یک مهر…
یک سال دیگر گذشت؛
با همهی آمدنها و رفتنها،
با دلخوشیها و دلگیریها،
با آدمهایی که ماندند
و آدمهایی که باید میرفتند.
من ماندم و خودم…
کمی آرامتر،
کمی محکمتر
و بیشتر از همیشه
مطمئن که هنوز
برای زندگی کردن
خیلی دیر نیست.
یک مهر،
یک شروع دوباره…
تولدم مبارک. 🤍
1/7/1405
جدی جدی کی رفتم توچهل سالگی!!!!
من هنوز تو بیست سالگیم قفلم...!
شاید اگر اون روزها که دلتوشتههامان را با دستهای خودمان، با دلِ خودمان، توی وبلاگها مینوشتیم، هوش مصنوعی بود…
شاید خیلی از این «نوشتنها» هیچوقت اتفاق نمیافتاد
شاید هیچوقت اینقدر بیواسطه، اینقدر واقعی، خودمان را روی کلمهها نمیریختیم.
خیلی راحت مینوشتیم: «یه دلنوشته خسته بده»
و چند ثانیه بعد، یک متن آماده جلویمان بود…
اما آیا واقعاً حرفِ ما بود؟
یا فقط چیزی بود که شبیهِ حالِ ما به نظر میرسید؟
آن روزها، حتی اگر ساده مینوشتیم، حتی اگر خام و بیقالب بود،
حداقل میدانستیم این کلمات از جایی درونِ خودمان آمده…
از همان جایی که درد میگیرد، که میتپد، که گاهی بیدلیل مینویسد.
شاید اگر آن موقع میگفتیم وسطِ شهر، وسطِ تهران، زیرِ بمب و موشک زندگی کردیم،
خیلیها باورشان نمیشد… اصلاً خودِ من هم حالا که فکر میکنم، باورم نمیشود...
اینکه چهل ساله شدهام… اینکه آن «بزرگترها» حالا پیر شدهاند،
و «بچهها» قد کشیدهاند و وارد دغدغههای تازهای شدهاند.
اینکه دنیا آرامآرام، بیصدا، عوض شده… و ما هم با آن عوض شدهایم، حتی اگر نفهمیده باشیم.
دغدغهها عوض شدهاند، آرزوها شکل دیگری گرفتهاند،
و بعضی چیزهایی که روزی مهمترین بودند، حالا فقط خاطرهاند.
گاهی مینشینم و فکر میکنم…
ده سال دیگر اگر دوباره برگردم به اینجا،
اگر هنوز «منی» باشد که بنویسد،
اگر هنوز جایی باشد برای نوشتن…
باز هم اینقدر همهچیز فرق کرده؟
باز هم از خودِ امروزمان تعجب میکنیم؟
شاید جوابش مهم نباشد…
مهم این است که همین لحظه، همین حالا که هنوز میتوانیم، بنویسیم.
حتی اگر ساده، حتی اگر بیقاعده،حتی اگر فقط برای خودمان.
چون بعضی چیزها، اگر نوشته نشوند، آرامآرام از درونِ ما پاک میشوند…
و چه حیف است که آدم، خاطرهی خودش را از یاد ببرد...
مینا/یکتا
27/3/1405
پنجشنبه شب
شبی با خویش زمزمه کردم نهان
با دلی آزرده، با چشمی گران
گفتم: ای جان، خسته از تکرار درد
در کدامین ساحل افتادی ز گرد؟
همچو میشی لب پرتگاه زمان
از تمامی جهان دلزدهام
از نفس، از زندگی،
از هر دم و بازدمم
خسته و از جانِ خود سرریز شدم
آخرم یک سحرِ بیصبحگاه
گیرم از جان خودم، جانم را
لیک آن شب، در دلِ تار شبان
نوری آمد ز دلِ آسمان
در سکوتی که نفس را میبرید
دستِ امیدی مرا آهسته دید
گفت برخیز، هنوزت راه هست
صبح در راه است، هنوز آگاه هست
اشک را از گونهام برداشت باد
دل به نور صبح فردا داد یاد
خاک را بوسیدم از شکرِ حیات
آسمان را خواندم از عمقِ نجات
گفتم: ای دل! زنده باش و باورم
که خدا، نزدیکتر از باورم
هر کجا افتادهای، او با تو بود
در دلِ شب، در میان موج و دود
ای نفس! برخیز و برخود سجده کن
با نگاهش، بار دیگر زنده کن
زندگی یعنی همین باز آمدن
با امیدی تازه، از دل کندنِ غم
شعر از �یکتا مینا�
@minabarani65
پرسیدم چطور میشه از کسی که مرتکب جرم شده دفاع کرد، وقتی خودمون هم ازش خشم داریم؟
گفتن، هر متهمی به خاطر هویت انسانیاش قابل احترامه و ما وظیفهمون دفاع از عدالت و حقوقشه.
