سال نو مبارک



     رفقا ، خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله بیارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز در آمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر بر آورد سر و ریخت ز باران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جهان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگر و کرد غم از دل به در .
     می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان ز گل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه رضوان همه پر لاله نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان .
     هفت سین چیده شده باز به هر جا و ز نو سبزه درآید به بر سرکه و سیر و سیب و سماق و سمنو ، دور و برش از طرفی سبزه ی سبز و طرفی سیم سپید و طرفی سنبل آبی ، طرفی ماهی سرخ است که در آب خورد تاب و زند غوطه و بر گرد چنین منظره ی نغز و فریبنده و زیبنده و پر لطف و صفا ، شربت و شیرینی و نقل و شوکولات است ، بسی آب نبات است که چون آب حیات است و برای تو برات است .
     طی سال نو و هر سالی که آن راست به دنبال ، الهی که به تایید خداوند مبین خوش گذرد بر همه از کارگر و رنج بر و پیشه ور و اهل ادارات ، چه اعلی و ادنی ، چه رئیس و چه مدیر چه مشاور و چه مشیر و چه سفیر و چه وکیل و چه وزیر و چه نعیم و چه فقیر و چه نمد مال و چه دلال و چه حمال و چه رمال و چه با حال و چه بی حال و چه بقال و چه عطار و چه سمسار و چه بوجار و چه نجار و چه تجار و چه بزاز و چه خباز و چه رزاز و چه لباف و چه طواف و چه وبلاگ نویسان و چه ... غرض جمله اصناف و وبلاگ نویسان عزیز در این جامعه ، جورشان را جور کند ، غصه از برشان دور کند ، چاره رنجور کند ، خرم و مسرور کند .

پی نوشت : برگرفته از بحر طویل های هدهد میرزا _ ابوالقاسم حالت _ با اندکی تغییر .

 



از کلیه دوستان دعوت می‌کنم خواننده قسمت سوم داستان

یک بازی شوم زنانه

در وبلاگ دوم من

« ‌یه سر و دو گوش 2 »

باشید

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت ششم )

هر دو زن در راه عشقشان موانعی خودنمائی می‌کند :

     هر دو زن در راه عشقشان موانعی خودنمائی می‌کند . این سدهای جدائی افکن گاهی دیگرانند از قبیل مریم رومی و ابن سلام تازی و گاهی مرد محبوب دلخواهشان .
     مجنون و خسرو در عین عاشقی و دلدادگی حجاب راه وصالند و مایه بخش رنج لیلی و شیرین ؛ مجنون با دیوانه‌بازی‌های ناهنجار غیر طبیعی‌اش که عاشق عشقم و دلداده دلدادگیم و خسرو با دل هر جائی هوسباره حکومت پرستش که به هر چمن رسیدی گلی بچین و برو .
     چه رنجی می‌کشند این دو زن بی‌گناه تاریخ دلدادگی‌ها از حرکات نا‌معقول مردان محبوبشان ، اما چه تفاوت فاحشی است در عکس‌العمل این دو زن در برابر مانع تراشی‌های آن دو مرد .

______

     لیلی بی‌هیچ تلاشی جنون مجنون و زندگی تلخ خویش را سرنوشتی قطعی می‌داند و چاره کار را منحصر به مخفیانه نالیدن و اشک حسرت ریختن می‌داند ، که فرمان سرنوشت این است .
     لیلی اگر راز دل با پدر در میان نهد مایه آبروریزی قبیله خواهد بود و چون زن دل شکسته پای بسته مرد نیست تا از حصار تنگ خانه قدم بیرون نهد ، چاره‌ای ندارد جز سوختن و ساختن و در نوحه‌گری با مجنون از خلایق بریده همنوا شدن .
     سرانجام لیلی در اعماق حسرت و ناکامی جان می‌دهد و از قید جهان رهائی می‌یابد .

______

     اما شیرین دخترک مغرور لجبازی است که جسورانه پنجه در پنجه سرنوشت می‌اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند بلهوس _ خسرو پرویز _ همه استعدادها و امکانات خود را بکار می‌گیرد . با تقوایی آگاهانه و غروری بر خاسته از اعتماد به نفس ، رقیبان سرسختی چون مریم و شکر اصفهانی را از صحنه می‌راند و از موجود هوسبازی چون خسرو _ با دل هر جائی هرزه‌گرش _ انسان وفادار والائی می‌سازد که همه وجودش وقف آسایش همسرش می‌شود تا آنجا که در واپسین لحظات حیات از رها کردن آه بر لب آمده خودداری می‌کند که مبادا شیرین به ناز خفته ، وحشت زده از خواب بر جهد .

* * * *

هر دو زن از ملاقات مردان محبوبشان رنجی می‌کشند اما :

     حالت لیلی را مجسم کنید در نخلستان نزدیک خانه‌اش که چشم ابن سلام را دور دیده است ، قاصدی پیدا کرده و رشوه‌ای داده است تا او مجنون را از دامن دشت‌ها و کوه‌ها باز جوید و به دیار لیلیش آورد و در نخلستان کنار خانه‌اش بنشاندش ... .
     زن از قید شوی رهیده با وسواسی برخاسته از بیم بد گویان و بلفضولان و با این اعتقاد که برابر نشستن دو دلداده در مذهب عشق نادرست است و جایز نیست ، در فاصله‌ای آن سوتر از یار خود _ به ده گام _ پشت نخلی پنهان می‌گردد و صدای معشوق را می‌شنود که با احساس حضور یار بعد از یک بار غش کردن و بهوش آمدن ، دل و دماغی پیدا کرده و هوای نغمه سرائی به سرش می‌زند و در پی آن نعره‌ای و جامه دریدنی و سر به بیابان نهادن .

     رفتاری چنان خلاف طبیعت و انتظار که رنگ تصنعی بر داستان پاشیده . ظاهرا برای توجیه نامعقولی همین طرز رفتار است که بالفضولان و نسخه نویسان بعدی صحنه‌های _ وجود ابیات الحاقی مفصلی زیر عنوان " زید و زینب " و " به خواب دیدن زید لیلی و مجنون را در باغ بهشت " و ... _ بر داستان افزوده‌اند تا به نظر خویش نقص کار نظامی را بر طرف کنند . بی آن که بدین واقعیت توجه کنند که رفتار خود آزارانه لیلی و مجنون نتیجه ناگزیر آن محیط و شیوه زندگی است . به عبارت دیگر :

« مرغ با قفس خو گرفته را سر پروازی نیست گر چه در قفس بگشایند ؛ عادت به ستم کشی مولود دوام ستمگری است . »

