سرويس بهداشتي اداره يك درب ورودي دارد كه به لابي!! باز مي شود و روشويي و آينه و رخت آويز و دست خشك كن و اين بند و بساط اونجاست، بعد يك در ديگر هم هست كه به دستشويي باز مي شود.بعضي از همكاران اين لابي!! رو هم چارديواري اختياري تلقي مي كنند و قفلش مي كنند، حالا با عنايت بر شلوغي آسانسور، پنج طبقه پله كوبيده اي رفته اي دست به آب، جلويش هم ارباب رجوع كه 99درصدشان مردهاي هيكلي!! هستند منتظر كار اداريشان هستند، ميخوري به درب بسته كه توسط همكارت در چارديواري اختياريش قفل شده، برگردي ضايعه، وايسي ضايعه، ضايع ميشي كلا!
بعد اين همكارات هم جميعا و لاتفرقوا ليسانس و بالاتر هستند (ولش كنيد از كجا مدرك گرفتن حالا!)، خودش توي لابيه ها! داره دستاشو خشك ميكنه و صداي دست خشك كن هم مياد، ميشنوه هم كه يكي پشت دره اما محل نميذاره قفل رو باز كنه.كلا خيلي بامزه است.
برميگردي بياي اتاقت مي بيني يكي ديگر از همكاران فرهيخته داره با آب شير آبسردكن، كارد پنير صبحانشو ميشوره، اينكه چرا توي اداره صبحانه خورده و چرا ساعت مثلا 11 داره كارد پنيرشو ميشوره به كنار، داره با آبي كه براي خنك كردنش انرژي صرف شده كارد ميشوره اينش دردناكتره.
متاسفانه ما مراعات كردن رو وظيفه ديگران مي دونيم و به چندوچونش كاملا واقفيم، فقط خودمون مستثنا هستيم و لازم نيست مراعات كنيم.همون فردي كه هميشه غر ميزنه كه در لابي دستشويي رو نبنديد، وقتي كمين كردم ببينم كيه كه درو قفل كرده مياد بيرون لبخند ميزنه و ميگه ببخشيدا مقنعه ام رو درست ميكردم!!! يعني من فرق دارم بقيه نبايد قفل كنن!!!
بعد همين خانم مياد توي گروه تلگرام يك نقل قولهايي از آدمهاي معتبر درباره قانون و اخلاق و ... ميذاره كه آدم ميمونه واقعا!
احساس مي كنم يه جوري معلق شدن آدما! يه دسته كه قبلا مشكل دار بودن، الان با علم بر مشكلشون تبديل شدن به موجودات متظاهري كه مشكلشونو مخفي مي كنن يا در صدد توجيهش هستن.خيلي تاسف باره، خيلي.
كسي كه دروغگو بوده، الان انقدر توي گروهها و شبكه هاي مجازي از قباحت دروغ ميخونه كه به اين نتيجه ميرسه كه واقعا دروغ بده، اما به جاي اينكه خودشو اصلاح كنه، سعي مي كنه طوري دروغ بگه كه كسي متوجه نشه.حرفه اي تر ميشه.
براي اينكه استاد پايان نامه اش توي مقاله كمكش كنه (مقاله اي كه اصولا بايد از پايان نامه به دست بياد.) به درخواستش كه "يه چلوكباب مهمونمون كن" پاسخ مثبت ميده بعد مياد پشت سر استاده صفحه ميذاره كه نامرد مجبورم كرد براش ناهار بخرم!!! وقتي ميگي خب اون خواسته شمام اجابت كردي خودشو مبرا ميدونه كه مجبور بودم وگرنه مقالم چاپ نميشد.... وااسفاها....
توجيه كار نادرست، خيلي خيلي كار بديه.نه؟
آقاپسر سه ساله شد! در چشم برهم زدني!