ما قاضی اعمالش نیستیم و ممکنه اگه در شرایط او بودیم، همون کارها رو میکردیم.
حس کردم که با اینکه سعی میکنم قضاوت نکنم، هنوز درگیر محدودیتهای ذهنیام هستم.
چقدر از انسانها خشم داریم و چقدر اوقات فرصت توضیح رو ازشون میگیریم و بیرحمانه قضاوت میکنیم. در حالی که نمیدونیم اونها در کدوم مرحله از رشد روحشون هستن.
هر انسانی داستانی داره که من هرگز تمامش رو نخوندم.
هر اشتباهی ممکنه زخم کهنهای داشته باشه و هر رفتار نادرستی شاید نتیجه روزگاری سخت باشه.
افسوس از پروندههایی که با کمی درک و احترام به هویت انسانی میشد ازشون جلوگیری کرد.
زندگی پر از پیچیدگیها و داستانهای ناگفتهاست. هر کسی که میبینیم، ممکنه پشتش یک داستان طولانی و پر از درد و رنج باشه. 🌈
خشم و قضاوت طبیعیان، اما وقتی بتونیم کمی از این احساسات فاصله بگیریم و به جای قضاوت، درک کنیم، میتونیم به همدیگه کمک کنیم و از این چرخه منفی خارج بشیم. 🌻
به یاد داشته باش که هر انسانی ممکنه روزهایی تاریک داشته باشه و ما هیچ وقت نمیدونیم چه چالشهایی رو پشت سر گذاشتن. با همدلی و محبت، میتونیم به همدیگه کمک کنیم تا به سمت روشنایی حرکت کنیم. 💖✨
اینو همیشه یادت باشه که درک و احترام به هویت انسانی، میتونه دنیای بهتری بسازه. تو هم میتونی با این دیدگاه، تغییرات مثبتی ایجاد کنی!
✨⚡️🌟💫
@vakil_minabarani
@minabarani65
#مینا_بارانی#وکیل_مینا_بارانی#وکالت#قضاوت#وکیل#انسانیت
میدونی چیه؟
به نظرم نباید آرزو کنی هیچ وقت شکست رو تجربه نکنی یا کسی بهت نارو نزنه.
نباید از دنیا بخوای همیشه آدمای دورت خوب بمونن.
اگه این بلا سرت نیاد هیچ وقت تبدیل به یه آدم قوی و منطقی و جنگجو نمیشی.
باید مثل الماس انرژی و گرما و فشار رو تحمل کنی.
اگه امروز خودتو آدم منطقی میدونی مدیونِ تمام آدم هایی هستی که یه جایی از زندگیت با کارشون بهت فهموندن از هیچ کس جز خودت توقع نداشته باش.
شاید خیلی طول کشید تا یاد گرفتم که،
موفقیت یعنی تلاش مستمر بدون اینکه به نتیجه کار فکر کنی…
گاهی یادم میاد چطور و توی چه شرایطی درس میخوندم وسط درس خوندن هام فکر میکردم نمیشه… نمیفهمم…
یادمه یکی از نزدیکترین هام گفت که چی؟ درس بخونی که چی بشه؟
یه چیزی که شاید الان خیلی ها ندونن اینه که هرگز دست از تلاش برندار… هرگز از شکست هات ناامید نشو…
به روز یه جا به وقتش به تک تک ارزوهات میرسی…
هیچ وقت دیر نیست🩵
۱۴/۷/۱۴۰۳
مراسم تحلیف کارآموزان مرکز وکلای تهران
من به خودم قول رسیدن داده بودم🤍
گذر کردیم از این سال به آن سال ،
دلهایمان شکست و دلهایمان شاد گشت،
بودند آنانی که برایمان از خود عزیز تر ولی حال نقشی از غریبه را نیز در دل ندارند،
هستند آنانی که در این لحظه به جمع عزیزان دل اضافه گشته اند
و در پایان آنانی که بودن و هستند هر روز و هر لحظه در دلهایمان خود را عزیزتر و مهربانتر جای کرده اند ،
به امید و آرزوی ماندنی ترین خوبان و شاد بودن لحظه های از بودن های زِ جنس ثبات....