______

     شیرین هم صحنه ملاقاتی دارد با مرد محبوبش ، اما با مختصر تفاوتی و رنجی از نوع دیگر . رنج شیرین اگر از رنج لیلی گران سنگ‌تر نباشد ، سبک‌تر نیست .
     زن مغرور عزت طلب نازنین را مجسم کنید که دست از مسند حکومت ارمنستان کشیده و با پای خود به دیار معشوق آمده اما بر جای خود مریم رومی را در ح‌رم‌س‌رای سلطانی می‌بیند و معترضانه خود را در قلعه‌ای زندانی می‌کند .
     شامگاه سردی خدمتکاران و ندیمگان ، ذوق کنان و مژدگانی طلب به خلوت تنهائیش می‌دوند که : « اینک خسرو آمد بی نقیبان » . زن پاکیزه دامن که از حرمت شخصیت خود آگاه است با شنیدن این خبر پی به منظور پرویز می‌برد . او به سائقه حس خبرگیری زنانه ، شنیده است که خسرو با دم و دستگاه شاهی به بهانه شکار در حوالی قصر او اطراق کرده است و اکنون که خبر تنها آمدنش را در این شب سرد زمستانی می‌شنود ، می‌داند که مستی شراب و حرارت عشق _ ( مرحوم سعیدی سیرجانی در این جا صحبت از " حرارت عشق " می‌کند ، اما به نظر من به جای آن باید نوشت " حرارت هوس " ؛ در جای که مستی بر انسان مستولی می‌شود چه جای می‌ماند برای عشق و دوست داشتن ؟! ) _ در جان مرد افتاده است و چنین بی‌تابش کرده و به امید وصال بدین سو کشانده ؛ اگر اجازه ورودش دهد هر چه به پیش آید به زیان اوست و گر بتندی براندش بخت باز آمده را رانده است و این در مذهب هوشمندان گناه است .
     شیرین هوش زنانه خود را به کار می‌اندازد و فرمان می‌دهد تا دروازه قصر را ببندند . در حیاط قلعه بساطی می‌گستراند و با تکلفی شاهانه مرد مست کام طلب را در آنجا به فرمان شیرین فرو می‌آورند و خود شیرین با آرایشی هوس انگیز بر بام قصر ظاهر می‌شود و در پاسخ اصرار مستانه خسرو که : « ترا نادیده نتوان باز گشتن » ، با طنازی حسابگرانه‌ای پیغام می‌فرستد که :

« اگر  مهمان  مایی  ناز  منمای         به هر جا کت فرود آرم فرود آی »

     حالت شیرین را مجسم کنید که پس از یک مناظره طولانی چه دندانی بر جگر گذاشته و چه رنجی را تحمل کرده تا مرد محبوب خویش را سرخورده و ناکام دیده از دروازه قصر براند و با رفتن او _ در خلوت تنهائی _ اشک غم فرو ریزد .

______

     آری لیلی و شیرین هر دو رنج کشیده‌اند اما هر یک سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای .

* * * *

هر دو زن رنج دیگری را هم تحمل کرده‌اند ، رنجی برخاسته از معایب مردانشان :

     مجنون لیلی مرد نازنین پاکباخته صاف و صادقی است با دو خصوصیت اخلاقی :

     یکی این که مرد محترم بشدت عاشق رنج بردن و خواری کشیدن و ناله سر دادن است . تربیت روزگار کودکی او به شیوه ای بوده است که چون اغلب جانداران با خنده میانه‌ای ندارد . از نشاط و سبک روحی بیزار است و آن را بخلاف شأن انسان می‌داند . با قاطعیت معتقد است با هر قهقهه‌ای که مرد بزند ، شکوه مرد فرو می‌ریزد . کار این غم‌پرستی تا آنجا بالا می‌گیرد که عشق را هم به طفیل غم عشق می‌خواهد . در خواری کشیدن و خود آزاری بدان مایه پیش می‌رود که به طیب خاطر در نقش اسیر زندانی به تصدق گیری می‌برندش به قبیله لیلی تا با شنیدن بوی معشوق ، نعره زنان بند و زنجیر پاره کند و سر به بیابان نهد .

     دیگر خصوصیت اخلاقی مجنون _ یا به عبارت بهتر نقص شخصیت او _ خود کم بینی‌های او و عقیده‌اش بدین واقعیت است که به هیچ روئی لایق لیلی نیست که :

« گل را نتوان به باد دادن                 مه زاده  به دیوزاد دادن »

     اگر لیلی از خصوصیت اول قیس رنجی نبرده باشد _ که خودش هم تربیت شده همان محیط و با همان خصوصیات است _ از خصیصه دوم مجنون رنج‌ها برده است و جای چون و چرا نیست ، تلخی رنج او را زنانی در مذاق جان دارند که بدین بلا گرفتارند .

______

     شیرین هم خالی از رنج نیست ، که محبوبش بلهوس است و تا حدی ه‌رزه طبع و فراموش کار . رنجی که شیرین از خبر عروسی مریم کشیده است اگر تحمل پذیر باشد ، این خبر رنج آور که مرد محبوبش برای تحریک حسادت و در هم شکستن غرور او با زنی ه‌ر‌ج‌ائی ه‌م‌اغوشی کرده است ، قابل تحمل نیست .

* * * *

زندگی لیلی و شیرین از وجود مردان نامطبوع نامطلوب خالی نیست :

     زندگی لیلی و شیرین هم از وجود مردان نامطبوع نامطلوبی خالی نیست . مردانی که عشق یک طرفه را برای تامین هوس‌های خویش کافی می‌پندارند و شریک زندگی را از مقوله اسب و استری می‌شمارند ، خریدنی و یا غزالی گرفتنی .

______

     نمونه گروه اول _ کسانی که زن را موجودی قابل خرید می‌دانند _ ابن سلام است . با زرپاشی‌های مسرفانه‌اش . پول فراوان دارد و خدم و حشم بسیار . دختری را دیده _ به عبارت بهتر وصفش را شنیده و پسندیده _ و در بند این نیست که او هم آدمیزاده‌ای است با حق انتخابی .

______

     نمونه گروه دوم _ کسانی که زن را چون غزالی می‌دانند که باید به شکارش پرداخت تا به دستش آوری _ شیرویه است . شاهزاده ه‌وس‌باره پدرکش ساسانی که با دریدن پهلوی پدر بر تختش تکیه زده است و مالک همه مستملکاتش گشته و از آن جمله زن زیبائی به نام شیرین که او را از مقوله غنایم می‌شمارد و ملک مطلق خویشتن می‌داند .

* * * *

رفتار این دو زن در برابر دو عاشق _ به تعبیری روشن تر دو مدعی تحمیلی _ یکسان نیست :

     لیلی دخترک مظلوم ، اهل تسلیم و رضا است . همچون آهوئی سر در کمند بی هیچ فریاد و حتی شکوه‌ای تسلیم سرنوشت می‌شود . بی آن که گره غمی از جبین بگشاید رضا به داده می‌دهد و به خانه بخت می‌رود . تنها در خلوت سرای زفاف تحاشی طغیان آمیزی دارد که با حال و هوای داستان نمی‌خواند .
     لیلی سال‌ها در ح‌رم‌س‌رای شوی ناخواسته شرعی و قانونیش بسر می‌برد و به شیوه سنتی خواهران و مادرانش به تمرین دوروئی می‌پردازد . گناه معصومانه‌ای که نتیجه ناگزیر اختناق‌ها  و استبدادها است .

این مسئله _ تحاشی لیلی در شب زفاف _ از همان نمونه‌های است که به احتمال بسیار کاتبان به کمک نظامی آمده‌اند تا به داستان هیجانی بخشند . لیلی دخترک بی دست و پای که حتی جرات ندارد راز دلدادگیش را با مادرش در میان بگذارد _ چه رسد به مخالفت با فرمان پدر _ ناگهان در شب زفاف تبدیل به قهرمان بوکس می‌شود و با یک ضربه عرب گردن کلفت به هیجان آمده پول داده و زن خریده را نقش زمین می کند !!!

______

     شیرین و گوهر شیرین از کان جهانی دگر است . چنان غروری در اعماق وجود این زن سر سخت خفته است که سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید . روح آزاده‌اش حتی یک لحظه تحمل خواری نمی‌کند و دل به عقل مصلحت اندیش نمی‌سپارد . زندگی در نظر زن عزیز است و مغتنم اما نه به هر قیمتی و با هر کیفیتی .
     شیرین به حکم همین طبیعت تسلیم ناپذیر است که در پاسخ پیغام شیرویه با سکوت خویش او را وادار به تحمل و انتظار می‌کند .
     در تشییع جنازه پرویز با چنان آرایش و نشاطی  قدم بر می‌دارد که بسیاری از کج اندیشان را به گمان می‌افکند ، غافل از این که زن می‌خواهد با تصمیم مردانه‌اش درس وفائی به دلدادگان روزگار دهد .
¤

ادمه دارد ...

