«شاید»
نوشته ضحی کاظمی
منتشر شده در ماهنامه تجریه
شماره 26- بهمن 92
تسبیح را دوباره برمیدارم. دلم میخواهد پارهاش کنم دانههایش
را از هم جدا کنم حلقهی گلابتونمانندش را به نقطههای ریز بنفش تبدیل کنم. آنوقت
دانهها را جمع کنم بریزم توی کیسه و بیندازم از پنجره بیرون. نمیتوانم. میترسم.
درضمن شاید اصلاً پاره نشود. جرأت ندارم امتحاناش کنم. پرتاش میکنم. میافتد زیر
میز. میروم برش میدارم و میبوسماش نوازشاش میکنم عذرخواهی میکنم و با آستینم
خاکی را که شاید بهخاطر افتادن زیر میز رویش نشسته است پاک میکنم. ازنو شروع میکنم.
میشمرم. اینبار صدوپنج تا! یادداشت میکنم. کاغذ و قلمی آوردهام و هر بار که میشمرم
مینویسم. پشت و روی کاغذ پر شده است. گوشهای خالی مانده است هنوز. آن گوشه را
برای شمارهی بعدی نگه میدارم. میشمرم. یک... دو... سه... و بالاخره، صدوهجده!
درست است. شاید هم نیست. دوباره باید تعدادی را که میخواهم حساب کنم، جمع عدد اسم
خودم و...
خودم هم نمیدانم از کجا شروع شد. از بیمارستان؟ از
داروخانه؟ یا شاید قبلتر؟ درست یادم نیست. شاید آن مردی که موقع رد شدن از خیابانِ
جلو بیمارستان بهم تنه زد. شاید هم خانم مسنی که توی صف داروخانه هلام میداد. خانم
مردانی، زن همسایه، با من سوار آسانسور شده بود... نه، بعید است او بوده باشد. حتا
آن لحظه فکر کردم شاید خودم کیف پولم را توی خانه جا گذاشتهام. اما نه. پس تسبیح
چی میشد؟ اگر جا گذاشته بودم، چهطور تا بیمارستان رفتم؟ شاید توی همان تاکسی که
درش آوردم و حساب کردم. فکر کنم جلو نشسته بودم. خب، ممکن است کار خود راننده بوده
باشد. توی بیمارستان هم شلوغ بود. تخت کناریِ تخت مامان خیلی ملاقاتی زیاد داشت.
پسر ده دوازده سالهی بازیگوشی هم آنجا بود. ممکن است شوخی او بوده باشد.
بههرحال، همهچیز از همان دزدی شروع شد. شاید هم دزدی نبود.
شاید خودم جایی گذاشته بودم یا از جیبم افتاده بود. مثلاً همانموقعی که از خیابان
رد میشدم و مرد بهم تنه زد. اصلاً مهم نیست چی شد، دزدی بود یا نبود. شاید خود
داروخانهچی بود. ممکن است نسخه و کیفم را اشتباهی داده باشم دستش... اما از پشت
دخل به آن بلندی که نمیتوانست تسبیح را... ممکن است اصلاً دزدی و تسبیح کار یک
نفر نبوده باشد. مثلاً کیفم موقع رد شدن از خیابان و تنهزدن آن مرد افتاده و بعد
خانم مسن توی داروخانه که هلام میداد تسبیح را گذاشته باشد توی جیب کتم، درست جای
کیف پولم.
توی صف داروخانه که ایستادم سه نفر جلوم بودند. صف پشتسرم
هم سریع بسته شد. خانم مسنی که پشتم ایستاده بود همهاش تن گوشتیاش را به من میزد.
شاید حتا برگشتم و چشمغره رفتم. نمیدانم. از اینکه هلام میداد کلافه شده
بودم. نوبتم رسید. دست کردم نسخه را دادم به داروخانهچی. بعد آمدم کنار، صبر کردم
تا داروها آماده شوند. جیبم سبکتر شده بود شاید هم سنگینتر. اما جدی نگرفتم. داروها
گران بود. میدانستم. صبح پول برداشته بودم که بعدِ ملاقات نسخه را از دکتر بگیرم
و دواها را زودتر برسانم. که چی؟ که یکوقت مامان نمیرد.
نمیدانم تا الان زنده مانده است یا نه؟ اگر چیزی شده بود
حتماً تا الان از بیمارستان زنگ زده بودند. موبایلم هم با کیف پولم رفته بود. بههرحال،
شمارهی خانه را که دارند.
وقتی توی اتوبوس از من پرسید: «اسم مادرت چیست؟» جا خوردم.
نمیدانم چی پوشیده بود زن بود یا مرد بود. یادم نمانده است. صدایش مردانه بود، شاید
هم نه، زنانه بود. لباسش بلند بود. شالی دور سرش انداخته بود، یا روی سرش. بیاختیار
جواب دادم: «زری.» اصلاً چه حقی داشت بپرسد. بپرسد که: «ترجیح میدهی زودتر بمیره؟»
«معلومه که نه!»
معلوم بود که آره. اما از کجا میدانست. خب، پیر است دیگر. یک
ماه شده که بیمارستان است. کنترل ادرار و مدفوعش را هم که ندارد. حرف هم که بهزور
میزند. او شده پوست و استخوان و منِ تکفرزندِ بدبخت، هر روز آوارهی بین بیمارستان
و داروخانه و شرکت و خانه! اگر برود، هر دویمان خلاص میشویم. اصلاً من فرزند بدیام
بدجنسام، اما همهاش توی ذهن خودم. من که رفتم داروخانه، من که نسخه را دادم.
آماده شد. دست کردم توی جیب کتم که پولش را هم بدهم. نصف حقوق آن ماهم بود. برای چی؟
اینکه یکی دو روز دیگر هم زنده بماند. خب، من که از قصد کیفم را نیستونابود نکردم.
صدایم کردند بروم صندوق. نرسیده به صندوق، دست کردم توی جیبم.
هرچه گشتم چرم صاف سیاهرنگ را حس نکردم. دانهدانه بود زیر پوست دستم. درش آوردم.
تبیسح بنفش لحظهای مسحورم کرد. دوروبرم را نگاه کردم. همه سرشان گرمِ کار خودشان
بود. توی صف ایستاده بودند و همدیگر را هل میدادند. زن جوانی هم بچهبهبغل جلو
پیشخوان دیگری ایستاده بود و پوشک میخرید. نه، به اینها ربطی نداشت. شاید کسی که
کیف پولم را برداشته تسبیح را گذاشته بود که جیبم سنگین بماند. شاید همان مردی که
بهم تنه زد وقتی از خیابان رد میشد. سریع چشم چرخاندم. زن مسن پشتسر من رفته
بود. تسبیح را نگاه کردم. در دست چرخاندم. سنگ قیمتی بهنظر میرسید. شاید کار
همان پسربچه باشد. چیزهای توی جیب این و آن را با هم جابهجا کرده بود. خب، من هم
توی ساعت ملاقات حوصلهام سر میرود، چه برسد به او.
عذرخواهی کردم از داروخانهچی. پول کافی نداشتم. اصلاً پولی
نداشتم. تا خانه چهطور باید میرفتم؟ اتوبوس؟ شلوغ که باشد میشود بدون بلیط هم
سوار شد. شلوغ بود. پر از آدمهایی که همدیگر را هل میدادند. خودم را به کنار
پنجره رساندم. همانجا بود. ایستاده بود. دوروبرش از ازدحام خبری نبود. همینکه قسمت
مردانه بود پس لابد مرد بود. قدش کوتاه بود. شاید جثهی یک زن را داشت. صدایش مردانه
نبود. زنانه هم نبود. اما بلند بود. از بین سروصدا و همهمه راحت به گوشم رسید. پرسید:
«اسم مادرت چیست؟»
تا ایستگاه بعد زود رسیدیم، زودتر از همیشه. پیادهشدنا
گفت: «مجموع عدد ابجد اسم خودت و مادرت... تعداد باید دقیق باشد وگرنه کار نمیکند.»
پرسیدم: «چی؟» لبخند زد. شاید هم نزد. اصلاً الان که فکر میکنم شاید کلاً حرفی هم
نزد. اما انگار کمی خم شد و توی گوشم گفت. شاید هم خم نشد. همانطور که از کنارم
رد میشد سریع گفت و رفت. ذکر را. گفت و رفت. نه، قبل از رفتن توضیح هم داد. شاید
هم نداد. پس از کجا فهمیدم منظورش چه بود؟
اصلاً تسبیح من را از کجا دیده بود؟ شاید دستم بود. شاید هم
نبود. برگردانده بودم توی جیبم. اصلاً چه میدانست. مگر من چیزی گفته بودم؟ چیزی
پرسیده بودم؟ باید میرفتم خانه، چیزی میخوردم. گرسنه بودم. آنوقت دوباره پول
برمیداشتم و برمیگشتم داروها را برای مامان میبردم. از ایستگاه تا خانه راه زیاد
بود. سرد بود هوا. دستم توی جیب بود. دست چپم با تسبیح بازی میکرد و دست راستم با
کلید که توی جیب راستم بود. رفتم تو. دنبال کیف پولم گشتم. خب، نبود. میدانستم نیست،
چون پول تاکسی را داده بودم. از توی کیف پولم. باز گفتم شاید...
