"نورهان" منتشر شد

https://www.isna.ir/news/98072921293/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF

ماه...

مثل درختي كه در كوير برويد

يا لبِ گنگي كه خواب خويش بگويد

مرغِ زبان‌بسته‌اي قفس ز خموشي

اسبِ حروني كه وانهاده چموشي

مثل تماشاي ماه در افقِ دور

بسته به زنجير در ليالي ديجور

مثل تمناي آب در دلِ دريا

تشنه و درياي شور غوطه به هر جا

یکّه‌سواری به تاخت در شن و توفان

مانده به دشتی غریب دور ز یاران

تیه به سردرگمی نهاده پسِ پشت

واحه‌ی خرّم اشاره با سرِ انگشت

آمده از خاک‌های خشکِ ترک‌خورد

خسته و بی‌جان امیدوار به جان‌برد

آمده از خاك آمديم پِي باد

قصّه چنين شد كه كار ما به تو افتاد

  •  

هرچه که کرديم جست‌وجوی تو کرديم

خون ز دلِ خسته در سبوی تو کرديم

سرخیِ مِی دیدی و قتیل ندیدی

خونِ دل خلق بود آنچه کشیدی

مست ز مِی نیستی ز خونِ کسانی

غازه ز خون داری و به غمزه ندانی

آی کماندار ایلخانه‌ی خاموش

زه همه ره تیز کرده تا به بنِ گوش

آی به مستی نهاده جانب انصاف

ریخته بر هم بساط ساقی و خزّاف

در شبِ مستی گرفته شوخی و شنگی  

خلق به هم کرده مثل طرّه‌ي زنگی

دف به سر دست برده‌ تا که نوازد

نغمه چه کس سازد و غزل که طرازد

 در صف سودائیان هماره به حاشا

بین تماشائیان نگینِ تماشا

آی رخ از ماه وام و ماه رخ از تو  

نطع شهانه است شاه و شاهرخ از تو

بیدق ما اوفتاده گیر ز آهنگ

شه‌شهِ بین‌الرخان تو راست به شترنگ

آی نسیم از تو وامدار به بویت

مثل نسیمیم رهگذار ز کویت

فرصت آسودنی مگر بدهیمان

از عدمان بودني مگر بدهيمان

ما عدمانيم از عدم چه برازد

جز كه به ظلِّ وجود خانه بسازد

ما عدمانيم پيش كاخ وجودت

كاخ نشينا به كوخ باد فرودت

سرخي مِي بين كه ما قتيل تو هستيم

خون به قرابه‌ست  و ما خمار شكستيم

خون به قرابه‌ست خون ما به قرابه‌ست

زادن ما با غم تو زاد جنابه‌ست

خون به قرابه‌ست هان كه سهل ننوشي

خون عزيزان و اهل اهل ننوشي

خون به قرابه‌ست و ما قتيل عميديم

آنچه كه گفتند راويان نشنيديم

  •  

چهل صباح از تو دور چلّه سرآمد

ماه شب چهارده به چهل برآمد

چهل شب شب‌نشين به ذوق ترسّل

چهل سحرگه خمار و خام تسلسل

ماه شب چهارده به چاه نجسته

در شب مهتاب رفته راه نجسته

ره نبريده مگر به خانه عذرا

خانه نجسته مگر كه خيمه ليلا

معتكف دير و خانقاه نبوده

چلّه‌نشين خيال بوده و سوده

چلّه نشستيم و اين بها نه بهانه‌ست

چلّه ميفشان كه صيد اهلي خانه‌ست

چلّه ميفشان كه ما قتيل عميديم

چلّه نشستيم و در سكوت شنيديم

چلّه فشاندن بر اين ستيغ چه حاجت

بوسه شكارا به تير و تيغ چه حاجت!

شعبده‌ي تير و تيغ لايق ما نيست

زلف بيفشان كه غير اينت روا نيست

زلف بيفشان كه خون ما به قرابه‌ست

چلّه نشستيم و گاه شرب و شرابه‌ست

چهل صباح از تو دور چلّه سرآمد

ماه شب چهارده ز چاه برآمد

كار جهان مي‌گشايد از پسِ تنگي

دست به هم مي‌كنند رومي و زنگي

  •  

گفت چه جویی، كه شهر كور و كبود است

شهر هيولاي سنگ و آهن و دود است

باره بگردان كه چشمه‌ها همه خشك‌اند

شور هشيم است و مشك‌ها همه وشك‌اند

شور هشيم است بادِ بلبله‌خوان بين

شهر و تقلّاي خلق از پي نان بين

شور هشيم است حرف نيست صدا نيست

باد مگر بانگِ بلبله‌ي بلها نيست

كامه‌ي خلق است ناني از پي آبي

هرچه بهجز اين خيال يا كه سرابي

گفت چه جويي؟ نشان خانه‌ي او را

باده چه خواهي شكسته‌اند سبو را

عشق چه جويي كه شهر خوانِ ستور است

خيمه‌ي ليلا هزار كومه‌ي دور است

باره بگردان سگان گرسنه‌ي عظم‌اند

منتظر استخوان، نشسته‌ي بزم‌اند

باره بگردان ز سمت هيچ و تماشا

باره بگردان ز شهر حاشه و حاشا

باره بگردان بگو جواب ندادند

خشك‌دهان روزه بود و آب ندادند

نيست بهجز آب و نان مراد زبانشان

حامله‌ي عشق نيستند زنانشان

باره بگردان كه شهر خوار و خمود است

شهر هيولاي سنگ و آهن و دود است

چهل صباحت مزيد چلّه بگردان

باره بتازان ره مظلّه بگردان

خيمه‌ي ليلا هزار كومه‌ي دور است

شهر چه گويم كه شهر خوان ستور است

  •  

خون به قرابه‌ست و عهد ما نشكستيم

ما نه بريديم و نه به حيله گسستيم

خون به قرابه است و باد خانه‌ي موج است

ماه شب چهارده هنوز بر اوج است

مثل بكيمي كه خواب خويش بگويد

يا نه درختي كه در كوير برويد

بسته‌ي شهريم شهر حاشه و حاشا

ماه بر اوج است و كارِ ماست تماشا

هفت رصد وا نهاده‌ايم پسِ پشت

ماه نشان مي‌دهيم با سرِ انگشت...