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

سقوط

 

سلام

به علت حادثه‌ای که در محل کار برایم پیش آمد و از ارتفاع سه متری سقوط کردم ، برای مدت کوتاهی وبلاگ‌هایم به روز نخواهد شد .

پیشاپیش از دوستانی که پیگیر دو مطلب " شیرین و لیلی " و " یک بازی شوم زنانه " در وبلاگ‌های اول و دومم هستند ، عذرخواهی می‌کنم برای وقفه پیش آمده .

 

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت پنجم )

دیار شیرین و لیلی خالی از ناجوانمردان خباثت پیشه و بالفضل نیست :

     در دیار لیلی اثری از مدارا و مردمی نیست . همه خشونت است و عقده گشائی ، تا بدانجا که طبع بالفضول خلایق ، جوان سر به صحرا نهاده را هم راحت نمی‌پسندند و یکی از افراد همان قبیله و جماعت است که با شنیدن خبر عروسی لیلی ، دست از کار و زندگیش می‌کشد و با تلاشی نشعت گرفته از احساس وظیفه !!! سر به کوه و بیابان می‌نهد تا جوان شکسته دل را پیدا کند و به گوشش برساند که یاری را که اهل وفا می‌پنداشتی و از جان و دل دوست می‌داشتیش ، دادند به شوهری جوان .
     به دنبال این خبر _ عروسی لیلی _ بر زخم دل مجنون نمک پاشی کند که ، نوعروس جوان تو را فراموش کرده و با داماد کامران کارش همه بوس و کنار است . سرانجام خبری بدین ضرورت و انجام وظیفه‌ای چنین جوانمردانه را با خطابه‌ای مفصل در شرح بیوفائی زنان ، مکر ، تزویر و بی اعتباری کارهایشان به پایان می‌برد .

______

     قلمرو پرویز هم از ناجوانمردان خباثت پیشه تهی نیست . نمونه‌اش آن شخص نانجیبی که با رساندن خبر مرگ شیرین باعث قتل فرهاد می‌شود .

______

     این دو پیغام آورنده _ یکی پیغام آور عذاب و رنج و دیگری پیغام آور مرگ _ اما مختصر تفاوتی با هم دارند . قاصدی که با خبر شوم « شیرین مرد و فرهاد آگه نیست » باعث خودکشی مرد هنرمند می‌شود ، مامور خودفروخته مواجب بگیری است که درباریان پرویز با دستمزدی کلان اجیرش کرده‌اند و حال آن که برای رساندن خبر لیلی نه مزدی داده‌اند و نه ماموریتی .

* * * *

عشق هر دو زن باعث تحول در زندگی مردانشان می‌شود :

     عشق لیلی باعث شوریدگی قیس می‌شود و کار شوریدگی به جنون می‌کشد و مجنونش می‌کند .

______

     عشق شیرین پلکان ترقیات آینده خسروپرویز می‌شود . دختر خویشتندار و دوراندیش با ملایمت این واقعیت را با جوان مورد علاقه خود در میان می‌نهد که :

ــ « رعایت تعادل شرط عقل است و آدمیزاده را منحصرا برای عیاشی و بلهوسی نساخته‌اند . جهان نیمی ز بهر شادکامی است و دیگر نیمه اش باید صرف کار و نام گردد . »

     این نصیحت چنان تکانی به شهزاده تاج و تخت از کف داده می‌دهد که برای باز پس گرفتن ملک موروثی خویش از مجلس بزم پا در رکاب اسب می‌آورد و راهی دیار روم می‌شود .

* * * *

در هر دو داستان بجز قهرمان اصلی ، مرد دومی هم وجود دارد :

     مرد دوم سرگذشت لیلی ، محتشمی است از امرای عرب به نام " ابن سلام " . مرد قوی حالی با آلت و عدت بسیار ، که از شیربهای سنگین و مخارج گزاف پروائی ندارد و بخلاف بسیاری از خواستگاران معاصر خویش ، دختر را هم قبل از خواستگاری دیده است . مطابق رسوم به واسطه‌ای پناه می‌برد و در پی جشنی مفصل خاتون را به ح‌رم‌س‌رای خود می‌آورد ؛ و چه خاتونی ؟ یک برج زهر مار !!! همسر تندخوی بی‌حوصله‌ای که شب زف‌اف را به کام عرب خوش اشتها تلخ می‌کند .
     عجب آن که مرد محترم از این حرکت لیلی نه تعجبی می‌نماید و نه تغییری ، که حرکت معهود است و متداول . در دیاری که به حکم پدر ، دختر را به ح‌ج‌ل‌ه مرد ناشناس می‌فرستند از این رفتارها از جانب نوعروسان بسیار است و عکس العمل مردان از دو حالت خارج نیست . یا استفاده از خشونت و ت‌ج‌اوز به ع‌ن‌ف ، یا تظاهر به خونسردی و بی اعتنائی تا گذشت روزگار موجب شود زن در برابر سرنوشت ناخواسته‌اش سر تسلیم فرو آورد .
     ابن سلام مسالمت جوی از دسته دوم است ، به انتظار مرور زمان می‌نشیند و به همین که روزی یک بار قیافه شکسته و غم زده همسر قانونیش را ببیند ، دل خوش می‌کند . سرانجام اشک‌های بی صدا و آه های سوزناک لیلی در روحیه مرد چنان اثری می‌گذارد که مریضش می‌کند و در اوج تلخکامی به دیار عدمش می‌فرستد .

دریغا که نظامی داستان‌های جنائی روزگار ما را نخوانده بوده است وگرنه برای مرگ ناگهانی ابن سلام در جستجوی علت معقول تری می‌بود . دختری را بدون رضایت خودش شوهرش داده‌اند ، شیربهایش کامل پرداخت شده و دختر خریداری شده را مرد _ شوهر _ به ح‌رم‌س‌رایش برده ، چنین دختری چه فرقی می‌تواند داشته باشد با ک‌ن‌ی‌زکی که از بازار ن‌خ‌اسان و یا گاو و گوسفندی که از بازار حیوانات خریداری شده باشد ؟ در چنین حال و هوائی به نظر شما معقول می‌نماید که لیلی _ اسیر زر خرید _ تحاشی کند و اسیر ه‌وس برانگیخته مرد نشود و مرد هم بزرگوارانه با او مدارا کند و بعد هم بی هیچ درد و مرضی بیفتد و بمیرد ؟! ...

