قسمتی از«آغاز فصل سرد»


     به بهانه قرار گرفتن در بین رمان های متفاوت سال 1391

-     - ... چه روزهایی بود... قلبم همیشه تند تند  می زد... چه لذتی داشت هیجان اول عشق... همه اون خواستن ها و رسیدن ها... همه اون تونستن های بی تکرار... اون همه اقتدار... بی سابقه بود... نیروی عشق چنان به جلو می تاخت که هیچ منطقی جلو دارش نبود... منطق های بازدارنده شغل و خونه و آینده...

-        -تو شانس داشتی لیلی... این روزها عشق کمیاب شده... عشق خالص بی معناست... توی عصر فرا پست مدرن به تکه تکه های عشق، اگر خوش شانس باشی تنها از دور می تونی نگاهی بندازی.

-      -  نه لیلی... من از خلوص عشق حرف نمی زنم... من از خلوص علی حرف می زنم در عشق... و خلوص و عشقی که در من بیدار کرد. علی هم حتی به اون خونه وابستگی داره... از تصمیم فروشش حسابی در هم رفت... چه روزهایی بود... اولین تجربه های عشق بعد از نامزدیمون... توی اتاق دوران مجردی من... انقدر دلم برای اتاقم تنگ می شه... برای ضبطم... کتابخونه و کتابام...

-        -هنوز هم که داریشون؟

-        -تختم رو ولی نه و اون حس لا ابالی دراز کشیدن و سقف تماشا کردن و آناتما با صدای بلند گوش کردن... اینها لحظه های نابیه که تا ابد در نا خودآگاه من و اون خونه می مونه! شاید اگر خوب گوش کنی هنوز هم طنین صدای گیتار دیوید گیلمور که مکالمات من و تو رو تو خودش محو می کنه رو از سقف اتاق سابق من بشنوی!

-        -چه می شه کرد لیلی؟ پشیمون که نیستی؟

-        -پشیمون نه... ولی دلم برای تنهایی بدون مسؤولیت تنگ می شه... برای بی ثباتی ها و تشویش ها و ندونستن های اون موقع...

-       - بس کن لیلی... تو ازون کسایی هستی که خودآزاری دارن... از غصه خوردن لذت می برن.

-       - نه لیلی... اما در عصر به قول تو فرا پست مدرن انسانها مجبورن غریزه های هیجان و ترس و همه چیزهایی که به ترشح آدرنالین منتهی می شه رو یه جوری ارضا کنن.

-       - می تونن فیلم ترسناک ببینن؟

-        -می تونن هم خودشون برای خودشون هیجان و نگرانی درست کنن... از مسائل پیش پا افتاده زندگی...

-       - می دونی لیلی... وقتی ازین حرفها می زنی... همه حالشون ازت به هم می خوره.

-       - از من نه... از خودشون!

ل


داستان کوتاه

«شاید»

نوشته ضحی کاظمی

منتشر شده در ماهنامه تجریه شماره 26- بهمن 92

تسبیح را دوباره برمی‌دارم. دلم می‌خواهد پاره‌اش کنم دانه‌هایش را از هم جدا کنم حلقه‌ی گلابتون‌مانندش را به نقطه‌های ریز بنفش تبدیل کنم. آن‌وقت دانه‌ها را جمع کنم بریزم توی کیسه و بیندازم از پنجره بیرون. نمی‌توانم. می‌ترسم. درضمن شاید اصلاً پاره نشود. جرأت ندارم امتحان‌اش کنم. پرت‌اش می‌کنم. می‌افتد زیر میز. می‌روم برش می‌دارم و می‌بوسم‌اش نوازش‌اش می‌کنم عذرخواهی می‌کنم و با آستینم خاکی را که شاید به‌خاطر افتادن زیر میز رویش نشسته است پاک می‌کنم. ازنو شروع می‌کنم. می‌شمرم. این‌بار صدوپنج تا! یادداشت می‌کنم. کاغذ و قلمی آورده‌ام و هر بار که می‌شمرم می‌نویسم. پشت و روی کاغذ پر شده است. گوشه‌ای خالی مانده است هنوز. آن گوشه را برای شماره‌ی بعدی نگه می‌دارم. می‌شمرم. یک... دو... سه... و بالاخره، صدوهجده! درست است. شاید هم نیست. دوباره باید تعدادی را که می‌خواهم حساب کنم، جمع عدد اسم خودم و...

خودم هم نمی‌دانم از کجا شروع شد. از بیمارستان؟ از داروخانه؟ یا شاید قبل‌تر؟ درست یادم نیست. شاید آن مردی که موقع رد شدن از خیابانِ جلو بیمارستان بهم تنه زد. شاید هم خانم مسنی که توی صف داروخانه هل‌ام می‌داد. خانم مردانی، زن همسایه، با من سوار آسانسور شده بود... نه، بعید است او بوده باشد. حتا آن لحظه فکر کردم شاید خودم کیف پولم را توی خانه جا گذاشته‌ام. اما نه. پس تسبیح چی می‌شد؟ اگر جا گذاشته بودم، چه‌طور تا بیمارستان رفتم؟ شاید توی همان تاکسی که درش آوردم و حساب کردم. فکر کنم جلو نشسته بودم. خب، ممکن است کار خود راننده بوده باشد. توی بیمارستان هم شلوغ بود. تخت کناریِ تخت مامان خیلی ملاقاتی زیاد داشت. پسر ده دوازده ساله‌ی بازیگوشی هم آن‌جا بود. ممکن است شوخی او بوده باشد.

به‌هرحال، همه‌چیز از همان دزدی شروع شد. شاید هم دزدی نبود. شاید خودم جایی گذاشته بودم یا از جیبم افتاده بود. مثلاً همان‌موقعی که از خیابان رد می‌شدم و مرد بهم تنه زد. اصلاً مهم نیست چی شد، دزدی بود یا نبود. شاید خود داروخانه‌چی بود. ممکن است نسخه و کیفم را اشتباهی داده باشم دستش... اما از پشت دخل به آن بلندی که نمی‌توانست تسبیح را... ممکن است اصلاً دزدی و تسبیح کار یک نفر نبوده باشد. مثلاً کیفم موقع رد شدن از خیابان و تنه‌زدن آن مرد افتاده و بعد خانم مسن توی داروخانه که هل‌ام می‌داد تسبیح را گذاشته باشد توی جیب کتم، درست جای کیف پولم.

توی صف داروخانه که ایستادم سه نفر جلوم بودند. صف پشت‌سرم هم سریع بسته شد. خانم مسنی که پشتم ایستاده بود همه‌اش تن گوشتی‌اش را به من می‌زد. شاید حتا برگشتم و چشم‌غره رفتم. نمی‌دانم. از این‌که هل‌ام می‌داد کلافه شده بودم. نوبتم رسید. دست کردم نسخه را دادم به داروخانه‌چی. بعد آمدم کنار، صبر کردم تا داروها آماده شوند. جیبم سبک‌تر شده بود شاید هم سنگین‌تر. اما جدی نگرفتم. داروها گران بود. می‌دانستم. صبح پول برداشته بودم که بعدِ ملاقات نسخه را از دکتر بگیرم و دواها را زودتر برسانم. که چی؟ که یک‌وقت مامان نمیرد.

نمی‌دانم تا الان زنده مانده است یا نه؟ اگر چیزی شده بود حتماً تا الان از بیمارستان زنگ زده بودند. موبایلم هم با کیف پولم رفته بود. به‌هرحال، شماره‌ی خانه را که دارند.

وقتی توی اتوبوس از من پرسید: «اسم مادرت چیست؟» جا خوردم. نمی‌دانم چی پوشیده بود زن بود یا مرد بود. یادم نمانده است. صدایش مردانه بود، شاید هم نه، زنانه بود. لباسش بلند بود. شالی دور سرش انداخته بود، یا روی سرش. بی‌اختیار جواب دادم: «زری.» اصلاً چه حقی داشت بپرسد. بپرسد که: «ترجیح می‌دهی زودتر بمیره؟»

«معلومه که نه!»

معلوم بود که آره. اما از کجا می‌دانست. خب، پیر است دیگر. یک ماه شده که بیمارستان است. کنترل ادرار و مدفوعش را هم که ندارد. حرف هم که به‌زور می‌زند. او شده پوست و استخوان و منِ تک‌فرزندِ بدبخت، هر روز آواره‌ی بین بیمارستان و داروخانه و شرکت و خانه! اگر برود، هر دوی‌مان خلاص می‌شویم. اصلاً من فرزند بدی‌ام بدجنس‌ام، اما همه‌اش توی ذهن خودم. من که رفتم داروخانه، من که نسخه را دادم. آماده شد. دست کردم توی جیب کتم که پولش را هم بدهم. نصف حقوق آن ماهم بود. برای چی؟ این‌که یکی دو روز دیگر هم زنده بماند. خب، من که از قصد کیفم را نیست‌ونابود نکردم.

صدایم کردند بروم صندوق. نرسیده به صندوق، دست کردم توی جیبم. هرچه گشتم چرم صاف سیاه‌رنگ را حس نکردم. دانه‌دانه بود زیر پوست دستم. درش آوردم. تبیسح بنفش لحظه‌ای مسحورم کرد. دوروبرم را نگاه کردم. همه سرشان گرمِ کار خودشان بود. توی صف ایستاده بودند و هم‌دیگر را هل می‌دادند. زن جوانی هم بچه‌به‌بغل جلو پیشخوان دیگری ایستاده بود و پوشک می‌خرید. نه، به این‌ها ربطی نداشت. شاید کسی که کیف پولم را برداشته تسبیح را گذاشته بود که جیبم سنگین بماند. شاید همان مردی که بهم تنه زد وقتی از خیابان رد می‌شد. سریع چشم چرخاندم. زن مسن پشت‌سر من رفته بود. تسبیح را نگاه کردم. در دست چرخاندم. سنگ قیمتی به‌نظر می‌رسید. شاید کار همان پسربچه باشد. چیزهای توی جیب این و آن را با هم جابه‌جا کرده بود. خب، من هم توی ساعت ملاقات حوصله‌ام سر می‌رود، چه برسد به او.

عذرخواهی کردم از داروخانه‌چی. پول کافی نداشتم. اصلاً پولی نداشتم. تا خانه چه‌طور باید می‌رفتم؟ اتوبوس؟ شلوغ که باشد می‌شود بدون بلیط هم سوار شد. شلوغ بود. پر از آدم‌هایی که هم‌دیگر را هل می‌دادند. خودم را به کنار پنجره رساندم. همان‌جا بود. ایستاده بود. دوروبرش از ازدحام خبری نبود. همین‌که قسمت مردانه بود پس لابد مرد بود. قدش کوتاه بود. شاید جثه‌ی یک زن را داشت. صدایش مردانه نبود. زنانه هم نبود. اما بلند بود. از بین سروصدا و همهمه راحت به گوشم رسید. پرسید: «اسم مادرت چیست؟»

تا ایستگاه بعد زود رسیدیم، زودتر از همیشه. پیاده‌شدنا گفت: «مجموع عدد ابجد اسم خودت و مادرت... تعداد باید دقیق باشد وگرنه کار نمی‌کند.» پرسیدم: «چی؟» لبخند زد. شاید هم نزد. اصلاً الان که فکر می‌کنم شاید کلاً حرفی هم نزد. اما انگار کمی خم شد و توی گوشم گفت. شاید هم خم نشد. همان‌طور که از کنارم رد می‌شد سریع گفت و رفت. ذکر را. گفت و رفت. نه، قبل از رفتن توضیح هم داد. شاید هم نداد. پس از کجا فهمیدم منظورش چه بود؟

اصلاً تسبیح من را از کجا دیده بود؟ شاید دستم بود. شاید هم نبود. برگردانده بودم توی جیبم. اصلاً چه می‌دانست. مگر من چیزی گفته بودم؟ چیزی پرسیده بودم؟ باید می‌رفتم خانه، چیزی می‌خوردم. گرسنه بودم. آن‌وقت دوباره پول برمی‌داشتم و برمی‌گشتم داروها را برای مامان می‌بردم. از ایستگاه تا خانه راه زیاد بود. سرد بود هوا. دستم توی جیب بود. دست چپم با تسبیح بازی می‌کرد و دست راستم با کلید که توی جیب راستم بود. رفتم تو. دنبال کیف پولم گشتم. خب، نبود. می‌دانستم نیست، چون پول تاکسی را داده بودم. از توی کیف پولم. باز گفتم شاید...

کتم را درنیاوردم. پول برداشتم بگذارم توی جیبم، جیب راستم. دستم خورد به تسبیح. مگر توی جیب چپم نبود؟ شاید هم اشتباه می‌کردم. درش آوردم گذاشتم کنار کی‌بورد روی میز. کامپیوتر روشن بود. نشستم صفحه‌ی اینترنت را باز کردم. عدد ابجد دیگر چی بود؟ یک چیزهایی قبلاً به گوشم خورده بود... ابجد هوز... کامل که نمی‌دانستم. گوگل کردم. خواندم. ویکی‌پدیا جدولش را کامل داشت. حساب کردم. اول، عدد اسم خودم را، بعد، مامان‌زری. با هم جمع کردم. شد صدوهجده. شاید هم نشد. شاید عدد دیگری شد. الان عدد را هم درست یادم نیست. شاید صدوبیست‌وهشت بود.

تسبیح را برداشتم. اگر قرار بود ذکر را بگویم و هرچی می‌خواهم بشود، باید امتحان‌اش می‌کردم. دانه‌هایش را شمردم. سه تا سی‌وسه دانه با مهره‌ی بزرگی که نخ‌های آبی‌رنگی از آن آویزان بود و درمجموع می‌شد صد دانه. گفتم از یک چیز ساده شروع کنم. گرسنه‌ام بود. غذا بهترین چیز بود. پنجِ عصر بود. شاید دیرتر. شاید زودتر. هوا انگار داشت به غروب نزدیک می‌شد. فکر مائده‌ی آسمانی که جلوم ظاهر شود هیجان‌زده‌ام کرد. چشمانم را بستم و ذکر گفتم، به همان تعداد، از روی تسبیح. هجده تای آخر را یا شاید بیست‌وهشت تای آخرش را با چشم باز گفتم. بعد سر دانه‌ی آخر چشمم را بستم و دوباره باز کردم. غذایی در کار نبود.

