تــــوجــــه .........  تــــوجــــه

♥سلام به همگی با توجه به اینکه هدر وبلاگ رو فلش طراحی کردم

برای دیدن بهتر وبلاگ لطفا از فلش پلیر مربوط به مروگر خودتون استفاده کنید من  واستون لینک مربوطه رو قرار میدم 

لینک زیر رو باز کنید تا به صفحه مربوط به انتخاب فلش پلیر متناسب با مرورگرتون برید

همه مرورگری رو ساپورت میکنه♥

برای دانلود فلش پلیر اینجا کلیک کنید

آسمان

آسمان...
سرتاسر مه...
چنددقیقه ایست، شب زیر قطره های باران شسته گشته و جایش را به صبحی نیمه روشن بخشیده
و در اینحال هر از چند گاهی درد ناشی از بیخوابی قوس پیشانی را در هم می نوردد
جاری شدن لابه لای تار و  پود مشتی خاطره ی پوسیده و در پایان آرامیدن...
جایی بالاتر از پلک ها...
و محو گشتن...
و اندکی آسایش...
 تا چند لحظه ی بعد و تولد دوباره درد...
و تکرار همه چیز...
.
.
.

با گذر هر ثانیه، نور یک قدم برمی دارد نزدیکتر...
سوی جسمی که می کوشد همواره پنهان بماند
از لمسه های هرزه اش...
جسمی که پس می زند آن سر انگشتان آغشته به اغوا را...
آن اولین شمه های روز را...

هیچ

هیچ یا پوچ بازی روزگاری بود که من باختم

پوچی شرافت دارد به جهنم از پیش تعیین شده

-

نمیدانم چه چیز بعد این همه مدت منو به اینجا کشوند ولی کشوند

دوست داشتم نوشتن را روزگاری...

خیلی چیز ها را دوست داشتم..

اما زندگی باعث شد ازشون بگذرم.

راستشو بخوایی زندگی واسه من همیشه عادت بود

یک عادت ماهانه

نمیدانم و باز هم نمیدانم شاید دوباره یک نفر مرثیه، ویرانه دل من، را باز خوانی کند

شاید هنوز در همین حوالی در پشت این دیوار های بلند

کسی به انتظار  سکوت تلخ پایان بدهد شاید هم لبیک بگوید.

ای هرزه قلم زیاده روی،  کردی باز، خاموش باش.


مدتها

بعد از این همه مدت برگشتم

ولی مات و مبهوت مانده ام از چی بنویسم باورت میشه

اونقدر حرفه ناگفته هست ...

ولی سکوت میکنم تا شما بنویسد

چند سطری به یادگار برایم

خط خطی هایم دیگر رنگ و بوی غدیم را ندارد

همان آرمینم اما قلم در مقابل افکارم کم میارد

دلم برای همه شما تنگ شده بود اسم نمیبرم چون همتون عزیز هستیند

ممنونم از کامنت های زیباتون ببخشید بعضی ها که نه خیلیهاشون تایید نشدن

فقط خدا بخواهد مشکلم حل شده

دیگه در خدمتتون هستم..