______

     مرد دوم داستان شیرین از معقوله دیگری است . بجای پول و خدم و حشم ، طبع بلندی دارد و دل زیبا پسند و بازوی هنرمند . مرد در نخستین ملاقات مفصلی که با شیرین می‌کند ، دلبسته جذابیت و شکوه زن می‌شود و دیدارهای بعدی به این دلبستگی می‌افزاید تا تبدیل به عشقی گردد یک طرفه و حرارت بخش و خانمان سوز .
     نحوه تربیت و غرور هنرمندانه مانع از آن است که اظهاری کند و اصراری ، چه می داند زن مورد علاقه او دل در گرو عشق دیگری دارد . مرد در اوج جوانمردی تن به رنج مهربانی یکسره می‌سپارد _ با همه دردسرهایش _ و به عشق افلاطونی متوسل می‌شود .
     فرهاد دوست داشتن و عشق را در درون خود به کانون حرارتی مبدل می‌کند و از گرمایش نیرو گرفته و به هنر می‌پردازد ، ریاضتی که مجنون دعویش را کرده و فرهاد به جایش می‌آورد .
     مرد دلباخته به خواهش شیرین تیشه بر می‌گیرد و با نیروی عشق دل سنگین کوه را می‌خراشد . در ملاقات‌های متعددی که با کارفرمای نازنین دارد ، سخنی از دل شوریده و عشق خانه سوز خود بر زبان نمی‌آورد گر چه از سراپای وجودش لهیب دلدادگی شعله می‌کشد و در هر حرکتش نشانی از فداکاری عاشقانه پیدا است .
     شیرین به تعلق خاطر فرهاد پی برده است ، اما شیرین نه از حرم پروردگان نادیده مردی است که دست و پایش را گم کند و از بیم وسوسه نفس به زاویه ریاضت پناه برد ؛ و نه از مشتری جویان رقابت انگیزی است که به قصد گرمی بازار با جان کسی سودا کند . زن به نیروی شخصیت و غرور عفت خود آشنا است ، بی هیچ پاسخی به عشق بر زبان نی‌آمده فرهاد ، او را به خدمت می‌گیرد و جازبه طنازیش را چون اهرمی مدد بازوی معجزگر مرد می‌کند تا هنرمند بی نیاز از دینار و درم را به خلقت هنری وادارد . به عبارتی دیگر « بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد . »
     فرهاد که انگیزه‌ای بدین قدرت به کارش کشانده است ، علاوه بر انجام سفارش کارفرما به خدمتی دیگر می‌پردازد که کارفرمایش دل مشتاق اوست : « تبدیل صخره بیجان کوهسار به مجسمه‌ای از ظرافت و زیبائی به نام شیرین . »

* * * *

سرانجام فرهاد هم شباهتکی به روزگار ناخوش ابن سلام دارد اما با چندین تفاوت :

     ابن سلام کشته زنجموره‌های لیلی است آن هم در بستر بیماری با جان کندنی طولانی و خسته کننده ؛ اما فرهاد کشته عشق شیرین است آن هم با یک ضربه جانانه و بی هیچ علیلی و نکبتی .
     با دقتی اندک می‌توان سرخی مختصری از خون ابن سلام بر پنجه‌های ظریف لیلی مشاهده کرد و حال آن که روح شیرین از جنایتی که بر فرهاد رفته است بی خبر است و بی گناه .
     ابن سلام را مشاهده آینه دقی به نام لیلی می‌کشد و فرهاد را حسد شاه کینه جوی ناجوانمردی با غرور سرکوفته و شخصیت در هم شکسته‌اش که مرد را به دربار پرشکوهش خوانده است و در مناظره با او درمانده است .
¤

ادمه دارد ...

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

پی نوشت :

سه راس عشق : شیرین ، خسرو ، فرهاد ...

فرهاد کجا و عشق شیرین کجا ؟؟؟ مگر نه این است که شاهزاده خانم را خسروی است که همه چیز دارد . پس عشق فرهاد به چه کارش آید . اما اگر پیشوای این عشق شیرین است ، می داند که باید عشق را اربابی ساخت حاکم بر روح و تن فرهاد تا کوه موم شود در برابرش و به تصویر در آید آنچه که در وهم هم نمی آید .
خسرو همه چیز دارد اما افسوس که بوالهوس است و عشقش از ش.ه.و.ت خواستن سرچشمه می‌گیرد اما اگر استاد عشق آموزی شیرین است چنان شاگردی تربیت می‌کند که در لحظه مرگ وقتی معشوق را در خواب می‌بیند ، حتی از کشیدن یک آه هم خودداری می‌کند و با همه تمنای که به دیدن معشوق دارد ، با حسرت این دیدار و آه فرو خورده به دیار دیگر می‌رود و حاضر نمی‌شود که معشوق را از خواب بیدار کند .

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت چهارم )

     در دیار لیلی حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشیر بسته است . حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر خدنگ می‌روند .
     در ذهن جوانمرد آزاده‌ای چون " نفل " هم آنگاه که به خاطر تهدید پدر لیلی و شماتت همراهان از اصرار بیشتر منصرف می‌گردد و می‌گوید :

« من گر چه سر آمد سپاهم                 دختر به دل خوش از تو خواهم
   چون می‌ندهـی دل تو داند                 از تو به ستم کـه مـی‌ستاند ؟ » 

     مطلقا این سوال مطرح نمی‌شود که حتی اگر در جنگ پیروز شود و قبیله لیلی را به خاک و خون کشد و دختر را تحویل مجنون دهد ، در این صورت رفتار لیلی با مردی که مسبب مرگ پدر و کسانش شده است ، چگونه خواهد بود ؟
     آری ، در چنین جامعه‌ای سوالاتی از این نوع جائی ندارد . مگر نه آن است که اغلب س‌وگ‌ول‌ی‌های ح‌رم‌س‌رای شاهان و امیران ، دختران پدر کشته به اسارت رفته‌اند که به حکم سنتی مقبول همگان ــ حریفی که در جنگ کشته شود تمام مایملکش از آن قاتل است ، از گاو و کاخ و سرا گرفته تا غلام و کنیز و زن و دخترش ــ همه مملوکند و در مقوله ارزش‌های یکسان .

* * * *

     در فضای داستانی خسرو و شیرین ارزش‌ها به کلی متفاوت است . شاه قدرتمندی چون پرویز نه تنها از بیم حسادت مریم جرأت ملاقات با شیرین ندارد ، که در برابر زن عشرتکده داری چون شکر اصفهانی نیز شکوه و قدرت مردانه‌اش بی اثر است .
     مردان این دیار برای رسیدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشکر متوسل نمی‌شوند چون می‌دانند که این حربه بی اثر است .
     زبان زنان این سرزمین از دست جور مردان عرب درازتر است و به مراتب گزنده‌تر . در اینجا زن بودن و زیبا بودن لازمه‌اش بدبختی و محکومیت نیست . زن زیبای مغرور این دیار چیزی از شاه شاهانش کم ندارد ، که قصب بر سر و موی فروهشته را کم از تاج مرصع شاهی نمی‌داند .
     شیرین پرورش یافته دنیای بی‌پروایی‌ها است . دست پرورده زنی است که از مردان سترگی بیشتری دارد . در دیار او هیچ دختری را به جرم زیبائیش به قناره نکشیده‌اند و به جرم نگاه محبتی زندانی ح‌رم‌س‌رایش نکرده‌اند . در سرزمین شیرین به خاطر عشق داغ بدنامی و رسوائی بر جبین بخت دختری ننهاده‌اند و ... .
     دختری که پرورش یافته چنین میدانی است و به سوارکاری و چوگان و شکار می‌رود _ با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش ، کسانی که چنان به فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش آشنائی دارند که در معرکه مبارزه از شیر چنگال و از پیل دندان می‌کنند _ در مورد طبیعی‌ترین حق مشروع خویش _ انتخاب شوهر _ نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش . در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو درهم نمی‌کشد و روی برنمی‌گرداند و به نگاهی دزدانه از گوشه چشم قناعت نمی‌ورزد .
     شیرین به حکم تربیتش و محیطی که در آن رشد کرده و به بالندگی رسیده است با نخستین جرقه عشق احساس درونی خویش را به زبان می‌آورد ، آن هم نه در برابر همسالان و یا خویشانش بلکه در برابر مرد ناشناسی _ شاپور _ با وضعیتی نه چندان اخلاقی _ با سر و گیسوی برهنه و بر و بازوی بلورین _ زانو به زانوی مرد غریبه می‌نشیند و بی هیچ پرده پوشی و ملاحضه‌ای می‌گوید :

