موضوع انشا : معتاد خود را ترک دهیم


به نام خدا


ديروز كه از بابايمان خواستيم در مورد معتاد و مواد مخدر برايمان توضيح دهد دستش را آرام بر سرمان


 كشيد و گفت ببين بابا جان معتاد آدم بدي است كه هيچ آدميزاد و حتي جانوري خوش ندارد با او هم كلام شود


 و با گوشه چشم نگاهي به مادرمان كرد و گفت مثل دايي ات كه يك معتاد شيرگي خراب است و مثل يك انگل


 از بس بابابزرگت را تيغانده و قره قروت دود کرده نه پكو پوز و دكودندان برايش مانده نه پولو پله و عقلو


 شعور...


همين كه بابايمان توضيحاتش را كامل كرد مادرمان براي تكميل توضيحات بابايمان و فقط به صرف شير فهم


 كردن ما گفت بله پسرم بابايت  راست ميگويد معتاد آدم بد و بدرد نخوري است اما از معتاد بد ترو زالوصفت


 تر آدم قاچاقچي است كه مواد مخدر را از آنطرف مرزها با هزار مارمولك بازي و پدر سوختگي توي دلو


 روده اش قايم ميكند وبه اينطرف مرزها مي آورد مثل عمو و پسر عموي بابايت كه پارسال به تير غيب مبتلا


 شدند و ماموران زحمت كش نيروي انتظامي گرفتندشان و از كش تمبان آويزان كردند تا هر چه خوردند بالا


 بياورند و خدا در آن دنيا ايشان را با شمر و يزيد كافر محشور نمايد


بابايمان در تكميل گفته هايش گفت براي ادب كردن آدم معتاد بايد در هر جمع و مهماني از او قيمت شيره و


 ترياك را بپرسي تا به جاي زهر ماري تا ميتواند خجالت بكشد شايد به شعور نداشته اش بر بخورد


یا اینکه دربساط دود و منقلش ترقه جاسازی کنی تا چرت وموادی که کشیده در جا بپرد


یا دست و پایش را ببندی و با چوب و چماغ آنقدر بزنی اش تا هر چه میکروب و کرم توی بدنش بوجود آمده


 کشته شوند


من که ندیده ام اما میگویند یکجور روشهای دیگری هم هست که به آن آبدرمانی میگویند و نمیتوانم در


 مورد آن نظر خیلی تخصصی بدهم اما به گمانم شاید معتاد را به آب میبندند تا هر چه کخ و کرم که به جانش


 زده شسته شود البته آن کرمهایی که من به رخت و لباس دایی ات دیدم با آب خالی شسته نمیشوند مگر با


 چاه بازکن یا یک چیز تو این مایه ها...


اما از هرروشی که بگذریم بهترین راه این است که برايش زن بگیری چون اين بلا از هزار سال اعتياد به


 روزانه يك كيلو كراك و شيشه و قوره قروت و تزريق مستقيم به قلب ,خانمان سوز تر و ريشه برانداز تر


 است و ياد منقل و دود درجا از سرش میپرد


اما در آخرین راه که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید باید مثل بابابزرگت بنشینی و با مگس کش کرم و


 کخ هایش را دانه دانه بکشی که حداقل شبها به گوشت نروند


بعد از شنیدن این حرف‌ها، به بابای‌مان گفتیم که موضوع انشای ما، اعتیاد به فضای مجازی است. ولی از


 آن‌جا که دایی‌مان سواد کامپیوتری ندارد، بابای‌مان نتوانست به ما اطلاعاتی در این‌باره بدهد و این بود


 انشای من

هم‌شاگردی سلام





«هم‌شاگردی سلام... هم‌شاگردی سلام...» خيلي‌ها با شنيدن اين آهنگ اشك در چشمان‌شان حلقه مي‌زند، بغض


مي‌كنند، پروانه‌اي مي‌شوند و ياد كودكي مي‌كنند و دلشان قنژ مي‌رود. ولي اين‌جانب به شخصه از شنيدن اين


آهنگ نوستالژيك دهه 60 و70 دل آشوب مي‌شوم و كلا با آن حال نمي‌كنم چون صبح علي طلوع (كه چهار پا را


بزني از آخورش بدر نمي‌رود) مادرمان صداي تلويزيون را تا ته بلند مي‌كرد و ما با شنيدن همشاگردي سلام و


بوي ماه مهر در حالي كه آرومك از زير پتو بيرون مي‌خزيديم به در و ديوار فحش مي‌داديم كه خدا زوال بياورد


اين ماه مهر را و بلا به دنبالش ...

 

آن وقت كيف‌مان را مي‌انداختيم روي دوشمان و مي‌تاختيم به سوي همشاگردي كه اگر خدايي نكرده دير


مي‌رسيديم از سوي مدير يا ناظم مورد مرحمت قرار مي‌گرفتيم و با يك عدد خط‌كش مي‌افتادند به جان‌مان و دست


و بال‌مان را هم رنگ مداد گلي مي‌كردند. تازه از چنگ اين دو فرشته عذاب كه جان سالم به در مي‌بردي، براي


ننوشتن مشق يا املاي شب، معلم عزيز كه جانم فداي تو، يك حال اساسي هم به ما مي‌داد و تا خود ظهر گوشه


كلاس يك لنگه پا، آماج ترور شخصيتي و ريشخند همشاگردي عزيز قرار مي‌گرفتيم.

 

پنج بار از روي حسنك كجايي، 10 بار از روي تصميم كبري، دور كلمات سخت خط بكشيد، از هر كدام 1100 بار


بنويسيد، به اين مي‌گويند مشق با اعمال شاقه كه جگر آدم را كباب مي‌كرد. كه اگر كامل و پر و پيمان مي‌نوشتي


دست و كمر و پشت و انگشتت به فنا مي‌رفت و اگر مثل من دو خطي يك خط را جا مي‌انداختي يا هر خط را با سه تا


كلمه درشت پر مي‌كردي فردا به وقت وارسي معلم اول يك سكته مغزي كامل و بعدا يك سكته قلبي ناقص را رد


مي‌كردي، اگر نمي‌فهميد كه انگار خطر مرگ از بيخ گوشت گذشته، اگر هم مي‌فهميد كه حسابت با كرام الكاتبين


بود. بعضي اوقات هم هم‌شاگردي فاشيستت از براي خودشيريني راپورتت را مي‌داد كه خوب روزگارت سياه بود.

 

براي همين خاطرات شيرين و دوست داشتني است كه حاضرم 5 نوبه مكررا  يارانه‌ام قطع شود اما عمرا اسم


هم‌شاگردي به گوشم و بوي ماه مهر به مشامم نرسد.



اختصاصی سایت جیم

دختر چه خوب بیده؛ دختر مفید بیده




از عهد درشکه سنگی تا همین عهد جدید که عهد پراید انژکتوری است، هر بار خدا قسمت می‌کرد و پدر و


مادری خیلی پول‌دار می‌شدند و هوس می‌کردند بروند بازار برای خود بچه بخرند! بزرگترها با دیدن جوجه


تازه از راه رسیده پسر را نعمت و دختر را رحمت می‌خواندند و بابت این سخن به جا و حسابی معقول باید لب


و دهن  بزرگتر ها را ماچ کرد.

 

ولی آن‌چه از شواهد امر پیداست این است که این‌روزها کلهم اجمعین خلق الله زده‌اند اندر کار رحمت؛ آن


هم نه یکی نه دو تا بلکم مثل مادر ما 6 تا. همچین که در هر گوشه کناری که نظر می‌کنی به کرات حضور


رحمت را بر نعمت پر رنگ‌تر احساس می‌نمایی و هر چه در عمق ماجرا دقیق‌تر می‌شوی، می‌بینی ای بابا


این رحمت اسمش رحمت است و با وجود اوضاع بد اقتصادی در این دوره زمانه  اسمش بد جورغلط انداز


است و هر چه رحمتت کمتر سرت آسوده‌تر....

 

از کودکی‌اش که با پنس و جوراب لب تور و هزار قر و افاده شروع می‌شود و تا خود دوران شباب باید تمام


زار و زندگیت را بگذاری، که آن هم به فدای یک خنده از ته دلش.


و اصل قضیه از وقتی شروع می‌شود که نعمت همسایه به نیت خیر در خانه‌ات را بکوبد و دل رحمتت را


شیش دونگ ببرد، آن‌وقت است که گاوت را زاییدن گرفته آن هم چند قلو...

 

هر چند از استرس گیر آمدن شوهر برایش رها شدی اما این رهایی خرج دارد و باید دار و ندارت را برداری


و بروی بازار و کل زندگیت را برایش جهاز کنی و رحمتت را با آبروداری، دو دستی، دست نعمت همسایه


بدهی تا بروند پی‌زندگی‌شان که این اتفاق خیلی هم خوب است و به این واسطه شما یک نعمت مفت و مجانی


هم گیرت آمده و اگر خیال کردی نعمت و رحمتت به همین راحتی رفته‌اند پی زندگی‌شان و دست از سر کچلت


برداشته‌اند، زهی خیال لغو و بیهوده.


چون از امروز به بعد هر وعده شام و ناهار در خدمت‌تان هستند تا خدایی نکرده دل‌تان نگیرد و احساس


تنهایی نکنید. حالا شما بیا و خودت را تکه تکه کن که بابا ما دلمان تنگ نیست، بلکم گشادِ گشاد است و


همه این‌ها می‌رود به پای تعارفات پدر و مادرانه. و رگ قلمبه فرزندی عمرا این اجازه را به ایشان نمی‌دهد


که خدایی نکرده وظیفه خود را در قبال شما فراموش کنند.

 

در همین کش و قوس‌های پدر مادرانه درگیری که به ناگاه سرو کله جوجه نعمت یا جوجه رحمت پیدا می‌شود


و چون آمیزاد این مال و اموال را به گور نخواهد برد باید همان دوزاری را که برایت مانده برداری و خرج


شیشه و پستونک کنی و یک دست کامل سیسمونی اِخ کنی.

 

و این‌جاست که دیگر مال دنیا هیچ به چشمت نمی‌آید و حاضری از بهر یک خنده جوجه رحمت پیرهن تنت را


به انضمام همان چهار لاخ شوید باقی مانده بدهی.

 

و تازه می‌فهمی به قول همان بزرگترها پسر نعمت است و دختر رحمت


اختصاصي سايت جيم


دکتر سلام




روزی روزگاری که ما پشت کنکور چهار چنگولی گیر کرده بودیم و برای دیگران


قمپز در میکردیم که مگر پزشک شدن و پزشکی قبول شدن شاخ غول شکستن است


عمرا فکرش را هم نمیکردیم که آواز دهل شنیدن از دور خوش است و این پروسه


چیزی فراتر از اینها باشد


گفتیم خوب مگر پزشک جماعت شق القمر میکند اسم ده  پانزده قرص و شربت و دوا را


حفظ میکند هفت هشت تا اصطلاح قلمبه سلمبه یاد میگیرد و دم به ساعت به کار میبرد


وسه چهار تایی کتاب در رابطه با دل و جگروقلوه ودل پیچه میخواند وروی برگه بیمه


به خط میخی یا نستعلیق خیلی شکسته و تیکه پاره  نوشتار میکند ودست آخر یک آمپولی


هم میزند و اسمش میشود دکتر...


و اگر او میتواند بیل به کمر ما نخورده که نتوانیم و خواستن توانستن است و فقط


كافي است که اراده کنیم و خیلی درس بخوانیم و از این دست شعارهایی که اگر چهار پا


بخورد در جا تلف میشود


اما همه چیز به همین راحتی که فکرش به مخمان خطور کرد نیست


بدن آدمیزاد است و هزار درد و مرض بی دوا درمان که از این هزار تا مرض علائم


قریب به اتفاق شان سردرد و سرفه و دل درد است و اینجاست که فرق سره از ناسره


مثل روزعیان میشود و پزشک ماهر و چیره دست است که باید بعد از گذاشتن گوشی


پزشکی روی سینه و قلب و احشائ آدمیزاد از میان هزار و یک صدا و شلپ شلوپ و


شر شر و قور قورو خس خس بگردد و یک صدای درست و درمان پیدا کند و بفهمد


عیب کار کجاست


و در این بین باید شش دونگ حواسش را جمع کند که مثلا شلپ را شلوپ یا تلپ را تلوپ


نشنود یا از بین یکسری عدد و رقم بفهمد قند یا چربی یا فشارخون بالا پایین شده که


بیمارش آب روغن قاطی کرده و حالا این آب را از آن روغن چطور باید جدا کرد وحق


کوچکترین اشتباه را ندارد چون یک خطای کوچک به قیمت جان یک نفر تمام خواهد


شد


یک پزشک درست و حسابی که حسابی هم سرش به کار است و در محیط اورژانس کار


میکند باید توانایی های دیگری نیز داشته باشد که بسیار بدرد بخور است مثلا عمل و


عکس العملش به سرعت نورباشد و در هنگام عصبانیت همراه بیمارش فوت و فن


جاخالی دادن را خوب بلد باشد چون حفظ جان از اوجب واجبات است همچنین باید


علاوه بر مهارت بالا فحش خور و کتک خورش هم ملس باشد چون در آن برهه از


زمان که کاری از دستش ساخته نیست و بیمارش در حال پیوستن به افق است خانواده ی


داغ دار خدا رحمت کند و غم آخرتان باشد سرشان نمیشود و از ایشان دم مسیحایی


انتظار دارند تا بدین نحو مرده شان زنده شود وگرنه با جفت لقد و لانچیکو نداشتن این


توانایی ات را حسابی به رویت می آورند


 خلاصه ی داستان اینکه یک پزشک خوب به ریش بعععی وعینک و بالا پایین کردن


 مردم و پیش وند دکتر به نافش بستن نیست بلکه به دلسوزی و مهارت تشخیص و


 توانایی برقرار کردن ارتباط با بیمار و مواجهه ی صحیح با سختی های کار است


اختصاصي سايت جيم
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان...



شاید برای شما هم پیش آمده باشد که ناگهان در جریان یک حادثه قرار بگیرید و مطمئنا در این موقعیت


عکس‌العملی از خود نشان داده‌اید، از جیغ کشیدن و غش و ضعف کردن گرفته تا آستین بالا زدن و رفتن به کمک


مصدومان...


که البته گاهی غش کردن و از صحنه خارج شدن بعضی افراد از بودن و کمک کردن‌شان در صحنه بسی مفیدتر


است...


البته کسی منکر نیت پاک و عمل نوع دوستانه این عزیزان کار خراب کن نیست ولی بهتر است قبل از هر گونه


دلسوزی و درگیر شدن با لاشه ماشین دقتی به اوضاع کمر و گردن و جمجمه مصدوم بخت برگشته‌مان داشته


باشیم که بعد از تصادف و نجات از گیرآهن پاره‌ها حالا گیر ناجیان ناشی افتاده و ممکن است پس از پروسه دست


به گریبان شدن با حضرت عزرائیل با این عمل نوع دوستانه بعضی حضرات سوار شدن ترک مرکب جناب


عزرائیل را بر عملیات امداد ترجیح دهد.

 

حکایت به یک روز سرد زمستانی مربوط می‌شود روزی که پدر از همه جا بی‌خبر داستانِ ما، سر ظهر و برای


مرتفع کردن خستگی ناشی از کار، لحظه‌ای چشم بر هم می‌گذارد و پسر بچه 13 ساله‌اش که تازه پشت لبش سبز


شده و با فشار دادن گاز و ترمز حس راننده بودن به او دست داده، آرام و بی‌صدا سوییچ ماشین بابای غفلت زده


را کش می‌رود و می‌زند به دل خیابان...


حالا نگاز و کی بگاز، تا جایی که کنترل ماشین از دستش خارج شده و با درخت کنار جاده برخورد می‌کند و از


ناحیه جمجمه و گردن شدیدا آسیب می‌بیند. اما هنوز ضربان و علائم حیاتی‌اش رو به راه است.

 

تا این‌جای داستان هنوز همه چیز خوب است تا جایی که رهگذران و شاهدان ماجرا وارد عمل می‌شوند تا مصدوم


که بد جور جمجمه‌اش ضربه خورده را سریعا به بیمارستان منتقل کنند، آن هم بدون رعایت هیچ‌کدام از قوانین


مربوط به حفظ ناحیه سر و گردن... 

 

هنوز هم پسر بچه داستان نفس می‌کشد و جای شکرش باقیست، اما در ورودی بیمارستان و هنگام انتقال بیمار


از اتومبیل به روی برانکارد و حرکت برانکارد به سمت اورژانس با حرکت ناشیانه همین افراد که حتما قصدشان


خیر و کمک بوده -فقط در رعایت قوانین محافظت از بیمار و فیکس کردن ناحیه گردن و سر بسیار ضعیف عمل


کرده‌اند- مغز پسر بچه ما از جمجمه خارج شده بر زمین می‌افتد و کمک ناجیان ناشی، باعث مرگ پسرک کله باد


دار داستان ما می‌شود. 

 

تنها قصد من از گفتن این حکایت این بود تا تمام ما هر چند مختصر، آگاهی‌هایی در مواجهه با مصدوم کسب کنیم.


شاید خدایی نکرده روزی برای عزیزترین فرد زندگی‌مان بتوانیم مفید واقع شویم.



"عکس هم در ادامه مطلب هست اگه دل داشتین برین نگاه کنین فقط بالای 18 ساله"


اختصاصی سایت جیم

ادامه نوشته

بد مشهدی یا خوب مشهدی



از قدیم وندیم گفته‌اند «سر بده، کلاه بده، دوقورت و نیم بالا بده» این شده حکایت ما مشهدی‌های بی‌زبان! هرچند


در ایام زائر خیز، مجاور زبان بسته در تر و خشک نمودن و بالا پایین کردن مهمان جماعت ذره‌ای قصور و


تخطی را جایز نمی‌شمارد اما امان از طالع بی‌ستاره مشهدی جماعت...


همان مهمانی که دیروز در منزل‌مان به او جا و مکان داده و لقمه برایش گرفته و بعضا جویده و در دهانش


نهاده‌ایم امروز اگر در شهر خودش ما مشهدی‌های بی‌ستاره را رویت کند، به جای این‌که روی جفت تخم مرغ


چشمش مهمان‌مان کند یک جفت لگد حواله‌مان می‌نماید، وقتی هم می‌پرسی برادر من داستان چیست و چگونه،


آسمان و ریسمان به هم می‌بافد تا مرام مهمان نوازی‌مان را زیر سوال ببرند!

 

مثلا اگرهمین پارسال بهار دسته جمعی آمده بودند زیارت و یک عدد تاکسی به انضمام تاکسی چرانش ایشان را


سوار کرده تا به حرم آقا برساند ...


به راننده تهمت می‌زنند همین که دستش آمده مهمان هستند و در این ولایت غریبند و کوچه خیابان را سر به در


نمی‌شوند دست برده به تاکسی مترش و دور شهر ایشان را چرخانده و آخر سر، پوستشان را غلفتی کنده ...


من به شخصه شدیدا تکذیب می‌کنم و این عمل همشهریانم را به حساب مهمان نوازی‌شان می‌گذارم! چون با این


حرکت لابد که خواسته‌اند به صنعت جهانگردی شهرمان کمک کنند و نقاط دیدنی شهر را به شما نشان دهند و به


جان همدیگر مبلغی که شما غلفتی‌ش خواندید، پول بنزینش هم نمی‌شود و بیچاره مقداری از جیبش گذاشته است.

 

یا اگر گلایه می‌کنید که جنس بنجل‌شان را به شما قالب کرده‌اند و یا گران فروخته‌اند آن هم با کلی زبان بازی و پف


و پوف، باید بگوییم برادر من، خواهر من، پول چرک کف دست است، این‌قدر پول پرست نباشید، این همه مال


دنیا را می‌خواهید با خود به گور ببرید؟!


فردا روز نوه نبیره‌ها پول‌های‌تان را می‌خورند و بر قبرتان فاتحه می‌خوانند، آن هم از آن فاتحه‌ها، پس با این


حرکت مشهدی جماعت، به چرخه پول در اقتصاد جامعه کمک کرده‌اید.


یا اگر می‌گویید مشهدی‌ها خیلی خسیسند و کلهم اجمعین در کار دنگی دونگی هستند باید بگوییم از قدیم الایام


گفته‌ند حساب حساب است وکاکا برادر. ما در سال کلی مهمان وزائر داریم که البته قدمشان  سرچشم ولی اگرقرار


باشد دنگی دونگی نکنیم که فردا باید رخت و لباس تنمان را هم از برای رضای مهمان بفروشیم.

 

پس لطفا وقتی ما بندگان بی‌زبان خدا چند روزی تشریف‌مان را به شهر شما می‌آوریم، به پاس این همه خدمت که


شما زرنگی و مشهدی بازی می‌خوانیدش، خاندان ما را مورد مرحمت قرار ندهید و در این‌چنین امور خیر و خدا


پسندانه، همانند ما پیش قدم باشید، بلکم شهر شما هم مثل شهر ما مشهور شود.


اختصاصی سایت جیم


بعله



سلام دیروز مورخ 15 تیر سال 92 منو مجید با هم عقد


 کردیم و رسما به جمع مرغا پیوستیم ایشالله


 خوشبخت بشیم به پای هم



 خخخخخخخخخخخخ

كنکورو کی میبره؛ هر کی خر خوب می‌زنه!





خدا از سر تقصیر آن آدمی که کنکور را اختراع کرد نگذرد و به تاوان خونی که به دل پشت کنکوری‌های


بخت برگشته کرده، انشاالله در آخرت با صدام یزید کافر و قزافی محشور گردد! ولی از آن‌جایی که مجنونی


سنگی به چاه می‌اندازد که هزار تا عاقل در خارج کردنش عاجزند، از این مقوله به تخت سینه زدن و نفرین


کاشف کنکور، رد می‌شویم و جزایش را به آخرت و روز حساب موکول می‌کنیم و به شخصه همه‌گان را در


گرفتن یقه این مغبوض درگاه اللهی، سرپل صراط توصیه می‌نماییم، بلکم مرهم دل افگارمان باشد.

