شعر زیبای مادر بزرگ(زنده یاد حسین پناهی)

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست


دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام


در روز روز زندگانیم
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟


سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها


 دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد

ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند


 ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

راستی من کجای دنیا بودم؟

 

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

 

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم .

 

راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!!

 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...


و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود .

 

روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

 

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

 

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمهای زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 

من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

 

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...


کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .


کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ، کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...


کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...


شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسی است تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبی*ست که آدمها را بزرگتر می کند .

 

درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ...

 

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .


راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است!

دنیا

 

  عجب خواب پریشانی است دنیا

خاطرات

می گفتند باران که میبارد بوی خاک بلند میشود...

اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید ...

خاطرات را باید سطل سطل از چاه بیرون کشید!

خاطرات نه سر دارند و نه ته !

بی هوا می ایند تا خفه ات کنند

می رسند

گاهی وسط یک فکر

گاهی وسط یک خیابان

سردت میکنند ، داغت می کنند

رگ خوابت را بلدند ، زمینت می زنند

خاطرات تمام نمیشوند ...

تمامت می کنند ...

 

----------------------------------------------------------

همیشه پخته تر نمیشوی ، گاهی میسوزی و ته میگیری.!!!

سید علی صالحی

تظاهر  می‌کنم که ترسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام 
تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس! 
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند 
امید ماندنم در سر نیست 
یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی ...! 


دستم به قلم نمی‌رود 
کلماتم کناره گرفته‌اند 
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است، 
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است. 


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم 
از خیانتِ همهمه به خاموشی 
از دیو و از شنیدن، از دیوار. 
برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیلِ دانایی‌ست 
اما هوا همیشه آفتابی نیست 
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست 
و من گاهی اوقات مجبورم 
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم 
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست 
چقدر ... 


نباید کسی بفهمد 
دل و دستِ این خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد. 
باید تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... 
راهی نیست. 
مجبورم! 
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

 سید علی صالحی

...

به مدت تمام دلتنگی هایم به من بدهکاری


وعده ما باشد روزی که دلتنگم شوی ...

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت، دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ، پس خود را گناهکار مبين

من عيسي نامي را ميشناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد  و تنها يکي سپاسش گفت!!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ، يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ، از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند.

پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش، که اين روح توست كه با مهرباني آرام ميگيرد

تو با مهر ورزيدنت بال و پر ميگيري ...

خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ...

پس به راهت ادامه بده ،دوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ... 

تو به پاس زيبايي عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

فصل انگور

قرارمان فصل انگور

 

شراب که شدم بیا

 

تو جام بیاور ...

 

من جان

 

 

رحمان عباسی

خسته‌ام ریرا!می‌آیی همسفرم شوی؟

 

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!
...
خسته‌ام ریرا!
می‌آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم

توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،

بعد هم به راهی می‌رویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی‌آید

کاری به کار ما ندارند ری‌را،

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم

تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم


با آن که سخت مضطربم،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

 

زنده باد تساوی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرارمي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم مو نمي زديم.

 آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه ازدستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به

 چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود،

 شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و

كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما

مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم.

 مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست.

وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق

گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد

كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند.

لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري

بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم

همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، مابا يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم.

 فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي از ما شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند.

چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش.

نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن.

 مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد.

زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟

ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم !!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

شمس لنگرودی

دست های تو / تصمیم بود / باید می گرفتم و دور می شدم

******************

آتش باشی / برای تو هیزم می‌شوم

دریا بروی / پارو

تو همیشه درست پنداشته ای

دل من / شبیه تکه سنگی است

که می خواهم / تو با همه خستگی‌هایت

یک لحظه / به من تکیه کنی

******************

چیز بدی نیست جنگ / شکست می خورم / اشغالم کنی.

******************

در آغوش هم / در این دایره بی پایان / من امتداد توام / یا تو امتداد منی !

******************

 چمدانت را می‌بستی / مرگ ایستاده بود / و نفسهایم را می‌شمُرد.

******************

نابینای توام / نزدیک تر بیا

فقط به خط بریل می توانم که تو را بخوانم

نزدیک تر بیا / که معنی زندگی را بدانم!

******************

نقشه‌های جهان به چه درد می‌خورند

 نقشه‌های تو را دوست دارم / که برای من می‌کشی
خطوط مرزی و رودخانه‌ها ... متروها ... خانه‌ها /
نقشه‌ی کوچک‌ات را دوست دارم / که دیده‌بانان چهار سویش
از برج مراقبه با صدای بلند با هم صحبت می‌کنند
و من این‌سو تا آن‌سویش را / با غلتی طی می‌کنم .