« درین صورت بدانسان مهر بستم          که گوئی روز و شب صورت پرستم »

     در این جا چون کسی نیست که دختر البته بی حیا را از رسوائی باز دارد و پنجه در گیسوانش افکند و زندانی ح‌رم‌س‌رایش کند تا چون لیلی غم دل با دیوار روبرو بگوید و به انتظار روزی بنشیند که " ابن سلامی " پیدا شود و دستش را بگیرد و به حجله خانه‌اش ببرد ، خود شخصا به چاره جوئی بر می‌خیزد و بی هیچ کسب اجازه‌ای از اولیای خویش ، اسب را زین می‌کند و قبا در بسته به شکل غلامان پای در رکاب می‌آورد و فاصله ارمنستان تا مداین را به هوای مرد دلخواهش یکه و تنها می‌پیماید . آن هم با چنان راحتی و بی‌گرفتاری که لیلی به خواب شب هم نمی‌تواند ببیند حتی فاصله ح‌رم‌س‌را تا حمام سر کوی را یکه و تنها برود .

* * * *

در ح‌رم‌س‌رای پدر لیلی اساس کارها بر پوشیده کاری است . نه زن و شوهر مجالی دارند تا سفره دلی پیش هم بگشایند و نه حریم پدر و فرزندی !!! چنین جسارتی می‌دهد . حتی مادر که به حکم طبیعت و غریزه مادر بودنش باید محرم راز دخترش باشد ، داستان دلدادگی دخترش را از زبان بالفضولان کنجکاو می‌شنود آن هم دو سه سالی بعد از زندانی شدن دخترک در ح‌رم‌س‌رای ابن سلام .
     عجیب آن که بعد از آگاه شدن از این دلدادگی جرأت ندارد راز در قبیله پیچیده را با شوهرش در میان بگذارد و از آن عجیب تر زندگی سراسر تسلیم لیلی است خالی از هر تلاشی .
     از مکتب خانه بازش می‌گیرند ، زندانی ح‌رم‌س‌رایش می‌کنند ، بی آن که نظرش را بپرسند به شوهری نادیده و نامطبوع می‌دهندش ... و در تمام این مدت بی آن که دست به شکایت و فریاد بردارد او همچنان تسلیم است و فرمان پذیر و در ح‌رم‌س‌رای شوهر ناخواسته کارش گریه و زاری است . نتیجه چنان محیط و رفتاری سایه سوء ظنی است که بر فضای خانه سنگینی می‌کند و زندگی زناشوئی را از هر زهری جانگزارتر .

* * * *

شباهت های ظاهری دو داستان ... ¤


ادمه دارد ...

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت سوم )

     دختر یکه و تنها بر پشت اسب می‌نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می‌تازد .

* * * *

     قیم و سر پرست شیرین زنی است از جنس خودش ــ آشنا به عوالم دلدادگی و روحیات عاطفی دختران جوان ــ به همین خاطر است آنگاه که از خبر رفتن شیرین آگاه می‌شود با وجود متأثر شدن ، لشکریان و چابک سواران را که منتظر فرمان بانو هستند تا به تعقیب شیرین بپردازند و او را برگردانند از تعقیب باز می‌دارد و روزی که دختر فراری به خانه باز می‌گردد ، انبان شماتت نمی‌گشاید و انبوه ملامت بر فرقش نمی‌کوبد .
     دختر دلباخته است و رفتار نامعقولش کار دل است و ربطی به آب و گل ندارد و نمی‌توان عقل را در این میان ترازو و داور قرار داد .
     سرپرست سرد و گرم چشیده به جای آن که خشم گیرد و با تازیانه و ... خشم خود را بر سر دختر فراری باز آمده خالی کند ، به تقویت روحیه‌اش می‌پردازد تا دخترک قوی دل گردد و درمان پذیرد .

* * * *

     وضع لیلی چنین نیست . او محکوم ح‌رم‌س‌رائی تازیان است و جرایمش بسیار ؛ جرایمش :
یکی این که زن به دنیا آمده است و چون زن است از هر انتخاب و اختیاری محروم . گناه دیگرش زیبائی است و ...

     در محیطی که به جای ذات ی‌ب‌وس‌ت صفات ملوکانه ، حکیم باشی بیچاره را به تنقیه می‌بندند ؛ در سرزمینی که به جای تربیت مردان به محکومیت زنان متوسل می‌شوند ؛ در دیاری که آنگاه که دیده بیند و دل از دست برود ــ کار عاشقی به رسوائی می‌کشد ــ راه علاجش آن خواهد بود که زن را از مدرسه محروم کنند و زندانی ح‌رم‌س‌رای‌ش کنند تا چشم عاشق بر جمالش نیفتد و کار جنونش به تماشا نکشد .


     در نظام پدر سالاری قبیله ، مرگ و زندگی دختر در قبضه استبداد مردی است به نام پدر !!! . پدری که نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته دخترش محل می‌گذارد . پدری که چون از دلدادگی دخترش و قیس با خبر می‌شود ، دخترک بی گناه را از مکتب باز می‌دارد و در حسار خانه زندانیش می‌کند و زندان بانش ، زن فلک زده چشم بر حکم و گوش بر فرمانی است که او را زائیده و در آغوش پر محبت خویش پرورش داده است . زن فلک زده‌ای که اکنون مجبور است به پاس آبروی خانواده !!! و فرمان شفاعت ناپذیر شوهر ، رابطه دخترش را با جهان خارج قطع کند و حتی از نزدیک شدن به دریچه و شنیدن صدای پای رهگذران بازش دارد .
     این پدر غیرتمند در پاسخ نوفل _ نوفلی که جوانمردانه به یاری مجنون برخاسته و با شیربهای مفصلی جهت عقد لیلی برای مجنون به قبیله لیلی آمده است _ متعصبانه اختیارات پدری خود را به او می دهد و می گوید :

ــ « دست دخترم را بگیر و به کمترین و بی مقدارترین برده خود ببخش اما اسمی از این پسرک سر بهوای دیوانه می‌آور ، او را طعمه شمشیر خویش کن و با دست خویش در چاه افکن اما به دست این جوان وحشی صفت مردم گریز مسپار . »

     سر انجام به آخرین مرحله تهدید متوسل می‌شود که :

ــ « اگر باز هم در این مسئله اصرار کنی و بر سر آن باشی که نام من و قبیله ام را با این پیوند نا مبارک به ننگ آلائی به خدا قسم هم اکنون وارد ح‌رم‌س‌را می‌شوم تا سر دخترک را ببرم و در پیش سگ اندازم . »

     سر انجام همین قدرت بی انعطاف پدر در مقابل زر ، سیم ، اسب و شتر ابن سلام تسلیم می‌شود و بی هیچ نظر خواهی و مشورتی دخترک را به عقد او در می‌آورد ، به عبارت بهتر به او می‌فروشد و چه معامله پر سودی !!!

* * * *

     میان رفتار مهین بانو با شیرین عاشق شده سر در پی معشوق نهاده و رفتار پدر لیلی با دختر بچه معصومی که در عوالم خردسالی نگاهش به چشمان پر تمنای مجنون افتاده ، تفاوت آشکاری است .
     در این رهگذر نه این را می‌توان ملامت کرد و نه آن را سرزنش ، که هر یک پرورده جامعه خویشند و طرز برخوردشان با مسائل وام گرفته محیط زندگی و سنن قومیشان است . ¤

ادمه دارد ...

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

پی نوشت :
در این نوشتار تا اندازه ناچیزی به متن اصلی وفادار نبوده ام .

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت دوم )

     گفتیم که در قبیله لیلی همه مردم از کودکان خردسال گرفته تا پیران سالخورده مواظب جزئیات رفتار یکدیگرند و در هر لبخند و گناهی ، معصیتی هولناک را جستجو می‌کنند و می‌بینند . در چنین محیطی نخستین لبخند محبت لیلی و مجنون خردسال نه از نظر ملای ترکه به دست دور می‌ماند و نه از نگاه های تیزبین و کنجکاو هم مکتبی‌هایشان .
     در این سرزمین پاکی و تقوا !!! بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه‌ای با هم رد و بدل کنند ، که این نگاه معصوم را از شمره گناهان کبیره شمرده و کف زنان و ترانه خوان به رسواگری می‌پردازند و کار به آنجا می‌رسد که پدر غیرتمند !!! دختر را زندانی حرمسرا می‌کند تا آبروی خانواده حفظ شود و قیس بی نوا از هجوم طعنه مردم کارش به جنون و آشفتگی می‌کشد .

* * * *

     در دیار شیرین منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست . پسران و دختران با هم می‌نشینند ، با یکدیگر به گردش و شکار می‌روند ، در جشن‌ها و مهمانی‌ها شرکت می‌کنند ، با یکدیگر به ورزش می‌پردازند و با هم مسابقه می‌دهند و ...
     در این سرزمین عجبا که در عین آزادی معاشرت ، نه ترس از پدر و بیم بدگویان بلکه شخصیت دختران پاسدار عفاف و پاکدامنیشان است . دختران محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند و چنین است که وسوسه‌های شهزاده جوان و زیبای چون خسرو پرویز راه به جای در حصار پولادین عصمتشان نمی‌برد .
     در سر تا سر روایت این دلدادگی اشارتی به چشم نمی‌خورد که انسان خیر اندیشی به نهی از منکر پرداخته باشد . گوئی همه مردم این سرزمین گنه‌کاران با انصافی هستند که داستان عیسی و رجم زان‌ی‌ه [1] را شنیده‌اند و در برخورد با گناه دیگران به یاد اعمال خویش می‌افتند و به حکم بزرگوارانه " مروا کراما " دیده عیب بین خود را بر دلیری‌ها و جسارت‌های جوانان فرو می‌بندند .
     در دیار شیرین چنان مردم سرگرم کار خویشند که نه از ورود نا منتظر ولیعهد ایران خبردار می‌شوند و نه پروای عشق شیرین و پرویز را دارند . حتی یک نفر هم در این دیار پیدا نمی‌شود تا معترض گردد که در بزم شبانه مهین بانو _ قیم و سرپرست شیرین _ چه می‌گذرد و جوانان عزبی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان می‌دهند ؟ شاید هیچکس را عقده‌ای از میل‌های سرکوفته بر دل نیست .
     دختر یکه و تنها بر پشت اسب می‌نشیند و بی‌هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می‌تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نا دیده به دیار خود بر می‌گردد یک نفر مرد غیرتمند !!! در سر تا سر مملکتش پیدا نمی‌شود تا بپرسد :
ــ‌ « چرا رفتی ؟ کجا رفتی ؟ » ¤

ادمه دارد ...

1 : عیسی به کوه زیتون باز گشت (1) ولی روز بعد ، صبح زود باز به خانه خدا رفت . مردم نیز دور او جمع شدند . عیسی نشست و مشغول تعلیم ایشان شد (2) در همین وقت ، سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زن‌ا گرفته بودند ، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند (3) به عیسی گفتند : « استاد ، ما این زن را در هنگام عمل زن‌ا گرفته‌ایم (4) او مطابق قانون موسی باید کشته شود . ولی نظر شما چیست ؟ » (5) .......... عیسی سر خود بلند کرد و به ایشان فرمود : « بسیار خوب ؛ آن قدر بر او سنگ بزنید تا بمیرد . ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا بحال گناهی نکرده است . » (7و8) ـــــــــــــ " عهد جدید ؛ یوحنا 8 "

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

شیرین یا لیلی ؟! ( قسمت اول )

     همه ما داستان " لیلی و مجنون " و " خسر و شیرین " را شنیده‌ایم . هر دو داستان شرح دلدادگی است و جفای فلکی که با دلدادگان دائم به کین است .

* * * *

     عشق لیلی و مجنون از علاقه معصومانه دو کودک مکتبی سر چشمه می‌گیرد . تعلق خاطری به دور از تمنیات ج‌ن‌س‌ی . دو کودک معصوم که فاصله‌ای تا مرز بلوغ دارند در مکتب ملای قبیله همدرس‌اند و کار همدرسی به همدلی می‌کشد . محبت معصومانه‌ای از آن جنسی که بین کودکان معمول است .

 * * * *

     وضع آشنائی خسرو و شیرین بخلاف این است . خسرو ، جوان بالغ مغروری است در آستانه تصدی مقام پر مشغله سلطنت و شیرین دختر تربیت شده طنازی است آشنا به رموز دلبری و با خبر از موقعیت اجتماعی و شرایط سنی خویش . دختری که قرار است در آینده نزدیک بجای عمه خود بر مسند حکمرانی ارمنستان تکیه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمین را در دست کفایت گیرد . دختر جوان اهل ورزش و شکار و گردش است نه زندانی حرمسرا . در یکی از همین گردش‌ها چشمش به تصویر دلربای پرویز که محصول انگشتان قلم زن و استعداد بی نظیر شاپور است ، می‌افتد . با شنیدن توصیف پرویز از زبان چرب و نرم شاپور میل خاطرش بی هیچ بیم طعنه ای از همسالان ، شماتتی از خویشان و رجم و تشهیری از مردم ولایتش به دیدن صاحب تصویر می‌کشد .

* * * *

     لیلی پرورده جامعه‌ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحرافی می‌پندارد ، که نتیجه‌اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگیز ف‌ح‌ش‌ا . به همین خاطر و اعتقاد است که همه قدرت قبیله مصروف آن است که پنبه و آتش را از یکدیگر جدا نگه دارند تا باعث گردد آدمیزاده در خسران ابدی نیفتد .
     در چنین محیطی لبخند معصومانه یک کودک می‌تواند داغ ننگی شود بر پیشانی حیثیت افراد خانواده و حتی قبیله . همه مردم از کودکان خردسال گرفته تا پیران سالخورده مواظب جزئیات رفتار یکدیگرند و در هر لبخند و گناهی ، معصیتی هولناک را جستجو می‌کنند و می‌بینند .
¤

ادمه دارد ...

¤ بر گرفته از مقدمه کتاب " سیمای دو زن " اثر " سعیدی سیرجانی " انتشارات " نشر نو " با اندکی تلخیص .

فرجامی تلخ و ناگزیر


آدم‌ها عشق‌شان را فراموش نمی‌کنند ؛
دل نمی‌کنند ؛
اما یه جای ، تو یه زمانی دیگه کم میارند ؛
اون وقت است که همه چیز رو رها می‌کنند و می‌روند تا در تنهای‌شان بپوسند و ...

من و ه‌ر‌م‌ا‌ف‌ر‌و‌د‌ی‌ت ( .... )


ــ سلام ه‌ر‌م‌ا ، خوبی ؟
ــ نه .
ــ چیزی شده ؟ کمکی از دست من ساخته است ؟
ــ زیاد اوضاعم روبراه نیست اما خوب مثل قدیما دیگه خیلی هم برام مهم نیست ، چرا که طی این سال‌های که گذشت و بر من رفت حالا دیگه درسم رو خوب یاد گرفته‌ام و می‌دانم که این نیز بگذرد و وقتی به گذشته نگاه کنم حتی تلخ ترین روزها هم فقط برام یه خاطره است و بس ... .

25

 

بیست و پنجم نوامبر

 

چه اقدامی کرده ایم برای اصلاح خودمان تا جامعه مان درست شود ؟

در عزای همیشگی مانده‌ایم و بس ...


ما از وقتی که بگفته «جلال » سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره‌داری شهیدان پرداخته ایم ، مرگ سیاه را ناچار گردن نهادیم و از هنگامی که بجای شیعه علی بودن و شیعه حسین بودن و شیعه زینب بودن ــ یعنی پیرو شهیدان بودن ــ زنان و مردان ما عزادار شهیدان شده‌اند و بس ، در عزای همیشگی مانده ایم .

« شریعتی »

هیچ راه دومی نیست


زندگی یعنی انتخاب بین دو راهی‌ها در هر لحظه . هر راهی رو هم که برم ، مطمئنم پشیمون میشم و انتخاب غلطی ست .
برگرد و به عقبت نگاه کن . حتما داری با خودت میگی اگر به جای اون کار این کار رو کرده بودم یا به جای فلان جواب و سوال اون جواب و سوال رو داده بودم ، الان تو این وضعیت مزخرف گیر نکرده بودم . هه هه هه ...
دقیقا مشکل همین جاست . این که فکر کنی راهی که رفتی اشتباهه و فلان راه درست بوده و به همین خاطره که الان ، اینجا و تو این لحظه مثل خر تو گل گیر کرده ای و کاسه چه کنم ، چه کنم دست گرفته‌ای .
مهم نیست از چه راهی میرم . چی رو تو زندگی انتخاب می‌کنم . مهم اون نگاهی است که به زندگی دارم و توقعی که ازش دارم .
یادم باشه برای هر چیزی که از زندگی می خواهم و توقع دارم ، مجبورم بخشی از زندگیم و چیزهای مهمی از وجودم رو در ازای اون خواسته بدهم .
پس اگر جای از زندگی کم آوردم فقط وقتی می تونم بگم اشتباه زندگی کرده ام که به اون خواسته ای که داشته ام نرسیده باشم و در ازای اون خواسته بخشی از زندگی و وجودم رو خرج کرده باشم .
همیشه اگر خوب نگاه کنم ، می بینم یا به خواسته ام رسیده ام و حالا چون بخشی از زندگی و وجودم رو خرج کرده ام ناراحتم و یا از زندگی و وجودم مایه نذاشته ام و در نتیجه به خواسته ام نرسیده ام و حالا پشیمونم .
فکر نمی کنم با تغییر مسیر یا انتخاب راه دیگه ، مشکلم حل بشه .

....

...


کاش می دانستی
که پرندگان عشق هرگز دوبار پر نمی‌گشایند .
دوست من ، عشق مسافری است
که تنها یک بار به سراغمان می آید و یک‌باره می رود .

« نزار قبانی »

بیا بیا که نگارت شوم بیا / بیا بیا به زیارت شوم بیا / ببین ببین که فغانت کنم ببین / ببین ببین ...

 

دوستت دارم و دوست داشتنم تمام نمی شود ، اما ...

ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

من و ه‌رم‌ا‌ف‌ر‌و‌د‌ی‌ت ( f..u..c..k )

 

ــ سلام ، چطوری ؟
ــ هی ، بد نیستم ؛ می گذرد . تو چطوری ه‌ر‌م‌ا ؟
ــ ( سکوت )
ــ خیلی داغون شده ام ؟!
ــ خودت بهتر می‌دونی چی به سرت اومده .
_ f..u..c..k me , f..u..c..k you , f..u..c..k ........ f..u..c..k ............ f..u..c..k

من و ه‌ر‌م‌ا‌ف‌ر‌و‌د‌ی‌ت ( تراژدی )


ــ سلام .
ــ سلام ه‌ر‌م‌ا خوبی ؟
ــ می‌دونی تراژدی و تلخی زندگی چیه ؟
ــ چی بگم ؟!
ــ تو زندگی در هر لحظه‌اش با وجود این‌که شاید همه چیز دیگه‌ای هم داشته باشی اونی رو که آرزوش رو داری ، نداری و دقیقا وقتی هیچ چیزی نداری به آرزوی می‌رسی که حالا دیگه اصلا برات مهمم نیست ...

تنها ؛

 

در اینجا بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می گردم و بس

 

...

 

لبريزم از صدای پای که می‌رود و صدای مرگی که می‌آید

 

من و ه‌ر‌م‌ا‌ف‌ر‌و‌د‌ی‌ت ( شوخی بزرگ )

ــ سلام .
ــ سلام ه‌‌ر‌م‌ا ، خوبی ؟
ــ مرسی . خوبم . هنوز که تلخ و سیاه می نویسی .
ــ جدی نگیر دوست من ، زندگی یه شوخی بزرگه .
ــ پس مثل یه شوخی باهاش حال کن تا زیاد ضد حال نباشه .
ــ نمیشه ، آخه از بس شوخیش بزرگه از حد درک من فراتر رفته ...

هه هه هه هه هه هه نمی دونم بعضی چیزها خنده دار یا تراژدی ؟!

بهترین روزهای زندگی من شده روزهای که می روم سرکار و فکرم درگیر است ، مخصوصا اگر اون روز ...

ادامه مطلب :

ادامه نوشته

تنها می توانم بگویم :

تویی که دوست می داشتمت ، خداحافظ ...

مرثیه‌ای برای یک رویا

 


سلام خانومی ، خوبی ؟ نمی‌دانم آیا هیچ وقت این را خواهی خواند یا نه ؟ بانو روز اول آشنای‌مان را به یاد داری ؟ به یاد می‌آوری که گفتم :

     بانو از قدم زدن در خیابان‌های این شهر ، احساس پیری و تنهایی شدیدی به من دست می‌دهد . هیچ چیزی برای شادی نیست . آدمی از گوشت و خون است . حتی در سنگ‌دل‌ترین قلب‌ها نیز خون جاری است . انسان باید در زندگیش کسی را داشته باشد که در زیر بار این همه رنج‌ها و سختی‌های زندگی به لبخند کوچکی از او دل‌گرم باشد . اما انسانی که خورد شده است در تنهای‌هایش ، در زیر غم‌های که همیشه در تاریک‌ترین نقطه قلبش مخفی می کند تا هیچ‌کس از دیدن چهره‌اش پی به درون تهی و خالی‌اش نبرد ــ اگر به جنون نرسد ــ بار حسرتی را همیشه بر دوش می‌کشد که هیچ‌کس عمق این درد را نمی‌تواند بفهمد حتی اگر تمام لحظه‌ها و ثانیه‌هایش را با او سپری کند .

     بانو ، بانوی من شروع این رابطه ساده است و خوشحال کننده اما پایانش چه ؟ می‌دانم ، خوب می‌دانم عاشقت خواهم شد اما می‌ترسم ، بیشتر از آن چه که بتوانی تصور کنی از دوست داشتن دوباره می‌ترسم . دیگر تحمل شروع یک رابطه جدید و ناامیدی‌ها و رنج‌های بعد از آن را ندارم . شروع این رابطه از اول اشتباه است نباید تفاوت ها را نادیده بگیریم .

