طلایی چون شب
در لحظه
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان
می وزم،می بارم،می تابم
آسمان ام
ستارگان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب
می درخشم
و فرو می ریزم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ساعت ۷:۲ ب.ظ توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق