مسیر....
جاده ها....
شروع و انتها....
نمی دانم این جاده
مرا به کجا می کشاند..
من بوی ِ تو را دنبال می کنم
شاید تو آغاز ِ من باشی
شاید بی پایان...
اما می دانم که مسیر
لذت ِ رهسپاری است
به جایی که تو هستی....
جاده ها....
شروع و انتها....
نمی دانم این جاده
مرا به کجا می کشاند..
من بوی ِ تو را دنبال می کنم
شاید تو آغاز ِ من باشی
شاید بی پایان...
اما می دانم که مسیر
لذت ِ رهسپاری است
به جایی که تو هستی....
تفکری باران خورده
قدم هایی به سوی ابدیت
و قطراتی که مدام تو را مست می کند
از حضوری به وسعت تمام ِ احساست
من...
تو...
باران...
و لحظاتی که عشق را
بیدار می کند...
گویی زمانِ آن فرا رسیده که
زندگی آغاز شود....

از حرارت آتش سوختم
یا از چشمان ِ تو؟
سوختم ، سوختنی....
تمام اين روح ِ گر گرفته
تمنای دستان دریایی ات را دارد
دخترک خواب و رویا
برخیز....
و اندكي مهربانتر
به وسعت ِ قلبت میهمانم کن
من
گلستان ِاین آتش را
از دستان ِ تو
می خواهم...

آری قفس تنگ بود
تنگ تر از آنچه مردان خدا می خواستند
حتی نفس هایمان شکل نفس نبود
آنان با ذهن ناپاک ِ خود
ما را به بند کشیدند
از خدایی گفتند که سخت عقوبتمان می کرد
و آنان خود،خدا شدند
نه بال ِ پرواز بود
نه مجال ِ پر زدن
اسیر پوچی های ِ ذهن ِ آلوده شان گشتیم
مدارم فریاد می زنیم
وای اگر از پس ِ امروز بود فردایی
و امروزمان
فردای ِ دیروزمان بود
که گذشت
آمدم....
آمدی....
من به قلب سرد تو...
تو به دنیای کوچک من
قلب سرد و سنگینت را به من بخشیدی
من در مقابل
جزیره ی رویاهای نا تمام ِ خود را
به تو بخشیدم...
من تشویش را از دلت زدودم
و گرمای ِ وجودم رابه قلب تو سپردم
تو سوختی از عشق
من نظاره گر تمام ِ تناقضات ِ لحظه هایمان بودم
من برایت آشنا ترین بیگانه شدم
سرزمین ِ قلبت را در نوردیدم
و با تو پا به سرزمینی نهادم
که جاودانگی عشقمان را
تعهد می کرد....
خانه دلم را....
برایت آذین بسته ام
در هر اتاق سبدی گل سرخ ِ وحشی
همچون چشمان ِ تو ....
گذاشته ام...
پنجره های دلم را
بروی ِ فردا باز گذاشته ام
خیالت راحت....
تمام ِ وسعت ِ قلبم را...
به استقبالت آورده ام...
اینجا جز خوشبختی چیزی به انتظارت نیست
بارهای ِ دلتنگی ات را بردار...
و تا ابدیت ِ
بسوی ِ دلم کوچ کن......


مهربانم
بوی ِ گیسوان ِ تو
بوی ِ ناب دلتنگی ست
بوی ِ باران ِ بی بهانه
بمان، و مرا دلتنگ تر از پیش کن
دلتنگ ِ آن لحظه های ناب
بمان.....
نفس های ِ من
بی عطر ِ تن ِ تو
مثل کویر ِ هزار سال منتظر باران است
بمان و تا ابد برای ماندنت
مدیونم کن.....
.jpg)
سلام دوستان خوبم. بعد از مدتها دوباره به خونه ی خودم برگشتم. شاید
اینبار بتونم تعادلی میون بودن و نبودنم برقرار کنم. یک سال دیگه هم گذشت. سالی که گذشت پر از فراز و نشیب بود برای هممون.
ایشالا سال جدید سال خوبی ها و نفس های شاد باشه برای هممون. راستی کتابم (پاییز، باران، بی چتر) از چاپ بیرون اومد. با تمام مشکلاتی که سر راه چاپش متحمل
شدم. فعلاً پخش نشده. در صورت پخش تو بازار کتاب حتماً اطلاع رسانی می کنم. ممنونم
که همیشه پیگیر بودین. سبز باشید و بی کران
برای سر زدن به خونه ی جدیدم به این آدرس تشریف بیارید:

تو را از دور دیدم...
انتهای سرسبزی جنگلی که روشن بود
پیش می آمدی و حجم ِ وسیعِ نور همراه ِ تو بود
همزاد ِ نور بودی....
تاب و توان ِ چشمانم تمام شد
و من فقط با سر ِ انگشتان ِ سردم...
تو را می دیدم ....
تو را که تمام ِ روشنایی ِ دنیایِ تاریکم بودی....