سال نو مبارک
نوروز 1403
خوشی ها وناخوشی ها
درد ها و مرهم ها
گریه ها وخنده ها
شکست ها وموفقیت ها
رسیدن ها ونرسیدن ها...
گاهی فاصله بین این دوها به اندازه چندین قرن و گاهی به اندازه یک پلک زدن...
ولی ایمان به خدایی چون تو همه "نه" ها و "نشدنها" و" نرسیدن ها" رو تبدیل میکنه به:
«أَسْتَجِبْ لَکمْ»
شکر بی انتها از من بنده کمترینت
خدای خوبی ها🤍❣️
۲۵-۱۱-۱۴۰۲
توکل برخدایت کن؛
کفایت میکندحتما؛
اگرخالص شوی بااو؛
صدایت میکندحتما"؛
اگربیهوده رنجیدی؛
ازاین دنیای بی رحمی؛
به درگاهش قناعت کن؛
عنایت میکند حتما"؛
دلت درمانده میمیرد؛
اگرغافل شوی از او؛
به هر وقتی صدایش کن؛
حمایت میکند حتما"؛
خطاگرمیروی گاهی؛
به خلوت توبه کن با او؛
گناهت ساده میبخشد؛
رهایت میکند حتما"؛
به لطفش، شک نکن هرگز
اگردنیاحقیرت کرد؛
تورسم بندگی آموز؛
حمایت میکندحتما"؛
اگرغمگین اگر شادی؛
خدایی را پرستش کن؛
که هردم بهترینها را
عطایت میکندحتما"...
توکل بر تو ای همه خوبی ها...
۱۷-۹-۱۴۰۲
در انتظار فردا...🤍🌱🌾🌿🪴🌈
شبیه پرندهای که از قفس آزاد میشود
من هم،
وقتی با نام تو شکرگزاری میکنم
از غم هایم آزاد میشوم...
خدایا شکرت
بماند به یادگار
۲۶-۰۷-۱۴۰۲
🤲🏻🌺🙏🏻
من متولد مــــاه مـــــهـــــرم
مجموعهای از تضادها!!
اگر کاری به میل خودم باشد با دل و جان انجامش میدهم
اما اگر همان کار را به من تکلیف کنند زیربار نخواهم رفت…
بیشتر دوست دارم خودم انتخاب کنم تا انتخاب شوم
سرکش غمگینی که هیچکس از راز غم درونش خبر ندارد
مغرور مهربانی، که برعکس رفتارهای مغرورانه و سنگیاش دل پرمهر و نرمی دارد
مگر با کسی که غرورش را بشکند
از نظر او این گناه نابخشودنی ست
دوست دارم این همه تضاد را که بیشترین بار جذابیت متولدین مــــــهـــــر در همین تضادهاس…
من به خودم قول رسیدم داده ام
هر چند سخت
هر چند دیر
ولی من، به خودم قول رسیدن داده ام...
خدایا!
چگونه تو را بخوانم و حال آنکه من منم،
و چگونه امیدم را از تو قطع کنم
و حال آنکه تو تویى...
امشب ۱۲-۶-۱۴۰۲ و قطعا چند وقت دیگه دونه دونه خوشحالی هام رو خواهم نوشت...
هر چند دور
هر چند دیر
ولی من، به خودم قول رسیدن داده ام...
میدونی چیه نمیفهمم چرا میایی؟
چرا میخونی؟
چرا جواب میدی؟
چرا فکر میکنی مخاطب همه حرفام تویی؟
چرا اینقدر قدرت نداری مستقیم برداری شمارمو بگیری حرفتو بزنی؟
حتی فحش...
حرفای تو دلت مونده رو بزنی و تموم کنی و بری...
ده سال شد... ده سال بس نیست...