ته دلم به خودم خندیدم. بلند شدم بروم بیرون. در را باز که کردم، پشت در ایستاده بود. دختر همسایه بود؟ شاید هم نبود. نمی‌شناختم‌اش. ظرف آش را تعارف کرد. سریع دوید و رفت. شاید نذری بود. اما مناسبت خاصی که نبود. آن‌موقع عصر؟ یعنی ذکر جواب داده بود؟ آش را آوردم تو و خوردم. خوش‌مزه بود. شاید هم نه، کمی شور بود، کمی هم خام.

آمدم بیرون. کلید را که از جیبم می‌خواستم بیرون بیاورم تسبیح هم با کلید بیرون آمد. لای دانه‌های تسبیح گیر کرده بود. یادم نبود دوباره گذاشته بودم‌اش توی جیبم. شاید هم گذاشته بودم. نمی‌دانم. تسبیح زیبایی بود. دانه‌های درخشانی داشت. نوعی سنگ بود. برگشتم تو و پشت کامپیوتر نشستم ببینم چه سنگی است. هرچه سنگ بنفش سرچ کردم شبیه‌اش را پیدا نکردم. بنفش بنفش هم نبود. رگه‌های آبی وسیاه داشت، شاید هم قرمز.

انگار یک‌جورهایی طنازی می‌کرد که دوباره در دست بگیرم‌اش و بچرخانم‌اش. شاید هم نه. خیالاتی شده بودم. دوباره امتحان‌کردنش که ضرر نداشت. اگر واقعاً غذا کار تسبیح و ذکر بود، پس دوباره جواب می‌داد. فکر کردم پول بخواهم. نه، چرا پول؟ یک‌راست داروهای مامان را بخواهم که دیگر نروم داروخانه. اما بعد پشیمان شدم. اصلاً مامان را بی‌خیال شدم. نهایتش می‌مرد دیگر. چیزی نمی‌شد. مطمئناً بازگشت مامان را نمی‌خواستم. اما پول... چرا. گفتم با مبلغ کم شروع کنم، اگر جواب داد، بعد بروم سراغ مبلغ‌های بیشتر. اما یک مبلغ دقیق بهتر بود. معلوم می‌شد کار کرده یا نه. اما چرا کم؟ حالا که کار می‌کند بگذار یک‌دفعه رقم بالا باشد که یک نفسی هم بکشم.

با خودم گفتم یک‌میلیون تومان. تسبیح را برداشتم. در دست گرفتم. دانه‌هایش چشم‌های کوچکی شده بودند و رگه‌های سیاهش بهم دهن‌کجی می‌کردند. شاید هم من خیالاتی شده بودم. اما خوب که نگاه می‌کردم می‌دیدم انگار رگه‌های روی دانه‌های سنگ بنفش حرکت می‌کنند. تسبیح در دستم می‌لغزید. آمدم ذکر را شروع کنم که متوجه شدم انگار طول تسبیح کوتاه‌تر شده است.

شمردم. به‌جای صد دانه هشتادونه دانه بود. دوباره شمردم. این‌بار نودودو دانه. دفعه‌ی بعد زیر هفتاد تا. اعصابم خُرد شده بود از دست خودم. مثل کابوس بود، کابوس‌هایی که کار واجبی داری، کسی مریض است یا مشکل بزرگی هست و هرکاری می‌کنی نمی‌توانی شماره‌تلفن درست را بگیری. دوباره شمردم. این‌بار هفتادوپنج دانه. گفتم تسبیح را بگذارم کنار با دست بشمرم و ذکرم را بگویم. یاد آن مرد افتادم، یا زن، که گفت: «با همین تسبیح.» شاید هم نگفته بود.

نشستم با دست شروع کردم به گفتن ذکر. تمام که شد صبر کردم. یک ساعت... دو ساعت. چند بار از در بیرون رفتم و آمدم تو. با اینترنت حساب‌بانکی‌ام را چک کردم. خبری نبود. پس حتماً باید با تسبیح می‌گفتم. دوباره نشستم به شمردن دانه‌ها. شاید خیالاتی شده بودم ولی انگار دانه‌ها صدایی هم داشتند. نزدیک که نگه‌شان می‌داشتی یک‌طورهایی شماره‌ی خود را تکرار می کردند... هفت... هشت... شاید هم انعکاس صدای من از داخل سنگ بود. اما من که بلند نمی‌شمردم! شاید طنین صدای خودم در ذهنم بودم. کاغذ و قلم آوردم و هر بار می‌شمردم یادداشت می‌کردم. بارها شک کردم: از کجا معلوم که وقتی به عدد درست رسید، موقعی که ذکر را می‌گویم، دوباره تغییر نکند؟ البته بار اول نکرده بود. صد تا بود و صد تا ماند تا آخر.

نمی‌دانم ساعت چند است؟ هوا انگار دارد روشن می‌شود. چند بار است که دارم می‌شمرم. کاغذ را جلوم می‌گذارم و تعداد دفعاتی را که دانه‌های تسبیح را شمرده‌ام و یادداشت کرده‌ام می‌شمرم. به صدوسی‌وشش که می‌رسم قاطی می‌کنم. نمی‌دانم صدوسی‌وپنج بودم یا شش. دوباره از اول. شمردن اعداد سخت است. این‌که عدد نودونه نودوهشتمین باشد گیج‌کننده است. دوباره از اول می‌شمرم. باز اشتباه می‌کنم. می‌خواهم بروم کاغذی بیاورم که شمارش دفعات شمردنم را یادداشت کنم. پشیمان می‌شوم.

دوباره تسبیح را دستم می‌گیرم می‌شمرم، چند بار دیگر. هر بار باز کم‌وزیاد می‌شوند دانه‌های بنفشِ پشتِ هم صف‌کشیده. دوباره می‌شمرم. یک...دو ... سه... تا صدوهجده تا! بالاخره تعداد درست است. شاید هم نیست. یک‌بار دیگر باید تعدادی را که می‌خواستم، حساب کنم، جمع عدد اسم خودم و مامان.

فکر کنم درست است. خودش است. همان تعدادی که باید باشد. شاید هم نیست... دوباره جمع عدد اسم خودم و مامان را حساب می‌کنم. درست است، صدوهجده تا. نفسم را درسینه حبس می‌کنم. این‌بار ریسک نمی‌کنم. همه را با هم می‌خواهم... پول... خانه... ماشین... همسر...زندگی...خانواده... پیشرفت در کار... خوشبختی... سعادت... بهتر شدن مامان را نه... خلاص‌شدنش را می‌خواهم... برای همه‌ی عمرم دعا می‌کنم. تسبیح را در دستم می‌چرخانم و بعد چشم‌هایم را می‌بندم که شروع کنم... نمی‌توانم. کلمه‌ای به زبانم جاری نمی‌شود.

ذکر را فراموش کرده‌ام.

از کتاب موجودات خیالی بورخس

حیوان خیالی کافکا                                                                 

ترجمه ضحی کاظمی

 این موجود، دم بلندی شبیه دم روباه دارد که درازایش به چند متر می رسد. خیلی دوست دارم روزی به این دم دست بزنم، هر چند به نظرم غیر ممکن می آید. چون حیوان همیشه در حال تکان خوردن است و دم خود را مدام از این سو به آن سو حرکت می دهد.

