خیس خیسم...گرم باران!

کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!

من فعلا رفتم z002.mihanblog.com ...

اگه دوس داشتین بیاید اونجا پیشم.

پست های سال 93 و اسفند 92 اصن نیست

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ توسط اسکارلت| |

سلام دوستان باز یافته!

فعلن رفتم اینجا...

اگه دوس داشتین بیاید...

z002.mihanblog.com

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت ۳:۳۱ ب.ظ توسط اسکارلت| |

میشه یک سال از زندگیمو کم کنن یک هفته از پارسال بهم بدن؟

چه قدر خوب بود.

کنارت بشینم،

ساعت ها نگاهت کنم از صفحه لپتاپ،

یواشکی دستتو بگیرم...

بگم دلم تنگ شده بگی کی کجا...

نقطه ضعفتو بدونم جونتو به لبت برسونم...

منتظرت بمونم تو دانشگا...

منتظرم بمونی...

ترس از این که به روز نبینمت...

یک ساعت صداتو نشنوم دیوونه بشم...

یه روز چشماتو نبینم...

 

باورم نمی شه چه قدر پوست کلفت شدم از نبودنت.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط اسکارلت| |

یکی از عجیب ترین مشکلاتی که یه نفر می تونه داشته باشه، اینه که وختی چشمای کسی رو که دوس داره می بینه، هوس گوجه سبز کنه!

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ توسط اسکارلت| |

یه دیالوگ دوست اومدنی از خیلی روز پیش...

-چند تا دوسم داری...؟؟

-7تا

-در چه مبنایی؟

-مبنا رو ولش کن...اندازه هفت آسمون

-از این آسمونایی که بچه ها تو نقاشیاشون می کشن و ابر و خورشید و پرنده و پروانه ;-)داره و همزمان بارونم میاد؟

-از اون آسمونایی که آبیش غرقت میکنه...از این آسمونایی که مال فقیر بیچاره هاست و چاره همه درداشونو توش میبینن...

-7 تا آسمون راستکی.....

نفس عمیق! خیلی عمیق!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۴:۳۱ ب.ظ توسط اسکارلت| |

دلم واسه دخدرم تنگ شده خب...

هر نی نی تازه به دنیا اومده ای رو می بینم، یادش می افتم. ینی اونم الان داره گریه می کنه میگه مامانمو میخاااام؟؟

تند تند بزرگ شیم بریم بیاریمش دیگه....

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۲۰ ق.ظ توسط اسکارلت| |

 

"جایی برای بازگشت"

 

مرد: می خواهم برگردم!

زن: به کجا

مرد مستاصل ماند چند سال پیش زادگاه او را سیل ویران کرده بود.

 ناچارپرسید: جایی سراغ نداری!

زن گفت: نه

مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد!

فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد.

رسول یونان

 

 

 

میدونی... نمیخام تنها چیزی باشم که داری... میخام همه ی چیزی باشم که داری و بهت ثابت کنم که چقدر کافی ام...

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۷:۲۸ ب.ظ توسط اسکارلت| |

وختی دکتر دوره تقریبی استفاده از آمپول رو می نویسه حداقل سه سال، چقد دلت می خاد تو کمتر از یک ماه بهش بیلاخ نشون بدی!!!

 

دوباره پرودنیزولون هم زمان با اون کپسول آبیه که واسه عفونته... تداخل نداشته باشن صلوات!

انتخاب بین بای بای پا و بای بای معده!

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۸:۸ ب.ظ توسط اسکارلت| |

یه لحظه ای هست، که هیچ اسمی نداره. یههو با صدای بوق به خودت میای، سرعتت 100 ه، وسط شهر با دنده 3. با صدای بوق که به خودت میای، میبینی که داشتی می خندیدی. با صدای بوق، یههو لبخندت خشک میشه. از کسی که برای هزارمین بار بوق می زند تا لبخندت خشک شود چندشت می شود.

فکر می کنی چرا می خندیدی؟ یادت میاد. انگار یه خاطره از هزار سال پیش بود. دوباره می خای بخندی که یاد صدای بوق میفتی و لبخندی که هنوز رو لبات ماسیده.

