آدمها فقط آدم هستند نه بیشتر...


اگر کمتر از آنچه هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای...


اگر بیشتر از آن حسابشان کنی آنها تو را می شکنند...


بین این آدما فقط باید عاقلانه زندگی کرد، نه..


کاش.............



کاش میشد حرف دل با یار زد     از تمام غصه ها فریاد زد



کاش میشد رنگ عشق یار دید    ان محبت در رخ دلدار دید



کاش میشد لحظه لحظه.خاطره    از تب ان روزهای عاطفه



کاش میشدلحظه ها راقاب کرد   ان زمان انتظارراخواب کرد 



کاش میشد جان برای یار داد    غصه های عاشقی پرواز داد



کاش میشد دیگر ای کاشی نبود   درسرای ما غمخواری نبود



   ( این شعر از روجا.م هست)


بدترین حسه دنیا..........

 


بدترین حسه دنیا اینه که بدونی کسی که دوسش داری همون اندازه یکی دیگه رو دوس داره !



سلاااااام دوباره اومدیم با کلی تاخیر

فصل امتحاناته یه خرده شاد باشیم:


صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشاپرکشیدن،پرستو شدن!

توکه پر نداری پرستو شوی؛ بشین درس بخون تا ارسطو شوی!

 فرارسیدن ماه امتحانات تسلیت باد!


*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

ز خر خوانان عالم هرکه رادیدم،غمی دارد

دلا رو کن به مشروطی،که آن هم عالمی دارد

(ایام غمبار امتحانات بر عاشقان علم و دانش تسلیت باد)

* * * * * * * * * * * * * * * * *

خرخون مجرم نیست، بیمار است.
بیایید با خرخون ها مثل بیماران رفتار کنیم…!
« ستاد حمایت از بیماریهای خیلی خیلی خاص!!»

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

تعریف مراقب :
موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد !
سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند !
گالری ضدحال ! موجودی که روی سینه اش نوشته شده : من مراقبم،شما چطور!؟
یک نوع تله موش زنده !

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

یه تعریف دیگه ار تقلب !
۱٫یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان
۲٫تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان !

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

تقلب چیست !؟
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن
شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو !

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

حالا وقت برای درس خوندن داریم، کووو. . .تا فردا
زمزمه های شیطانی شب امتحان !!!

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

دقت کردین وقت امتحانا چقد برنامه های تلویزیون برامون جذاب میشن؟؟؟شخصا حتی خطبه های نماز جمعه ی قمم می بینم!!!

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

حالت چشم: هنگام درس دادن استاد:
(-.-) (-.-) (-.-) (-.-)
وقتى استاد خبر امتحان رو میده
(O.o) (O.o) (O.o)
موقع امتحان:
(←.←)(←.←)(→.→)
وقتى استاد سر جلسه حواسشو جمع میکنه برا مچ گیرى:
(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)
وقتى نمره ها رو میزنن:
(⊙⌒⊙)(⊙⌒⊙)(⊙⌒⊙)

خـــــــــدا هــسـتـــــــ...


امـــروز گــوشــه گوشــه ی ذهــن پــر از سکوتــم را خــالی کــردم

به دنبــال بهتــرین هایــم بــودم

کسانــی که رد پــای مهربانیشان در قلبــم هنوز سنگینی می کــند.

کسانــی که رفتند و ماندنی شدند

 به خانه تکانــی ذهنم ادامــه دادم

امــا هیچ نیافتــم

نه مــهرو محبـتـــ دوستانــم و نه عشـــق و حمایــتـــ کــسی را که میخواستــم....

هــر جــای ذهنــم سرکــ کشیدم خــــــــدا بود

ردپایــش روی قلبــم مانــده

و مــن چــه بی انــصاف که ندیدمــش

و من در انتــظار رحمتــم....

 خـــدایـــــــــــــا منــــــــو ببـــــــــــخش که بودنــــتــــــــــ رو نـــدیـــــدم...

دلم تـــــــنگ شده...

دلـَــ م تنـــگ شــده؛

براے عكــس هايـے كه پـــــاره كردم و سوزاندمشـــان

بـــراے دفتر خاطراتـَــ م كه مدت هاســت ديگر چيزے در آن نمى نویســم

حــــــــــتىٰ براے آدم هاے حســودے كه، دورو بـَـرَم ميچرخيدند و خـــيلے ديــر شناختمشان

بــراے بيخيالــــے و آرامشــے كه ديگر مدت هاست نـــــدارمـش

براے خنده هايـے كه دارم فــرامـــــوششـــــان ميكـــــنم

و بـــــراے  خــودم كه حالا ديگـــر خيلے عوض شده ام !!