گاهی  احساس می کنم  این حیوان سعی دارد من را اهلی و دست آموز کند. وگرنه چرا تا می آیم دمش را بگیرم، آن را از جلوی دستم دور می کند. بعد با آرامش صبر می کند تا من برای گرفتن آن وسوسه شوم و او باز دمش را از زیر دستم می کشد.

                                                                                                                                                           فرانتس کافکا 1953

داستانک

گربه

نوشته ضحی کاظمی

وسط قالی، طاق‌باز دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود. لوستر جدید دیجیتالی با شاخه‌شاخه‌های استیل که به خوشه‌های کریستالی‌ تراش خورده متصل می‌شد، رنگ به رنگ عوض می‌کرد و با صدای موسیقی که فضای پذیرایی را پر کرده بود، شبه دیسکویی بوجود آورده بود.

پشمک خر‌خر کنان آمد و خودش را روی او ولو کرد. انگشتانش را روی موهای بلند و نرم سفید گربه‌ی پرشین چرخاند و زیر و روی گردنش را نوازش داد.

یک دفعه پشمک از روی شکمش کنار پرید و کمی فاصله گرفت. چند لحظه بعد، لوستر با صدای گرومب از سقف جدا شد و افتاد درست جایی که پشمک دراز کشیده بود، روی شکمش.


منتشر شده در فرهیختگان

داستانک

رنگین کمان توری

ضحی کاظمی

بار اولی است که مترو خلوت است. به ساعتم نگاه میکنم. از ده گذشته. خیلی راحت توی واگن مخصوص خانمها جای نشستن پیدا میکنم. روبرویم دو خانم حدودا سی و چند ساله، یکی با شال سفید و دیگری آبی کاربونی نشستهاند. معلوم است غریبهاند، اما با هم سر گفتگویی را باز کردهاند.

نگاهی گذرا میاندازم. خستهام و برای بیرون آوردن رمانی که در حال خواندنش هستم، دست دست میکنم. «خانم شال سفید» شبیه به من لباس پوشیده، کتانی سفید و شلوار جین. آرایش ملایمی دارد و لاک قرمز ناخن‌های کاشته‌اش جلب توجه می‌کند. از توی کوله‌اش جعبه عینکش را در می‌آورد و عینک قاب مشکی را به چشم می‌زند. بهش می‌آید. انگار با زدن عینک شخصیتش کامل می‌شود. با اعتماد به نفس و متفکر به نظر می‌آید. معلوم است اجتماعی و با انرژی است، شاید هم الکی‌خوش. اما با عینک چه چیزی را می‌خواست بهتر ببیند، نمی‌فهمم. تونل مترو، تا ابد تاریک و سیاه است و به من، و دختر بغل دستی‌ام نگاه نمی‌کند. همچنان گفتگویی بریده بریده را با «خانم شال آبی» پیش گرفته.

ایستگاه بعد، خانمی با کیسه‌ی بزرگ سیاه که معمولا برای زباله استفاده می‌شود، وارد می‌شود. فروشنده‌ی لباس زیر است. «خانم شال سفید» یک صندلی جابه‌جا می‌شود و «فروشنده» را بین خودش و «خانم شال آبی» می‌نشاند. «خانم شال آبی» چهره‌ی چهارگوشی دارد، با پوستی تیره و چروک خورده. خطوط کنار لبش عمیق و کشیده است. لباس کهنه‌ای پوشیده. کفش‌های سیاه از مد افتاده و زهوار در رفته که سگک طلاییِ رنگ‌ و رو رفته‌ای به زور رویش بند است. موهای بیرون‌زده از شالش، قهوه‌ای روشن بد‌رنگی است که ریشه‌هایش هم درآمده. خوب که نگاه می‌کنم شالش هم از همان شال‌های چروکی است که توی مترو پنج هزار تومان فروخته می‌شود.

هنوز «فروشنده» ننشسته است که «خانم شال سفید» توی کیسه‌ی او سرک می‌کشد. «فروشنده» زن مسنی است. از «خانم شال آبی» مرتب‌تر لباس پوشیده. البته مانتو‌ی کتان مشکی‌اش رنگ و رو رفته است. اما کفشش به نظر نوتر می‌آید. از خستگی، کمرش به سختی صاف می‌شود و از درد ناخودآگاه دست روی زانوهایش می‌گذارد. به زحمت دولا می‌شود و لباس زیر‌ها را از توی کیسه‌ی سیاه بیرون می‌آورد. سوتین‌های رنگارنگ سبز و زرد و بنفش و آبی و قرمز و ... توجه همه را جلب می‌کنند. انگار خودش هم با دیدن دوباره‌ی آن‌ها جان می‌گیرد و موجی از انرژی بدنش را به حرکت در می‌آورد. «فروشنده» دسته دسته آنها را بیرون می‌آورد و قیمت می‌دهد...سه تومان...چهار تومان...و آنهایی که «خانم شال سفید» می‌پسندد هفت تومان!

«خانم شال سفید» قانع نشده؛ می‌خواهد همه را ببیند. «فروشنده» یک دست از آن‌ها را به «خانم شال آبی» می‌سپرد. بقیه را روی پای خودش و «خانم شال سفید» می‌گذارد، تا بتواند لباس زیرهای بیشتری بیرون بیاورد.

همه‌ی واگن غرق تماشای رنگ‌ها و طرح‌های لباس زیر‌هایی هستند که خودنمایی می‌کنند. اما انگار کسی قصد خرید ندارد. هر چند لحظه یک نفر یکی از آنها را می‌گیرد تا از نزدیک نگاه کند و قیمتی می‌پرسد. دختری که کنار من نشسته شالش را از سرش می‌اندازد. کلیپسش را باز می‌کند، با دست موهای بلند مش‌دارش را بالا می‌کشد، مرتب می‌کند و می‌پیچد و بعد دوباره با کلیپس پشت سرش محکم می‌کند. عجله‌ای برای سر‌کردن دوباره‌ی شال ندارد. بعد یک مدلِ توری را انتخاب می‌کند و رنگ سبزش را با دست باز و بسته می کند و جنسش را امتحان می‌کند. «فروشنده» می‌گوید سایز بزرگ هم دارد. اما به نظر من سایز کوچک برای «دختر» اندازه است. «دختر» می‌گوید نه همین هم بزرگ است و به خانم «فروشنده» پس می‌دهد!

همه غرق انتخابند که قطار وارد ایستگاه بعدی می‌شود. «خانم شال آبی» یک آن متوجه نور بیرون قطار می‌شود و سریع بسته‌ی لباس زیری را که در دست دارد پایین می‌آورد و لب می‌گزد. همین که قطار دوباره وارد تونل تاریک می‌شود لبخندش بر می‌گردد. «فروشنده» سعی می‌کند برایش چیز مناسبی پیدا کند اما او همه را به بهانه‌ی کوچک بودن رد می‌کند.

«خانم شال سفید» تک‌تک مدل‌هایی را که دوست دارد از روی مانتو امتحان می‌کند. خنده‌ام می‌گیرد. دختر بغل دستم هم می‌خندد. «خانم شال سفید» بالاخره دست می‌کند توی کیفش و هفت تومان بیرون می‌کشد و سوتین سفیدی که پسندیده در کیفش جا می‌دهد. «فروشنده» رو به من می‌کند و یک مدل توری زیبا نشان می‌دهد. فقط چهار تومان. می‌ارزد اما من به تور حساسیت دارم. بدنم قرمز می‌شود و خارش می‌گیرم. تشکر می‌کنم و می‌گویم پول نقد همراهم نیست. سری تکان می‌دهد به علامت  این‌که خودت ضرر کردی، از من گفتن!