 

و این‌چنین است که بعد از یک‌سال درازگوش خوانی و این در و آن در زدن و خواندن کتاب‌های تست رنگ


به رنگ که هیچ خاصیتی ندارند الا این‌که مخ آدم را پوک می‌کنند و جیبش را پوکتر، روز موعود فرا


می‌رسد، روزی که به نظر این بنده حقیر بیشتر به قیف یکسر خیلی تنگ و یکسر خیلی گشاد می‌ماند.

 

 با هزار امید و آرزو و بسم الله و آیه، پاشنه کفش‌های‌مان را بالا می‌کشیم تا امروز بعد از یکسال همه


محتویات مخ‌مان را روی پاسخنامه منفجرکنیم، چهار ساعت تمام سوالات آب نکشیده حضرات را که گویا


بعضی‌هایش به خط میخی نوشته شده‌اند را بالا و پایین می‌کنیم و دست آخر پس از کش و قوس طولانی با


مراقب که می‌خواهد برگه سرنوشت‌مان را از زیر دستمان بکشد، با لب و لوچه آویزان حوزه را ترک


می‌کنیم و منتظر می‌نشینیم تا گلاب به روی‌تان ببینیم جواب گندی که به پاسخنامه زدیم چه خواهد شد.

 

حالا آمدیم و بعد از این همه جان کندن رشته مهندسی کشک یا زرشک را در دانشگاه پشگل آباد سفلي


آوردیم و وقت و عمر و پول بابا را هزینه کردیم و خیر سرمان درس خواندیم آخرش که چه؟


باید مدرک کشکی-زرشکی‌مان را یا بگذاریم لب طاقچه خاکش را بگیریم یا بگذاریم لب کوزه آبش را


بخوریم. خدا بیامرزد آن زمانی را که بزرگترهای‌مان با دماغ آویزان به مدرسه می‌رفتند و با نمره‌های طلایی


تصمیم کبری و حسنک کجایی را پاس می‌کردند و به محض گرفتن یک مدرک شش کلاسی منگوله‌دار که با


ده تا دکتری امروزی برابری می‌کرد! برای خود معلم یا مهندس یا پرستار می‌شدند.

 

 و به قول مادرمان این روزها در هر یک قدمی، ده تا کارشناس و کارشناس ارشد و دکتر و دکترارشد ریخته


که در به در دنبال کار هستند!


و این‌جاست که باید بگوییم آن قاقا لی لی را لولو برد.


اختصاصي سايت جيم

افسار بازار ارز دست کیست؟!


هفته قبل انتخابات، بسیار با شکوه انجام شد و کلهم اجمعین ملت تا ساعت یازده شب در صفوف طویل و عریض


برای ایجاد حماسه ملی پشت درهای حوزه انتخاباتی چشم انتظار لمس ظروف در قرمزی انتخابات یک لنگ پا


ایستادند و حتی بعد از تمام شدن ساعت مقرر انتخابات برای این‌که از قافله حماسه جا نماند با لنگ و لگد به


انضمام پر و پاچه توی حلق رییس حوزه و یاران موافق رفتند اما خوب از آن‌جایی که قانون حرف اول را می‌زند


وقتی می‌گوید تمام، یعنی بروید و ایشالله یک چهار سالی بعد تشریف بیاورید در خدمت‌تان باشیم!


 و اما بعد از انتخاب رئیس جمهورِ صفر کیلومترِ آماده به خدمت، ناگهان شاهد اتفاقات محیر العقول در بازار ارز


شدیم و به عینه به همین دو چشم سر (که اگر دروغ بگوییم ایشالله خدا از این‌جا ما را وردارد بگذارد آن‌جا) دیدیم


دلار و پوند و یوروی که تا دیروز سیر در عالم بالا می‌کردند، همانند فشار خون ما که به هنگام دیدن افزایش


قیمت تساعدی اجناس سیستول دیاستولش قرو قاطی می‌شود و می‌افتد زمین، از آن بالا مرحمت کردند افتادند


پایین، حالا این واکنش بازار ارز چه ربطی دارد به کله کل انتخابات خدا عالم است.


البته از آن‌جایی که ما هیچ حرفی را بی‌علت نمی‌زنیم این مقوله را نیز موشکافانه بررسی کردیم و عللی را برای


آن حدس زدیم که جریان هر چه باشد از این چند حالت خارج نیست!


حالت اول این‌که از قدیم گفته‌اند اگرخیلی بالا بروی یک دفعه سرت گیج می‌رود با مخ می‌آیی پایین و طبیعتا دلار و


پوند و یورو مثل آدمیزاد با شعور نیستند که اگر بالا رفتند حواسشان باشد تعادلشان را حفظ کنند تا از آن بالا کله


پا نشوند و این دلیل هیچ ربطی به انتخابات نداشت.


علت دیگری هم می‌تواند داشته باشد شاید مشت محکمی بود که با حضور خود در انتخابات حواله دشمنان کردیم


حالا یا به سبب ارتباط دشمنان و بازار یا به سبب جا خالی دشمنان ناغافل بر سر بازار ارز فرود آمده که خوب در


هر دو حالت سرتا پا سود بوده و دست‌مان درد نکند خدا قوه بدهد ما را.


و علت بعدی شاید مربوط به کلیدی باشد که جانم به قربانش شاه کلید است و از وقتی سرو کله‌اش پیدا شده بر هر


در بسته‌ای کارگر افتاده و این‌که کلیددار از کجا قفل بازار ارز را پیدا کرده و یورو و دلار و پوند را از آن بالا به


زیر کشیده زیاد به ما مربوط نمی‌شود وعلی‌الحساب باید یک نان بخوریم و ده تا تصدق دهیم که اوضاع کمی به


سامان شده است.


همه حالت‌ها را که ما گفتیم کمی هم شما به مخ خود فشار بیاورید بد نیست!


اختصاصی  سایت جیم




افاده ها طبق طبق


دقت کرده‌اید؛ بعضی وقت‌ها که آدمیزاد بسم الله نکرده و دست و رو ناشور از خانه بیرون می‌زند تا خیر سرش به


سر کار مشرف شود یا امور روزمره را انجام بدهد یا در یک مهمانی شرکت کند؛ ناغافل آدم‌های عجیب غریب و


تلخ و ترشی به تورش می‌خورند که حتی نگاه کردن به ریخت و روی‌شان هم کفاره دارد.


از تمام این آدم‌های تلخ و ترشی که ذکر خیرشان رفت، عتیقه‌تر و واجب الکفاره‌تر، آن‌هایی هستند که به قول


مادر بزرگ‌مان (خدا رفتگون شما رو هم بیامرزه) انگار آسمان سوراخ شده و دسته جمعی نزول اجلال نموده‌اند.


آن هم با صد من قِر و قمیش و اِفاده که در جواب سوال یا حرفت، با پوز کج و پشت چشم نازک شده فقط و فقط


یک نگاه عاقل اندر سفیه تحویلت می‌دهند


و در چنین موقعیتی است که شیطان لامذهبِ بی‌دین، آدمیزاد را وادار می‌کند تا در مقابل چنین موجودات کج پوز


و دماغ سر بالایی که فکر می‌کنند خیلی آدم حسابی هستند و خیلی بارشان است، یک حرکت غیرفرهنگی بکند که


جواب ته اعماق سوخته و التیام حس ضایع شدگیش باشد.


اما دو صد حیف و سه صد افسوس که ما خیلی با فرهنگ هستیم و محض خنکای دلمان فقط یک


چیششششششششششششششش خشک و خالی می‌گوییم و رد می‌شویم.


اما کاش یکی باشد که بگوید: برادر من، خواهر من، شما که ماشالله هفت قرآن به میان، خیلی با کلاس و خوشگل


و خوش تیپ هستی، فردا روز که شرت را از سر دنیا کم کردی (خدا رفتگون همه رو بیامرزه) می‌آورندت و


می‌گذارندت طبقه بالای قبر ما، آن وقت است که همان مورچه‌ها و کخ کلخ‌هایی که ترتیب خوردن جنازه ما را


می‌دهند، شکم شما را هم سفره می‌کنند و از قر و افاده و فوکول بیست سانتی و کفن اتو کشیده‌تان پشیزی


حالی‌شان نمی‌شود. 

 

اما در بر خورد با چنین آدم‌هایی روانشناسان یک چیزهایی گفته‌اند که کمی برای ما عجیب می‌نماید اما چون باید


مطلب‌مان آموزنده باشد خوب ما هم می‌گوییم!


اولا؛ این‌که در بر خورد با آدم‌های از دماغ فیل افتاده باید رفتار بزرگوارانه از خود نشان بدهیم یعنی شیطان را


لعنت کنیم و حرکت غیر فرهنگی خاصی انجام ندهیم.


دوما؛ نه آن چنان بي‌تفاوت باشيم كه هر كاري خواست انجام بدهد و فكر كند كه كارش درست بوده و


سكوتمان باعث تشويقش شود. نه حق داريم در برابر رفتار و برخوردهاي نادرستش رفتار و پاسخ نادرست


از خود نشان دهيم و مقابله به مثل کنیم.


سوما؛ این‌که اگر مي‌توانید به ايشان حالی نماييد كه هيچ فردي بدون نقص نيست و اگر ممكن است مواردي را به


ايشان نشان بدهيد كه در آن زمينه توانايي و مهارت كافي را ندارد. یعنی تو هم مثل ما همچین آش دهن سوزی


نیستی، پس خواهشا افه الکی نیا...


و در نهایت چهارما؛ اگر رفتار شايسته شما تأثير مثبت نگذاشت و تذكرات شما هم اثر نكرد، يعني فرد باز دست


از رفتار و ناپسند خود برنداشت، دو راه داريد:


دوباره اولا؛ اگر از دوستان نزديك و اعضاي خانواده‌تان نيست براي هميشه با او قطع رابطه کنید!


و دوباره دوما؛ اگراز دوستان بسيار نزديك و اعضاي خانواده شماست كه نمي‌توانيد با او قطع رابطه كنيد، بهتر


است به هر بدبختی که شده با وي كنار بياييد در اين صورت تنها راه حل شما اين است كه اخلاق شايسته و سعه


صدر را پيشه خويش قرار داده، با متانت و بزرگواري با ايشان برخورد نماييد.


البته اگر توانستید...


======================


پ.ن: کخ کلخ: هر حشره اعم از خزنده، جهنده، نرم تن، کیسه تن، بند پا، که اسمش را ندانی.


اختصاصی سایت جیم

سلام بر بهار...