هجر تو را باید تاب بیاورم
دوریم را باید که صبور باشی
زمان خواهد گذشت ...
ایامی که بوی غریب دوری می دهند....
روزگاری را به انتظارش باش....
که دمادم پر شدن از شکفتن سرخی عشق است...
شب...
امتداد ِ نفس های ِ تو....
ابتدای ِ آرامش ِ من....
انتهای ِ بغض ِ ما....
کسی چه می داند
شاید که ما...
به خوشبختی در کنار ِ شب....
معنی بخشیدیم....
از تو دور می شوم
کنار حجم بزرگ نبودنت
بیتاب خواهم شد
جنون فصل آغازین من است...
پ ن: سلام دوستان خوبم. سال جدید رو به همه با تاخیر زیاد تبریک می گم. راستش سیستمم قفل کرده. تا اطلاع بعدی خیلی کم می تونم در خدمتتون باشم. راستش داشتم به لینکام نگاه می کردم. خیلی از این دوستان مدتهاست دیگه حبری ازشون نیست. به فکر انداخت منو که اصلاْ دلیل لینک کردن چیه؟ اینکه نشون بدیم وبلاگ پر بازدیدی داریم و دوستان زیادی؟ راستش شاید تمام لینک هام رو حذف کردم. اگه این اتفاق افتاد ازم دلخور نشید و نگید چه آدم از خود متشکری هستم.

تو تجلی ِ پرواز فراسوی آسمانی
من پای در گل، خیره به دوردست ِ حضور ِ تو
شب بود که از شانه هایم پر گشودی
و من سکوی ِ کوتاه ِ بلندترین پرواز تاریخ شدم....
سوز ِ سرد ِ زمستان
گونه ام را می خراشد
دست در جیب...
یقه ی پالتو بالا
قدم هایم هر لحظه از خود
دورتر می شود...
پیرزنی تا شده زیر لب چیزی می گوید
من در وهم موسیقی زمستان ِ ویوالدی غرق شده ام
او اعجاز نفرین ِ سوز ِ هوا و سرمای نگاه ِ مرا سر داده....
قدم هایم دورتر می شود و از دور
خود را می بینم که برای پیرزن
گرمای بهار را هدیه می کنم....

دل های ِ زنگار گرفته ی این روزها
آتش ِ زیر خاکسترند...
کافیست کمی بر آن بدمی
حرارت ِ دل یخ های ِ رابطه ها را
آب می کند...
دل های این روزگار
کمی دلخوشی می خواهند...
بیدار شو...
برخیز....
دل ِ همسفر ِ تو در انتظار ِ توست...


آمد....
از پس ِ سالیان ِ طولانی ِ نبودنش
من....
مبهوت ِ جلوه اش
تمام ِ هستی را در چشمانش خلاصه دیدم
رفت...
انگار که نیامده بود....
و من در سایه ی چشمانی که دیگر نبودند
فاجعه ی تمام شدن ِ دنیا را دیدم....

پ ن: سلام. شاید اشتباه می کنم اما دیگه خسته شدم از بس به دوستان گفتم آدرس وبلاگتون رو بگذارید. بخدا سخت نیست. تا حالا شده من کامنت بی آدرس بگذارم؟ از این به بعد تصمیم گرفتم به کامنت های بدون آدرس جواب ندم. چون باید بگردم دنبال آدرس.
کاش خواب ِ تو را دیدن....
رویای ِ تو را داشتن....
حقیقتی در پس ِ چشمان ِ همیشه ترم بود
بی درد ِ نبودنت
و قطره های باران...
طعنه ای نبودند بر دلتنگی آسمان ِ دلم
کاش "م ا" با فاصله غريبه بود...

پ ن: ویرایش کلی در این پست اعمال شد. دوباره خوندنش رو خویلی دوست دارم. البته دوست خوبم سمیرا روزبهانی کمکم کرد تا این پست به شکلی بهتر نوشته بشه. خودم که خیلی دوستش دارم.

شهر شلوغ شده ، صداها در هم آمیخته!!!
دل جایی برای ورودی های جدید ندارد...
عقل اما خالی...
دیده ها را جای تفکر، شنیده ها را جای تعقل
می پذیرد....
تصویری مجازی را
بجای حقیقت ، خوراک عقل کرده اند...
شهر خالی است انگار...