«فروشنده» نزدیک ایستگاه بعد رنگین‌کمان توری را دوباره داخل کیسه‌ی سیاه می‌گذارد و سلانه‌سلانه خودش را به در واگن می‌رساند . ایستگاه بعد پیاده می‌شود.

سکوت همه‌ی واگن را فرا می‌گیرد.

داستان علمی تخیلی

جشن هزاره

نوشته والتر ویلیامز

ترجمه ضحی کاظمی

دارین در حال تکمیل یادداشت طولانی خود روی سِری تینجو[1] بود، که منشی به او یادآوری کرد سالگرد ازدواجش نزدیک است. این هزارمین سالگرد ازدواج او با کلاریس بود. یک هزاره کامل! و می‌دانست باید برای جشن این سالگرد تدارک ویژه ببیند.

یادداشت را که تمام کرد، مغز «دانشمند» را که شامل همه اطلاعات و ارجاعات لازم برای انجام کارش بود، از سر جدا کرد و به جای آن مغزی که رویش نوشته شده بود «کلاریس/ عاشقانه» جایگزین نمود. مغزی که خاطرات او و زمانی که با کلاریس سپری کرده بود، در آن ذخیره شده بود. البته نه همه‌ی خاطرات. تمام خاطرات منفیِ سوء‌تفاهم‌ها، جنگ و دعواها، دلخوری‌ها، ناراحتی‌ها وخیانت‌های این هزار سال با دقت از این مغز پاک شده بود. و تنها خاطرات مثبت عشق و عشق‌ورزی‌ها و لحظات خالصی که دارین عاشقانه کلاریس را دوست داشته و مست عطر حضور او و شیدای هوش و عشوه‌ی کلاریس بود، باقی مانده بود.

بقیه‌ی خاطرات غیر ایده‌ال را در مغز دیگری ذخیره کرده بود. به ندرت به آن مغز و آن خاطره‌ها سر می‌زد. دارین در کل دلیلی نمی‌دید که ذهنش با خاطراتی غیر مثبت اشغال باشد.

و حالا دارین با انرژی که از خاطرات عاشقانه گرفته بود و عشقی که تمام وجودش را لبریز می‌کرد، شروع کرد به برنامه‌ریزی هدیه‌ای مناسب برای همسرش.

روز جشن، دارین و کلاریس در فضایی که کلاریس طراحی کرده بود، همدیگر را ملاقات کردند. قرن‌ها بود که این رسم بینشان جا افتاده بود. هر دو پذیرفته بودند که درک کلاریس از فضاهای رمانتیک بهتر از دارین بود. بنابر ‌این انتخاب و طراحی فضا به عهده کلاریس بود. فضای طراحی شده شاهکار بود. آپارتمانی پله پله که فضاهای آن در سطوح مختلف طراحی شده بود و با وجود شکسته شدن فضا به فضاهای کوچک و ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی، از بزرگی فضا کم نمی‌شد. لوازم آپارتمان فقط برای دو نفر طراحی شده بود. دارین نگاهی به اطراف انداخت و روی دیوار قاب عکسی را دید که در تولد چهارصد سالگی کلاریس به او هدیه داده بود. همچنین تلفن عتیقه‌ای که با انگشت شماره می‌گرفت و یادگارآپارتمان  ماه عسلشان در پاریس بود. عروسک کاغذی ژاپنی که کیمونوی قدیمی به تن داشت و اوایل آشنایی‌شان زمانی که با علاقه به مغازه‌های عتیقه فروشی سر می‌زدند، برای کلاریس خریده بود.

و حالا نویت دارین بود که دکوراسیون را تکمیل کند. او مجسمه آبستره برنزی اسب و سوارکاری که کلاریس برای تولدش هدیه داده بود و منظره‌ای از تراسی در ریو د ژنیرو در شب، به آپارتمان اضافه کرد. و از آنجاییکه روی بو و مزه حساس‌تر از کلاریس بود، همه جا را با عطرهای ملایم خوشبو کرد. عطر یاس برای اتاق پذیرایی، مگنولیا و سرو برای تراس، تلفیقی از صندل و ادویه‌جات برای اتاق خواب و عطر بسیار ملایم هل و وانیل برای آشپزخانه، در حدی که فقط فضا را معطر کند و روی بوی غذا تاثیر نگذارد.

وقتی کلاریس وارد شد، دارین کت و شلوار مرتبی پوشیده بود با کراوات سفید و دکمه سر دست الماس. کلاریس هم لباس قیمتی ساتن آبی و نیم‌بوتی که تا بالای مچ دکمه می خورد پوشیده بود و موهای مش دارش را پشت سر جمع کرده بود تا دارین بتواند پشت گردنش را ببوسد. و دارین هم سریع از این دعوت استقبال کرد.

دارین کلاریس را روی مبل نشاند و برایش نوشیدنی آورد. از کارش پرسید. کپی مغز کلاریس همراه چند مغز کپی دیگر در راه ماموریت 55 به کنکری بود تا اگر سیاره ای قابل زندگی پیدا شود کلاریس جدیدی همانجا ساخته شود و دنیای جدید را بچرخاند.

دارین برای تهیه شام با منشی کلاریس مشورت کرده بود. ابتدا با صدف که در سبزیجات پخته شده بود آغاز کردند. بعد سراغ سالاد پرتقال، کرنبری قرمز و رازیانه رفتند. سپس مرغ بریان و نخودفرنگی سرخ شده با سس مخصوص و در آخر دسر کرم شاتوتی. همه اینها را دارین در زندگی طولانی خود بارها چشیده بود و در یکی از مغزهای خود به عنوان غذایی ایده‌ال ذخیره کرده بود و حالا آنها را به همان ایده‌الی با همان بو و بر درست کرده بود.

بعد از قهوه و گفتگو در تراس، کلاریس داریان را به اتاق خواب هدایت کرد. دارین با خود فکر کرد زندگی آنها با هم ایده‌ال بوده است، هر روز آن مانند گوهرهای گرانبهایی بوده که در نخی هزارساله کنار هم ردیف شده‌اند.

صبح روز بعد، پس از صرف تخم‌مرغ و آب پرتقال، دارین دست کلاریس را بوسید و به سمت در هدایتش نمود. مغز او تمام لحظات عالی با هم بودنشان را ذخیره کرده بود.

و بعد به کارش بازگشت. مغز «کلاریس/ عاشقانه» را از سر باز کرد و برای سال بعد روی قفسه گذاشت.



[1] Tenjou Cycle: نقاشی های پست مدرن ژاپنی

گپ و گفتی درباره داستان کوتاه

مطبوعات و جشنواره‌ها می‌توانند پشتوانه‌ی خوبی برای داستان‌نویسان باشند.

ضحی کاظمی نویسنده‌ی مجموعه داستان "کفشاتو جفت کن" در گفتگو با خبرنگار حوزه ادبیات باشگاه خبرنگاران گفت: مجلات و روزنامه‌ها با طیف گسترده‌ای از مخاطبان روبرو هستند و نویسندگان از این طریق، توانایی برقراری ارتباط با مخاطبانی که محدود به تیراژ کتاب نمی‌شوند را دارد.

 
وی افزود: یک نویسنده می‌تواند ابتدا در روزنامه و مجلات، داستان‌هایی با حجم مشخص و محدود خود را چاپ کند، در جشنواره‌ها شرکت دهد و بعد در قالب مجموعه داستان به چاپ برساند. رسانه‌ها و مطبوعات سکوی پرش مناسبی برای نویسندگان داستان کوتاه هستند.
 
وی ادامه داد: برخی ناشران با توجه به نوع مخاطب داستان کوتاه، به حمایت و انتشار مجموعه داستان‌های خوب می‌پردازند، اما بیشتر ناشران به خواست بازار و شرایط مالی توجه دارند. آنها به سراغ ژانری مخاطب پسند و عام می‌روند.
 
کاظمی ادامه داد: داستان کوتاه جای خود را به خوبی در بین نویسندگان معاصر باز کرده است و شاهد مثال آن هم، آلیس مونرو(نویسنده‌ی کانادایی)، معروف به استاد داستان کوتاه معاصر و برنده‌ی جایزه نوبل است.
 
این نویسنده درخصوص نوشتن داستان کوتاه بیان کرد: رمان برای حجیم بودن، بیشتر در ذهن مخاطب ماندگار است تا داستان کوتاه، اما همه‌ی رمان نویسان قابلیت قلم زدن در حوزه‌ی داستان کوتاه را ندارند، امثال فاکنر وگلشیری که در هر نوع داستان، خوب بدرخشند بسیار اندک هستند.
 
وی اظهار داشت: داستان کوتاه بیشتر به آدم‌های حاشیه‌ای می‌پردازد و موقعیت و وضعیت خاصی را بررسی می‌کند، ولی بیشتر رمان‌نویسان، جهان کامل داستاهن را در ذهن تصور می‌کنند و این، مانع نوشتن داستان کوتاه می‌شود.
 
کاظمی درخصوص جشنواره‌ها گفت: جشنواره‌های زیادی هستند که داستان‌های کوتاه را مورد بررسی قرار می‌دهند. مانند: ترنج، بیهقی، دفاع مقدس و... که به آنها می‌توان به دید حمایت از داستان کوتاه نگریست. حتی در بخش کودک و نوجوان هم جشنواره‌ی "شازده کوچولو" به پشتیبانی از نویسندگان این گروه سنی می‌پردازد.

جهت گیری مثبت و روشن نسبت به زندگی

نگاهی به مجموعه داستان «گرامافون» نوشته مژده الفت

ضحی کاظمی

مجوعه داستان «گرامافون» نوشته مژده الفت که پاییز امسال توسط انتشارات همشهری روانه بازار شد، از سیزده داستان کوتاه تشکیل شده است. داستان‌های این مجموعه با زبانی ساده و روان نوشته شده‌اند و با این‌که داستان‌ها از نظر موضوعی دارای پیچیدگی فرمی و محتوایی نیستند و به قول خود نویسنده، رشته‌ی واحدی آن ها را به هم متصل نمی‌کند (پشت جلد)، باز هم موفق شده‌اند خواننده را به راحتی جذب کرده و یک نفس تا انتها همراه خود بکشانند.

مژده الفت در نخستین مجموعه‌اش «گرامافون» به روابط بین انسان‌های اطراف خود پرداخته است. رابطه مادر و دختر، زن و شوهر، مادربزرگ و نوه، دوستی، همکاری و غیره. هر چند داستان‌های خلق شده بر اساس کشمکش بین شخصیت‌ها، روان و جذاب نوشته شده‌اند، اما در خیلی داستان‌ها در سطح باقی می‌مانند و تجزیه و تحلیلی عمیق از موقعیت‌ها و شخصیت‌پردازی مناسب صورت نمی‌گیرد.

فضای داستان‌ها و شخصیت‌های کتاب، بر‌گرفته از طبقه‌ی متوسط اجتماعی جامعه‌ی شهری است. شخصیت‌ها به ندرت از فضای آپارتمانی خود خارج می‌شوند و آن‌جایی هم که از فضای بسته‌ی اتاق‌ها و آپارتمان‌های شخصی خود پا بیرون می گذارند، باز در حیطه‌ی فضاهای شهری مانند پارک بازی، خیابان، کافه و غیره باقی می مانند.

با این‌که داستان‌های کتاب بیشتر در فضاهای بسته آپارتمانی اتفاق می‌افتد و گوشه و گریزهایی به موضوعات تلخی مانند مرگ در داستان‌های مجموعه زده شده‌ است، داستان‌ها طراوت و تازگی خاصی دارند که کمتر در داستان‌های نوشته‌ی این روزها می‌توان دید. فضای داستان‌های الفت دارای نشاط و شادابی است.

داستان‌های مجموعه حتی آن‌جایی که از مرگ می گوید مانند داستان « مادربزرگ، دخترم فقط یه نفره!» عبوس و گرفته نمی‌شوند. اوج شادابی کتاب را می‌توان در داستان «گرامافون» که نام کتاب هم از آن گرفته شده، یافت. طنز شیرینی که در فضای این داستان وجود دارد، فضای محزون و نا‌امید رابطه‌ی زن و مردی که دوستی‌شان به بن‌بست رسیده‌است را به داستانی پر شیطنت و پر طراوت تبدیل می کند. حضور کودکان و کهن‌سالان در داستان‌های مجموعه، شاید کمک زیادی به افزایش نشاط و طراوت داستان‌ها کرده است.

در مجموع، داستان‌های الفت جهت‌گیری مثبت و روشنی نسبت به زندگی و روابط انسان‌ها دارد که در داستان‌های «گرامافون»، «مادربزرگ، دخترم فقط یه نفره!» و «کاش بترکه!» نمونه های بهتر آن را می‌توان دید. در دیگر داستان‌های مجموعه به غیر از داستان اول «عبور موقت»، این رویکرد مثبت و امیدوارانه به زندگی، باعث می‌شود داستان‌ها کلیشه‌ای شوند. این داستان‌ها دچار قضاوت اخلاقی می‌شوند و پایان‌بندی آموزشی و اخلاق‌گرا به خود می‌گیرند. مخاطب امروز دیگر به خواندن داستان با پایان‌بندی مشخص عادت ندارد. پایان بندی اخلاقی داستان‌ها در این مجموعه متاسفانه ضربه‌ی بزرگی به خیلی از آنها وارد کرده است.

داستان های مجموعه «گرامافون» هرچند از نظر موضوعی دارای تنوع زیادی هستند، اما در خیلی داستان‌ها مانند داستان «منگنه» فقط با فضاسازی روبرو هستیم. حادثه خاصی در داستان نمی‌افتد و خواننده فقط با دورنمایی از رابطه‌ی مادر و دختر مواجه می شود. شاید با عمق بخشیدن به صحنه‌ها و شخصیت‌ها و واگذاری قضاوت به خواننده، این سبک داستان‌‌های مجموعه از حالت کلیشه‌وار خارج می‌شدند، اما گویی نویسنده نتوانسته خودش را از صحنه‌ی داستان بیرون بکشد و حضور خود را مدام با قضاوت‌ها و پایان‌بندی‌ها اعلام کرده است.

داستان اول «عبور موقت»، شاید به زعم اکثر خوانندگان بهترین داستان مجموعه «گرامافون» است که در آن تجاوز و مرگ توسط راوی مرده با زبانی ساده و روان بیان می‌شود. الفت با این‌که به موضوعی تلخ پرداخته، باز هم دچار فضای غم و اندوه و تاریکی نمی‌شود. در این داستان توانسته است از پایان‌بندی اخلاقی دیگر داستان‌هایش دوری کند و در نهایت موضوع مخوف داستان را با همان نگاه روشن اما از زاویه‌ای متفاوت به خواننده نشان دهد.

«گرامافون» مجموعه‌ای است متنوع و در نگاهِ مثبت‌اندیش خود به زندگی و لحن شادابش، کتابی است متفاوت با دیگر مجموعه داستان‌های امروزی؛ و شاید نوید آشتی مهربانانه‌ای باشد برای مخاطبان داستان کوتاه ایرانی که از فضا و نگاه ناامیدانه، عبوس و تاریک مجموعه داستان‌های این روزها خسته شده‌اند.

منتشر شده در فرهیختگان

مروری بر کتاب «کفشهاتو جفت کن» نوشته ضحی کاظمی

آیدا جعفری

بعد از چاپ دومین کتاب ضحی کاظمی، مجالی یافتم تا دیدگاه خود را در کنار انعکاسی از نظرات سایر خوانندگان این کتاب به رشته تحریر  درآورم.

از "کفش هاتو جفت کن" استقبال شد، به طوری که اگر کسی آن را روی میز می دید و نگاه مرور واری به صفحاتش می انداخت،بی معطلی و حتی پرسیدن راجع به موضوع کتاب مشغول خواندنش می شد. حتی در مسیر دانشگاه و همهمه ی کسل کننده مترو بارها از من سوال شد: "چه کتابی میخونی؟ "

 اصالت ایرانی کتاب حتی بدون توجه به اسم ،مقدمه و عنوان "داستان ایرانی"، از تصویر جلد کاملا پیداست. تصویر زنده و نه نقاشی همین طرح نیز میتوانست گزینه ی خواننده پسندی باشد.

به شخصه ظرافت بیان مقدمه را بخاطر اطلاعات مختصراما جالبش بسیار پسندیدم. ذهنیتی که از فهرست داستانک ها برای اکثر مخاطبان کتاب ایجاد می شود بیشتر به خرافه، آداب و رسوم مذهبی، علوم ناشناخته و گاهی متافیزیک نزدیک است.

با این حال انتخاب عنوان "شله زرد" برای داستان نخست و تداعی یکی از رسومات معنوی ایرانی، خواننده را از تصادم سنت و تجدد در قلم نویسنده آگاه می کند که این روند برای شروع دلپذیر بود.

در ادامه با توجه به نقش پر رنگ ترعنوان داستانک ها و تناسب بیشتر با محتوی، این تضاد در متن نمود بیشتری پیدا می کند و به جامعه و حتی حریم خصوصی زندگی انسانها از اقشار و سنین مختلف کشیده می شود، برای نمونه در داستانک "کفش" اختلاف نظر دو نسل بر سر حرمت گزاری بر خرافه ای مثل افتادن کفشها روی هم و نادیده گرفتن بعد عقلی موضوع را شاهد هستیم. در داستانک های بعدی ، این مساله بعد وسیع تری را از جمله تاثیر آن بر مسایل اقتصادی ، مذهبی و روابط خانوادگی در بر میگیرد و به سنن خرافی با جزییات بیشتری پرداخته میشود. همچنین در این کتاب به علوم ماورایی جدید و گرایش قشر جوان به این علوم اشاره ی جالب توجهی  شده است که البته نشانگر دانش و تسلط کامل نویسنده به برخی مسایل فراموش شده امروز جوانان درجامعه ایرانی می باشد.

با نزدیک شدن به انتهای کتاب موضوع جالبی دریافت می شود و آن نگرفتن جانب مدرنیزم و مردود ندانستن کامل سنت می باشد، در عین حال هدف تلفیق و آشتی دادن این دو نبوده و فقط خواننده را از تعارضات و اثرات آن آگاه می کند. در اصل مفاهیم جدید در قالب "متفاوت" با گذشته و نه "مخالف" با آن بیان شده است.

لازم به یادآوری است که احتمال می رود این دوگانگی نتواند طرفداران هردو طیف را قانع کند، اما تعامل بین سنت و تجدد با نفی کامل خرافه گرایی مهمترین پیام و برداشت از کتاب می باشد.

 در انتها "تنیس"،"سیسمونی" و "گیتار" از تاثیر گذارترین و پرطرفدارترین داستانک های کتاب از دید برخی خوانندگان کتاب انتخاب شده است.

 بازتاب نظرات خوانندگان "کفش هاتو جفت کن" گواه بر این است که هنوز می توان با حضور چنین قلم های توانایی در عرصه نویسندگی،به کم رنگ تر شدن باورهای به اشتباه جا افتاده درباره داستانهای ایرانی امیدوار بود،و با تمام وجود خواهان این هسیتم که قبل از هرچیز آنچه توسط نویسنده خلق می شود ،و یا به عبارت بهتر آنچه "هست" معرفی و شناخته شود،نه آنچه می توانست باشد.

با امید به روزی که این خواسته محقق گردد.

نگاهی به مجموعه داستان «کفش‌هاتو جفت کن»

داستانک‌های متافیزیکی به روایت کوچه و خیابان

کتاب «کفش‌هاتو جفت کن» حاوی 54 داستانک با موضوعاتی مانند مسایل پیش پا افتاده زندگی روزمره، نقش و جایگاه باورهای عامیانه در میان قشرهای مختلف اجتماعی و تصورات ماورایی در میان قشرهای عام و خاص است.

خبرگزاری فارس- علی الله سلیمی: سامرست موام در مورد داستان‌های چخوف می‌گفت؛ «اگر سعی کنید یکی از داستان‌های چخوف را تعریف کنید می‌بینید چیزی برای تعریف کردن وجود ندارد.» این گفته سامرست موام مصداق روشنی برای بسیاری از داستان‌های برخی از نویسندگان جوان کشورمان است که آثارشان چیز خاصی برای تعریف کردن ندارد، اما همین نوشته‌های به ظاهر غیر داستانی، به بسیاری از مولفه های داستان نویسی روز جهان تکیه کرده و نمی‌شود به راحتی از کنار آنها گذشت. مانند داستانک‌های کتاب «کفش‌هاتو جفت کن» نوشته ضحی کاظمی که اخیراً چاپ و منتشر شده است.

در این کتاب، 54 داستانک به قلم این نویسنده جوان ارائه شده که فرم و مضمون برخی از آنها تازگی خاصی دارد که مخاطب علاقه‌مند به داستان‌های کوتاه کوتاه را به خود جلب می‌کند. موضوعاتی مانند مسایل پیش پا افتاده زندگی روزمره، نقش و جایگاه باورهای عامیانه در میان قشرهای مختلف اجتماعی، تصورات ماورایی در میان قشرهای عام و خاص و همان قصه آشنای جدال سنت و مدرنیته از محورهای اصلی داستانک‌های این مجموعه است که اغلب با زبان ساده و بدون پیچیدگی‌های معمول در آثار برخی از نویسندگان جوان امروزی آمده است.