نمیدانم چرا اینروزها اینقدر همه به بهار سلام میکنند


ای بابا اگر من باشم که میگویم خداحافظ بهار و اگر بابایم باشد که کلهم اجمعین بهار را


تحریم میکند و سه ماهه ی اول سال را زمستان یا پاییز اعلام میکند چون جیب سرما


زده که سلام بهار و چطوری بهار وخوش آمدی بهار سرش نمیشود و به قول شاعر


گفتنی : سالی که نکوست از بهارش پیداست و از انجا که بهار امسال همچین چنگی به


دل نمیزد خدا باقی سالش را به خیر کند و کلا فلسفه ی این چاق سلامتی با بهار که دهن


خلق الله را دو بانده آسفالت کردهمچین برای من و بابایم هضمش سخت است


تا آنجا که من یادم می آید آنروزها که ما کوچک بودیم و درز زیر چانه ی مقنعه مان


بیخ گوشمان بود وقتی میگفتند سلام بر بهار  ...بوی خرید کفش و لباس نو و آجیل و


میوه ی آبدار به انضمام یک عدد دویست تومنی تا نخورده که میشد با آن یک هفته تمام


بچه های کلاس را در سه نوبه مکررا پفک داد آدمیزاد را دیوانه میکرد


ولی امسال که بزرگ شدیم و به بابایمان گفتیم بابا بهار نزدیک است جواب که نشنیدیم


هیچ, هر چه شامه مان را تیز کردیم بوی خاصی هم استشمام نشد که مرهم دلمان باشد


و در طلب آن چیزهایی که قبلا بی منت و به طرفه العینی مهیا میشد آنقدر گریه کردیم


و خودمان را به در و دیفال زدیم که اب سر و چشم و دماغمان یکی شد


و اینگونه است که هم من هم بابایم هم خلق الله معتقدیم سلام کردن به این بهاری که


چوب به آستین سه نفریمان کرده فایده که ندارد هیچ از فرق سر تا نوک پا ضرر دارد



و این بهار را باید سر تخته شست...



اختصاصی سایت جیم

خدا بد نده!




این‌جا بیمارستان است، جایی که خیلی‌ها از شنیدن اسمش پایشان سست می‌شود یا شاید از بوی الکل و دیدن


خون و مریض تا دو روز سردرد بگیرند و در روحیه‌شان خدشه در حد گسل ایجاد شود.



اما برای من این‌جا رنگ و بوی دیگری دارد، نه این‌که بوی الکلش تیز نباشد و تا مغزت سوت نکشد و نه این‌که


خبری از همهمه و شلوغی بیماران نباشد و نه این‌که هر روز با خون و دست و پای شکسته و جسد شکلات پیچ


شده سرو کار نداشته باشی! نخیر؛ همه این‌ها هست به انضمام روحیه پوست کلفتی که ببیند و دم نزند، شاید به


این واسطه دردی درمان، زخمی بخیه، یا حتی مرده‌ای زنده شود.

 

رادیولوژی از کدوم وره...


از ورودی بیمارستان که گذر کردی اگر در بین خطوط رنگارنگ خط زرد را بگیری راسته دماغت و بیایی،


می‌رسی به این‌جا که من نشسته‌ام. این‌جا رادیولوژی بیمارستان است و به قولی عکاسی ...



هر چند این‌جا خیلی‌ها ما را عکاس باشی صدا می‌زنند اما این عکاسی با آن عکاسی تومنی صد نار توفیر دارد.


 

از پری تا میمون درختی!


 عکسی که ما می‌گیریم سه در چهار رنگی با زمینه سفید مخصوص گواهینامه و ثبت نام دانشگاه نیست. بلکه


بسیار حیاتی‌تر از آن است که فکر می‌کنید. شاید تشخیص‌های زیادی  در رابطه با شکستگی‌ها یا در رفتگی‌ها که


ممکن است نخاع و اعصاب را در گیر کرده و بیمار را برای همیشه خانه نشین کند، به عکس ما و دقت و


وضوحش وابسته باشد.


عکس رادیوگرافی غیر از تشخیص شکستگی موارد استفاده دیگری هم دارد، مثل تشخیص عفونت‌های ریوی،


بررسی سایه قلب و سینوس‌های صورت و غیره. در کل عکسی که ما می‌گیریم متشکل از یک مشت استخوان


است که آدم را یاد آینده‌ای نه چندان دور می‌اندازد و این‌که وقتی انشالله بعد 120 سال خدا بیامرز شدید چه شکلی


می‌شوید و این‌جاست که اگر ارباب رجوع‌مان 67 لایه روی هم سرخاب و سفیدآب کرده باشد و از زیبایی مثل


حور وپری جلوه نماید، شرمنده‌اش می‌شویم و عکسی تحویلش می‌دهیم که بیشتر شباهت به میمون درختی دارد


تا حوری زیبا و فریبا.


 

اشعه نگو بلا بگو...


اساس کار پرتونگاری اشعه ایکس است، چیزی شبیه اثر نور بر کاغذ که باعث ایجاد عکس می‌شود، اما اشعه


بسیار خطرناک و دارای خاصیت یونیزاسیون قوی است. تمام دیوارهای اتاق رادیوگرافی که عکس‌برداری از


شما در آن انجام می‌شود، سرب‌کوبی شده‌اند تا ذره‌ای اشعه از آن به بیرون نفوذ نکند و اگر از لای در یا دیوار یا


شیشه نشت اشعه داشته باشیم، خوب دیگر دهان کروموزوم‌ها و ژنهای‌مان آسفالت شده و باید در حالت عادی


منتظر ظهور سرطان‌های عجیب غریب گرفته ازسرطان خون و کبد و غیره تا سرطان سیرابی و شیردان یا


سرطان دل و قلوه باشیم و در حالت خفن‌تر احیانا در آینده به جای بچه، آدم فضایی بدنیا می‌آوریم.



و به همین دلیل طبق قوانین مصوب علوم پزشکی، جهت رفاه حال ژن‌هایمان در سیاهه حقوقی این‌جانب و


همکارانم بندی به نام حق اشعه ذکر شده و این یعنی مبلغی اضافه‌تر نسبت به دیگران به خاطر قرار گرفتن در


شرایط سخت کاری که به چشم خیلی‌ها مبلغ قابل توجهی است اما در واقع این برای من که در محیط اشعه کار


می‌کنم و در معرض خطر هستم، فقط به عنوان دهن بند است تا بعدا زبان ژن‌ها و کروموزموم‌ها سرمان دراز


نباشد.



اگر دردم یکی بودی چه بودی...


این‌جا باید نرم باشی، آرام و انعطاف‌پذیر. گاهی مسکن دردهای بیماری که با تصادف ماشین دو مهره کمرش


روی هم پرس شده و دردِ پاهای خورد شده‌اش را حس نمی‌کند و گاهی غمخوار و امید بخش مادری که جوانش


روی تخت احیا با زور آمبوبگ و تنفس مصنوعی زنده مانده و گاهی باید خندید به بچه‌ای که با دماغ آویزان و


چشم‌های گرد نگاهت می‌کند و ساعدش از وسط زاویه‌دار شده و به قول خودش مادرش روی آن ترمغ (ضماد)


بسته کرده... این‌جا باید با همه چیز کنار بیایی، این‌که یکی دل و روده‌اش را روی روپوشت بالا بیاورد و یا پیر


مرد و پیرزنی که سینه‌اش چرکی شده و هر لحظه باید خلط سینه‌اش را خالی کند.


و در پایان زیباترین بخش خدمت در این لباس و این مکان مربوط به وقتی است که دست بیمارت را بگیری و


کمکش کنی آن هم با خوشرویی و مهربانی او هم برایت دعای خیر کند «اللهی سفید بخت شی مادر، اللهی پیر


شی، اللهی خیر ببینی» و این یعنی لذت از کار...


اختصاصی سایت جیم



عوارض ازدواج در ضخما...


خانمها چه حسی به مردان کچل دارند؟!! - www.taknaz.ir

به مناسبت روز مرد

 

از قدیم و ندیم گفته اند ازدواج شتری است که در خانه ی هر شتری(ببخشید جوانی) میخوابد هر چند هر از

 

 گاهی اشتباهی به جای در خانه روی صاحبخانه خوابیده است ,که خوب خدایش بیامرزد و مرگ حق است و

 

 زبان بسته نا کام و کام دیده نمیشناسد

 

اما حالا اگر خدا قسمت کرد و به تخت عروس دامادی که خودش یک پا تخت پادشاهی است تکیه زدید ,بدانید

 

 و آگاه باشید که اگر هر دردی درمانی دارد دوایش نیز عوارضی دارد بس ناگزیر...

 

از همه ی عوارض بی درمان ازدواج که بگزریم از داستان طاسی جنس ضخیم خانواده که نا فرم از دور سو

 

 بالا میزند و دیده میترکاند ,نمیشود به راحتی گذشت

 

در این بین برخی از اجناس ضخیم طی یک حرکت آنتی فمینیسم و ستیز جویانه اعلام کردند این عارضه

 

 درارتباط مستقیم با جنس لطیف خانواده است که از وقتی پایش در خانه باز شد همه چیز را به صورت

 

 بیسیک و ریشه ای تحت الشعاع قرار داد من جمله " مو "که ریشه اش ضعیف است و تاب و توان ندارد .

 

اما در همین بین یک مقام علمی لطیف که نخواست نامش فاش شود ( به جان خودم من نبودم) اعلام کرد

 

این داستان هیچ ربطی به تغییرات بیسیک ندارد و چون جنس ضخیم که تا بحال تنها دغدغه اش فکر کردن به

 

 آبگوشت بزباش پر دنبه به وقت ناهاروجوجه و پاچین برای شام بوده, حالا باید فکرش را متمرکز به کرایه

 

خانه و خرج خانه گرفته از پوشک بچه و قنداق و تاید  تا کفش و تشت و النگو برای یارکند و در آنه واحد

 

چند قضیه را مورد بررسی قرار دهد, مسلما مخش داغ میکند و مو که هیچ, تنه ی درخت هم باشد از ریشه

 

میسوزد و پودر میشود و میرود هوا وعمرا دوباره سبز کند

 

و برای همین خدا امر مهم تفکر را در ضخما به آینده و پس از ازدواج موکول کرده چون اگر قرار بود جنس

 

 ضخیم هم پای جنس لطیف از دوران طفولیت در همه چیز به دیده ی تفکر بنگرد الان مو که هیچ مخ خود را

 

هم ترکانده بود و کار به شتر و این برنامه ها نرسیده... بوی حلوایش بلند شده بود

 

و چون جنس لطیف توانایی فکر کردن درلحظه به چندین و چند موضوع را دارد هیچ وقت کچلی نمیگیرد و

 

 حتی تا آخرعمر ماشالله چشمم کف پایش تا زیر زانو گیس دارد ؟!

 

 تقدیم به دکتر جوجه برای سفارش این مطلب امید که مقبول افتد البته از سرتم زیاتیه

 

قرطاس بازی




از زمانی که ما طفل زبان بسته بودیم تا امروز که تا چین آرنجمان زبان داریم به چشم دیده ایم که مردم برای


اکثرامور زندگی,گرفته از برپایی بساط عروسی تا دریافت وام و تسویه حساب دانشگاه و پایان خدمت تا گواهی


فوت و تقسیم ارث ومیراث,حداقل یکی دوبار پایشان به سازمانهای رنگ به رنگ باز میشود که اگر خدا قسمت


کند و همچین روزی بیاید,تازه میفهمید خدا قسمت نکرده,بلکه چنان پشت کله تان زده که با پوز به زمین خوردید


و فقط الان گرم هستید و نمیفهمید


وبه این حرکت فرهنگی که درهمه جا,گرفته ازحمام نمره ی محله تا فلان وزارتخانه و نهاد دولتی دیده


میشود,بروکراسی اداری یا سیستم کاغذبازی میگویند که برخلاف اسمش که کلی شیک است وکلاس


دارد,جگری ازآدمیزاد کباب میکند کباب شدنی...


و ازآنجا که گردن ما مویین است ویک بغل نیست تا با دادن شیتیل و زیرمیزی واستفاده ازبند محترم پ بخواهیم


ره صد ساله یک شبه طی کنیم... مجبوریم کفش آهنی بپوشیم وبزنیم به دل این اداره ی شونصد طبقه ای که


ماشالله کارمندان ریز ودرشتش هریک تخصصی دارند که آن دیگری ندارد وهر کدام از این متخصصان کارراه


انداز که نباشند خلق الله باید بروند و سماق بمکند چون احدالناسی در اداره تخصص ایشان را ندارد,شاید هم این


تخصص مربوط به نوع امضاء یا تعدد خط خطی های آن باشد الله و اعلم ...


هر چند سازمانها سعی کرده اند با الکترونیکی کردن سیستم اداری شان70 درصد مراجعات حضوری را کم کنند


اما همان 30درصد باقیمانده چنین روزی تلافی آن 70 درصدی که خوش خوشانمان شده را از پشت پای


مبارکمان در می آورد وباز ما میمانیم و کاغذهایی که باید به دندان بگیریم و چهار نعل ودو پله یکی طبقات را اول


با اندام ماشیه وآخر به چهارچنگول و دندان بالا و پایین شویم و در نهایت اگر یکان یکان عزیزان جان در عرصه


ی خدمت حاضر باشند وبه خیال خام خویش کار را مردانه به پایان رسانده باشیم,ناغافل ندا میرسد که:آقا کارتون


تمومه برین6ماه دیگه بیاین!!!


حالا بیا وبیل بزن!دیگر عجز و لابه کردن و پاچه ی این رئیس و آن رئیس را تا زانو خوردن سودی ندارد مگر


اینکه خود را با پرونده ومتعلقاتش در حیاط سازمان به آتش بکشی شاید دلشان به رحم آمد وکار بسته ات را سه


ماهه گشودندوخیرش به بازماندگانت رسید وتوشه ای شد برای آخرتت که باز جای شکرش باقیست...


منتشر شده در سایت جیم

شیرازو نامه باب سوم




خوشا شیرازو وصف بی مثالش


به روز سیم از آغاز سفر رفیق و خاندان را بدرورد گفتیم و در مهمانسرای دانشگاه علوم شفای شیراز مستقر


شدیم تا آنچه از اوصاف شیراز را که استماع کرده بودیم به چشم  نظاره کنیم


اول از همه عزم باغ ارم نمودم رقعه ای تهیه کردم و خواستم  وارد شوم که در چهار چوب در جوانکی پدیدار شد


تارک الحمام با شلوار کردی و تک پوش قرمز که پیش تر از من به باغ شد و من نیز از پس او...


چون به باغ شدم بهشت برین را دیدم که از هفت طبق آسمان به زمین رسیده ...


درختان سر به فلک کشیده  سبز و ریاحین هزار رنگ و هزار نقش که هر یک را عطر و جلوه ای  بود بس


دلفریب...


 درختان بهار نارنج  اردی بهشت باغ را آنچنان معطر نموده بود که مست و مدهوش از رایحه ی دل انگیز همراه


با نسیم خنک بهاری لابه لای شاخه ها پیچ و تاب خوردم ودرشاخ و برگش جاری شدم و دامنم از دست برفت


و در این میان  بهار نارنج وریاحین را مست و مدهوش از عطر دلاویزجوانک تارک الحمام بدیدم و هوا را بس


مسموم یافتم و آبستن را بار نهاده وعشاق را یکایک نعره زنان و جامه دران به سوی بیابان در فرار ...


و چون مرا به سبب همجواری با جوانک فوق الذکراز ناحیت بینی  کر بویی عارض گشت هیچ رنج و تعب نرسید


و پوز خندی حواله نمودیم جوان را که قرن بیست ویک و چنان تن پوش و پای آزاری معرکه مینماید


وسر خویش بگرفتیمو برفتیم ...


و چون جوانک پوزخند ما را به حساب آن گذاشت که مبادا در طمع لب لعل وتمبان بگش هستم به هر سرای که


شدم از پس من بشد...


یکسره به باغ دلگشا شدم که جنتش میخواندند درختان پیری رابه چشم دیدم که بعضا پوست بر تن نداشتند ولی


همچنان پابرجا و استوار عمارت مرکزی باغ را احاطه می نمودند


و گلها و گیاهان رنگ به رنگ که همچون ستارگان صور فلکی در این مزرع سبز چشمک زنان هوش از سر هر


رهگذربدر میکرد


 سپس در طمع آن قند پارسی که به بنگاله همی شد اندر سرای حافظ شدم و عشاق را غزلخوان و سرمست بر


مزارش یافتم فاتحه ای و عرض ارادتی نمودم و او را به جان شاخه نباتش قسمی دادمو تفالی زدم که هیچ مرا


سر از آن به در نیامد


در گوشه ی سمت راست آرامگاه حوضچه ای بود که هر کس به قصد حاجت سکه ای درآن می انداخت و من هر


چه جیب و بند و بساطم را پال پال نمودم جز اسکناس پاره پوره ای به سان جگر زلیخا هیچ نیافتم و به آب دادم و


هماندم مرا پشیمانی عارض گشت که مبادا حاجتم را نصفه نیمه و کج و کوله تحویل دهد


و چون غروب نزدیک میشد طی یک حرکت انتحاری از طول خیابان عبور نموده و خود را به دروازه قرآن


رساندم وبر فراز کوه کنار دروازه درآرامگاه خواجوی کرمانی به نظاره ی شیراز نشستم ...


صبح روز بعد به قصد  ارگ وکیل بیرون شدم ودر آن سرای گشتم در مقابل ارگ موزه ی پارس یا باغ نظر با یک


ساختمان مرکزی هشت گوش خود نمایی میکرد و درون همین بنا آرامگاه وکیل الرعایا قرار داشت چون از آن


برون شدم به تماشای سر د آب و حمام وکیل شدم که مرا در خاطر آن جوانک زیرپوش قرمزی بیامد و جایش را


در این سرا خالی بدیدم  که مشت و مالی شود و رنگ کیسه و سفید آبی ببیند بلکم شوخ دو هزار و پانصد ساله از


تن بر گیرد


باغ عفیف آباد که موزه ارتش نیز نام داشت از آن دست باغ ها بود که زندگی پر رنگ و لعاب شاهانه را در ذهن


نمودار میکرد آنچنانکه در هر اتاق که وارد میشدی از رنگ گلبته های نقاشی شده در سقف گرفته تا پرده و گل


های مبل و قالی همه به یک رنگ  انتخاب شده بود و سالن اصلی که در مقابل پنجره ی مشرف به ایوان آن زیبا


ترین منظره ی باغ رقم میخورد که مربوط به حوض بزرگ و چمن زار و درختان سر به فلک روبه روی عمارت 


بود


و سپس به مزار شیخ اجل وارد شدم فاتحه ای نثار داشتم و آنچه از اشعار نغز و دلکش که بربوستان و گلستان


خوانده بودم بر در و دیوار حک شده یافتم


القصه این حکایت که در شیراز مرا رفت برای چهار روز بود که مرور خاطرات آن و بازگو کردنشان برایم انگار


چندین روز به درازا میکشد و اگر بگویم آنچه در آن سرا برمن گذشت انگار که به دیوان عمرمراحساب نیامد به


گزاف نگفته ام هر چند مجال گفتن جزء به جزء سفر نیست به همین کل بسنده میکنم


 والسلام

 

شیرازو نامه باب دوم


 باب دوم


اندر باب آثارباستانی


روز اول از آغاز سفر به همراه رفیق و خاندان گرفته از مادر و همسر و فرزند و بی بی به شهر بیشاپور شدیم


آنجا که معبد آناهیتا خوانندش


چون بی بی از ناحیت پا ملول و درمانده بود به امانت به نگهبان شهر سپردیم و وارد شدیم هوا بس لطیف و به


قول خودمان دلبرانه بود صدای آب از رودخانه ی واقع در کنار شهر به وضوح به گوش میرسید و 


مردمان " شیرازو" که به گفته خودشان از اول هفته کار و تلاش نموده آخر هفته به یکباره حاصل میخورند,


همچنان در کناره آب به خوشی مشغول بودند




ورودی بیشاپور که حال از آن بیشش رفته بود پورش مانده بود پلکان و راهرویی بود که با سنگهای دستچین


دیوار شده بود سرت را که به چپ میچرخاندی تالار شهر با طاقچه های بسیار و ستون های افراشته نمایان بود و


پس از خروج از تالار به سمت راست در ادامه ی کوچه ای که به تقریب یک کش ونیمی (فاصله ی بین دو دست


یا یک بغل) بیش طول نداشت به ورودی معبد آناهیتا رسیدیم که از تمامی آثار شهر پایدارتر و دست نخورده تر


مینمود



پله های بلند معبد را که سرازیر میشدی  صحن اصلی پیدا بود با دیوار های بلندو ساخته شده از سنگهای گران


که بدون هیچ ملات و با گذر سالیان دراز همچنان استوار و صاف بدون ذره ای کژی برجای نشسته بود هر


سوراخ را سرک میکشیدی فک و دهانی بود که به زیر دستو پا کش میخورد


 از نحوه ی کانال کشی و سیستم آب رسانی معبد که به معبد آب نیز معروف بود  مرابسیار شگفت آمد و جای


یکان یکان عزیزان جان, بساز و بندازهای محترم را خالی نمودم و به قبر پدرشان فاتحه ای نثار داشتم


در میان آثار بر جای مانده از شهر گوشوار ها و انگشتران زنان بود که امروزه هر تازه عروسی با روئیت چنین


سرویسی چونان رم کند که تا اجل مهلت دهد شوی را عمرا یاد نیاید


در روز دوم به جنگل برمه شدیم جنگلی به غایت سبز با درختان خود رویی که خاک به دماغمان هنوز دست بشر


بدان نرسیده بود یا اگر رسیده بود شعورش کشیده بود و زیاد فاتحه بر آن نخوانده بود


بعد یک فرسخی عبور از جاده خاکی به تپه ای رسیدیم که بر فراز آن آرامگاه خواجه عبدالله انصاری پدیدار بود


واین خواجه نه آن پیر هرات است که شاید فک و فامیل نزدیکشان یا نوه نبیره شان باشد الله اعلم و نکته ی جالب


