حرفای خودم ....
اولین باری که پستم حرفای خودم بود خیلی چسبید مخصوصا بعضی ها که رفته بودن ادامه مطلب رو دیده بودن و راهنمایی هایی کردن که منم از راهنمایی هاشون نهایت استفاده رو کردم ..... بازم از همتون ممنون
ادامه مطلب این پست هم فراموش نشه
اولین باری که پستم حرفای خودم بود خیلی چسبید مخصوصا بعضی ها که رفته بودن ادامه مطلب رو دیده بودن و راهنمایی هایی کردن که منم از راهنمایی هاشون نهایت استفاده رو کردم ..... بازم از همتون ممنون
ادامه مطلب این پست هم فراموش نشه
سلام دوستای خوب خودم واقعا نمیدونم چجوری از بعضیاتون تشکر کنم و اصلا فکرشم نمیکردم که اینجوری هوای منو داشته باشید یک ماه نبودم و ب وب هیچ کدومتون سر نزدم ولی الآن اومدم میبینم 147 تا نظر دارم درسته 147 تا نظر واسه یه ماه کمه ولی من تو این یه ماه اصلا تو وب نبودم ......
دیگه نمیخواستم بیام وب چون وب باعث شده بود دل کسی رو بشکونم که روزی خیلی خیلی دوسش داشتم خیلی خیلی واسم سخت بود که با خودم کنار بیام و برگردم ب وب اما دیدم بدون وبم دیوونه میشم و بعضی دوستای مجازی که بهم اس میزنیم میخواستن برگردم حالا میگم که برگشتم و مسخوام حسابی بترکونم
آها راستی حتما حتما ادامه مطلبمو برید ببینید و حتما حتما نظرتون رو بهم بگید چون خیلی خیلی واسم مهمه
به كسي كه عاشق توست
بگو...
هر روز
با زيبا ترين تعابير جهان بيدارت كند
من اينجا!هرشب تو را
با زيباترين تعابير جهان...
به خواب ميسپارم...!
و این است حکایت من جدا مانده ...

.
.
.
.
.
.
بازم یه آهنگ فوق العاده
می تـرسم بیـفتـد ...
نقـابــــــ ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم ...!
و بعــد ...
سیـل ِ اشـک هـایـم "تـــــــــــو" را بـا خـود ببــرد ...!
و بـاز ...
من بمانم وتنهــــــايي ...!!!
... تنهـــای تنهـــا ...!!!

.
.
.
.
.
.
یه آهنگ فوق العاده گزاشتم حتما دانلودش کنید
فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps
نگرا _ نفرین

حکایت من ...
حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت،
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت،
حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد،
زخم داشت ولی ننالید،گریه کرد اما اشک نریخت،
حکایت من ...
حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد
تا همه صداها را بشنود....


عـادت کـــرده ام کــــﮧ تــنـهــا با خــودم باشـــم
دوســتــے میــگـفت عـیــب تــنـهـایــے ایــن اســت کـــﮧعـادت مــیـکـنــے ...
خــودت تـصــمـیـمــے مـے گیرے
تــنـها بـــﮧ خــیـابان مــے روے، . .و بـــﮧ تــنـهـایــے قـدم میزنـے . . .
پــشـت مــیـز کــافـے شــاپ تــنـهـایــے مـے نشینـےو آدمــهـا را نــگاه میــکنے ، . .
ولــی مــن بـــﮧ خـاطر هــمـیــن حـــــــس دوســـتـش دارم
تــنـهـا کـــﮧ باشـے نگاهـــت دقــیـق تــر مــے شــود و مـــعـنـا دار ؛
چــیـزهــایــے مـے بینے کـــﮧ دیگران نــمے بیننددر خــیـابان زودتر از همـــﮧ میــفـهـمـےپایــیـز آمده
و ابرها آســمـان را محـــکـم در آغــــوش کشـــیـده اند
مــیـتـوانــے بے توجـــﮧ بـــﮧ اطــرافســاعتهــا چـشـم بـــﮧ آســـمان بــدوزے و تــولد بارانرا نظاره گــر باشــے.
بــــراے هــمـیـن تــنـهـایـــے را دوســـت دارم
زیرا تــنـهـا حســے اسـت کـــﮧ بــــﮧ مــن فــرصـت مـــی دهــد خـــودم باشـــم
با خـــودم کـــﮧ تــعـارف نــدارم
ســالهـاست بــــﮧ تــنـهـایــے عـادت کـــرده ام.....
روي تکه اي از بدنم براي او مي نويسم که هميشه و همه جا با او باشم تا او شاد باشد. همان کسي که تنها