کتم را درنیاوردم. پول برداشتم بگذارم توی جیبم، جیب راستم.
دستم خورد به تسبیح. مگر توی جیب چپم نبود؟ شاید هم اشتباه میکردم. درش آوردم
گذاشتم کنار کیبورد روی میز. کامپیوتر روشن بود. نشستم صفحهی اینترنت را باز
کردم. عدد ابجد دیگر چی بود؟ یک چیزهایی قبلاً به گوشم خورده بود... ابجد هوز... کامل
که نمیدانستم. گوگل کردم. خواندم. ویکیپدیا جدولش را کامل داشت. حساب کردم. اول،
عدد اسم خودم را، بعد، مامانزری. با هم جمع کردم. شد صدوهجده. شاید هم نشد. شاید
عدد دیگری شد. الان عدد را هم درست یادم نیست. شاید صدوبیستوهشت بود.
تسبیح را برداشتم. اگر قرار بود ذکر را بگویم و هرچی میخواهم
بشود، باید امتحاناش میکردم. دانههایش را شمردم. سه تا سیوسه دانه با مهرهی
بزرگی که نخهای آبیرنگی از آن آویزان بود و درمجموع میشد صد دانه. گفتم از یک چیز
ساده شروع کنم. گرسنهام بود. غذا بهترین چیز بود. پنجِ عصر بود. شاید دیرتر. شاید
زودتر. هوا انگار داشت به غروب نزدیک میشد. فکر مائدهی آسمانی که جلوم ظاهر شود
هیجانزدهام کرد. چشمانم را بستم و ذکر گفتم، به همان تعداد، از روی تسبیح. هجده تای
آخر را یا شاید بیستوهشت تای آخرش را با چشم باز گفتم. بعد سر دانهی آخر چشمم را
بستم و دوباره باز کردم. غذایی در کار نبود.
ته دلم به خودم خندیدم. بلند شدم بروم بیرون. در را باز که کردم،
پشت در ایستاده بود. دختر همسایه بود؟ شاید هم نبود. نمیشناختماش. ظرف آش را
تعارف کرد. سریع دوید و رفت. شاید نذری بود. اما مناسبت خاصی که نبود. آنموقع عصر؟
یعنی ذکر جواب داده بود؟ آش را آوردم تو و خوردم. خوشمزه بود. شاید هم نه، کمی
شور بود، کمی هم خام.
آمدم بیرون. کلید را که از جیبم میخواستم بیرون بیاورم تسبیح
هم با کلید بیرون آمد. لای دانههای تسبیح گیر کرده بود. یادم نبود دوباره گذاشته
بودماش توی جیبم. شاید هم گذاشته بودم. نمیدانم. تسبیح زیبایی بود. دانههای
درخشانی داشت. نوعی سنگ بود. برگشتم تو و پشت کامپیوتر نشستم ببینم چه سنگی است.
هرچه سنگ بنفش سرچ کردم شبیهاش را پیدا نکردم. بنفش بنفش هم نبود. رگههای آبی وسیاه
داشت، شاید هم قرمز.
انگار یکجورهایی طنازی میکرد که دوباره در دست بگیرماش و
بچرخانماش. شاید هم نه. خیالاتی شده بودم. دوباره امتحانکردنش که ضرر نداشت. اگر
واقعاً غذا کار تسبیح و ذکر بود، پس دوباره جواب میداد. فکر کردم پول بخواهم. نه،
چرا پول؟ یکراست داروهای مامان را بخواهم که دیگر نروم داروخانه. اما بعد پشیمان
شدم. اصلاً مامان را بیخیال شدم. نهایتش میمرد دیگر. چیزی نمیشد. مطمئناً
بازگشت مامان را نمیخواستم. اما پول... چرا. گفتم با مبلغ کم شروع کنم، اگر جواب
داد، بعد بروم سراغ مبلغهای بیشتر. اما یک مبلغ دقیق بهتر بود. معلوم میشد کار کرده
یا نه. اما چرا کم؟ حالا که کار میکند بگذار یکدفعه رقم بالا باشد که یک نفسی هم
بکشم.