در این آرامگاه درخت بنه ای بود که درون گنبد سنگی آرامگاه ریشه دوانده بود



و من نمونه ی آن را در مزار  شیخ جام و آرامگاه کوروش نیز مشاهده کردم و گورستان مشرف بر این آرامگاه


که خود قدمت طولانی داشت



91



و سنگ قبر ها به شیوه ی جالب صناعت شده بود و به قولی مربوط به سربازان هندی و فرنگی جنگ جهانی اول


بود


و روز سوم به همراه خاندان رفیق به تخت جمشید شدیم آنجا که به دستور شاه دل کوه را تراشیده و تخت کرده و


بستری برای ساخت شهر مهیا شده بود و تخت جمشید پرشکوه و با اقتدار بر سینه ی کوه متشکل از کاخ ها و


دالان ها وسرسرا ها خود نمایی میکرد




دیوار های بلند با سنگ های بزرگ و نقوش برجسته که به دست صاف و صیقل شده بود  مرا در حیرت فرو برد


و دلیلی برای این خطوط مورب و منحنی با آن ابزار ساده و دست ساز جز هنر ایرانی یافت می نشود


و مست و مدهوش در آن عمارت شاهکار مهندسی و هنر میچرخیدیم و زبان از حکایت ابهت و شکوه این بنا


قاصر و عاجز است


هر دیوار که مینگریستی حکایتی در خود داشت از فلان جنگ و فلان پیروزی و لشگر کشی که راهنما یکایک


آنها را نقل مینمود یکی از تفریحات سالم ما و رفیق در این سرای باشکوه این بود که آرومک در کنار


بازدیدکنندگان فرنگی جای میگرفتیم و همچنان که آنها در حال گفتگو با خویش بودند شوی رفیق از ما و ایشان


بصورت کاملا نامحسوس عکس میکند, کندنی


 یکی از سوتی های ما در این مقال مربوط به خوشکل خانومی بود فرنگی که از دور باروی گشاده و نیش باز


نزدیک میشد


 شصتم خبر دار شد که خیال سلام کردن دارد چون از قبل خود را مهیا کرده بودم تا سلامی جانانه به شیوه ی


فرنگی تحویل دهم پیش قدم شدم و گفتم   h i ایشان نیز به فارسی گفتند سلام و این شد که مضحکه ی دست


خاندان شدیم و این نیز بگذشت...


و همچنان ادامه دارد...

 

شیرازو نامه




باب اول"دیدار یار"


چون احوال پریشان آمد ما را و دیدیم خنده بر لب نداریم پس چگونه خنده بر لب نشانیم دل سرگشته ی رنجور


خویش را به دیدار یاران ارازل و اوباش هم اتاقی مان در دانشگاه علوم شفای بیرجند که هم اکنون در دیار گل و


بلبل شوی و فرزند و خانه و کاشانه ای برای خویش بر هم زده بودند راهی نمودیم


سه سوت بقچه ی چرخدار خود را از انواع البسه ی رنگارنگ که بسیار با آنها حال می نمودیم و برای مهیا


کردنشان عمر و پول و لنگ و پر و پاچه فراوان صرف نمودیم انباشتیم و لقمه پیتزایی و یک قورت نوشابه ای به


قصد شام در توبره نهادیم و به سوی ولایت شاهد و ساقی هی کردیم


از وصف الحال مرکب نا آرام چموش که گهی تند و گهی کند میرفت که بگذریم از حکایت صندلی های مرکب که


در اوایل سفر گرم و نرم و راحت مینمود و در آخرین ساعات سفر از سنگ لحد سفت و سخت تر میشد و گاه


دندان به در آورده و نشستن بر ما حرام میداشت نمیشود به این سهلی گذر کرد و این حکایت نه تنها مراست که


گوشه ی چشمی به مسافران که یکی سر از صندلی به در داشت و دیگری دست و بال و آن دیگری ما تحت بر هوا


و سر در زمین خود مصداقی بود برآن سخن که راندم


چون پای از رکاب گردانیدم مرکبکی زرد رنگ اجاره نمودم به قصد کازرون...


آن هم با تن و بدنی کوفته و احشاء شکمی بالا و پایین شده که اگر بگویم کلیه را جای مثانه بگرفت و مثانه را


جای معده گزافه نگفته ام ...


حاشیه ی جاده بس زیبا بود و مردمان در کنار رود به عیش و خوشی مشغول...


دودی به هوا و چای و جوجه ای به بدن میزدند و من مست از بوی خوش کباب و هوای دلبرانه و زیبایی جنگل


برمه بودم آنچنان که آب از لب و لوچه آویزان گشت مرا آویزاندنی


در این احوال خوش; سر مست, چشم از حواشی باز گرفتم و مرکب چران را در آن حال یافتم که دو لاین جاده را


سه فرض نموده و از قانون مشهور رانندگی "که اگر تو خری من از تو خرترم "ذره ای قصور و تخطی را جایز


نمی شمرد


اشهدی خواندم و چهار چنگول به دستگیره در آویختم و تا پایان راه هیچ از مناظر بکر و جان نواز مرا یاد نیامد


به میعاد گاه رفیق و شوی گرانقدر و آرش کمان ابرو به استقبال ایستاده و به زور دیلم و اهرم چهار چنگول مرا


از در گشودند و به خانه روانه داشتند


الحق و الانصاف که رسم میهمان نوازی تمام و کمال به جای آوردند


سفره ی رنگارنگ گشاده شد...


از مرغ تپانده که شکمش با انار دون و آلوی ناب بخارا و کشمش و پیاز و ادویه ی فراوان پر شده بود و آنچنان


نیکو درون قابلمه سرخ گشته بودکه هر سویش را نظاره میکردی از برشتگی به سان طلا برق میزد و روح و


جسم و معده ی آدمی را نوازش میداد...گرفته تا پلو باقالی با سبزی های معطر و آش ماست که از ترشی لقوه بر


اندام می انداخت...همه بر سر سفره مهیا بود وعنان از کف برفت بدینسان که در پایان مرا به واسطه ی خاک


انداز از بساط سفره جمع نموده و در بستر پهن کردند که بس است نفسی چاق کن تا شب هنگام دوباره سفره


گشاده شود


 از فرط خستگی به خواب رفتیم و چون بر خواستیم آرش کمان ابرو تا به زیر ابرو خویش راآبیاری کرده بودو


رفیق را از این فعل هنرمندانه ی فرزند بسیار شاد یافتیم و در حال ماچ و بوسه...


و دل ما و اهل خانه به شور آمد که رها کن آن طفل بیچاره را که لپ و گونه برایش نماند


و این باب ادامه دارد...

با اجازه...




با اجاز ه ی همه ما داریم میریم....



حلالمون کنید...



در پناه حق باشید




مریم


نور خدا...




حکایتم از حایل شدن بین علی و آن‌هاست!

حکایتم بین در و دیوار است!

حکایتم از هیزم‌های درب خانه یک‌دانه دختر رسول الله است!

حکایتم از «قنفذ» است. تندخوی‌ترین و بی‌رحم‌ترین از طایفه بن کعب!

حکایتم از بازوی کبودی است که علی تا زمان غسل و کفن کردن زهرایش ندید!

حکایتم از بی‌جوابی اسما است، هنگامی که حسنین پرسیدند عین امنا؟

حکایتم از دردهای علی است که دیگر سینه‌ای محرمشان نیست!

حکایتم از زهراست! قلب رسول الله. عزیزترین مردم نزد ایشان!

حکایتم از نور خداست!

بررسی دلایل تفاوت های اساسی درسرعت اینترنت و اونترنت...


نمیدانم چرا این روزها در هر محفل و مجلس رندانه ای که حرف از نت و دنیای مجازی


است همگان از سرعت پایین اینترنت مینالند و هر چه توضیح و توجیح میکنی که


مادرت خوب پدرت خوب اینترنت ما و اونترنت اونها به دلایل عدیده با هم تومنی دوزار


توفیر دارد انگار نجوا به گوش چهار وا میکنی...



خوب اگر نگاه اجمالی به تفاوتها بیندازیم اصل موضوع دستگیرمان میشود



اول تفاوت در جهان است...



بیخود که نگفته اند ما جهان سومی هستیم و آنها جهان اولی. خوب سر جمع که حساب کنیم


دوجهانی با هم اختلاف داریم جهان هم که یک ذره دو ذره نیست خیلی زیاد است


پس طبیعی است که اینترنتمان هم به اندازه ی دو جهان عقب تر است  فقط من هر چه


دو دو تا چهار تا میکنم نمیفهمم چرا قیمتش یک دو سه چهار جهانی جلو تر است


شاید داستان مربوط به حکایت هر چقدر پول بدهی آش میخوری باشد حالا بگذریم که


پول آنها چند کاسه آش میشود و پول ما یک کاسه آش نمیشود و چون این مبحث مربوط


به مقوله های اقتصادی است  در این مقال نمیگنجد


داستان بعد مربوط به تفاوتهای زمانی است


یعنی اگر الان ما در سال 1392 هستیم آنها در سال 2013 هستند که باز یک 720 سال


ناقابلی با هم اختلاف زمانی داریم و سرعت اینترنت الان ما در مقایسه با اونترنت آنها


قابل قیاس با سرعت اینترنت در زمانه ی عبید زاکانی است با الان ما و این خود جای


بسی شکر و سپاس دارد و مطمئنا هر چقدر هم ما از لحوظ مختلف و همچنین ارتباطات


رسانه ای و اینترنتی پیشرفت چهار نعل داشته باشیم باز هم کی برود این همه راه را...


و با این تفاسیر اگر کلهم اجمعین جهان سومی ها روی هم جمع شوند نمیتوانند این


فاصله های اجتناب ناپذیر را چاره کنند چه برسد به این اینترنت مادر مرده که از کف


دریا می اید و هر لحظه ممکن است پرو پاچه ی نهنگ و کوسه و لنگر کشتی به آن


بگیرد و کنده شود یا جنس عایقش چینی باشد آب نشت کند به داخلش و اینترنتش آبکی


بشود یا در مسیر, سیمش گره بخورد اینترنت پشت گره جمع شود و سرعتش کم بشود


و هر آینه دستمان را در حنا بگذارد


تقدیم به داداش علیرضا خان برای سفارش این مطلب لطفا شیطیل ما یادتون نره


مهمان که از راه رسید به حال میزبان باید گریست...



http://www.qudsonline.ir/Images/News/Smal_Pic/14-1-1392/IMAGE635006302198955011.jpg



در بحبوحه دید و بازدیدهای عید، شبی در میانه رویا دیدم، درب خانه باز شد و هشت میهمان


نحیف و لاغر در چهارچوب در نمایان شدند و در یک چشم برهم زدن هشت میزبان پروار و


آبگوشتی را خوردند و ناگهان از زیر هر سنگ و پاره آجری، میهمانی بیرون پرید و رویم را


به ناز ماچ کرد.