     نازنین ببخش مرا . من تصمیم دارم برای همیشه درهای قلبم را بسته نگه دارم . به قول " پر لاگر کویست " :
« تهی‌تر از این دست ، دستی نیست
رها مانده‌تر از این قلب ، قلبی .
به بوستان من اگر کسی گذرش افتد
گمان برد که به ملک مرده‌گان شده ا‌ست اندر .
به خاک خشک قدم می‌نهم تنها
هوای دوری‌ قلب خویشتن دارم .
نه یورش سنگین تندبادی سخت
تهی و خرد مانده به‌ جای رنج من است .
کشیده‌اند ساقه‌های خشک کنار پای‌ام قد
سموم در پی‌ام روانه گردیده ا‌ست .
شتاب نداردم این قلب در کشاندن‌ام سویی
به گردش خیزاب‌های سخت و بلند .
همیشه تکیه دهم خسته در شبان‌گاهان
به‌روی قامت مانده‌ی درختان سر .
تمام راه‌ها برابرم ویران
گرفته گردشان گیاه و سبزه را در بر .
تو را وداع خواهم گفت روزی ای خاک زندگانی بخش
و عزم ترک باغ‌های ویرانه خواهم کرد .
دل‌ام هوای غریو دریای مرگ را کرده است
که در درون قلب خویش نگاه‌دار آن‌ام من »

* * * * *

     خاطرت هست نازنین ، از عشق گفتی و وفا و آینده‌ای روشن ؟! یادت نیست ؟! به یاد می‌آوری روزی که بعد از همه این بایدها و نبایدها ، پذیرفتم پنجره‌های قلبم را دوباره باز کنم تا گرمای عشق را پذیرا گردم . گفتم دستم را بگیر و کمکم کن . من بره گمشده‌ای هستم ، دورمانده و خسته ؛ موسایم باش .

     در آن روزها واژه‌های فراموش شده را درون اعماقم جستجو می‌کردم تا بلکه بتوانم با یاری گرفتن از کلمه‌ها بگویم آن‌چه را که در درونم در حال متلاشی شدن و دگرگونی است . اما افسوس که کلمه‌ها هیچ‌گاه مرا همراهی نکردند تا با تو بگویم ... .

* * * * *

     از روز اول آشنای با تو ، احساسم این بود که ما سوار بر ماشینی شده‌ایم که ترمز ندارد و با سرعت زیادی از سراشیبی خطرناکی در حال پایین آمدن هستیم و با این وجود به جای این که لحظه‌ای فکر کنیم که داریم سقوط می‌کنیم و چاره‌ای بیندیشیم ، به امید هر چه زودتر رسیدن به دشت زیبا و سرسبز پایین جاده و فرار از این کابوس‌ها ، با شدت هر چه تمام تر بر روی پدال گاز فشار می‌دادیم و هر لحظه با سرعتی وحشتناک‌تر  از قبل به پایین می‌رفتیم .

     وقتی با سرعتی چنین جنون‌آسا در حال سقوط هستی باید همیشه منتظر و مواظب تخته‌سنگ‌ها و چاله‌های سر راهت باشی . در این مسیر پر فراز و نشیب اگر اندکی ، فقط اندکی منحرف بشوی این چاله‌های به ظاهر کوچک هزاران بار شدیدتر از هر سیاه‌چاله‌ای تمام هستی و دوست داشتن و عشقی که دارد تبلور پیدا می کند را در درون خود می‌کشد و نابود می‌کند . باید خیلی خوش شانس باشی که بعد از برخورد با یکی از این تخته‌سنگ‌های که کوچک بودنش تو را فریب می‌دهد سالم بمانی .

     بانو در این مسیر پر فراز و نشیب بسیار سقوط کردم و بلند شدم اما در هر افتادنی من تکه‌ای از روحم را از دست دادم بدون این که احساس کنم برای تو مهم باشد این مثله شدن و فقط ذره‌ای تلاش کنی برای پر کردن جای خالی آن وجود از دست رفته .

* * * * *

     دیدی بانو در پایان رسیدم دقیقا به نقطه‌ای که در شروع این رابطه از آن ترس داشتم . ناامیدی و رنج‌های که ثمره عشقی شد که در " ع " و " ش " ماند و حتی به بلوغ نرسید .

     چه رویای دست نیافتنی شد ، دست در دست و چشم در چشمان تو ، روبرویت نشستن و از دردها و غم‌های که مثل خوره روحم را می‌خورد با تو گفتن . چه انتظار محالی که شاید تو بانو مرهمی گردی برای کم شدن این همه اندوهی که دیگر توانای تحملش را ندارم و دارد مرا به جنون می‌کشد .

* * * * *

     همیشه فروخوردم آنچه را که باید می‌گفتم و فریاد می‌کشیدم . اما حالا دیگر هیچ چیز برای من باقی نمانده از آن همه عشق و دوست داشتن .

     خداحافظ . من دیگر تحمل خیلی از چیزها را ندارم . مخصوصا تحمل این .......... ؛ بماند . بعضی چیزها را اصلا نباید گفت . من این را در تاریک‌ترین نقطه قلبم در تنها جای خالی که بین غم‌ها و دردهای فرو خورده‌ام ، هنوز خالی مانده است ، پنهان می کنم  ، باشد که دیگران از شنیدن کلمه دوستت دارم منزجر نگردند ... .

 

دو شعر از « پدرام علیزاده »

http://www.yesarodogosh2.blogfa.com

 

بجویید تا بیابید ...


بخواهید تا به شما داده شود . بجویید تا بیابید . در بزنید تا به روی شما باز شود (7) زیرا هر که چیزی بخواهد ، بدست خواهد آورد و هر که بجوید ، خواهد یافت . کافی است در بزنید که در برویتان باز می‌شود (8) اگر کودکی از پدرش نان بخواهد ، آیا پدرش به او سنگ می‌دهد ؟ (9) اگر از او ماهی بخواهد ، آیا به او مار می‌دهد ؟ (10) پس شما که این‌قدر سنگ‌دل و گناهکار هستید به فرزندانتان چیزهای خوب می‌دهید ؛ چقدر بیشتر پدر آسمانی‌تان برکات خود را به شما خواهد بخشید اگر از او بخواهید (11) پس آن‌چه می‌خواهید دیگران برای شما بکنند ، شما همان را برای آن‌ها بکنید . این است خلاصه تورات و کتب انبیاء (12)

عهد جدید ؛ متی 8

قلب دارد می‌میرد به مرگی آرام ، آرام ...


بدان که دیگر زمان زیادی نمانده است . زمانی بود که گریان بودی و دیگران خندان . آگاه باش زودتر از آنچه فکر کنی خواهد رسید زمانی که خندان باشی و دیگران گریان .... .

دروغ ...

 

در پشت‌سر هیچ چیز باقی نمانده است جز دروغ ، دروغ ، دروغ ...
وقت جدا شدن است در بدترین شکل ممکنی که می‌تواند وجود داشته باشد ...

آه ؛ چقدر خسته‌ام ، خسته ...

آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست ...

 

آی ، ای شماهای که مرا می‌شناسید ، آیا چاهی ب.ا.ک.ر.ه در این سرزمین سراغ دارید که بی ترس حضور حضرتی با خیالی آسوده و هر گونه دغدغه‌ای بتوان سر در آن فرو برد و اعتراف کرد ؟
خانم‌ها ، آقایان التماس می کنم و قسمتان می‌دهم به ب.ک.ا.ر.ت از دست رفته‌مان اگر هنوز چاهی دست نخورده باقی مانده است مرا رهنمون گردید تا در دامان آن اعتراف کنم به معصومیت از دست رفته‌ام و نقاب ب.ا.ک.ر.ه.گ.ی.م .... .