heart stop



+تو چه میفهمی از سردی نگاه ها
از کوچه های خاطرات
از غم های انباشته شده
از زندگی رویایی
از تنهایی
تنها چیزی که آرامم میکند
سیگار پشت سیگار است
++میگذارم سرنوشت . . .
هـر راهـی کـه می خـواهد بـرود . .
من راهــم جداست . . . .
سیـگار بدست . . . .
کنج اتاق . . .
+++در حصار سیم های خاردار
در شهر مردگان متعفن
تنها سیگار به من گفت :
نفـــــــس بکش مَــــــرد !
تو هنوز زنده ای


وقتی او رفت
وقتی یه مدت طولانی نمی بینیش به خودت می گی :
خوب دیگه دارم خوب می شم ؛
داره فراموش می شه
بعد؛ وقتی بعد از ماه ها
درست زمانی که انتظار نداری می بینیش . . .
به دلت می گی : زهی خیال باطل
هنوزم عاشقشی


خـــــــیال کـــــــردی رفـــــــتی و تمـــــــام ؟!
بــــــــــریـــــــــــدی و خـــــــــــلاص..
مـــــــن هرگـــــــز کـــــــوتاه نمی آیم.. می بینی ؟
تا ابد دهانت از شعر های عاشقانه من سرویس است !!

ﺩﺭﺩﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت میمونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
ﻭ ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…

پارسال با او در زیر باران راه می رفتم
امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم
شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود . . .

دیگر نمی نویسم . . .
دیگر از احساسم به تو نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم دوستت دارم . . .
دیگر نمی نویسم بعد از تو چه به روزم آمد . . .
دیگر نمی نویسم دل کندن از تو مانند جان دادن بود . . .
دیگر از روز های عاشقانه یمان نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم که به شانه هایت نیاز دارم . . .
نمی نویسم محتاج عطر مردانه ات هستم . . .
دیگر از بی وفای قصه یمان نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم با آوردن اسمت دلم جان می گیرد . . .
دیگر از خواب های بی تو نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم به خاطر ” او ” چه با ” من ” کردی . . .
دیگر نمی نویسم چه بی رحمانه رهایم کردی . . .
چه بی رحمانه به گریه هایم خندیدی . . .
چه بی رحمانه صدای خنذه های عاشقانه تان تا خواب هایم آمد . . .
و چه بی رحمانه از سرت افتادم . . .
دیگر نمی نویسم دلم برای شانه به شانه راه رفتن با تو پر می زند . . .
دیگر نمی نویسم عشق تو تاوان سنگینی برای دلم بود . . .
نمی نویسم دیگر صدای خنده های صادقانه یمان در خانه نمی پیچد . . .
دیگر نمی نویسم برای با تو بودن چگونه جنگیدم . . .
و نمی نویسم چگونه سپاه منطق تو در برابر سپاه احساس من پیروز شد . . .
من . . .
دیگر . . .
هیچ . . .
نمی نویسم . . .
وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده …
بی تفاوت ازین فشار رد نشیا
داره باهات حرف میزنه…
میگه دوست داره!
میگه هوات و داره!
میگه حواست به من باشه!
میگه حواسش بهت هس!
میگه تنها نیستیا!
میگه….
تو هم همینجور که دستت تو دستشه
آروم انگشت شصتت و بکش رو انگشتاش…
آره
یه وقتایی بی صدا و بی نگاه حرف بزنین !
خش خش . . .
چیک چیک . . .
آه چقدر این صداهای پاییزی را دوست دارم , مرا یاد خاطراتمان می اندازد که روی برگ ها قدم میزدیم و زیر باران از عشق هم خیس میشدیم,
یـــادش بخیر
آن موقع نه چتری بود و نه نفر سومی . . . !