                                  محمدرضا تقی دخت

غزل

چنين كز قلب ما هر دم به يغما مي‌بري چيزي

نمي‌ماند مگر ويرانه‌اي از بعدِ چنگيزي

به خاك افتاده‌ام در پيشِ پاي تيغ‌دارانت

چرا چشمي نمي‌چرخاني و خوني نمي‌ريزي؟!

زليخا باش! عشق از آدمي برهان نمي‌خواهد

شهادت مي‌دهد تنها ترنج و خنجر تيزي

تو بذر عشق را در خاك كن آنگاه دل خوش‌دار

كه مي‌رويد بهاران آنچه افشاندي تو پاييزي

خلاف زاهدان گاهي سر از مُهر گِلين بردار

براي سجده گاهي لازم است از خاك برخيزي

چه مي‌شد مي‌توانستم برايت پيشكش آرم

شبيه عاشقان، از شعرهايم گردن‌آويزي

اگر هر روز بيتي از تو ننويسم، چه بي‌معني است

بهارِ تازه و تكرار اين تقويمِ روميزي

                                      محمدرضا تقی دخت

غزل

از عشق مي‌جويد رهايي جانِ عاقل

غافل كه پايِ عاقلان مانده‌ست در گِل

سر مي‌بُرم هر روز اين دل را و خود نيز

بالا و پايين مي‌پرم چون مرغِ بسمل

پرسيد عقل و عشق را احوال، گفتم

شاهي كه با درويش بنشيند مقابل

بي‌بهره از عشق است اما مي‌زند باز

انسانِ عاقل طعنه بر انسانِ كامل

سيمرغ مي‌شد بود اما حيف هر بار

دلخوش به مشتي دانه ماند اين مرغِ كاهل

در جست‌وجوي گوهرِ جان غوطه بايد

دل را به دريا زن، تهيدست است ساحل

آواره‌ام چون باد و عمري در پيِ تو

صحرا به صحرا مي‌روم محمل به محمل

ما غافل از دنيا تو از ما، بي‌جهت نيست

حالي نمي‌پرسد دگر غافل ز غافل

                                   محمدرضا تقی دخت

غزل...

براي رفتن از اين شهر جايي نيست پايي نيست

در اينجا هم كه هستم همدل دردآشنايي نيست

گمان كردم فقط در ذهنِ اين مردم خدا مرده است

به مسجد رفتم و ديدم در آنجا هم خدايي نيست

سبو از باده‌ي شش‌روزه پر كردند و فهميدم

كه رونق نيست در شهري كه مردم را صفايي نيست

سكوت و عاشقي همزاد و همراه‌‌اند از آغاز

كه هر جا عشق باشد هاي و هوي ادعايي نيست

اسير وهمِ عقل‌اند اهل منطق‌هاي زيبايي

اگر در ذهن‌شان تصويري از زلفِ رهايي نيست

گسستم بندهاي عقل را تا او چه فرمايد

اگر ديوانهتر ميخواهد از آن‌هم ابايي نيست

دعايم كرد با بدرود و لبخند و نمي‌دانست

كه اين بيمارِ رو به مرگ محتاج دعايي نيست

نه تنها گوش سنگين است معشوقان عالم را

شكستن‌هاي قلبِ عاشقان را هم صدايي نيست

 

براي خويش در قلب كسي جايي فراهم كن

به پيري مي‌رسي يك روز و مي‌بيني كه جايي نيست

 

                                    محمدرضا تقي‌دخت

 

هیچ...

اي درختِ ناگهان 

از هيچ رُسته

اي شكوهِ هيچ!

ميوه جز پوچي چه دارد زندگاني هان؟! 

چيست جز «هيچ»ي پس از «هيچِ» دگر تقدير؟!

 

رود جايي ناگزير از ايستادن 

برگ ناچار از فرو افتادن

آب از گم‌شدن در تيره‌ي خاكي

ايستادن ناگزير از بعد رفتن‌ها و رفتن‌ها...

 

زندگي آن‌سان كه مي‌گويند و مي‌داني

(كودكي وانگه جواني، وان سپس پيري)

گرچه راهي ظاهرش بِشكوه و پيچاپيچ

راست خواهي، راستش «هيچ» است

«هيچ»بعد از «هيچ» بعد از«هيچ» بعد از «هيچ»...

 

صبح فردا مي‌دمد خورشيد باز از نو

مي‌نوازد ارغنونِ چرخ ساز از نو

و همين هيچي و پوچي مي‌شود تكرار

بي‌كه كس پرسد

ميوه جز پوچي چه دارد چرخ لاكِردار 

        زندگي تكرار در تكرار در تكرار...

                                     محمدرضا تقي دخت

 

سودا...

آسمان مه شده و ماه بر افلاک ندیده

ماه نو از بنِ گوشِ صدفِ یار دمیده

خیره مانده است فلک کاین همه لعبت به چه بازد

یا چه تشریف کند، خیمه و خوان را به چه سازد

همه سو یار، زمین یار و زمان یار، عجیبا

همه رو کرده بدین سوی که مهتاب حبیبا...