آسمان ِ تاریک پرواز می کند....
آسمان ِ روشن ،سکون را تجربه می کند
ستاره ها آسمان را میخکوب کرده اند....
دست و پای ِ آسمان بسته است
من هر شب...
سوزن های ِ کوچک نقره فام را
به آسمان می کوبم....
زمین و آسمان می ایستد
فردا دستی نامرئی تمام سوزن ها را
وقف ِ پرواز ِ مستانه ی آسمان می کند.....
چقدر دلم می خواست
قطره ای باشم ، فقط یک قطره
قطره ای از خون ِ سرخ ِ تو....
در لابه لای تو ، در عمق وجودت رخنه کنم....
درون ِ فلب ِ پر پیچ و خمت
آویزه های احساسات را ببینم
گاهی بروی لبانت جاری شوم
گاه در چشمی باشم....
که جهان را با آن می نگری
می خواهم سیالیتم با تپش قلب تو
معنا بگیرد....
من در تو روان باشم....
چقدر دلم می خواست....
قطره ای باشم از خون ِ سرخ ِ تو....
پی نوشت:
این روزها که میرم سر کار و دیر میام خونه نمی شه بیام و به نظرات پر از لطفتون جواب بدم. آخه کامپیوتر خونه هم خرابه. وقت تعمیر ندارم. می دونم اینقدر بزرگ هستید که کوتاهی نا خواسته ی منو ببخشید.
همه می خواهند درون ِ دیگری را ببینند
بشناسند حقیقت ِ قلب ِ دیگری را...
هیچ کس اما خود را نمی شناساند
همه ی ما فقط.....
تکه ای کوچک از ظاهر ِ خود را
برای نمایش آماده می کنیم
با کمی چاشنی دروغ....
هیچ کدام....
توافقی بر سر ِ عریانی روح ِ خود
برای دیگران....
نداریم...
عطر ِ حضور ِ تو
زیر ِ باران ماندنی تر است
این باران را یارای شستن ِ رنگ ِ حضورت نیست
لاجرم رنگ می بخشد ، می رویاند باور ِ بودنت را
عاشقانه های ِ خیس ِ مرا
از ورای خشکی لب هایم می شنوی...
همین می شود راز ِ ماندن ِ
تو بگذار دوره گرد سرزمین ِ حضور ِ تو باشم...
پ .ن : جای همتون خالی کنگره بزرگداشت شمس تبریزی بود توی خوی. برنامه خیلی خوب بود. کنسرت استاد شهرام ناظزی و یک روز دیگه کنسرت عالیم قاسم اف. جای مهم بحث این بود که ( تویVIP نشستن خیلی کیف میده.) گفتم که بدونید من خیلی وی آی پی هستم!!!!
گاهی سر زده وارد می شود ، به شکل ِ یک دوست
زمانی که از آن نمی ترسی....
گاهی با دعوت ِ قبلی می آید ، به شکل ِ یک نجات دهنده
زمانی که بریده ای....
گاهی به زور می آید ، در هیبت ِ یک عذاب
زمانی که ا ز آن گریزانی....
گاهی به اکراه می آید ، در هیبت ِ یک جاودان کننده...
زمانی که عاشقی...
آری ، مرگ اینگونه می آید...
سلام
همیشه عادت داشتید که نوشته هایی شعر گونه از من بخونید. و مداوت موضوعی به نام عشق و دوست داشتن. راستش همیشه فکر می کردم عشق دغدغه ی خیلی مهمیه. اما همیشه با خودم درگیر بودم. درگیر اینکه جامعه ای که ما توش زندگی می کنیم فقط مسئله ی عشق موضوع اصلیه. دیدم هست. ولی چیزایی هم هست که فکر رو مشغول خودش می کنه. اجتماع ما همیشه غیر قابل پیش بینی بوده و خواهد بود. کافیه بشینی توی تاکسی یا مترو. اونوقت می بینی و می شنوی که جامعه فقط عشق نیست. اینو برای خودم میگم. همیشه سعی کردم خوشبین باشم. انرژی بدم. همراه و همپای دوستانم برم. باشم. زندگی کنم. این شد که تصمیم گرفتم کمی متفاوت باشم. مثل افکاری که توی ذهنم جریان داره.
چند وقته که فکر می کنم چرا همه ی ما، بله همه ما دروغ میگیم. به خودمون. به دیگران. به خدا. اینکه آدما دروغ میگن و دلیلش با اینکه مهمه کافی نیست. دروغ فقط کلام نیست. دروغ توی رفتار هم هست. حالا یکی کم. یکی زیاد. دروغ می تونه پیشونی داغ کرده ای باشه یا دکمه ای بسته تر از معمول همیشه. می تونه نشون دادن خودت بیشتر از چیزی باشه که هستی. دروغ میگیم تا سرپوش بزاریم روی واقعیتی که هیچ وقت پنهون نمی مونه؟