یک استکان کمر باریک چای خوشرنگ !
یک گرامافون
یک الهه ی ناز !
یک پنجره ی کوچک با پرده ی چین دار سفید
یک صندلی چوبی
که نشستم روی آن
دفتر خاطرات را باز میکنم
هر ورق کاهی را که پشت سر میگذارم اشک هایم سرازیر میشود بر گذرگاه خاطره ها…
چرا پاییز آمدی ؟ چرا رفتنت هم به پاییز ختم شد ؟
خنده دار است نه ؟!
به جای آن که با من پیمان ببندی با پاییز بستی . . .
آه هنوز هم به این فصل که تو با آن در رفت و آمد هستی حسادت میکنم . . .

دوسـت دارم یـڪ شبــﮧ، هفتــاد سـال پیـــر شـوم
در ڪنــار خیـابــانی بـایستـــم . . .
تـــو مـرا بـی آنڪــﮧ بـشنــاسی ، از ازدحـام تــلخ خـیـــابـان عبــور دهــے . . .
هفتـــاد ســال پیـــر شـدن یــک شبـــﮧ
بـه حـس گـــــرمــی دسـتـ های تـــو
هنــگامـی کـه مرا عبــور میـدهـی بــی آنـڪـﮧ بـشنــاســی،
مــے ارزد . . .!
وقتی که قلب هایمان کوچک تر از غصه هایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشکند …

وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم مان است
و رنج ها بیشتر از صبرمان …
وقتی امیدها ته میکشد
و انتظارها به سر نمیرسد …
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ …
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
فقط تویی که کمکمان میکنی …
آن وقت است که تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم …
آن وقت است که تو را آه میکشیم
تو را گریه میکنیم …
و تو را نفس میکشیم …
وقتی تو جواب میدهی،
دانه دانه اشکهایمان را پاک میکنی …
و یکی یکی غصه ها را از دلمان برمیداری …
گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی
و دل شکسته مان را بند میزنی …

همه ی کوچه ها را گشته ام
ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها
کافه های شلوغ
پاتوق های کوچک
خیابان ها و میدان ها
حالا من
به آسمان هم
نگاه نمی کنم
زیرا در آنجا هم نیستی
آب شده ای در چشم هام
یک قطره ی پاک.
خانه را هم گشته ام
بانوی من!
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟
بعـد ِ هر طوفانی آسمان های صاف و روشن می آیند !
آیا تو هم بعد از دل ِ تنـگ من می آئی ؟!
++بعضی وقتا آدما یه کاری میکنن که دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی ولی عجیب دلت واسه زمانی که دوسشون داشتی تنگ میشه . . .
+++آدم عشقشو یادش نمیره !
فقط یاد میگیره راجبش کمتر حرف بزنه ، بهش کمتر فکر کنه ، دلش کمتر تنگ بشه !
++++از خلاصه ی روز های انتظار که میدانم حوصله به خرج نمی دهی تا تمامی حرفهایم را بشنوی !
فقط این را میگویم :
دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است که اگر ببینی شاید نشناسی . . . !
:::::::::::::::::::::::::::

داستان کوتاه قشنگ حتما بخونیدش

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان
ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست
چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که
چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به
مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و
حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه
اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ،
دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از
اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با
ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد
… دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده
بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”


اصـــــلا به روی خـــودم هـــــم نمے آورم که نیـــستی
هـــــر روز صبـــــح
شـــماره ات را مےگـــیرم
زنـــــی می گوید: دســتگــاه مشـــترک …
حرفــــش را قــطــع مےکنم
صدایـــت چرا انقـــدر عـــوض شـــده عزیـــزم؟
خوبی؟ ســــرما که نخورده ای؟
مے دانی دلـــم چقـــدر بـــرایـــت تنـــگ شـــده است؟
چنـــد ثانیــه ای ســـکوت مے کنم
من هـم خـــوبم
مزاحــمت نمے شوم
اصـــلا به روی خـــودم هـــم نمے آورم کـه نیــســتی !…