 

آه ای زن که ز رخ دور کنی طرّه‌ی مو را

چه خیال است تو را وین فلکِ رازمگو را

چه خیال است که خشت از خم ده‌ساله نگیری

برقع از روی چنین لعبتِ غسّاله نگیری

چه خیال است که شبگیر به مهتاب نشینی

لنگر صبر بیندازی و بر آب نشینی

چه خیالت چه خیالت که کمان تیز کشیده

چشمت از دور چه دیده‌ست و دلت از چه رمیده

لب فروبسته نشستی نه صدایی نه نگاهی

آسمان خیره بدین سوی که ماهیّ و چه ماهی

لب فروبسته زمین رازِ تو تا گفته نگردد

دشت ساکت که مگر خواب تو آشفته نگردد

هیمه خاموش که دزدان نشناسند مقامت

خم می جوش که مستی نپرد از لب جامت

خیره از دور نه شعراء و نه پروین و پدیور

که به کنکاش سرآورده برون جدی و دوپیکر

چه خیال است که شمعت سخنِ نار نگوید

چه خیالی که لبت حرف به گفتار نگوید...
 

هله ای حاملِ عشقی که کنی مشقِ نزایی

پس سپس ناز کنی ناز کنی شوق فزایی

به منِ سوخته تا چندتر آتش که همینم

هرچه‌ام هیچ و همه باز خیال تو قرینم

چون عروسان رخِ چون ماه به مستوره مپوشان

ساقیِ باده کشم در خمم اینگونه مجوشان

ساقی‌ام گیر و بخواه از خم شوقم دو سه جامی

پس سپس عرضه به پیش قدمت شعر و کلامی

ساقی‌ام گیر که من از می سودای تو مستم

گرهی بود که گفتی، گرهی بود که بستم

ناز کن، باز کن اما گره از زلف چنان شب

باز کن تا که حرونی کند این ادهمِ اشهب

ناز کن، باز کن اما گره از چین دو ابرو

اهتلالی است در آن خنده و آن روشنی رو

ناز کن، باز کن اما دو لب قند فشان را

به شِکَر سفره بینداز کریمان جهان را

ناز کن، باز کن اما به من آن حرف مگو را

ساقی‌ام گیر و امانت بنه انبان و سبو را

باز کن لب که اسیرم به تمنای تو دیری

گر حصارم نبود هست به تشریف حصیری

باز کن لب که فقط لعل شکربار بریزد

باز کن تا که لبت حرف به گفتار بریزد

 

خستم از حرف هلا حامل عشقی که عشیقی

رسم نان و نمک این نیست دگر گیر طریقی

نازکن ناز ولی ناز به اندازه بفرما

آتشی تند ولی رحم به پرهازه بفرما

فضّه و فلذه و فیروزه نخواهم که تو جانی

گهر از بحر نجویم که تو کانی که تو کانی

 

سیر بحر است گهر از چه بجویم صدفم تو

سور عیش است به قوّال سپردم که دفم تو

سیر بحریست که هیچش نه کنار است و نه ساحل

نک دل از هیچ نترسد که تویی مامن و منزل

سیر بحریست که جز مرگ مگر چاره ندارد

بادوان سخت گرفتند مگر پاره ندارد

مرگ یا برگ چه گویم تو چه خواهی تو چه بینی

زورق از توست و دلم خوش که به ربّان تو نشینی

خستم از حرف زبان‌بسته به از بلبله‌گویی

مست ناپخته نی‌ام تا که کنم عربده‌جویی...

 

آه ای زن که برون ریخته‌ای زلف دوتا را

بَسَم این روز و شب خسته، نگه‌دار جفا را

چند مصرع بنویسم که یکی باز نخوانی

ور بخوانی به تجاهل که نه دیدی و نه دانی

چند رخ پوشی و در پرده که انگار شب است این

چند از خویش گریزان نه ز من، بوالعجب است این

چو میانداری از عقرب و از سنبله میزان

هفت خطّیم ولی غصه به اندازه بریزان

 

هفت خطّیم و خط شعر خط عارض یاری

که از او مانده به تمثیل در این راه غباری

هفت خطّیم که سر در خط فرمان تو باید

همه هر چیز به جز آن نه بپاید نه بشاید

برقع از روی بیفکن که مه از تاب بیفتد

نه از افلاک که از روی تو در آب بیفتد

شانه برگیر و مزن... زلف تو آشفته‌تَرَک به

به تماشای تو در پرده مه و مهر و فلک به

نه قدح چند سبو را ز صف صفّه نشان کن

پس سپس هرچه که افتاد همان ساز و همان کن

نه نشان چند سبو را ز صف صفّه گزین کن

باده با ناز  از اغمار به دلخواه‌ترین کن

نه گزین کن نه نشان کن همه با شوق برآور

که در این مرحله ترک ادب از حوصله بهتر

نه در این مرحله هر مرحله تشویش فروهل

بنه از عقل هرآن‌چیز که دل می‌برد از دل

چند پابست خرد چند به تشویش حکیمان

که خرد مرتبه‌ای نیست مگر پیش حکیمان

خرد خرد فروگیر و بینداز کناری

که تو را مرتبه عشق است به فرموده‌ی باری...

 

آسمان خیره به خاک است که از خاک دمیده

ماهِ نو از بنِ گوش تو بر افلاک دمیده

خیره مانده است فلک کاین همه لعبت به چه بازد

تو اگر ماه نباشی شبِ خود را به چه سازد

همه سو یار زمین یار و زمان یار غریبا

آسمان خیره به سوی تو که مهتاب حبیبا...

                                          محمدرضا تقی دخت

حال...

به تيغ كُند بسمل كردن مرغان تماشايي است

همان است اين، همان مرگي كه گفتند عينِ زيبايي است

همان است عشق، آن تيغي كه دايم بر گلوي ماست

نمي برّد ولي هر چند ذاتش عين برّايي است

دو تقريرند از يك حال "وصل"و "هجر"...اين يا آن،

چه فرقي مي كند وقتي كمال عشق، تنهايي است

تو را ديوانه مي خوانند عاقل ها و مي رانند

نترس از سنگِ طفلان اين مصيبت هاي دانايي است

به فكرِ اعتبار خود نباش و پا بنه در راه

زليخا هم كه باشي آخر اين راه رسوايي است

در اين دريا نهايت نيست رفتن را، هم از اين روست

كه ساحل آرزوي دايمِ مرغان دريايي است...