باختن

باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…

http://zerotips.com/wp-content/uploads/2012/03/sad-boy-emo.jpg

آخه این چه دنیاییه؟

سلاممممممممم.بلاخره اومدیم.ببخشید که دیر شد

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچه

هامون که انتخاب کردم میاد

یا نه!! …

 

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

 واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک

لندن!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟

 هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟

 یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!

 

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

 رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی

از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم

میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

 پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه

آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟·

  رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه!

دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!

 

آخه این چه دنیاییه؟؟؟

  یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!

دو روز پیش تولدم بود(بردیا)تبریک بگین لفطا

تفلد

تفلدت مبارک با صد هزار تا بوسه/عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه

 

بچه ها امروز تفلد دوقلوهای نازمون محراب و معراج عزیزمونه

بزن دست قشنگه رو,پسرخاله های نازمون ۲ساله شدن..

 

صدای یک پرواز,فرودیک جفت فرشته

آغاز یک معراج و شروع یک زندگی

تولدت مبارک معراج جووووووونم

تولدت مبارک محراب جوووووونم

                          

حالا شادی کنین کوچولوهای ما خیلی قشنگن 

یکم رقص بکنین کوچولوهای ما زبر و زرنگن 

رقص نور یادت نره   

                                 

اینم یه 2بیتی از طرف من

تو این شهر شلوغو/تو این همه هیاهو

خدا به ما داد دو تا/وروجک مثل آهو

دو قلوهای ناز الهی صد ساله شین

 

تفلد تفلد تفلدتون مبارک.بیاین شمع هار فوت کنین که الهی صدساله شین

حالا نوبت کادوهاست.عاشقتونیم

   

 این معراج جووووووووونم

67.jpg
86.jpg
اینم محراب جووووووووونم
89.jpg
اوووووووووف فدای ۲تاتون بشیم

نسل سوخته

مانسل بوسه های خیابانی هستیم..

نسل خوابیدن بااس ام اس.

نسل درد و دل با غریبه های مجازی..

نسل جمله های کوروش و دکترشریعتی..

نسل کادوهای یواشکی..

نسل ترس ازرقص نورماشین پلیس..

نسل سوخته..

نسل من..

نسل تو!..

یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم..

بین عذاب هایمان مدام بگوئیم :

یادش بخیر ! دنیای ما هم همینطوربود ..

 

دوستت داریم,به خوابمون بیا

رفــــــت!

پر کشیــــــــد!

روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ!

دنــــــیا برایــــــش قفــس بود....

قفســــــــــی تنـــــگ..!!

ســـــردش استــــ ...

۳سال است مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!!

پــــــــرواز کرد!!

خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ....

اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟؟؟

+مادربزرگ عزیزم...   روحت شاد!

لحظه های عاشقی

امشب در عمق اين تنهايي مبهم ، ديوانگيست که دل را تيره و مبهم در تکرار واژهاي سرد اسير کنم. چرا اين همه تلخي به دل راه دهم. چگونه مي شود گسستن. مگر مي توانم. مي داني من اينجا کنار لحظه هايي که مي گذرند جشن بي توبودن را نمي گيرم. من به پاس مهربانيت براي بخشيدن اين همه لحظه هاي عاشقانه برايت شعر و غزل مي گويم. اما باور کن شمع هاي اين خانه بي تو گرما ندارند. کاش شعله هاي آغوشت اين سرما را از تن خسته ام مي گرفت

http://1.iped.netii.net/images/4ec8468b6731.jpg

یک داستان واقعی(عشق گمشده)

سلام به آجی ها و داداشی های گلم,از این ک دیر ب دیر بهتون سر میزنم عذرخواهی میکنم ایشالا درسم تمومید جبران میکنم,نیناجان آدرس وبت رو بهمون بگو ک لینکت کنیم عزیزم.

 

عشق گمشده

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما... اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستیاون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!



خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ...

تنها همدمم خدا(دوستت دارم)

دو تا متن اینجا میذارم که اولی رو خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم دوسش داشته باشین

یه شب خدا اومد آروم دم گوشم گفت:خوابیدی؟!

عشقت با یکی دیگه داره دل میده و تو بغل یکی دیگست اونوقت تو گرفتی خوابیدی؟!

خندیدم و گفتم:خدایا...

این همان مخلوقی ست که به خاطر آفریدنش به خود آفرین گفته ای...

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا d.c نمی کند 

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یکdelete هر چی را بخواهم پاک می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمهwallpaper که update می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من راlog off نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغامthe line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد وshout down ام نمی کند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکهpassword اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براشBUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست

داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت

آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم