چقدر غریبه شده...
این صفحه سیاه که هر خطش همراه با کلی گریه و آه بوده ..چقدر خاکی شده احساس میکنم باید یه دستمال بردارم تک تک جمله ها رو گردگیری کنم ..اما نه ..نه دیگه وقتش رو دارم نه حوصله ی دوباره از اول
مرور کردن اون قصه ی تلخ رو قصه که می تونست آخر خوبی داشته باشه ..اما ما آدما با غرورمون با لجبازی هامون ..دیگه به پایان های تلخ عادت کردیم ..اونقدر دلهامون تیره شده که دیگه واسه کسی اشک نمیریزیم اگه هم کسی گریه کنه همه میگن هه نگاش کن بیچاره خله .. دیگه به این که همه چیز تقدیر عادت کردیم دیگه دیدن صحنه های مرگ کسی هم گریه مو ن رو در نمی یاره بر عکس دنبال سوره هستیم ...با اینکه همه آخر سرنوشت رو می دونبم
دیگه به این باور رسیدم که صداقت یعنی حماقت!!!
بچه که بودیم بستنی مون رو که گاز میزدن قیامت به پا می کردیم چه بیهوده بزرگ شدیم ...عزیزترین کسانمون روحمون رو گاز میزنندو ما میخندیم ...نمی دونم چرا دوباره دارم مینویسم یههویی شد اومدم پای این ...
شایدم دوباره دلم گرفته ..خسته شدم اونقدر با دل همه را اومدم ..هرچی گفتن دلم سوخت گفتم شاید اونا راست میگن
از این احساساتی بودنم حالم بهم می خوره..حالم به هم میخوره که با کوچک ترین حرفی دلم میشکنه اشکهام سر میخوره رو صورتم ..خسته شدم از بس نتونستم بحث کنم تا اومدم حرف بزنم زدم زیر گریه ... ..نمی دونم شاید زیادی به دیگران محبت میکنم این نظر یکی از دوستامه ..به این نتیجه رسیدم در مقابل کسی که معنی پرواز رو نمی دونه هر چه قدر اوج بگیری کوچیک و کوچیکتر میشی ...
دیگه تموم شد واسه همیشهه
دیگه واسم مهم نیستی ...و از این بابت با تمام وجودم خوشحالم تو راست میگفتی ...من بزرگ شدم
و تازه الان فهمیدم چقدر ۴سال پیش بچه بودم .. ممنونم از خدای خوبم به خاطر کمکی که بهم کرد
خدایا..!!!! عاشقتمممم.....
تو همیشه پیشمی من همیشه حست کردم ....