******************

در هر ایستگاهی که پیاده شوی / کنار توام / این قطار
مثل همیشه در کف دستم راه می‌رود

******************

پنبه آتش گرفته‌ای است‌ /قلب من، /کف مزن‌ /شعله‌ورش مکن.
باد را ببین‌ /چگونه درختان را دور می‌زند /و سوی دلم می‌خزد
کف مزن‌ / شعله‌ورش مکن.
قلبم را /در آتش این جزیره تاریخ بگذار تا بسوزد
کف مزن‌ / شعله‌ورش مکن‌
باد را ببین /چگونه مرا در دهان گرفته و بر آب می‌رود

******************

ســـــر می روم از خویش / از گوشه گوشه فرو می ریزم / و عطــــر تو رسوایم

 می کند...
******************

پیراهن آتش است /که به تن می‌کنی
و فقط من می‌سوزم / که همخانة بادهایم.

******************

آدمک برفی  می دانم سردت است
همین حالا  / جلوی بخاری خود گرمت می کنم
اول دست ها  / بعد شانه، شکم، پا
نمی دانم گرمت شده یا نه  
کجایی
آدمک برفی کجایی؟

******************

کاش میوه ی این دخترک بودم من  / و در اشتیاق دهانش  / می مردم

******************

خلاصه بهاری دیگر / بی حضور تو از راه می رسد،...

و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست ،روزگار است

گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.

******************

 آخر به چه درد می خورد / آفتاب اسفند /این که جای پای تو را  / آب کرده است

******************

سروی بودم / زیر سایه‌ام نشستند / خوردند و خفتند /بیدار شدند و مرا بریدند

******************

اشتیاق مرا به تو / سیب دندان زده ای می داند / که رها کرده ای در بشقاب.

******************

در اشتیاق گلی که نچیده ام / می لرزم !

******************

بازگشته ام از سفر،  / سفر از من  باز نمی گردد .

 ******************

سخت است آدم‌برفی / سخت است

روشنایی روز را دوست داری / دل‌دل می‌کنی نکند بیاید.

******************

گنجشکان لاف میزنند: جیک،جیک،جیک،جیک

جیک هیچ یک شان در نیامد / تو که دور می شدی.

******************

امروز صبحانه من تو بودی / نان گرم و شیر و عسل/ روزنامه ها و خبر

صبحانه امروزم / برشی از تو بود.

سیرم از این جهان / اشتهای تو دارم.

 

 

سیدعلی صالحی

 می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام

تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش

هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان

اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...!

رو به شمالِ پیچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهمیدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب

من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد

جز من کسی تُرا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست

زیرِ طاقیِ بازار مسگران

کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!

یادت هست

من با چشمان تو

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌ی بنفش

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ری‌را ...!

من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

                                                   سید علی صالحی

فنجان قهوه

اینجا همه چی عالیست

نه من دلتنگم

نه این خانه!

فقط...

گاهی ،

 

 

 

فنجان قهوه  برای چشیدن طعم لبانت بهانه میگیرد.

 

*******************************

 

گاهی اوقات به دیدنم بیا

آدرسم سر راست است

همین حوالی ،

زیاد دور نیست

اگر بخواهی ....

 

 

امید کیفری

 

علیرضا زرگوشیان

سلام دوستان گلم

خوبین ؟

 

 جان کنده ام برایت عمیق     کافیست قدم بگذاری

---------------------------------------------------------

مردي را ديدم که با باران

 

نسبت داشت

 

وقتي سرود مي خواند

 

باران سکوت مي کرد

 

و مرد باران را

 

از چشمانش سرازير

 

مي کرد

 

 

شعرهای  فوق نمونه ایی از آثار  آقای علیرضا زرگوشیان هست . ایشون بازیگر ،نویسنده و گارگردان تئاتر هستند .

زمانی زندگی من تاریک تاریک بود و ایشون با روح بزرگوارشون به عنوان دوستی ارزشمند مسیرهای روشن زندگی رو به من نشون دادند. براشون از خدای مهربون موفقیت و شادی آرزو دارم.

بابت ایشون و شما دوستان خوبم هزار بار از خدا متشکرم.

آدرس وبشون اولین پیوند وبلاگمه و حتی میتونین رو لینک زیر کلیک کنین حتما لذت میبرین از نوشته های  قشنگشون.