اما نکته‌ای که به این مجموعه، همانند کتاب‌های مشابه وارد است، همان یکنواختی در نگاه نویسنده به مجموعه وقایع و رویدادهای مختلف است که از آنها به عنوان سوژه یا همان فکر اولیه داستانک‌ها استفاده شده است.

در تعریف سوژه آمده است؛ اندیشه ابتدایی و نطفه هر اثر داستانی. (البته تعبیر فکر اولیه یا اندیشه ابتدایی مناسب تر از لفظ سوژه است.) با این حال، سوژه‌های انتخابی نویسنده در مجموعه حاضر، به رغم تفاوت‌های زمانی و مکانی، پیام و نتیجه پایانی مشابهی دارند. مخاطب با خواندن چند داستانک ابتدای کتاب با یک نگاه تقریباً ثابت آشنا می‌شود و آن این است که اتفاق‌های پیرامون آدمی قابل حدس و پیش بینی نیست و هر آن ممکن است پیش‌بینی‌های افراد، درباره مسایل پیرامون‌شان نادرست از آب دربیاید.

اوج این نگاه در داستانک «زنبور»است که اتفاقاً این اثر خاص با توجه به مجموعه ویژگی‌هایی که دارد از داستانک‌های موفق این مجموعه هم محسوب می‌شود. البته نگاه تکان دهنده‌ای دارد که باعث تأمل خواننده در باورهای پیشین خود می‌شود؛ سال‌ها قبل پدری در هنگام مسافرت به دلیل این که شب پره‌ای را نجات بدهد، زیر صندلی مینی بوس خم می شود، همزمان پسر کوچکش را هم خم می‌کند و در این لحظه تیرآهنی از بیرون شیشه مینی بوس را می شکند و باعث صدمه به مسافران دیگر می‌شود. (پدر و پسر جان سالم به در می برند)

سال‌ها بعد پسر که حالا بزرگتر شده است، هنگام رانندگی متوجه گیر کردن زنبور بزرگی لای برف پاکن می‌شود. با نگه داشتن ماشین، زنبور را آزاد می کند، اما اتفاقی که در این لحظه می افتد برخلاف حدس و گمان مخاطب است:

«... به سمت ماشین حرکت کرد و پشت فرمان نشست. در را نبسته بود که دیگر هیچ نفهمید. وانتی که از کنار به ماشینش برخورد کرد، ترمز بریده بود و از مسیر منحرف شده بود.» ( ص 12)

مخاطب هر چه جلوتر می‌رود با شکل‌های دیگری از همین نگاه مواجه می‌شود که در اغلب آنها فقط زمان و مکان قصه تغییر کرده، اما نوع نگاه نویسنده همان است که در داستانک‌های ابتدای کتاب با آنها آشنا شده است. البته این اتفاق در مجموعه حاضر تا حدودی قابل حدس است. مخاطب وقتی در ابتدای کتاب با فهرست بلند بالایی از عناوین داستانک‌ها مواجه می شود، طبعاً انتظار این را هم ندارد که در یک کتاب نسبتاً کم حجم (96 صفحه) با 54 داستانک همگی موفق و مستحکم، از نظر ساختاری و مضمونی رو به رو شود، چرا که چنین امکانی معمولا به دشواری برآورده می شود.

با این حال، ضحی کاظمی سعی کرده برای خوانندگان آثارش سوژه‌هایی را انتخاب کند که به تناوب در پیرامون آنها دیده می‌شود؛ پیش‌بینی‌های چندگانه در مورد مسایل عادی و روزمره زندگی، برخوردهای چندگانه با اتفاق‌های کوچک و گاه بزرگ در حاشیه زندگی‌های بسیار معمولی و یکنواخت، باورهای مختلف در ارتباط با موضوعات مشترک و مسایلی که به وفور در اطراف هر یک از ما در زمان ها و مکان های مختلف وجود دارد و دیده می شود.

این رویکرد نویسنده باعث شده مخاطب با اغلب سوژه‌های داستانی او احساس نزدیکی و با بسیاری از شخصیت‌های داستانی احساس همذات پنداری کند. اغلب موضوعات مطرح شده در داستان های کتاب، به زنان و مسایل جاری در زندگی آنها پرداخته است که این مسئله با توجه به زن بودن نویسنده، تا حدودی طبیعی به نظر می‌رسد.

نویسنده سعی کرده در بیشتر داستانک‌های مجموعه، درباره رفتارها و همچنین جایگاه اعتقادی و اجتماعی شخصیت های داستانی قضاوت نکند و این مسئله را به خود مخاطبان واگذار کند.

داستانک «کفش» که عنوان کتاب هم از دیالوگ یکی از شخصیت‌های داستانی آن برگرفته شده است، نمونه‌ای از این آثار است:

کفش‌هایش را پرت کرد، دوید تو.

مادر بزرگ گفت: «کفش‌هاتو جفت کن.»

گفت: «نمی‌کنم!»

مادر بزرگ تعریف کرد هر وقت کفش‌هایت را پرت کنی و بیفتند روی هم، حتما سفری پیش رو داری.

«سفر که خوبه!»

جواب داد:« آقا اکبر لقال سر کوچه رو یادته؟»

با سر تأیید کرد.

«همیشه با عجله می‌دوید تو مسجد. می‌گویند یه هفته قبل از فوتش کفش‌هاشو دم در مسجد با عجله در آورده. می‌افتن رو هم... قسمتش، سفر اخرت بود!»

سریع، دوید و همه کفش‌های دم در را جفت کرد.  ( ص 13)

«آخرین داستان» عنوان آخرین داستانک کتاب است که در آن به نحوه داستان نویسی راوی پرداخته شده است. گویی نویسنده خواسته با این داستانک پایانی کتاب به خواننده خود گزارش کار بدهد و صمیمیتی بین خود و مخاطبانش ایجاد کند:

«همیشه، بین خواب و بیداری به سراغم می‌آیند، داستان‌های خیلی کوتاه متافیزیکی به روایت کوچه و خیابان، به روایت من...» ( ص 96)

در مجموع، داستان‌های ارائه شده در کتاب «کفش‌هاتو جفت کن» نشان می‌دهد نویسنده آن، ضحی کاظمی با فرهنگ عمومی جامعه امروز ایران که آمیخته با سنت و باورهای پیشین و دنیای جدید است، آشنایی دارد و این که توانسته بخشی از این توانایی خود را در داستانک‌های دومین کتاب داستانی خود (کتاب اول این نویسنده با عنوان «آغاز فصل سرد» منتشر شده است) بیاورد، قدم محکمی در مسیر داستان نویسی وی محسوب می‌شود.  

چاپ اول(بهار 1392) مجموعه داستان «کفش‌هاتو جفت کن» نوشته ضحی کاظمی با ویراستاری فاطمه کاوندی، طرح یونیفرم فرشید شفیعی، تصویرسازی جلد پژمان رحیمی زاده، در 96 صفحه و شمارگان 1100 نسخه از سوی انتشارات همشهری چاپ و منتشر شده است.

علاقه‌مندان برای تهیه این کتاب می‌توانند با شماره 23023517 تماس حاصل نمایند.