برای فراموش کردن چهل روز کافیه...
اینکه من هر بار بیام با پیام های طعنه امیز تو مواجه بشم و بدونم تو هستی...و میدونم تو هستی...
اینقدر ذهنت درگیر شده؟؟؟؟
عجز و ناله های من اینجا به این معنی نیست که حالم خوش نیست
اتفاقا خیلی خوبم...
ولی مثه همیشه نامرد هایی هستن که منتظرم شکستشون رو ببینم
یعنی کاش بفهمی...
نمیفهمی مخاطب خاص
نمیخایی بفهمی...
برعکس تو که هر بار با امید خوندن ناله من اینجا رو باز میکنی هر بار آرزو میکنم اونقدر خوشبخت بشی که "من" یادت برم،که یادت بره که یک روز یکجا بهت گفتم"نه"
تو کز خاموشی ام فهمی نداری!
چه خواهی فهم کردن از کلامم؟!
از چشم افتادن میتونه خیلی قشنگ باشه. فکر کن تمامتو واسه یکی میذاری، میدوئی، تلاش میکنی واسه بودنش، اولویتت میشه، میجنگی و بار ها شکست میخوری، شب های زیادی ناراحت میمونی و بازم توی قلبته. یهو یه روز یه کاری انجام میده یا یه حرفی میزنه که تو کلاً نا امید میشی و از چشمت میافته. انگار یک چیزی درون تو اون فردو رها میکنه. فرکانسی که بین تو اون بود قطع میشه. صبح روز بعد که از خواب پا میشی نه ناراحتی نه عصبی. همه چیز توی اروم ترین حالت خودشه. انگار نه انگار همچین فردی وجود داشته. صبحانتو میخوری، بعد مدتی به خودت میرسی، ذهنت خالیه و میتونی بالاخره به چیزای غیر اون فکر کنی. میتونی تمرکزتو بذاری روی خودتو کارای مورد علاقت و ایندت. میتونی یه نفس راحت بدون اون بکشی و بالاخره قشنگیای زندگی که به خاطر اون تاریک شده بودن رو ببینی. چیزی که به نظرت غیر ممکن بود.
اینکه میگذرد عمر ماست...
جدی جدی یکماه از ۱۴۰۲ هم گذشت و من هنوز در انتظار...
خدایا نمیخایی کاری کنی؟؟؟
دکتر این بار برایم نَمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس…
🥀🥀🥀
به این فکر میکنم آخرین لحظاتی که تو اتاقت بودی به چی فکر میکردی، شاید موبایلت رو برداشتی و نوشتی:
" برای مادرم"
شاید با یادآوری مادرت آخرین بار قطرات اشک روی گونه هات جاری شد… شاید دستات لرزیدن... شاید پشیمون شدی…شاید پاک کردی نوشتی برای:
" پدر، مادر، خواهر و عزیزم"
شاید با فکر کردن به اینها لرزش دستات بیشتر شد و گوشیت رو انداختی به کنار؛ بعد غرق افکارت شدی… یاد آخرین اعدامی که پول جمع کردی افتادی، یاد اون خانواده ای که وسایلشون گوشه خیابون بود… شاید یاد فاطمه که تومور مغزی داشت… شایدم یاد آخرین اجرات رو صحنه… شاید یادآوری این افکار به هم ریختت که کی وکجا کم گذاشتی؟ شاید این سوال بی جواب دوباره اجبارت کرد بری سمت گوشی…
شاید آخرین نفری که خواستی باهاش حرف بزنی رفیقت بود که اون شب نبود… شاید پیامهایی که نگه داشته بودی برای روز انتقام رو بارها مرور کردی و این سوال بی جوابت هی توی مغزت تکرار شد…چرا؟چرا؟چرا؟
شاید پاشدی و قدم زدی… شاید با خودت گفتی بودن ونبودن من برای کسی مهم نیست…
شاید کلمات اونقدر توی ذهنت چرخیدن که با نوک سوزنی هر آن منفجر میشد… و این اتفاق اون شب افتاد…
شاید با قطره اشکی که اون شب از چشمت بارید در نهایت تصمیم گرفتی؛
به عنوان" آخرین وداع" بنویسی: “ اینم آخرین خنده من🖤” که نوشتن این با بعض وگریه بود…💔
نمیدونم تو اون شب و شب های پیشتر چی بهت گذشته بود که رفتن اینقدر برات راحت بود…
نمیدونم کی اولین بار اومد بالای سرت…
نمیدونم اون شب، کی اون آخرین رشته امیدت به بودن رو ازت گرفت وقطع کرد…
اما کاش میدونستی که:
" شاید مرگ راحترین و ساده ترین راه حل باشد اما هرگز بهترینش نبود".