قلبت تند تند میزنه. می خونه لای لایی... لای لایی... شالیزار امید مایی... دلت قنج میره و دنده رو عوض می کنی و میری یه جا که بشه تند تر رفت. روسری تو سرت می کنی تا موهات از جلوی چشمات برن کنار. آینه عقب رو نگاه می کنی بیشتر گاز میدی. باید پشت سر بذاری. شالیزار منتظره. از خودت بدت میاد. شالیزار همه این مدت منتظرت بود. ازش می پرسی، اسمتو دوست داری؟ چه خبر بود تو چشماش؟ حتا من هم نبودم. از من بدش میومد؟ نه امکان نداره. نمی فهمیدم.

یههو با صدای بوق به خودت میای و از تنهایی می ترسی. میزنی رو ترمز، کلاچ نمیگیره و خاموش میشه. درو قفل می کنی. شالیزار رو نگاه می کنی و باز هم نمی فهمی.

نفس عمیق می کشی. بوی شالیزار با بوی خاطره ای از هزار سال پیش قاطی می شود. خسته می شی. خوابت میاد. از آن خواب ها که نمی خوای بیدار بشی.

سرتو میذاری رو فرمون. آهنگ رو ری پلی می کنی. شالیزار دستتو می گیره. نمی فهمی.

اصلن انگار قرار نیست بفهمی. لازم هم نیست. شالیزار که باشد، راهت را می گیری و می روی. شالیزار می خندد. بوی شالیزار ماشین را بر می دارد. انگار هیچ بوی دیگری در دنیا نبوده هیشوخت.

دخترت با چشم های سبز نگات می کنه. دلت قنج می رود. هیچ چیز نمی خاهی. هر چیزی که گذشته، از خاطره ات محو می شه : با نگاه جادویی اش که انگار با این که هنوز نیست، انگار هنوز هم هست.

باید تند تر بری. نور چشم های شالیزار، دید آینه ها را برای دیدن پشت سر کور کرد.

پر از عشق می شوی و می روی.

پ.ن: خب دوسش دارم از الان... مگه میشه عروسکمو با چشمای تو از الان دوست نداشته باشم؟

بعدن نوشت:   میگه نمیذارههههههه.... خب من شالیزار دوس دارم فقط...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت ۳:۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

نخواه فراموشت کنم!

آخر کدام درخت

در کدام اردیبهشت خانه تکانی کرده است؟

دیوانه!

من تازه عاشقت شده ام!

 

خودت را بالا بیاوری،

نباشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱:۱۰ ق.ظ توسط اسکارلت| |

اگر می خاهید خیلی راحت از چشم کسی بیفتید، بر بی شعوری خود تا جایی که می توانید اصرار کنید.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۶:۱۳ ق.ظ توسط اسکارلت| |

اگر کسی به شما گفت دوستتان دارد، حرف او را باور نکنید، صبر کنید سوار تاکسی شود، سپس از او بخواهید بگوید دوستتان دارد، کسی که واقعا دوستتان داشته باشد، قطعا خواهد گفت.

پ.ن. از اولشم می دونستم دوسم نداری.

بعدن نوشت: چقد دوسِت دارم وختی دسپاچه میشی وختی فک می کنی جدی میگم....

معلومه که تو تاکسی ازت انتظار ندارم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

آخه بارون.... امروز....


سوال1: چرا آخه گربه رو باید دم حجله بکشیم آخه؟؟؟ نمیشه مگس یا پشه بکشیم به جاش؟ نمیشه که!!!

سوال2:چرا curiosity kills the cat?I نمیشه kills cow یا  goat؟؟؟؟ من اعتراض دارم!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۴۹ ب.ظ توسط اسکارلت| |


صادق هدایت:سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!

صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورد
و می تراشد،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!
15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.
17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.
18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.
19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.
22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.
23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.
24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
29-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.
30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.
35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۹ ق.ظ توسط اسکارلت| |

تاب و اشک و پرتقال...

عجب عصر طولانی بود.


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |


دارد عادتم می شودکه با دلهره تو را ببوسم
مثل گنجشـک ها
که هرگز آسوده از زمین
دانه بر نمی چیننـد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ توسط اسکارلت| |

روزمرگی .... روز مرگی

منتظر هیچ اتفاق خوبی نبودن...

منتظر هیچ اتفاقی نبودن....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط اسکارلت| |

همیشه همین جوریه... وختی نباید تنها باشم... تنهام . همیشه همین طوری بوده ....
فک کنم از خواص منه. باید عادت کنم بهش... هر کس یه خواصی داره دیگه....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ توسط اسکارلت| |


پنسلو دادیمش رفت!

دیالوگ اسکا به داماد فردای شب عقد:

ما اصن هیشوخت سابقه این بی ناموسی ها رو تو خانواده مون نداشتیما.... دفعه آخرتون باشه وختی اسکا خونه س از این کارا نمی کنین....

دیالوگ به فکر فرو برنده یکی از دوستا به اسکا در حال اینور آنور دویدن:

فک می کنی پنسل هم واسه تو این کارارو می کنه؟؟

روز خوبی بود دیروز....

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۵:۱۴ ب.ظ توسط اسکارلت| |

هربار که دستش میرفت توی موهام ،

چیزی مثل روح از تنم جدا میشد...

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۹:۴۹ ب.ظ توسط اسکارلت| |


وﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﺟﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ "ﺍﻭ" ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺩﯾـﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ

ﺳـﺮ ﻭ ﮐﻠﻪﯼ ﯾﮏ آدم ﺷـﺠﺎﻉ، ﭘــﯿﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷــد.


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۹:۱۵ ب.ظ توسط اسکارلت| |

1.

خلاصه.... نخودی قصه ی ما عروس شد...

 قربونش برم انقد با حیاس که به هیش کدوم از دوسداش نگفته بوده... ولی من خاب دیده بودم که روسری سفید سرشه....

خوشحال شدم... امیدوارم همیشه از زندگی جدیدش راضی باشه... و خوشحال باشه و خوشبخت...

تازه...بابت امروز که یکی از بهترین روزای خدا بود هم ازش تشکر می کنم. روز فوق العاده ای بود.... نخودی داشت... مامانه مهربونه نخودی داشت... بابای مهربونه نخودی داشت.... مینا داشت....

2.

وختی آدم خسته و مونده واسه نی نی که مامانش گذشته و رفته ش لالایی بخونه و ایشون دسداشو به حالت نا نای نای تکون بده....


نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۷ ب.ظ توسط اسکارلت| |

 لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه حتی ـ حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشی...

پ.ن: memories......
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲۷ ق.ظ توسط اسکارلت| |

وختی پیشیه آدم قونجیشکه یخ زده کوشولورو تو دسداش قایم کنه... گرمش کنه... بده ش به آقا مهربونه که دونه داره...
آفرین پیشی... آفرین که نخوردیش!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۴ ب.ظ توسط اسکارلت| |

وختی خود آدم هم آدم را پس می زند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۰ ب.ظ توسط اسکارلت| |



شـانه‌ات مُجابـم می‌کنـد
در بستری که عشــق 
تشنگی‌ســت

زلالِ شــانه‌هایـت
همچنانـم عطش می‌دهـد
در بستـری که عشــق
مُجابـش کرده اسـت.


پ.ن: اونقده رفتم ورفتم که هنوزم برنگشتم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت ۲:۰ ب.ظ توسط اسکارلت| |


من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...!
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۴ ب.ظ توسط اسکارلت| |

از طرف می پرسم تو چه پوزیشنی درس می خونی معمولن؟

می فرمایند 69.

 خدا.... بیا منو بخور!!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱:۴۹ ب.ظ توسط اسکارلت| |

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست....


اسکا خسته از خابگاه


نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت ۵:۱۹ ب.ظ توسط اسکارلت| |

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد...


یک مخاطب دیگر

نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۲ساعت ۳:۲۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

Design By : Mihantheme