من دروغ که میگم و توی آینه خودمو نگاه می کنم حس بدی دارم. باز ترش که بکنم اینه که ، قیافه خودمو دگرگون می بینم. منی که زمانی بدجور پیله میشم به خدا. زمانی هم نمی تونم حتی نمازمو بخونم. سر وقت بودنش بخوره تو سرم. دلیلی هم پیدا نمی کنم برای دروغ های خودم. میشه گفت یجور عادت. زمانی که سرباز بودم سر همین دروغ ها و تظاهر ها همیشه محبوب فرماندهم بودم. کسی بودم که خوب رگ خواب اطرافیانم رو می گرفتم دستم. اینا که میگم اعتراف نیست. اما جزئی از بودن منه. زمانی از زندگی منه که اینطور گذشته. برام سخته دارم میگم. شاید خیلیا منو موجودی معصوم با چشمای مظلوم می دونن. اما همین چشما هم دروغ گفتند. وقتی تظاهر به مظلومیت داشتند. یادمه 3 روز دانشگاه رو تعطیل کردم. اما وقتی اومدند سراغم و مطمئن بودند کار منه با قیافه ای ساده کاری کردم که گفتند عمراً بتونه کار من باشه.
حالا برام جالب شده اگه شما دروغ بگید ، حالا به هر طریقی. کلامی ،رفتاری، باطنی چه حسی دارید وقتی خودتونو تو آینه نگاه می کنید؟ چه حسی دارید وقتی با خودتون تنها میشید؟ البته شاید شما جزء کسانی باشید که هیچ وقت دروغ نگفتند حتی به خودشون!!!!

روزی که آمدی
تمام ِ کلمات از فرهنگ واژه های من
پاک شد....
مات و مبهوت نظاره گر قدم هایت شدم
که گویی جاذبه را به عدم فرستاده بود
تو تجلی آینده ای روشن بودی
و من سال ها فاصله را یک باره طی کردم
ترانه ی باران می گفتی و می رویاندی و پیش می آمدی
من با تمام قدرت ِ سکوت ، نگاهت می کردم
انگار زیباترین واژه را از چشمانم شنیدی!!!
و به حرمت ِ فریادی به وسعت ِ یک نگاه...
ماندنی شدی...

پاییز هزار رنگ با گام های بلندش
مرا همراه خود می برد به روز های پر خاطره
هر رنگش یک خاطره
هر لحظه اش یک معناست
و من عاشقانه هایم را در پاییز یافته ام
اشک هایم ، خنده هایم...
با برگهای زرد و نارنجی پاییز
پررنگ تر می شود
پاییز مرا به عمق ِ خود فرو می برد
کاش همیشه پاییز برایم عاشقانه بماند....
قدم به قدم ، لحظه به لحظه ، دور می شوم از انسانیت ِ معنا گرفته ام
و خورشید فقط این را تکرار می کند ، که جسمی دارم و سایه ای
گرچه این سایه هیچ شباهتی به آنچه می بایست ، ندارد....
چه دنیای ِ بی رحمی....
انگار زندگی می کنیم که فریب دهیم و فریب خورده شویم
انگار این روز ها همه چیز معنای ِ دیگری دارد
تو می گویی دوستم داری ، و دلت در پی ِ آن سرویس ِ طلاست برای سالگرد ِ ازدواجمان
من می گویم عشق ِ من امشب تا دیر وقت کار دارم
و کمی بیشتر کنار معشوقه ام می مانم....
مادر به کودک صد آفرین می گوید و تکه شکلاتی ...
تا کودک بگذارد مادر کمی بخوابد....
کاش روح و جسم ما باقی می ماند بر سر ِ آنچه که باید می بود....
صداقت ، انسانیت ، وفا ، همدلی و عشق....

تمام ِ قصه همین بود...
من و تو در اقیانوس ِ احساس
ناگهان فانوس ِ دریایی را خاموش دیدیم
بی راهنما ادامه ی مسیر معنایی نداشت....
صخره ها قایق کوچکمان را خرد کردند....
نه ، غرق شدن انتهای راه نبود....
این روز های ِ من پر از یاد ِ خداست
خدا نیز بیاد ِ من است
من او را می خوانم...
از سر نیاز...
او مرا می خواند...
از سر ِ لطف بی کرانش
این تمام ِ حکایت است...
عاشقانه ی خدا برای ِ بندگانش

رمز گشای ِ تمام رازهای من بودی
مبهم ترین معادلات قلبم را حل کردی
چشمهایت را که به من دوختی
ترسیدم ، انگار درون مرا می دیدی
کاش کشف نشده دوستت داشتم....
زیر ِ تابش بی وقفه ی آفتاب...
من و تو در پی ِ مهتابیم
زیر ِ تازیانه ی تند ِ گرما...
من و تو باران می جوییم
کمی بفشار دستم را...
کمی تند تر قدم بردار
هر آنچه می جوییم...
با کمی فاصله از ما می رود
سراب ِ خوشبختی کی حقیقت می شود....