با خودم گفتم یکمیلیون تومان. تسبیح را برداشتم. در دست
گرفتم. دانههایش چشمهای کوچکی شده بودند و رگههای سیاهش بهم دهنکجی میکردند.
شاید هم من خیالاتی شده بودم. اما خوب که نگاه میکردم میدیدم انگار رگههای روی
دانههای سنگ بنفش حرکت میکنند. تسبیح در دستم میلغزید. آمدم ذکر را شروع کنم که
متوجه شدم انگار طول تسبیح کوتاهتر شده است.
شمردم. بهجای صد دانه هشتادونه دانه بود. دوباره شمردم. اینبار
نودودو دانه. دفعهی بعد زیر هفتاد تا. اعصابم خُرد شده بود از دست خودم. مثل کابوس
بود، کابوسهایی که کار واجبی داری، کسی مریض است یا مشکل بزرگی هست و هرکاری میکنی
نمیتوانی شمارهتلفن درست را بگیری. دوباره شمردم. اینبار هفتادوپنج دانه. گفتم
تسبیح را بگذارم کنار با دست بشمرم و ذکرم را بگویم. یاد آن مرد افتادم، یا زن، که
گفت: «با همین تسبیح.» شاید هم نگفته بود.
نشستم با دست شروع کردم به گفتن ذکر. تمام که شد صبر کردم. یک
ساعت... دو ساعت. چند بار از در بیرون رفتم و آمدم تو. با اینترنت حساببانکیام
را چک کردم. خبری نبود. پس حتماً باید با تسبیح میگفتم. دوباره نشستم به شمردن
دانهها. شاید خیالاتی شده بودم ولی انگار دانهها صدایی هم داشتند. نزدیک که نگهشان
میداشتی یکطورهایی شمارهی خود را تکرار می کردند... هفت... هشت... شاید هم انعکاس
صدای من از داخل سنگ بود. اما من که بلند نمیشمردم! شاید طنین صدای خودم در ذهنم بودم.
کاغذ و قلم آوردم و هر بار میشمردم یادداشت میکردم. بارها شک کردم: از کجا معلوم
که وقتی به عدد درست رسید، موقعی که ذکر را میگویم، دوباره تغییر نکند؟ البته بار
اول نکرده بود. صد تا بود و صد تا ماند تا آخر.
نمیدانم ساعت چند است؟ هوا انگار دارد روشن میشود. چند
بار است که دارم میشمرم. کاغذ را جلوم میگذارم و تعداد دفعاتی را که دانههای
تسبیح را شمردهام و یادداشت کردهام میشمرم. به صدوسیوشش که میرسم قاطی میکنم.
نمیدانم صدوسیوپنج بودم یا شش. دوباره از اول. شمردن اعداد سخت است. اینکه عدد
نودونه نودوهشتمین باشد گیجکننده است. دوباره از اول میشمرم. باز اشتباه میکنم.
میخواهم بروم کاغذی بیاورم که شمارش دفعات شمردنم را یادداشت کنم. پشیمان میشوم.
دوباره تسبیح را دستم میگیرم میشمرم، چند بار دیگر. هر بار
باز کموزیاد میشوند دانههای بنفشِ پشتِ هم صفکشیده. دوباره میشمرم. یک...دو ...
سه... تا صدوهجده تا! بالاخره تعداد درست است. شاید هم نیست. یکبار دیگر باید
تعدادی را که میخواستم، حساب کنم، جمع عدد اسم خودم و مامان.
فکر کنم درست است. خودش است. همان تعدادی که باید باشد. شاید
هم نیست... دوباره جمع عدد اسم خودم و مامان را حساب میکنم. درست است، صدوهجده
تا. نفسم را درسینه حبس میکنم. اینبار ریسک نمیکنم. همه را با هم میخواهم... پول...
خانه... ماشین... همسر...زندگی...خانواده... پیشرفت در کار... خوشبختی... سعادت...
بهتر شدن مامان را نه... خلاصشدنش را میخواهم... برای همهی عمرم دعا میکنم.
تسبیح را در دستم میچرخانم و بعد چشمهایم را میبندم که شروع کنم... نمیتوانم. کلمهای
به زبانم جاری نمیشود.
ذکر را فراموش کردهام.