                                          محمدرضا تقي دخت

نسیان

 

 

 

نسیان

 شِكَر بفشان كه صبحِ صبح‌ها از راه مي‌آيد

گلويي تر كن از هر سوي سُكرالله مي‌آيد

حنا انگشت‌ها را، غازه صورت، سرمه چشمان را

بيارا تن كه بسيار است شوق ميزبان جان را

جهان طغراي استغناي حق را باز مي‌خواند

هلا گوشي كه آب و باد دارد راز مي‌خواند...

 

جهان در پرده افتاده‌ست ماهي نيّ و مهري ني

ز شرم آنچه انسان كرد انجم بر سپهري ني

دريغا روزبانان خيمه‌ي شاهي رها كردند

به گاه جنگ با كوس و دهل تنها صدا كردند

صدا كردند و گفتند اين صدا ماناست می‌‌ماند

رها كردند و گفتند آدمی‌‌ داناست می‌‌داند

دريغا دستلاف از دشمن خوني‌ ستادن‌ها

به تاوان تنگه‌ي روحِ روان را باز دادن‌ها

 

من از هيچِ عدم تا پوچِ هستي راز می‌‌گويم

هلا گوشي كه آب و باد را همساز می‌‌گويم

ز آب و خاك و گرم و سردِ گيتي شد جدا انسان

سر از طاق جهان بر كرد و آنك شد خدا انسان

شباني تا خدايي... راه دشواري است می‌‌پويد

"خدا اينك منم"، در پرده اما فاش می‌‌گويد

جهان تاريكِ تاريك است و اين شب سر نخواهد شد

شبِ تاريخ با فانوسِ كوران بر نخواهد شد

ز هر سو باد و توفان است می‌‌توفد كه باز آييم

به تلخي كوبه را آن يار می‌‌كوفد كه بگشاييم

جهان طغراي استغناي حق را باز می‌‌خواند

هلا گوشي كه آب و باد دارد راز می‌‌خواند...

 

تو را از شش جهت يار است و ياري در جهانت ني

تو خود عينِ عيان بيني، عيانت ني نهانت ني

نه ذوق آگهي داري نه راي همرهي داري

بدا اين خواب كاندر سايه‌ي سرو سهي داري

جهان امروز و ديروزي كه ديدي نيست، بهتر بين

اگر چشم درستت نيست، با چشمان ديگر بين

به بوي غنچه‌ي ده‌روزه آشفتي گلستان را

گل از هفت گريبان می‌‌دمد وا كن گريبان را

سبو پر كردي و سوداي سرها را فزون كردي

خودت را بي‌خبر كُشتي، نفهميدي و خون كردي

نفهميدي و خون كردي، دو تن يك تن هزاران تن

نه من آن من كه در ما بود و بودي جانِ جانان تن

نه عيّاري است با خود آنچه كردي بي‌خبر كارا

فزونا، بيشتر دانا، بزرگا، بيش و بسيارا !

به سوداي دو شب، از هفتْ منزلْ راه جا ماندي

صدا از دور می‌‌آمد كه می‌‌خواندي كه می‌‌خواندي:

"منم من من منم من از عدم از هيچ باليده

فلاطوني كه در ثغر زمين خواب مُثُل ديده

منم من من منم گوش نيوشاي زمين ايدر

سپس چون سوسن از ايدر سخنگويي زبان آور

منم من من من اما گنگ رويا ديده هرگز ني..."

صدا در كوه می‌‌پيچيد "آيا ديده... هرگز ني..."

تو را خاموش مي‌خواهد سفر، مرد رجز غازي است

كه پيكارِ غلام و خواجه بر نطع زمين بازي است

تو را خاموش می‌‌خواهد كه گوش‌ات بيشتر بهتر

صدا در كوه می‌‌پيچد... خموشي پيشتر بهتر

 

جهان در پرده افتاده‌ست مهري نيّ و ماهي ني

سواد قريه‌اي، سبزينه‌اي، راهي و چاهي ني

جهان طغراي استغناي حق را باز می‌‌خواند

هلا گوشي كه آب و باد دارد راز می‌‌خواند...

 

حنا انگشت‌ها را، غازه صورت، سرمه چشمان را

سوار از راه می‌‌آيد بيارا خيمه را خوان را

شكر بفشان و طفلان را به نُقل تازه مهمان كن

گلو تر كن سپس بنشين و با خود مشقِ نسيان كن...

 

محمدرضا تقي دخت

 

 

 

 

 

تُهی...

ببند پنجره را، آسمان ستاره ندارد
عروسِ خسته‌ي شب، تاج و گوشواره ندارد

نخواهمت كه به ديدارِ من ملول نگردي!
كه حالِ از نفس‌افتادگان نظاره ندارد

طبيب گفت به دارويِ من اميد نبنديد
غمي است عشق، كه جز مرگ راهِ چاره ندارد

تويي كه كشتنِ عاشق گناه نيست به پيش‌ات
بكش، كه كشتنِ من جاي استخاره ندارد

بهل كه ساده بگويم تو كيستي: خودِ عشقي!
تو عينِ مطلقي و مطلق استعاره ندارد

تو عينِ مطلقي و عشق با تمام شكوه‌اش
به جز وجودِ تو بر هيچ‌چيز اشاره ندارد

درونِ آينه گفتم به خود، دوباره مخواهش
كه رفته است و سرِ عاشقي دوباره ندارد

                            محمدرضا تقی دخت

حال...