در همان حال خواب و بیداری شستم خبردار شد قحطی در راه است و تعبیر این رویای غریب


هیچ نیست جز هجوم کرور کرور میهمان نوروزی، مرغ و پلو خوار و عیال وار


که تازه در ایام عید یادشان می‌افتد خویشاوندی دارند و ثواب دارد در این سال نو صله رحمی


انجام دهند، فقط به محض قربه الی ا... .


هر چند به قول مادرمان مهمان حبیب خداست و روزیش را با خود می‌آورد، اما من که هرچه


در احوالات این قوم و جیب خود دقیق شدم، ندیدم الا مزرعه سبزی که انگار آفت به آن رسیده


باشد و اگر بساط سفره یا میوه چینه ای پهن می‌شود، همه را از یک سو درو می‌کنند و


خدا به سر شاهد است که هر چه منتظر می‌مانم از آنچه آنها درو می‌کنند به جای روزی


تار و مار شده، شلغمی هم سبز نمی شود که مرهم دلمان باشد.


و این که می‌گویند، حضور میهمانان نوروزی برای شهر خوب است و تولید ارز می‌کند و


صنعت جهانگردی را رونق می‌بخشد و اقتصاد را چنین و چنان می‌کند، برعکس برای این


بنده سراپا تقصیر تولید عرض می‌کند‌، آن هم نه از نوع دلار، بلکه از نوع خورده فرمایشش.


و این هجوم مغول گونه وآن تورم شونصد درصدی و این گرانی های ایام عید دست به دست


هم داده، چنان فشاری بر کمر این حقیر و امثالنا وارد کرده که نزدیک است دیسک کمرمان


از ستون فقراتمان بزند بیرون و بیفتد توی لگنمان؛ پس عقل سلیم حکم کرد بعد از بیدار شدن از


این کابوس هولناک، صدقه ای بدهم تا دفع بلا شود و برای محکم کاری، تا افتادن آبها


از آسیاب نوروز، از خانه و کاشانه متواری شوم.


چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس


راهکارهای گشودن بخت جوانان ترشیده در آغاز سال




چون روزگار نو می شود در احوالات قشر ترشیده جامعه اعم از دختر و پسر حرکات آرام


و زیر پوستی در جهت گشودن بخت, کم و بیش احساس میشود و چون بوی ترشای


مربوط به این قشر بیشتر ناشی از تورم و مشکلات اقتصادی است که درد بی درمان


است و دوا ندارد بالاجبار دست به دامن عید و سفره هفت سین ومتعلقات آن میشوند


تا بلکم در این ساعت سعد ستاره بخت و اقبال آنها هم طلوع کند


و چون دیدیم حالا که قرار است عده ای ترشیده با انجام اعمال زیر زیرکی از ترشی


به شیرینی تبدیل وضعیت دهند گفتیم دستی به خیر از آستین بیرون کنیم و پته شان را


روی آب بریزیم بلکه در خواب ماندگان را هم فرجی شد و روده دارازی بیش


از این جایز نیست


چون سفره عید گشاده شد و سین ها از سبز و زرد و ترش و شیرین یکان یکان و


دوکان دوکان بر سفره نشستند ترشیده محترم یک عدد حلقه از آخرین عروس یا داماد


فامیل به همراه یک عدد تخم مرغ در آب بیندازد و در لحظه سال نو با تحویل سال و


چرخیدن تخم مرغ در آب آرزو کند انشالله برآورده میشود شک نکند, یک نفر شک کرد


در جا بختش چهار قفله بسته شد


دوم ورد" شب نوروز شبابم ده , به دست حوریانم ده ,  به حق سفره ی هفت سین,


 تو یارم را نشانم ده" را سه بار بخواند و در آینه با دقت بنگرد حتما مطلوب را


میبیند ,مجرب است


و چون رسم سبزه گره زدن در روز سیزدهم بهار مرسوم است اما امتحانش که ضرر


ندارد شما از سبزه و سوسن و سنبل و ماهی و سیب سفره هر چه بدست رسید گره بزن


باشد که افاقه کند


با همه این تفاسیر اگر بعد از چهل روز جواب نداد حتما چله بر ترشیده افتاده که


باید چل بری کنند


بدین صورت که یک تکه نخ پشمین به اندازه قد و بالای ترشیده بریده و بر آن دوسه


تا فوت محکم و جاندار کنید بعد در گوشه اتاق دفن کنید


اگر باز هم افاقه نکرد دیگر زور تورم بر جادو و جمبل ترشیده چربیده است و اگر کمی


دقت کنید مجردی همچین هم بد نیست و ترشیدگی هم عالمی دارد



 چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس



اندر مذمت رفتارهای پر خطر پایان سال




به رسم عادت دیرینه و با نزدیک شدن به روزهای پایانی سال بروز رفتارهای نا به هنجار


و به غایت پر خطری را از سوی خلق الله مشاهده میکنیم که موجبات تحیر و تعجب


همگان را بر می انگیزد


حکایت حکایت چهارشنبه سوری است که رسالت آن بر عهده نسل جوان و پر شور بوده


و هست و طبق آخرین تحقیقات دلیل بروز رفتارهای پر خطر در این گروه سنی بیشتر


به عامل بلندی ناگهانی قد و غلبه جاذبه ی زمین بر فشار خون مربوط میشود


که این مهم باعث نرسیدن خون به مغز شده و این بشر نو رسته را بر آن میدارد تا


موتور سیکلت خود را سه پشته یا چهارپشته بار کند (یکی روی باک یکی روی زین و


یکی روی خطر عقب)و چهار نعل بزند به دل خیابان.


و به این نحو استعدادهای بالقوه ی خود را با انداختن بمب و ترقه و نارنجک زیر پا و


توی یقه ی مردم و همچنین انجام انواع حرکات آکروباتیک گروهی بالفعل میکند


و خدا نکند نرینه ی خون به مغز نرسیده در گوشه یخیابان گروهی مادینه را ببیند


آنوقت است که تمام استعداد های معهود به یکباره فوران نموده و با این نیروی


مضاعف بدست آمده که معلوم نیست مبدا و منشا آن چیست اوج هنر خود را با


تک چرخ گاهی با چرخ عقب و گاهی با چرخ جلو به نمایش میگزارد


و اینچنین است که بیشتر جوانان عزیز سال را با پک و پوزی زخمی و دست و پایی


شکسته و بدنی جزغاله شده نو خواهند کرد



چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس


همشهری عزیزم مهدی آخرتی با شعری به روزند بشتابید



امروز روز شهداست...


شاید امروز اگر همت ها و باقری ها و باکری ها و برونسی ها


برای ایران باقی میماندند. . .


اسوه اسطوره نمیشد. . .






خرید عید و هزار چاله پر نشده...




و چون موسم نوروز فرا رسید , زمزمه های خرید عیدانه همچون لباس و کفش و


شلوار عید آن هم به رنگ سال و مد روز , عیان و نهان از دور و نزدیک به گوش


میرسد و خیل لیستها و فرمایشهای ریز و درشت اهل و عیال است که به خاطر شنیدن بوی


اندک مواجب عیدی و عیدانهو یارانه به سوی پاچه حقیر روان است


و دیگر صغری کبری چیدن برای منزل محترمه و زیر آبی رفتن و قسم و آیه که


به پیر به پیغمبر قرض دارم و گود این پول را قبلا کنده ام و به جان خودم این جیب


وصله پینه ای ما مثل دل شما پاک پاک است ثمری ندارد


و اول به ناز و عشوه و کرشمه و دوم به التماس و خواهش و پاچه خواری و سوم


به تهدید و ارعاب و ایجاد وحشت سعی در تیغیدنت میکنند


و چون پوستت را از کرگدن بسی کلفت تر دیدند در چهارمین مرحله


به طرفه العینی توسط عیال مربوطه سه کنج دیوار خفت میشوی که:


<< یالا بینم نفله...پولا رو رد کن بیاد نکنه شلوارت دوتا شده که خرجت زیاد شده >>!


و از ترس اینکه طی یک حرکت سه امتیازی ضربه فنی نشوی با گردن کج و روی ترش


به اوامر منزل گردن مینهی و این مقاومت بی حاصل هیچ سودی ندارد , جز اینکه


سر شبی عیال شیرین سخن نغز گفتار چادر چاقچول کند و سوار بر این حقیر


رو به سوی خیابان نهد و من دست در دست او و او دست در جیب من


مواجب عیدی زبان بسته را در عوض خرید کفش که انگار چرمش چرم مرغوب روسی


است و لباس برند که انگار لاکردار از پارچه زربافت است به باد سرد زمستانی بسپارد


و همین طور جان مرا به همراه آن...


و قسم به جان اینم بنده سراپا تقصیر که این کفش و آن لباس و تنبان هیچ نیست جز


سوغات بنجل چین و ماچین و دست آخر باز من می مانم و یک جیب سرما زده و هزار


سوراخ باز و هزار گود و چاله پر نشده...!



چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس



پسته شب عید دندان شکن یا کمر شکن




جایی خواندم" پسته لال سکوت دندان شکن است"


ولی اگرخدا قسمت کند وهمانند ما گذرتان بیفتد به خیابان و احیانا راسته ی آجیل فروشان


تا برای شب عید تنقلاتی مهیا کنید تا بتوانید مهمانان هوار شده که به قصد صله رحم


و به جا آوردن این سنت حسنه دق الباب کرده اند را از سر باز نمایید تازه میفهمید


سکوت پسته لال اگر دندان شکن است پوز خند پسته ی خندان بسی کمر شکن است


و دیگر این روزها صله رحم ثواب که ندارد هیچ کباب دارد آن هم کباب شدنی...


 و آنچه خواهید دید یک صف طویل از کیسه گونی های افراشته رنگ به رنگ است


که به محض ورود به مغازه اول آب از لب و لوچه آویزان و در آخرآب از سر خشک میکنند


یکی نیست به ما بگویید نیم بند انگشت قد و قامت و اینهمه قیمت...


انگار نه انگار این همان پسته ای است که در سفره عید دیروز خنده نخودی میریخت


و امروز در کیسه آجیل فروش به ریش ما میخندد که" اگر زور داری بیا منو بگیر"


همچنان که چشمان وق زده ام مثل سگ پاسوخته از این کیسه به آن کیسه دو دو میزند


ندا از جیب به گوش میرسد...


از تو که گذشته است خدا عقلی به بچه ها یت عنایت فرماید


آخر مرد نا حسابی درست است که پسته خون جنابعالی و خاندان در این آخر سالی


بد  پایین می افتد  اما عقلت که زایل نشده کمی هم مراعات این جیب بی نوا را بکنی


بد نیست منی که درمخارج روزمره تو و عیالات محترمه ات چهار چنگولی مانده ام


وحکایتم حکایت مرده ایست که از بی کفنی زنده است



 این پسته خندان اکبری و احمدی کیلویی گزاف تومان را کجای دلم بگزارم


تازه طبق آخرین مطالعات دانشمندان نه تنها پسته برای سلامتی مفید نیست بلکه


صقیل است و رودل دارد


مخلص کلام هر چه انداز و رانداز کردیم دیدیم ندای جیبمان پر بیراه هم نمیگوید


و سر خویش گرفتیم و برگشتیم و شنیدم که پسته خندان از پس ما ریشخند کنان فریاد میکشد


که" دیدی زورت نرسید"



چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس

اندر حکایت این چشم بادامی ها



از قدیم و ندیم که ما کودکی بیش نبودیم همیشه برایم سوال بود که این چشم بادامی هایی


که چشمهایشان از بر به اندازه یک درز گندم و از قد به انداه بند انگشتی باز است چطور


با این محدودیت میدان دید اینطور اختراعات و اکتشافات میکنند.


وما که خیر سرمان میدان دیدمان وسیع است و از بر و قد دو به توان ده برابر گستردگی


میدان دید داریم نهایت اکتشافمان به رفیق دختر همسایه و در موارد خیلی پیشرفته تر


ساخت گوشی راحت از جیب در بیا ختم میشود


خوب که فکر کردم دیدم نه قضیه عمیق تر از این حرفهاست...


و مسئله ی سلول های خاکستری و چین های مغز یک مسئله آبدوغ خیاری بیش نیست


و این قضیه اساسا مربوط میشود به دو قسمت عمده در بدن که وظیفه ی بسیار مهم و


حیاتی را در این امر یعنی اکتشاف و اختراع بر عهده دارند


 یکی نرون های رابط که در بدن یک چشم بادامی از مغز به چشمها و گوشها و دستها


و پاها و کلیه ارگان ها به ضخامت یک طناب کلفت ریشه دوانده اند و تمام اعمال مربوط


را در نهایت سرعت و دقت انجام میدهند  و در بدن ما همین نرون مویین شده و به پوفی


وابند است


و دوم مربوط به  اسفنگتر های خارجی که مسئول تعیین میزان گشادی انسان است


و حس مسئولیت پذیری و پشتکار انسان را تحت الشعاع قرار میدهد


و همین دو عامل باعث شده در کشور چشم بادامی ها سرانه‌ی سالانه کار مفید


دو هزار و چهارصد و بیست ساعت و در ایران تنها هشتصد ساعت باشد


پس مطمئنا این که ما نتوانیم مثل آنها باشیم کاملا با این توجیح علمی که مو لا درزش نمیرود


واضح و مبرهن است


وگرنه نه آنها از ما خوشگل ترند نه رقصشان قشنگ تر است که بخواهند خانه های


اینچنینی بنشینند و ماشین های آنچنانی سوار شوند


و از قدیم گفته اند هر چقدر پول بدهی آش میخوری...


که باز این مسئله پول آنها که چند کاسه آش می شود و پول ما که چند کاسه آش نمیشود


مسئله دیگریست که در بابی دیگر به آن میپردازیم


داداش آخرتی با یه شعر اوفی به روزند


دو پروانه در یک پیله

اظهار نظر اناث درباره خدمت سربازی ذکور....


این مطلب به عنوان اولین مطلب منه که تو روزنامه چاپ شد از مسئولین و

اوستاهایی

که رسیدگی کردن بسیار ممنونم امیدوارم بتونم مفید باشم

با تشکر مریم




از قدیم و ندیم وقتی جنس ذکور خانواده به ثمر میرسید و پشت لبش سبز میشد به او میگفتند:


"اگه سربازی نری مرد نمیشی!"


جنس ذکور ساده و زود باور هم که مردانگی اش را در خطر میدیدگول میخورد


و لباس خدمت به تن میکرد و زلفان آب و شانه شده اش را با نمره صفر میزد و به تاخت


میرفت پادگان دو سالی اجباری میگذراند و آشی میخورد و سینه خیز و کلاغ پری میرفت


تا مرد بشود و سپس با سلام و صلوات برمیگشت ولایت


خانواده هم به پاس این حرکت به غایت دلیرانه آستینی بالا میزد و همسری باب دندان 


برای ذکور تازه بالغ دست و پا میکرد و خلاصه همه چیز به خیر و خوشی پیش میرفت


اما خدا بیامرزد اموات شما و نیز آن دوره زمانه را!!


از آنجایی که هر روز از خواب بیدار شدیم دیدیم یکی دو ماهی از طول دوره سربازی آب رفته


به همان نستبیت هم از درجه ساده لوحی جنس ذکور کاسته شده و دیگر به این راحتی ها


گول نمیخورد ...


به محض روئیت امریه از دولت یا معافیت های جدید کفش آهنی میپوشد و می افتد دنبال


جور کردن امریه یا معافی آن هم با توسل به هزار ترفند و پاچه خواری از این مقام و آن مقام


اگر بند و تبصره ها مفید و کار ساز افتاد که به حول و قوه اللهی قائله ی دوران مقدس سربازی


نیامده و بدون آش پشت پا ختم میشود


و اگر نشد باز خدا سایه دانشگاه های رنگارنگ و مدل به مدل از نوع با کنکور و بی کنکور


و کشکی زرشکی را از سر این جنس ضخیم که در گذر زمان بس لطیف شده و


طاقت سرما و گرما و نگهبانی و دیده بانی اش نمانده کم نکند


که چهار سالی جنس ذکور سربازی را به واسطه ی دانشگاه رفتن دو در میکند و بعدش


هم با درجه افسری مثل خان جماعت به سربازی میرود


حالا این سربازی کجا و آن کجا!؟


اینجوری است که برای جنس اناث جامعه سوال پیش می آید این بشری که  سربازی اش


بیشتر سرکاری بوده چه جوری مرد میشود که بخواهد زن و بچه نان بدهد و زندگی بچرخاند؟


لطفا مسئولان رسیدگی کنند!!!



 چاپ شده در صفحه سوسه روزنامه قدس

فانتزیای منو خانواده...

من:

ما بچه بودیم یکی از تفریحات سالم و مکرر من و دختر همسایه مون مگس گرفتن

با کاسه بود که لامصب به اندازه هزار تا پلی استیشن تو و تری و فور لذت و هیجان داشت

طریقه بازی اینجوری بود که یه کاسه میگرفتی دستت یه گوشه کمین میکردی

با یه حرکت سه امتیازی هر کی مگس بیشتر میگرفت برنده تر بود


خواهرام:

یه باردیدم خواهرام زیر زیرکی دارن یه چیزی میخورن یه دفه از غفا پریدم بیرون

تا مچشونو بگیرم که ای ناکسا یکه خوری میکنین؟

دیدم دوتایی یه بسته قرص ایبوپروفن رو نفله کردن پوست صورتی روشو لیسیدن

به تلخی که رسیده تف کردن انگار اسمارتیزه؟!

اینجوریه که الان میکروب وارد بدنشون بشه خودش بیمار میشه!!!

نسل سوخته که میگن به جون خودم خواهرای منن


خاله مون:

 دیروز خاله مون اومده خونه مون به مامانم میگه پاشو بریم زن همسایه مون مرده امروزم تشکیل جنازه شه

من هر چی فکر کردم نفهمیدم مرده که مرده چیشو تشکیل میدن؟!

 

خواهرم:

خواهر کوچیکه مو اون زمون که طفل نادونی بیش نبود هر بار گم میکردیم زیر پله

وسط سبد پیازا پیداش میکردیم یکی یکی پوست میکند اشک میریخت میخورد



خدایا پراید را آرزویی در دست قرار ده نه دور دست...


بعد از عمری با تلاش و تحمل رنج و مشقت فراوان گواهینامه گرفتیم که از کمش


 یه دویستو شیشی یه پژویی چیزی سوار شیم حالا که پراید لاکردار هم شده طلا


و آن تایم داره قیمت میندازه دیروز هیجده میلیون اوشلوق بود فردا میشه بیستا


باید چشم بکشیم یه رنویی یه پیکان لخه ای نیسانی چیزی بیاد سوارمون کنه حداقل


 از کارو بارمون نمونیم خریدش که دیگه پیش کش ...


 

دوماه دیگه هم احتمالا باید به جای پراید بگیم" پرایدو"


 البته هم شباهت اسمیه هم شباهت کمی و صد البته کیفی


اصلا یه پراید میگی هزار تا پراید از دهنت میریزه


 همه چیش ردیف نیست که هست صندلیاش راحت نیست که هست موتورش خر کار نیست


که هست میل لنگ و دفرنسیال و گیربکسش میزون نیست که هست


 لامصب بدنه فولاد آبدیده نیست که هست


سر جمع فول آپشن نیست که هست


 تازه دوست داشتی یه بوق بلبلی هم بنداز سرش تا تکمیله تکمیل شه


تازه اگرم یه دفه یکی اومد از عقب مالید بهت صندوق عقب تا ته کله ات جمع شد


 اصلا غصه نخوری هاااااااااااا


چون با یه تکنیک ویژه پرایدتو از وسط با قیچی یا تیغ موکت بری میبرن میکننش


 پراید وانت دوباره میتونی عهد و عیالو بندازی عقبش بری برا خودت صفا


یه مزیت دیگه اینکه سرعت اگه صد باشه برات قشنگ راه میره


صدت که شد صدو ده رو جفت لاستیک جلو میره صدو دهت که شد پونزده


 برات تک چرخ میره پونزه ت که شد بیست پرواز میکنه و هر چی سرعت بره بالا


 تکنیکش عوض میشه خلاصه تا ملکوت اعلی برات چهار نعل میره...


دوست داشتی اصطلاکش کمتر بشه چار چرختو آچار بنداز باز کن بنداز


  تو صندوق با رینگ برو...لاستیکاتم صاف نمیشه


 ديسك هاي ترمز جلو، عقب،  این ور،  اونور بسيار قوي طراحی شدن وقدرت مانور


فرمونش بسيار گسترده اس  كه باعث میشه حفظ تعادل دقيق‍أ هموني باشه كه


 مد نظرته،سريع و پاسخگو در عين حال نرم و قابل اطمينان .


البته منظورم اين نيست كه تنها قدرت فني براي این اتول ماشالله ماشالله اس


پراید از لحاظ زيبايي و راحتي بسيار فراتر از آن چيزيه كه بايد باشه.

 

خوب دیگه چی میخوای مرگ میخوای؟!


راه تو را میخواند...


اما اینا که گفتم مال از ما بهترونه اونا که دستشون به دهنشون میرسه


ما کارمندا که دستمون نصفه راه گیر میکنه و هر چی کشش بدیم تا زیر پوزمونم


 بیشتر نمیاد خیلی که همت کنیم یه یابویی بخریم یه کجاوه هم بندازیم تنگ یابو


 یکی از مزیتاشم اینه که تا دیدی تعداد سرنشینات از 5 تا بیشتر شد یابو رو


 یه سر شب میندازی تو طویله درشم قلف میکنی یه چند ماه بعد


 طی تقسیمات متعدد میتوزی و میوزی بدون هیچ هزینه یه یابو دیگه داری


اونم صفر و تازه نفس


میگم خدایا خونه طلبیدیم گفتی برو بچه هنو از تو درشت تر هست


ماشین خواستیم به افسانه ها پیوست


در مورد یه همسر درست و حسابی دیگه ادعایی نداریم


خدایا ناشکری نمیکنیم همین که چار ستون بدنمون قرصه نوکرتم هستیم