  شعر داستان نمایشنامه

درد

آن مرد امد ، آن زن رفت

 

آن زن امد ، آن مرد رفت

 

آن مرد امد ، آن زن امد

 

ميان ماندن و رفتن

 

کودکي متولد شد

 

به نام

 

"درد"

علیرضا زرگوشیان

 

 

چیزی شبیه زندگی

چقدر شبیه مادرم شده ام .

چرا نمی شناسی  ام ؟ چرا نمی شناسمت ؟.


می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم.


دیگر به غربت چشمهایت خو کردم و به دردهای  بادکرده ی روحم که از

 قاب تنم بیرون زده اند.


با توام بی حضور تو.

 بی منی با حضور من ....

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.



همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را

 در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که

 زخم هایت  زخمهای مکررم بودند.


نخ های آبیم تمام شده اند و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام ماندند باید

 پیش از بند آمدن باران بمیرم.

 

نماشنامه چیزی شبیه زندگی- زنده یاد حسین پناهی.



پرم از درد دلتنگی ،واسم راهی نمیمونه

توکه خوب و خوشی بی من ، بدون تو دلم خونه

.

.

.

دلت قرصه که من هستم که دنیامو به تو بستم

که هر وقت مشکلی باشه برای تو دم دستم

ولی من چی ؟ کی یو دارم ؟ که مثل خود من باشه

که هر وقت عشقو کم دارم مثه معجزه پیدا شه

.

.



تو که نیستی پریشونم ، دلم خونه ، هراسونم و حیرونمو و دیوونه

                       


دلم خونه- شهرام شکوهی

 

نشانی ششم

......

......

......


برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!


دير آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

 

 سید علی صالحی 


....

تو می توانستی نقش آسمان را برای این پنجره بازی کنی

روزم را روشن کنی

تا من نقشه جاده ای را پشت پنجره بکشم

شامگاه

وقتی خاک آلود بر میگشتم

نقش ستاره ای را بازی کنی

من پرده ها را بکشم و تو اتاقم را روشن کنی

.

.

.

هنوز

بر روی میز یک بشقاب هم برای تو میگذارم

بعد روبروی یک صندلی خالی  می نشینم و نگاهت میکنم

مثل دو آینه رو بر رو

من و جای خالی تو

تا ابد این بازی را ادامه می دهیم.

 امیر هوشنگ افتخاری راد.

 

نازنین من تو به آسمانها سفر کردی و من هنوز به تنهایی در زمین گرفتارم ...

کمکم کن کمی آرامش میخواهم.

درد

دل درد

یا درد دل

 

راستی چه فرقی میکند ؟

وقتی کسی نیست به دادت برسد...؟!

 

 

پیام بخشعلی

یه روز یه ترک

یه روز یه ترک با هزاران ترک دیگه رفتند زیر آوار و یک ملت رو داغدار کردند ،

یه روز یه ترک دیگه صبح بیدار نشد تا چرخ صنعت مملکت رو بچرخونه ،

یه روز یه ترک از داغ عزیزاش نتونست برای ما بهترین کیف و کفش رو بسازه ،

یه روز یه ترک خودش با دستای خودش جسد زن و بچه اش رو از زیر آوار بیرون آورد ،

 یه روز یه ترک رفت و رفت و رفت و ما رو گذاشت با ..............!

 

 

روح تموم آسمونی ها شاد

و بازماندگانشون سرشار از امید...

 

خدایا ارگ را از بم گرفتی - جان را از آذربایجان مگیر.

زن که باشی ....

زن که باشی ترسهای کوچکی داری !

از کوچه های بلند، از غروب های خلوت

از خیابان های بدون عابر می ترسی

از صدای موتور سیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می چرخند

از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند

 و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند

زن که باشی

عاقبت یک جایی ... یک وقتی ...

به قول شازده  کوچولو : دلت  اهلیه یک نفر میشود و دلت برای نوازهایش تنگ میشود ...

حتی برای نوازش  نکردنش

تو می مانی و دلتنگی  ها

تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تندتر می تپد، سراسیمه میشوی ،

بی دست و پا می شوی ، دلتنگ میشوی ، دلواپس میشوی،  دلبسته میشوی      ،

می فهمی  نمیشود ...

نمیشود زن بود و عاشق نبود

دست خودت نیست ، زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی ، پناه ببری

ضعیف باشی

دست خودت نیست

گهگاه حریصانه بو می کنی دست هایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش ، لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد

دست خودت نیست

زن که باشی گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی و

قناعت میکنی به رویای حضورش

به امیداینکه خوشبخت باشد

دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

 

نماز روزه های همه تون قبول.