 

نپرس از من كه در تنهاييِ بعد از تو حالم چيست
به‌جز دلتنگي شب‌هاي طــولاني ملالي نيست

به انكار خودم هر روز در آيينه مشغولم:
-اگر من نيستم اين عاشق شوريده، پس اين كيست؟!

گهي مي‌ايستد دنيا چنان سنگين كه بايد مُرد
تو را مي‌بينم و با خويش مي‌گويم كه بايد زيست

حكايت از چه بايد گفت وقتي قصّه دلتنگي است
شكايت از كه بايد كرد وقتي چاره ناچاري‌ست

شبيه ماهي در تُنگ دلتنگم، چه تقديري!
من اينجا ماندم، اما جويبار لحظه ها جاري‌ست


پرِ پرواز يا مردن درون پيله، بايد ديد!
كه هر پروانه‌اي تا مدتي در پيله خواهد زيست...

                                               محمدرضا تقی دخت

هیچ...

هرچه كه گفتي مرا به كار نيامد

جز دلِ خونين از انتظار نيامد

عشق و صبوري، زهي حكايتِ باطل! 

صبر نمودم ولي قرار نيامد

زخمه نزد چون تو هيچ‌كس، كه پس از تو

هيچ صدايي از اين سه‌تار نيامد

عشق، فقط عشق، غير «عشق» نبوديم

قصه ما جز به اختصار نيامد

اينقدر از خويشتن مرنج، همين است

عشق كسي را به اختيار نيامد

شانه سپردم به بارِ اينهمه دوري

سنگ هم اينقدر بردبار نيامد

عكس تو مي‌خندد و هنوز خزان است

خوابِ تو را ديدم و بهار نيامد

دست مرا و تو را گرفت و نپيوست

کاری از دستِ روزگار نيامد

شايد يك روز بعد مرگ نوشتم:

مُردم و او بر سر مزار نيامد...

                محمدرضا تقی دخت

تولدی دیگر

دور بود ستاره

و ماه نزديك

بر شانه‌هايت در شبِ مهتاب

ستاره‌باراني مي‌ديدم...

 

بسيار دويده بوديم ما

گريختگانی از هيچ و از خويش

در دالاني بي‌انتها از ناگزيري

وينك به اشتیاقِ ديداري

در صفحه‌ی روزنامه‌ها!

بر موهايت در شبِ مهتاب

دستاني جوهري مي‌ديدم...

 

ماه را تنهايي زيبا مي‌كند

و زنان را

دوست داشتن...

این را بر دیوار‌ اتاقم نوشته‌ام

حکمتی نه در کلماتِ آموخته از كودكي 

و نه در كتاب‌هاي مقدس پيامبران...

بر پلك‌هايت در شب مهتاب

زيباييِ خوابي كوتاه را مي‌ديدم...

 

دست‌هایت را بر من بسای

در تاریکی مطلقی که از آن می‌گریزیم

زني كه با سكوت حرف مي‌زند

و خوشه‌هاي گندم را نوازش مي‌كند

نيمي از ماه است

در جهاني سراسر هراسِ جنگ و قحط آب

ستاره دور است و ماه نزديك

بر لبانت هر شب مهتاب

شعری ناشکفته را مي‌بينم...

                               محمدرضا تقی‌دخت

 

ما مومنان...

با روزنامه‌ها و خبرهاشان، عمری‌ست خوگرفته به تکراریم

«ناچار شکلِ زيستن» اين بوده‌ست، ما سال‌هاست «زنده‌ي ناچاريم»

فرقی نبوده بين شما و من، بين من و تمامی آدم‌ها

شايد که سرنوشت چنين بوده‌ست، کاين‌گونه در حضيض گرفتاريم

هر روز روزنامه خبرهايش، يک مشت حرفِ ثابتِ تکراری‌ست

زندان واژه‌هایِ تهی از مغز... ما «بنديانِ بی در و ديواريم»

هرگز کسی سوال نخواهد کرد: « معنایِ آدميتِ آدم چیست؟»

رنگ لباس، مذهب، خط و ربط... اين‌هاست آنچه اصل مي‌انگاريم

اين آمد... آن يکی کس ديگر رفت... وين نيز رفت و فرصت او طی شد

يعنی در اين مکّررِ بی‌معنی، بايد که رفت و آمده بشماریم

يا نه طلا گران شد و نفت ارزان! نرخ دلار و ارز شناور چند؟!

با چند و چند و چند و چرا و چون، تا چند مومنان سبکباريم؟...

محمدرضا تقی دخت

 

در باب توهّم نخبه‌گی...

در ادامه یادداشت قبل، به دلیل برخی بازخوردها، نکاتی را در باب توهّم نخبه‌گی ایرانیان یادآور می‌شوم. این نکات را مدت‌هاست در ذیل کاری به نام "هفت توهّم علمی ما ایرانیان"، نوشته‌ام و ان‌شاء‌الله در قالب مقاله‌ای نشر خواهد شد. اجمالا به توهّم نخبه‌گی اشاره‌هایی می‌کنم.

اینکه ما از چپ و راست خود را در هر کاری سرآمد بدانیم، بدواً ایرادی ندارد. ما ایرانی‌ها، اگر ده سال(فقط ده سال) در یک کار ممارست کنیم و در یک حوزه فعال باشیم، بدون این‌که کسی بپرسد در این ده‌سال کیفیت فعالیت‌مان چه بوده است، به درجه علّامه‌گی می‌رسیم. مثلا اگر کسی ده سال پشت سر هم  حافظ بخواند، می‌شود حافظ‌ شناس و اگر کسی ده سال بنایی کند می‌شود معمار و همین طور در باقی رسته‌ها و شغل‌ها. فقط کافی است مردم به طور متوالی ببینند که یک فرد در یک رسته مشغول است. طبعا وقتی کسی این ده سال را طاقت بیاورد و مردم هم بپذیرند، خود او هم می‌پذیرد و توقع دارد که "علامه" یا "استاد" خوانده شود. این نخستین مرز توهّم نخبه‌گی است. حتما هر یک از شما چندین استاد و علّامه ونخبه از این دست سراغ دارید.

نکته مهم توهّم نخبه‌گی از این نوع، این است که فرد نخبه، طبعا بدون داشتن هرگونه صلاحیتی، دیگران را حذف یا رد می کند، یعنی مطلقا قبول ندارد که چیزی غیر از کار و قول او در آن زمینه خاص درست باشد. خود را صاحب‌نظر می‌داند و در مقابل نظرات دیگران، درست یا غلط، اگر موافق یا هم‌مسیر رای او نباشد، موضع می‌گیرد. نقطه‌ی بد این موضوع این است که جامعه هم این را می پذیرد که او درست می گوید و این توهّم او را بیشتر می‌کند. از دانشگاه‌ها و محافل فرهنگی و علمی و پژوهشی، با علامه‌های بی‌شمارش می‌گذرم. می‌آیم سمت مدیران اجرایی و افرادی که دست در کار اداره مملکت اند. در همین کشور ما، مدیرانی را داریم که سی‌سال است از این پست به آن پست جابجا می‌شوند و جامعه هم پذیرفته که این‌ها اساسا مدیر و صاحب‌نظر زاده شده‌اند و اگر نباشند مملکت به نابودی می‌رود. خب حاصل همین است که می‌بینیم! اگر ما مملکت ارزیاب و منتقد واقعی بودیم، یک مدیر ناموفق، باید بعد از دوره سه یا چهارساله کارخرابی، برمی‌گشت به شهر و دیار خود و پی کار و بار خودش! نه اینکه بگوییم این چهارسال تجربه کسب کرده! این که فقط خرابکاری کرد! نماینده مجلس داریم که بیست‌سال است نماینده است! می‌گویند فلانی در مجلس صاحب‌نظر است و همه چیز را می‌شناسد پس بهتر است! همه چیز، منظور مناسبات قدرت در بین همین نخبگان! است که چطور بیشتر سر کار و منصب خود بمانند!÷

در ادبیات و فرهنگ و دانشگاه و... ما علامه فراوان داریم. به کار و بار خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم افرادی داریم که به عنوان منتقدان ادبی مطرح‌اند! بعضی از این‌ها حتا یک رمان خارجی نخوانده‌اند چون می‌گویند ما منتقد شعریم! مثلا ده تا کتاب شعر هم چاپ کرده‌اند و تعداد زیادی هم مقاله‌ی مجله پُرکن نوشته‌اند و شده‌اند علامه نقد ادبی! جامعه هم اینها را به عنوان منتقد درجه یک پذیرفته! در حالی‌که منتقد ادبی باید همه آثار و مواریث فرهنگی را خوانده و تحلیل کرده باشد، دنیا و آثار ادبی آن را بشناسد، سینما و ادبیات و فلسفه و روانشناسی و عکس و شعر و موسیقی و هنر و خط و نقاشی و... بداند، آن هم در حد تحلیل! نه اینکه چون چند تا نقد نوشته از سر تکرار، بشود صاحب‌نظر! همین تا بعد!

محمدرضا تقی دخت

نخبگان...

دیشب بحث مفصلی داشتم با یکی از دوستان که معتقد بود همه گرانی‌ها و مشکلات و... به خاطر سرِ کار نبودن نخبگان است. من همین‌قدر می‌دانم که این دعوای نخبه و غیرنخبه، هیچ دردی از ما دوا نمی‌کند. اولا معیار نخبه‌گی چیست؟! من بیش از بیست‌سال است در محیط آموزش عالی کشور کار می‌کنم و از همان سال اول فهمیدم که صرف داشتن عنوان و پُز استادی و دانشیاری و ... نشانه کاربلدی یک استاد نیست. وضعیت دانشگاه‌های ما به دلیل عدم ایفای نقش اجتماعی در رشد فکری جامعه، اسف‌بار است. در بهترین دانشگاه‌های ما، استاد تمام‌هایی هستند که تمام طول خدمتشان را با یک جزوه درسی سپری می‌کنند، یک تحقیق به دردبخور ندارند و یک کارمند اداری به تمام معنا هستند، منتهی کارمندی که کارش درس‌دادن است! همین آدم‌ها به اضافه آدم‌هایی که در رسته‌های دیگر کار کرده‌اند، مثلا صنعت و ... در همه این سال‌ها سکان‌داران اقتصاد و معیشت مردم بوده‌اند. چپ و راست هم ندارد. همه کارنابلدند! چپ‌ها با اهرم نخبگی، طرف مقابل را سرکوب کرده‌اند و راست‌ها با اهرم بی‌تعهدی و غربزدگی! اما حقیقت آن است که این ممکت را هر دوی این گروه حضرات به این روز انداخته‌اند! روشنفکران کم‌سواد پرمدعا و پوپولیست‌های هوراکش هر دو در این ادبار و فلاکت سهیم‌اند. جامعه ترکیبی از توده‌هاست و توده‌ها را نمی‌توان حذف کرد. کسی که رای داده تا دولت روحانی روی کار بیاید، برای جلوگیری از این بوده که فلان نامزد نیاید تا (تاکید می‌کنم تا) دلار و گرانی و معیشت پیش نیاید، اما لان همه اینها رخ داده! والا من گمان نمی‌کنم مثلا کسی برای تیپ آقای روحانی به او رای داده باشد. چپ طرفدار خودش را دارد و راست هم طرفدار خودش را. باید بپذیریم که طرفداری از یک گروه به معنای نخبه‌گی یا عدم نخبه‌گی افراد نیست. مردم به خاطر بهبود زندگیشان(در همه وجوه) رای می‌دهند. می‌گویند نمی‌گذارند دولت کار کند! بدتر! این‌هم نشان می‌دهد که این‌قدر ما در این سال‌ها چرخ دنده سیاسی این مملکت را به هم ساییده‌ایم که الان صدای آن درآمده!

حقیقت این است که ما در این سال‌ها، آنقدر خود را در توهم چپ و راست درگیر کرده‌ایم که همه فرصت‌هایمان از دست رفته! الان هزار درد بی‌درمان داریم که با ادامه دعوای چپ و راست بدتر می‌شود. اگر ما در این مملکت نخبه داشتیم که وضعمان این نبود! در اثبات اینکه ما هیچ نخبه‌ فهمیده‌ای در این کشور نداریم، همین بس که با وجود این‌همه مشکل، آقایان هر دو جناح هنوز با قدرتِ تمام گلاویز هم هستند!  همین یک دلیل برای اثبات فلاکت سیاسی و اجتماعی ما کافی است. همین.

محمدرضا تقی دخت

رادیو...

از رادیو ماشین که معمولا روشن است، من به همه چیز پی می برم! رادیو آیینه خوبی برای ماست تا خودمان را در آن بنگریم. نمی‌دانم شما رادیو گوش می‌کنید یا نه، ولی شاید باورتان نشود که در هیچ فریمی نمی‌توان ادبار و فلاکت فرهنگی این مملکت را به زیبایی رادیو دید، حتی در تلویزیون.

باورتان می‌شود که هنوز بعد از چهل‌سال در رادیو مسابقه‌ای پخش می‌شود که باید به سوال‌های آن پاسخ بر عکس داد؟! یا مثلا باورتان می‌شود که به محض اتمام خبر در تقریبا همه شبکه‌ها، آگهی‌های چند ده دقیقه‌ای (تاکید می‌کنم چند ده دقیقه‌ای!) راجع به کلاس کنکور و مثلا موسسه مغز برتر و فروش قابلمه فلان و اینها پخش می‌شود؟! باورتان می‌شود که این‌ها را مجریان رسمی رادیو(مثلا غیر مستقیم) اجرا می‌کنند؟! باورتان می‌شود که هیچ محتوایی از رادیو به مخاطب نمی‌رسد، بجز لودگی چند مجری که صبح تا غروب دهانشان را کج و راست می‌کنند و ادای لهجه این و آن را به طرزی سخیف در می‌آورند؟!

رادیو هنوز رسانه مهمی است، خیلی مهم‌تر از تلویزیون! صبح داشتم فکر می‌کردم که این رادیو چطور واقعا خانه فرهنگ عمومی ایران است؟! بعد به خودم گفتم: دل خوش سیری چند...

محمدرضا تقی دخت

 

معنا ساختن برای جهانی بی‌معنا

تبِ تند فوتبال فرو نشست. تمام شد. ما مثل بیماری که تب می‌کند، تب کردیم، عرق ریختیم، ضربانمان به اوج رسید و داغِ داغِ داغ شدیم. درست عین یک تنِ بیمار تب‌زده در یک بستر ده‌روزه، که اوج تب‌اش دیشب بود! اما سرانجام حذف شدیم و آرام شدیم...

  1. با فلسفه و منطق معمول زندگی نمی‌توان این تب تند را توجیه کرد، این شادی‌ها را و این فراموش‌کردن همه‌چیز و همه‌کس را در سایه‌ی ذوق‌مرگ‌‌شدن ما از لایی فلان به فلان یا پنالتی دفاع شده‌ي فلان بازیکن یا چیزهای دیگر. بر اساس چه منطقی ما شادیم؟! این‌که از قهرمان جهان کم گل خوردیم یا با قهرمان اروپا مساوی کردیم یا قهرمان افریقا خودش خودش را برد!؟ مگر ما در چیزی پیروز شدیم؟! هیچ منطقی برای پیروز نشدن به ما مجوز پایکوبی نمی‌دهد! اما روانشناسی می‌دهد! روانشناسی ما را محق می‌کند که بریزیم در خیابان و بوق بزنیم و جیغ بکشیم! ما نبُردیم اما خوب جنگیدیم و این شادی برای خوب جنگیدن است! برای این‌که یک بار دیگر به خودمان بگوییم می‌توانیم کارهای بزرگ بکنیم، خوب بجنگیم و نشان دهیم که ملت عقب‌مانده و ضعیفی نیستیم! بوق زدیم چون بهانه‌هایمان برای بوق‌زدن و جیغ‌کشیدن در این سال‌ها به عدد انگشتان دست هم نرسیده! جا دارد از خودمان بپرسیم که چند درصد از شادی دیشب ما صرفا فوتبالی بود! من تقریبا می‌گویم نود درصد آن، تِم سیاسی هم داشت! این انرژی متراکم بهانه‌ای برای تخلیه می‌خواهد. این بهانه، حتا اگر یک مبارزه منتهی به باخت و حذف باشد، از «نحوه مبارزه» بهانه می‌سازد!
  2. در این ده روز که ما تب کردیم و داغ شدیم، چیزهای دیگری هم داغ شد! قیمت سکه تا چهل درصد رشد کرد، دلار دو هزار تومان گران شد، همه چیز سر به فلک کشید، روانِ‌مان آشفته‌تر شد و زندگی و معیشت‌مان آشفته‌تر! فوتبال مسکّن ضعیفی بود! ده روز ما را تخدیر کرد! 355 روز دیگر باقی است، با شادی‌هایی که ‌می‌دانیم نیست و نشانه‌های بدی که در افق زندگیمان مثل گردباد ویرانگر دارد به ما نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. باید چه کنیم؟! نمی‌دانیم! یعنی هیچ‌کس ظاهرا نمی‌داند! مثل فوتبالی که نشسته‌ایم و داریم تماشا می‌کنیم، اما قطعا می‌دانیم که بازنده‌ایم!
  3. دیپلمات‌ها در میدان‌های بین‌المللی می‌جنگند تا جنگ نشود، اما ما در درونمان با خودمان در جنگیم! این سخن خیلی تلخی است و هربار که خودم هم به آن فکر می کنم می‌ترسم! اما واقعیت این است که جامعه ما بیش‌تر امتیازات اخلاقی‌اش را به طور کامل از دست داده است! از شفقت، مهربانی با هم‌نوع، رحم، انصاف، خلقِ خوش، مدارا و مانند آن، هیچ خبری در ما نیست! تباهیِ کامل اخلاقِ اجتماعی! به شو.آف‌های پوچِ فضای مجازی توجه نکنیم! به کسانی که به گربه‌های خیابانی و سگ‌های ولگرد غذا می‌دهند و فیلم می‌گیرند و گمان می‌کنند دنیا را نجات داده‌اند! هیچ‌کدام از این‌ها آیا یکبار به شیرخوارگاه‌ها یا مراکز بهزیستی سرزده‌اند!؟ این‌ها بازی است، چون مسئولیت‌پذیری اجتماعی نیاز ندارد! به خودمان دروغ نگوییم! اگر جنگ بیرونی یا موقعیت‌های شبیه آن مثل تنگناهای شدید اجتماعی و اقتصادی رخ دهد، هیچ‌کس به هیچ‌کس رحم نخواهد کرد! شادی بی‌دلیل این مردم، نشانه‌ي بدی است! مردمی که شادی بی‌دلیل دارند، خشم بی‌دلیل هم دارند! به همین دلیل، من دیشب که شادی بی‌دلیل مردم را می‌دیدم، می‌ترسیدم!
  4. هر وقت از این یادداشت‌ها می‌نویسم یا جایی از این حرف‌ها می‌زنم، دوستانی شفاها و کتبا کامنت می‌دهند که سیاه می‌نویسی، سفید وامیدوار بنویس تا کسانی که احتمال دارد بخوانند، ناامیدتر نشوند! من روشنفکر نیستم که بخواهم با کلمات قلمبه‌سلمبه و استدلال‌های من‌عندی، به خودم و به دیگران دروغ بگویم! به قول مصطفی ملکیان، «من نه نگران سنت‌ام، نه مدرنیته، نه نگران هیچ امر انتزاعی دیگر؛ من نگرانِ آدم‌های گوشت و پوست و استخوان‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌کشند و می‌میرند...». یک نفر به من یک نشانه امیدوارکننده نشان بدهد... 

