برای مدتی کوتاه غم هایم را کنار گذاشته

 

  ام که بدانم با وجود آنها نیز باز می شود لبخند زد .. می شود

 

  زندگی کرد .. می شود نفس کشید و حتی نگریست ..

 





دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ ۱۲:۵۵ ب.ظ × ZAHRA ×

 

  زمانیکه نـاقوس مرگ من به صــدا درآمد ....

  

  و جسد من زیر درخت سبز آرمید ....

 

  هنگامیکه چمن های ناآشنا کــپه کــپه دستانم را پوشاندند ....

 

  خیره و گریان به سراغ من میا ....

 

  کـه مـن آســـوده ام ...!

 

  روزهای عمر من ؛ سرد و اندوهگین ؛ دیوانه وار و پریشان ؛

 

  با یـاد تـــو سپری شده اســت...!

 

  من از مردن خــشــنــودم...!!!

 





دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ ۱۲:۴۹ ب.ظ × ZAHRA ×
 

  سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را

 

  اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی

 

  این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده

 

  اند.       " دکـتــــر عـلــــی شـریـعـتــــی "





سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ۵:۱ ب.ظ × ZAHRA ×
 

  ایــن شعــر رو ب گفتــه یکــی از دوستـــام گــذاشتم ..

 

  مچکـــرم ..  

 

 هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه 

  ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه 

  اینجا یكی از حس شب احساس وحشت می كنه 

  هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت می كنه 

  جایی كه من تنها شدم شب قبله گاهه آخره 

  اینجا تو این قطب سكوت كابوس طولانی تره 

  من ماه میبینم هنوز این كور سوی روشنو 

  اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو 

  هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه 

  ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه 

  اینجا یكی از حس شب احساس وحشت می كنه 

  هر روز از فكر سقوط با كوه صحبت می كنه

 





سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ۴:۵۰ ب.ظ × ZAHRA ×
 

  خدای من !

 

  نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که  رهایم کنی ..

 

   میان این دو گمم !  هم خود را و هم تو را آزار میدهم …

 

   هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

  

  و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی …

 

   آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ” !

 

  خدایا هیچ وقت رهایم نکن !

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

  

   من امشب دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود 

 

   خدایم را صدا کردم ..

 

   نمیدانم چه میخواهی ولی امشب برای تو ..

 

   برای رفع غمهایت .. برای قلب زیبایت ..

 

   برای آرزوهایت .. به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از 

 

    آرزوهایت خبر دارد .. 

   

   یقین دارم دعاهایم اثر دارد !!!

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

   به شب و پنجره بسپار که بر می گردم ..

 

   عشق را زنده نگه دار که بر می گردم .. 

 

   بس کن این سرزنش “رفتی و بد کردی” را ..

 

   دست از این خاطره بردار که بر می گردم ..

  

   دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است ..

 

   تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم ..

 

     بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت ..

 

   عاشق می شوم این بار که بر می گردم ..

 

    گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی

  

   به همان دیده بیدار که بر می گردم

 

   پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار ..

 

    روی رف آیینه بگذار که بر می گردم ..

  

   پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست ..

 

  به شب و پنجره بسپار که می گرد ..

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  دنیا جای دل بستن نیست ، اگر دل بستی گویی که بالهایت

 

  را بسته ای تا پرواز نکنی و اگر پرواز نکنی اوج نخواهی 

 

   گرفت و تو برای اوج گرفتن آمده ای و زندگی میکنی …

 

  یادت می آید آن عهدی که با معبودت بستی که نیست جز

  

   تو خدایی و نهایت عشق تویی ؟؟؟

 

   حال چه شده که در دلم ناخدایی فرمان میدهد که لنگر را 

 

   بینداز اینجا کنار ساحل دنیا ؟ 

 

   پشت دنیا شهریست ، عزم رفتن باید کرد .. 

 

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ ۶:۳۶ ب.ظ × ZAHRA ×
 

  چه خوش خیال بودَم … که هَمیشه ،

  فِکــــر میکَردَم ، دَر
قلبـــِ تو
، مَحکومَم به حَبس ِ ابَد …!!

  به یکباره جا خوردَم وَقتی زندانبان بَر سَرَم فَریـــــــاد زَد …

  هِی تو … آزادیــــ
!!

  و صِدای ِ گامهای ِ ،
غَریبه ای که به سلّولم میــ آمَد ..

 





دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ۱:۵۵ ب.ظ × ZAHRA ×
  

 مـــــےْگـویـنـــــد:

 

  مُـخـآطــبْ دآشـتــــه بــــآشْ ...

 

  بــــــــرآے عـآشِـقــــآنـه هـــــآیَتْ !!!

 

  نِـمــــــےْدآنـنــــــد...

 

  مُـخـــآطــبِ تَـمـــــآمِ عـآشِـقــــآنـه هـآـــے مَـــنْ ..

 

  تـــویــــــــے !!!

 

---------------------------------------------------------

 

 دلـ♥ـم خـیـلــی بــیــشــتــر از حـجـمــش پـــُر اســت ؛

 

 پــُـر از جــایِ خــالـیِ  ♥ تـــو ♥

 

 پــُـر از دلـ♥ـتــنـگی بـرای نگــاهِ تـــو  ...

 

 پــُـر از خــاطـراتِ قــدم زدن

 

  در کـوچــه پــس کــوچـه هـــای شــهـر بـا تــ♥ـــو

 

  پــُـر از حــس پــرواز

 

  پــُـر از تــــــــ♥ـــــــــو

 

----------------------------------------------------------

 

   خـیـلـی وقتـهــا خـیـلـی دیــر آدمـهــای اطــرافت

  

    رو مــیشـنـاســی …

   

   اونـوقــت تــازه یــاد مـیـگیــــری بـه خـیـلـی هـا

   

   بـگــــی  “ لطفــا جــلوتــر نیــا ”

 





دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ۵:۴ ب.ظ × ZAHRA ×