تو لحظه های مقدس نیایش و بندگی  التماس دعا  عزیزان .

بابا چی میشه اگه .... ؟

 

 بابا چی میشه اگه خورشید دیگه در نیاد؟ چی پیش می یاد؟

اگه خورشید نتابه ، تعجب می کنی و با چشمای از حدقه در اومده به آسمون خیره میشی

و باد نور چشماتو به آسمون میبره و خورشید دوباره شروع به تابیدن میکنه

بابا چی میشه اگه باد نوزه ؟ اون وقت چی پیش میاد؟

اگه باد نوزه ، زمین خشک میشه ،

قایقت دیگه حرکت نمیکنه ، پسرم بادبادکت هم دیگه پرواز نمیکنه

اون وقت چمن مشکل ترو به باد میگه و باد دوباره شروع به وزیدن میکنه

بابا اگه چمن دیگه رشد نکنه چی ؟ اون وقت چی میشه ؟

بابا  اگه چمن رشد نکنه ، اشک هات سرازیر میشه و زمین با اشک چشم های تو سیراب میشه

بعد مثل محبت تو به من ، چمن ها هم بزرگ میشن و دوباره شروع می کنن به رشد کردن

بابا ، اگه من ترو دوست نداشته باشم چی ؟ اون وقت چی میشه ؟

اگه تو دیگه منو دوست نداشته یاشی ، اون وقت دیگه چمن رشد نمیکنه

خورشید نمی تابه و باد هم نمیوزه

اگه می خوای این دنیای قدیمی به کارش ادامه بده

باید باز هم منو دوست داشته باشی ؛ باز هم ، باز هم ...

باز منو دوست داشته باشی

می شنوی پسرم ؟

بهتره منو دوست داشته باشی

                                                    شل سیلور استاین

مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است.

 

هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم.

هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است.

او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.

زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید.

 به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است.

نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد. و مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.

 

                               سخنانی از استیو جابز در دانشگاه استنفرد سال ۲۰۰۵

نازنین من آرام بخواب. روحت شاد و در آرامش . برای آرامش من هم دعا کن محبوب ابدی من

 

غمگینم

 

غمگینم

 مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ،

 پسرش نیست .

 

 


نشانی سوم -  سیدعلی صالحی

چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم
دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی!


آخرین روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،
پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپیدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسیار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست ...


راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.


در غیبت پُر سوالِ تو
آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی
هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.
در غیبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکید.
در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!


راستی این همان پیراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟
مگر همین نشانی تو از راهِ دور دریا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!
ما هم زیر همین آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داریم.

حالا بیا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گریه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم
من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!
سرانجام یکی از همین روزها
تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

 

 

نیستم

سلام به همگی

به دوستان عزیزی که خیلی همراهیم کردن و ازشون واقعا ممنونم

 

یه مدت به خاطر یه سری گرفتاریها نیستم ولی بعضی وقتها بهتون سر میزنم.

 

دلم برای همه تون تنگ میشه.

 

مواظب خودتون باشین .

در پناه خدا شاد و برقرار

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر " جوانان" را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هوی میکرد و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت :   یک اگر با یک برابر است ؛

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد....

به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پائین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها  در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست ...

 

 خسرو گلسرخی 

 

 

ذهن نساج

بیداری ِ ساعت
چشمانم را می فشارَد،
و در اندوه یک میگرن سالخورده
پابه پای عقربه های بازیگوش،
این طاقت افسرده ی بیمارم
هم آغوش دل های تنگ باور می شود!
و برای تو که دنیا در شرافت نگاهت
سر سوزنی بیش نیست،
امشب بیدارم!
تا شاید زمان
از نخ افکارم
موجی مثبت بافت!
تا با غروب نقره فام شقیقه ی ماه
بار دیگر دستان بی تابم
قلاب پاهای مهربانی شود
و از آرزوهای بی حصارم
بالا رود!
.
.
کاش آنجا می خواندم
مرگ هیچ شعری
زندگی نیست!

 

مازیار نظربیگی

ساعت عشق

سلام

امروز برای خودم نامه نوشتم

امروز از تنهایی با خودم قرار گذاشتم

رفتم سر قرار

هر چه ایستادم

نبودم

هر روز این ساعت

تنها می مانم تا بیایم .

 

شاعر : احمد البرز

 

ذهن ما باغچه است

 

gol

ذهن ما باغچه است

گل در ٱن باید کاشت

و نکاری ؟؟؟؟

گل من علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزی آن علف است.