_____

سلام از همه عزیزانی که به من سر زدن

ممنونم

امیدوارم زوی باشه که بتونم جبران کنم

ببخشید به خاطره غیبت زیادم

فردا 30 مهر ماه

عمل دارم

واسم دعا کنید

زود برگردم پیشتون

این خط _____ پایان دنیا نیست

یا حق

تمام من

اندکی فاصله دارم تا آرزو  و دلهوره نرسیدن در تمام تنم بیداد میکند
تو از من چه میدانی رفیق تو فقط اندکی مرا خوانده ای ...
سفره ای، گر از  دل برخیزد، تو نیز، همچو من آزورده ای...
یادمان باشد هر دو جایی مقصرییم.
تمام دلخوشی من خلاصه شده توی 4 خط شعر که تو هم بی تفاوت از آن میگذری...
ساده اندیش مباش ارزش فکرت آسمانی بی انتهاست
نه تو از من میدانی نه من از تو این هم رسم دنیاست..
سنگ فرش های خیابان بوی خاک میدهند که بر وجود خسته من تازیانه میزنند. همچنان ایستاده ام رو به سوی
اما تمام من تو از وقتی تمام شو که خاک رس بر سرت نهند
دست به ریسمانی بریده آورده ام تو چه از من میدانی رفیق چه از دل رنجورم میدانی عزیز
شب هنگام با سر گیجه های عجیب در جیبم دنبال فندک میگردم هنوز هم ....
تا شاید وجودم را گرما بخشد چند نخ ،یادگاری های قدیم
تمام دلخوش هایم خلاصه میشود در 4خط شعر
این است تمامِـ من
اما نقطه پایان نمیگذارم تا شاید پایان من اینجا نباشد

♥آرمین♥

پ.ن : مدتی نبودم همنطور که گفتم بیمارستان بودم و بعد از اون هم به قدر بی حوصله بودم که به فکر آپ مجدد نبودم
♥معذرت بابت کم کاری و سر نزدن به همه عزیزان♥
شاید باز هم مجبور باشم مدتی در بیمارستان سر کنم
اگر عمری بود برایتان مینویسم دلنوشته هایم رو باز هم.♥♥

بی گناهم..

من قربانی یک احساس پوچ بودم ،من همیشه اسیر کوچ بودم
من در گیر یک راه تاریک، من پیوسته به دنبال نور بودم..
حکم را اشتباه صادر کردند.. اما لذتی تازه دارد تمام بدنم مور مور میشود..
ناخواسته لبخند رضایت بر لبانم نقش می بندد.
و من نعره آزادی سر میدهم
وقتی همه دنیا اشتباه هست بگذار من هم اشتباه تازه باشم.
هنوز سپیده نزده شب با عادت های شبانه به سراغم می آید، هنوز هم باران میبارد.
بوی نای پیچیده در خانه چوبی من.
صدای ناقوش کلیسا به صدا در می آید ،من از دور دست ها شاهد صحنه ای هستم.
طابوتی را به  دوش میکشند که در آن جوانی خفته است...
چه سود من بیگناهم..
چه ضیافتی بر پاست میان مردگان...
گویی عروس نیز ،از مردگان است....
بهت تمام وجودم را فرا گرفته صدای خنده ،صدای گریه، در گوشم میپیچد کدام یک را باور کنم.
سردم است، سردم است...  در محیط بسته ای قرار گرفته ام اما همچنان سردم هست.
نگاهم را دوخته ام به این آبادی، همه سری به نشانه تاسف تکان میدهند.
من بیگناهم اما چرا تلاشی برای اثباتش نمیکنم.
موریانه ها آماده تازیدن به این تن رنجور هستند.
نفرت تمام وجودم را فرا گرفته...
یک لیوان نوشیدنی از جنس خون مینوشم .
خشم درونم همچو گرگ آوازه زوزه سر میدهد.
من بی گناه بودم...

دنیای غریبیت نازنین ، هیچ وقت ندیدم فرشته ای روی زمین
همیشه گرگ ها بودن در کیمین،تو فقط ساده باش و ساده ببین، همین..

وقتی به خودم می آیم .. که دوستانم شاهد طلاقم از زندگی هستند .
اما زمانی این این حقیقت را میفهمند که تن خسته ام گواه از بی گناهی من میدهد.
♥آرمین♥

پ.ن: خیلی ممنونم از اینکه دوستان بهم لطف داشتند و به این بنده حقیر سر زدن برای همگی شما دعا کردم انشاالـ...
اینم یه سوقاتی جدید برای شما از این پست ساده نگذرید♥

 

مات است شیشه عینکم

 امروز یک استکان درد مهمان منی در کافه مرهم...
چشمانم رو  با دست هایی آلوده و چرک آلود میمالم
به یقین نمیرسم ...آشوفته احوالیست روزگار من...
مات است شیشه عینکم...
باز قلم و ذهن خود خوای من، مرا به سخره گرفته اند و بی تفاوت باور هایشان را با هم قسمت میکنند.
بازم هم  هجوم افکار بیمار من خواب را از من ربوده است امشب
خشمگینانه مینویسد اما.... عواطف را دوست دارد مینویسد که..
 مرگ را میستایم .... زندگی را نه
نفرت را میستایم....عشق را نه
فقر را میستایم وغنی را نیازمند میدانم  هنوز هم ..
و بزرگترین خیانت من !!!
ذهن من...... فقر من است
مات است شیشه عینکم
همه چیزهایی که من مبهم میپندارم از قبل معنا پیدا کرده است  به جز من.....
روی صندلی کافه لم دادم تنهای تنها
نمیدانی، چه چشم هایی که به من خیره است .من با خود چه کرده ام.
خودم را گم کرده ام در معنا.... بی آنکه معنای ،معنا رو با دقت ،معنا کنم!!!!!!
آشفته احوالیست روزگارمن ..
خاکستر سیگارم را میتکانم و آتش وجود را  از خاکستر میتکاند.
ههه چه بازی زیبایست...
درد  دارد  دیدن روحی بیمار... پس چه ارزشی دارد ،حرف هایی از جنس جرز دیوار...
سکوت تنها یار ویاور همیشگیم بعد از توست.. که زمانی آشکار میشود که راز اول را کشف کنم.
و همچنان .....مات است شیشه عینکم.
دیروز  خونه تکنی داشتیم من و دلم ،هر چه رو که فکر کنید دور انداختیم اما یادگارهایشان را نه...
شیشه خورده های دلم را  نیز با فریاد الله اکبر دور ریختم.
اه ، مدت هاست در سینه ام ، درد  در حلقومم؛ بغض و در چشمانم حصرت را مینوشم
 و امروز با شما این نعمت خدا دادی را هم نوش میکنیم.
مات است شیشه عینکم...
دلم را صاف میکنم برای مهمانی تازه ...

♥آرمین♥

پ.ن
ممنونم از همه دوستانی که من رو حمایت میکنند و همه روزه بهم سر میزنند.
ببخشید منو که کم بهتون سر میزنم 3.2 روز میشه که درگیرم...
برایم دعا کنید مدتی نیستم . مهمان امام رضا هستم از جمعه به امید خدا ...

اندکی دیوانگی.. (+18)

"این فقط دیوانگیست"...

بازم روز تازه اما برای من همه روز های بوی گس ماندگی میدهند.
آسمان غبار گرفته .... وحشت روز های رفته...
تداعی یک خاطره.... گاهی قطره ای از باران پاییزی، گاهی قهوه تلخ، مرد خسته  کنار مترو ولیعصر آره همون ویالون زنه
منو .... اصلا بی خیال
فقط من درک کن...
مرا درک کن ابله!
خسته از همه روزهای سپری شده عمرم ، از همه روز های تکراری .
دیروز، امروز ،فردا، چه فرقی میکند وقتی نداری نای فریاد.
سر در گم بودن، گرفتار اصل واژه من، شک و شبه این روزهای پوچ...
مرا درک کن کمی به خودت بیا...
به سیاهی چشمانم بنگر آنگاه که فکرت تهیست !
"خواهی فهمید راز دیوانگی این دیوانه را ! "

آرزوهایم ...   اه خدایش  بیامورزد
مدت هاست در گوری دسته جمعی خاک هستند
بی نشان بی نشان....
چشمان رو بستم روی مردم و دیدگاهشان...
به پایین تنه گرفتم همه حرف های زیبایشان را...
پس همه بت ها را شکستم... و مغزم را منهدم کردم در جاده واژگونی احساساتم
و اما ..
"این فقط دیوانگیست"...
پس بفهم که سردم بی روح و بی رحم همچو باد پاییزی سرکش..
آری من خزان را یدک میکشم...
فراموش نکن "این فقط دیوانگیست"

تاریکی ها بر زمانم چیره شده
و من در این میان گم کرده ام...
جاده ی طلوع صبح را..

 با من همراه شو ......مرا بشناس....
کلمات در جدال افکارم قاصرند
و فقر کلمات بی داد میکنند در نوشته هایم
و این فقط اندکی دیوانگیست...

♥آرمین♥