کاش میدونستی که:
زندگی گاهی سیاه و غم انگیزه ، و زمان هایی هست که حتی یک روشنایی کوچیک هم از روزنه ای به داخل این تونل وحشتناک راه نداره اما کاش یکی بود بهت میگفت: این روشنایی وجود داشته و داره و ما اونو نمی بینیم شایدم تلاشی برای دیدنش نمیکنیم…
ای کاش هیچ وقت این فکر رو از ذهنت دور نمی کردی که:
اگه تو به زندگیت پایان بدی چی به سر رفیقات وخانواده ات میاد؟
تو، به اونا فکر نکردی و سرنوشت رو اینجور برایشان رغم زدی:
گریه، گریه، گریه، و بازهم گریه.
اشک، اشک، اشک، و بازهم اشک.
و ای کاش میدونستی:
کسانی بودند که تو را بسیار دوست داشتند…
کافی بود یک شب، فقط یک شب پر از غم را به آن هایی که “ دوستت داشتند” فکر میکردی…
اما ما هممون میدونیم که، “مرگ پایان کبوتر نیست…”
تو تا سالها و سالها در دل و ذهن خیلی ها زنده خواهی ماند…
به یاد حسین زرینجویی و به پاس تمامی لحظات شادی که برایمان ساخت….
روحت شاد یادت گرامی
#حسین_زرینجویی
#لرستان
#خرم_آباد
پرم
سرریز سرریز
میخوام بریزم بیرون خودمو
اصن میخوام برم جایی که هیچکی نباشه
خودمم نباشم
یه کسی دیگه باشم
یه آدم دیگه
شاید یه دختر بچه کوچولو با کفشهای قرمز براق تق تقی...
شاید یه پیرزن هفتاد ساله با گوشواره های طلای طبق طبق...
شاید یه زن خونه دار ساده بی دغدغه...
شاید یه پرنده در حال بردن دونه برای جوجه هاش...
میترسم اونجام بزنن...
بعد به قول حسین پناهی بیام اینجا بنویسم:
تفنگ نمیدانست...
شکارچی نمیدانست...
پرنده داشت برای جوجه هایش غذا میبرد!
خدا که میدانست!
نمیدانست...؟!
کاشکی یه وقتایی که از همه چی خسته شدیم و داریم از بغض میترکیم ،
یکی بود مث مولانا بهمون میگف :
من آنِ تو ، تو آنِ من ، چرا غمگین و پر دردی ؟ (:
خدایا!!! تمومش کن...
پرم از ناگفته ها پرم از بغض پرم از تمام سختی هایی که تمام نمیشوند
فقط وفقط جاشون عوض میشه...
قطعا اگر اون دنیایی باشه حتما توضیح میخوام از خدام بابت اینهمه امتحانات الهی... میخوام بیاد بشینه روبروم و برام تک به تک از حکمتاش بگه...
فقط گافیه توجیح نشم...
یه جوری میزنم زیر بندگی که صدتا خدا هم نتونه بندم کنه...
میشنوی خدا؟
هان؟
تو خدایی؟؟؟ نه
خدا همون بندهایی هستن که تو آفریدی برای خدایی کردن رو زمینت...
نفرینت کردم
من بنده ات
نفرینت کردم...
پیش خودت گله خودتو کردم...
امروز رو به یاد داشته باش
*****
جای خالی این ستاره ها یا با بندگیم من پر میشه یا با گلگی من...
بعدها
منتظرمخدایی کنی یکبار برای من...
در جهانی که همه مُدعی اند
در جهانی که پُر از حَرّافیست
منم و بی کسی و تنهایی
وَ خدایی که به شدت کافیست
.
عیدِ قربان شد و قربان کردم
پای لبخندِ خدا دنیا را
به خودش رو زده ام تا زین پَس
نَکِشَم منَتِ آدم ها را
.
خواندم اورا که اجابت کُنَدَم
که بگویم ز همه بیزارم
بوسه زد روی مرا با لبخند
چه خداوندِ رفیقی دارم
.
رفتم و دَر زدم و دَر وا کرد
دیدم آن چَشمِ خطاپوشش را
اصلا انگار نه انگار که من
بارها پَس زدم آغوشش را
.
آن خدایی که برایَم یک عُمْر
از سَرِ باغ خودش گُل می چید
هدیه ها داد به من اما گاه
هدیه را بینِ بَلا می پیچید
.
از همان دم که خدا را دیدم
دل به شاهانِ جهان نسْپُردم
نانِ یک عدّه به نرخِ روز است
من فقط نانِ دلم را خوردم
.
پُشتِ من گرم به خونی داغ است
تیغ ها بُغضِ مرا داشته اند
گُرده ام باغچه ی خَنجرهاست
دوستانم همه گُل کاشته اند
.
نیستم بینِ شما ، معتقدم
که خدا کرده مرا غَربالم
خوب هاتان اگر اینند چه خوب!
من به بد بودنِ خود می بالم
.
بگذارید مرا طَرد کنند
راهِ من سخت از این قشر جداست
چون که عمریست نیاموخته اند
که قضاوت فقط ازآنِ خداست
.
نشدم من به نقاب آلوده
هرچه هستم خودمَم باکی نیست
غُسل دادم دلِ خود را با اَشک
دین به جز پاکی و دل پاکی نیست
.
خسته ام خسته از این شهری که
حرف ها ساخته پُشتِ سرِ من
مهربان بودم و تاوان دادم
نیست با هیچکَسَم میلِ سخن
.
چای مینوشم و با یاسِ حیاط
خانه ام یکسره عطرآگین است
شعر و موسیقی و سجاده و اشک
خلوت ساده ی من شیرین است
.
هرکه را شهر خرابَش کرده ست
می کند دستِ خدا آبادَش
آن خدایی که در این تنهایی
دلم آرام شده با یادَش...!
.
.
شاعر : محسن کاویانی
پ ن: این شعر هیچ مخاطب خاصی ندارد
راستش خیلی وقته دیگه خیلی هایمان مخاطب خاص نداریم
منم از خودم دلگیرم که خودخواهی آدم ها گاهی باعث میشه کارهایی انجام بدن که دلشون نمیخواد..
یه نفر حسش رو با توپ و تشر میگه یه نفر با سکوتش و چه تلخه که حست رو نگی... ولی بدترش اینکه که برای گفتن حست راه بدی رو انتخاب کنی...
اون داستان لیلی مجنون شاید شنیده باشید...
اگر برمن نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکسته لیلی
ولی من میگم به جام شکستن خیلی زیباتر میتونست این حس رو میگفت... من حس میکنم مجنون با یه بغضی این شعر رو گفته....
حالا از احوالات خودم بگم:
تازگی ها متوجه شدم ناراحتی قلبی مادرزادی دارم که بیش از چهل درصد از عروق قلب رو درگیر کرده و تنها راهش عمل بای پس هست یا اینکه تا ابد ضربان قلبم بالا نره...
حال روحیم بد نیست درگیری هایی با آدم هایی بیخود دارم که باید تا اخرش برم...
مهمترین اتفاق این مدتم رفاقت با شهید عزیز سجاد زبرجدی بوده که حاضرم تمام هست و نیستم رو فداش کنم...
خودم باورم نمیشه که 36 سالگی رو دارم میگذرونم پیشونیم خط برداشته موهام تک و توک سفید شدن زیر چشمم چروک شده و هنوز دست به صورتم نزدم
سیر طبیعی عمر رو دوست دارم غیر از قسمت سفید شدن موهام...
امسال کارشناسی ارشد بین الملل ثبت نام کرذم احتمال داره ادامه بدم
دکتری تو مصاحبه بخاطر زبان رد شدم که قسمت نشد...
دیگه... یه کارهای خیر کوچولو میکنم
برای کودکان کار، خانواده های نیازمند که گزارشش تو صفحه اینستاگرامم هست...
من سال به سال که هیچ احساس میکنم روز به روزم تغییر میکنم پس انتظار نداشته باش من همون آدم دیرووز و پریروزم...
راستی عینکی شدم اگه غلط املایی دارم ندیدمم چون تو این ساعت نا نداشتم برم عینکم بیارم...
در آخر اینکه هستم خوبم دلگیرم خسته ام یه حالی از همه حال های خوب و بد که خوبیش رو مدیون سجاد عزیزم و خدام و بدیش هم ادمهای نااهل... که میگذره... مثل همه روزها...
خوبه یکی هست اینجا رو بخونه...
حال من خوب است اما تو باور نکن...
یا حق
دوست گلات رسید
واژه را کنار واژه کاشت
واژهها کتاب شد
دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد
عرفان نظر آهاری
پر شد از بوی گل
کوچه ها
خانه ها
باز آغاز شد رقص پروانه ها
باز هم پهن شد سفره هفت سین
سبز شد
سرخ شد
هر کجای زمین
عید نوروز مبارک
بماند به یادگار
۱۴۰۱/۰۱/۰۱
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
زهردارترین زبون ها هم متعلق به آدمای بی شخصیته؛
کسی که شخصیت نداشته باشه براش مهم نیست که چی به زبون میاره و چی میگه.
اون فقط دهنش رو باز میکنه و حرف میزنه و اینکه چی میگه و چی از دهنش خارج میشه اصلا براش مهم نیست.
سعی کنید از اینجور آدمها فاصله بگیرید.
✅ آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد
هر کسی را
آنچه لایق بود داد...
آدما یه وقتایی دلتو میشکنن،
یه وقتایی همهی باوراتو خراب میکنن.
اولیه شاید یکم خاک بشینه روش بشه بعدش یه کاریش کرد..
ولی دومی رو هیچکاری نمیشه کرد.
هیچوقت باورای کسیو خراب نکنید.
شاید بعدش دیگه هیچوقت نتونه هیچکسو باور کنه...
🕊چقدر خوبه اینجا رونگه داشتم برای این روزها... چقدر خوبه هستی... هنوزم اینجایی...
آخرین سنگر من
اینجا...
امروز یکم مهرماه باز هم تولدمه…
اما من هیچوقت دلم نمیخواد خودمو به اعداد و ارقام محدود کنم …
و به نظرم تاریخ تولد یک انسان صرفا روزی نیست که از شکم مادر متولد شده
به نظرم یه آدم توی عمرش بارها و بارها متولد میشه
مثلا هر بار که از ته دلش احساس خوشحالی میکنه …
هر بار که بعد از یک زمین خوردن اساسی پا میشه و ادامه میده…
اولین باری که عشق رو لمس می کنه…
اولین باری که احساس ناب دوست داشتن پاشو به زندگیش میزاره …
هر وقت از یک مسیر اشتباه برمیگرده
یا زمانی که با خاطرات تلخش خداحافظی
می کنه انگار تازه متولد شده …
لحظه ای که با محبتش باعث شادی دلی میشه …
یا جلوی شکستن قلبی و ریختن اشکی رو میگیره …
یا هر وقت کسی رو با تمام وجودش
می بخشه…
هر روزی که سعی می کنه خوب باشه و هر شبی که با احساس رضایت از خودش
می خوابه انگار تولد دوباره ست …
و من هر بار در زندگی هر کدوم از این حس ها رو تجربه کردم به خودم گفتم
تولدت مبارک رفیق …
سرنوشت انسان ها حاصل باورهایشان است
امسال برای من خاص ترین سال زندگی ام خواهد بود...
سال ها از عمرم گذشت و هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست...
که من کال ماندهام و به هیچک از آرزوهایم نرسیده ام...
درست پنج روز به تولدم مانده و در آستانه ورود به سی و شش سالگی ام...
چطور این فصل های نبودن ها و نرسیدن ها و حسرت ها گذشت...
مگر نه اینکه پس از هر سختی آسانی است...
نه!!!
دوره خیلی چیزها تمام شده...
بعد از هر سختی، درد و رنجی دیگر نهفته است...
آن هایی که چهار فصل سال را میبینند از هر چهار فصلش لذت میبرند...
نه اینکه ما که فصلمان سالهاست فصل کال ماندن و نرسیدن است...
میگوید:
"تو هم مثل بقیه ای! کجا مثل هیچکسی؟!"
میدانی چرا من مثل هیچکس نیستم؟!
چون من الویت هیچکس نبودم...
نه تنها آلویت اول
دوم
و سوم
و چهارم
و پنجم
و صدم هیچکس نبودم...
هیچکس نبود بگوید یا تو یا هیچکس...
هیچکس نبود بگوید یا تو یا مرگ...
هیچکس نبود بگویم یا او یا مرگ...
هیچکس نبود برایم بجنگد...
برایش بجنگم...
عشق وعاشقی خیلی ها را دیده بودم اما کسی نبود عاشقی کنم
راستش اصلا بلد نبودم...
کسی نبود بگوید نباشی " دلم تنگ" میشود
من هم یاد گرفتم فقط نگاه کنم...
بخندم...
رد بشوم...
گاهی ابرویی بالا بیندازم و شتر دیدی ندیدی...
راستش خیلی از چیزها را خودم نمیخواهم
اصلا عرضه آن کار را ندارم
یکی از آن کارها "دوست داشتن" است...
وقتی دوست داشتن را یاد نگیری و تمام آسمان و زمین را بهرهم ببافند برایت معنا ندارد...
میشوی یک آدم بی احساس... سرد... بی روح...
این بی حس بودن و تهی بودن را هیچ کاری نمیتوان کرد...
نه میشود دورش انداخت
نه میشود نگهش داشت...
ولی فکر میکنم اولویت اول یک نفر بودن خیلی زیباست...
مینا/یکتا
دل تنگم...
شبیه کسی که گمشده ای دارد
در خیابان های این شهر
شبیه کسی که پر شده از بغض های فرو خورده...
خیس...
زیر باران...
دلتنگم ...
گاه آدم دلش میخواهد بدون ترس و دلهره روی صفحه مجازی اش بنویسد:
" لعنتی ها..! دلتنگم...
آنقدر دلتنگم که بلند ترین فریادها هم نمی تواند ذره ای از این بغض را کم کند...
بنویسد و خلاص...
آنقدر که حتی فکرش را نکند اینهمه صبوری کردنش باد هوا میشود،
که کسی آن دورها هوا برش میدارد...
بعد جسورتر شود بنویسد:
" دلم می خواست دوستی داشتم که بدون دلهره به اوپیغام دهم، دلتنگم...
بعد او بدون هیچ حرفی بگوید:
بگوید خانه را ول کن
بگو من کی، کجا باشم؟
اما، لابه لای تمام شماره هایم هیچکس شبیه به آن نبود
بین دلتنگی ونبودن، بغضم را جوری قورت دادم که خود خدا هم بغضش گرفت..
آدم است دیگر...
گاه دلش جز آنکه بگوید دلتنگم با هیچ حرف دیگری آرام نمیشود...
حتی اگر بداند کسی هست که هرگز این نوشته ها را نمیخواند...
بعد قبل از خط آخر اسم خودش را هم بنویسد برای آن یک درصد احتمالِ خواندن حتی یک نفر و خط آخر را هم پی نوشت کند
" مخاطب خاص ندارد "
و یک آهِ راحت بکشد...
یکتا/مینا
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد...
ﻭﻟﯽ،
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
نه ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،
نه بازی ﮐﺮﺩ ،
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!
یک ضرب المثل چینی می گوید
برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...
مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر
اما این مهمه
که وقتی از زندگی کسی رد می شی،
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذاری...
همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...
مواظب همدیگه باشیم !
من اگر مردم بگویید نامش "دیوانه" بود
نگویید در جوانی مرد،بگویید پیر شده بود، پیر جوانی
بگویید بهترین و وفادارترین دوست "تنهایی" بود
نگویید عشق در وجود او نبود بگویید وجود او عشق بود
بگویید عاشق باران بود...
بگویید باران موثر ترین داروی او بود...
اگر پرسیدند چرا روزای آخر غمگین بود؟
بگویید روز مرگش فرا رسیده بود...
نگویید جوانمرگ شد بگویید از رنج و غم نامردمان مرد...
اگر مردم برایم در روز مرگ تولد بگیرید...
و بگویید هرگز بخشیده نمیشود آنها که رنجم دادند...
.::. مطالب قدیمیتر