                                                                                          محمدرضا تقی دخت

 

 

 

سعدی...

چقدر این ابیات سعدی عمیق و دوست داشتنی است...

 

اگر مرد عشقی، کمِ خویش گیر

وگرنه رهِ عافیت پیش گیر

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی، گر هلاکت کند

تو را با حق آن آشنایی دهد

که از دستِ خویشت رهایی دهد

که تا با خودی در خودت راه نیست

وز این نکته جز بی‌خود آگاه نیست

نه مطرب که آوازِ پایِ ستور

سماع است اگر عشق داری و شور

نه بم داند آشفته‌سامان نه زیر

به آواز مرغی بنالد فقیر

به تسلیم سر در گریبان برند

چو طاقت نماند گریبان درند...

حال...

رسيد فطر و سيه نامه ام كه بهره ي چندي

بجز گرسنگي از فرصت صيام نبردم...

 

محمدرضا تقي دخت

رویا...

 

به رویا برگردان مرا
به آبیِ بینهایت
    ـ با سپیدی ابرهای زیبا و گاهگاهشـ
به مِه
آن جهلِ کوتاهِ خیس
که وامینهادیم در آن
                   دانایی را...
 
به رویا برگردان مرا
به نادانیها
به سرکشیهایِ خوفآور
به خوابهایِ کوتاهِ عمیق
به دوستداشتنهایِ محض...
 
من از رویای رسولان خستهام
و از حکمتهای شاعران
و از عقل...
این پنجرهها را ببند
خدایِ رسولان در دوردست نشسته است
من به تماشای تو آمدهام
ای خدایِ نزدیک...
 
محمدرضا تقی دخت

آدمی...

شترهايي که ميروبند شنهای بيابان را
فرازِ خاک ميجويند چاووشِ شتربان را
حسابِ يافتن بيرونتر از اعداد و ارقام است
تو مجنون ميشماري روز و شب ريگِ بيابان را!
به «سعیِ جستوجو» آدم چنين آواره شد اماـ
به غفلت آدمی پرورد قول «گندم و نان» را
چرا بيهوده غفلتخوابِ لفظِ «واجب» و «ممکن»
ورای لفظ بايد جست آن معنای پنهان را
جنونِ گلشدن را هفت دشتِ خشک در پيش است
گل از هفتِ گريبان ميدمد، واکن گريبان را
نبرد آدم و ابليس را همواره آدم باخت
فضيلتهاست در «حسنِ عمل» بر بنده شيطان را
 
شبيه خواب خرگوش است غفلتهای ما شايد
بياشوبد رسولِ ماه اين تاريک نسيان را...
 
محمدرضا تقی دخت

رباعی ...

من، من نی ام، آنکس که منم گوی که کیست؟

من خاموشم! در دهنم گوی که کیست؟

سر تا قدمم نیست بجز پیرهنی

آنکس که منش پیرهنم، گوی که کیست...؟

بابا افضل کاشانی

روایت...

دلي است خسته كه عمري تپيد با نفس تو
خوشا تپيدن يك عمر خسته در هوس تو
چه كرده اي كه خموش اينچنين صبور نشسته ست
پرنده اي به خيالي كه نيست جز قفس تو
نه! قد كشيدن بسيار من به كار نيامد
كه دورتر ز خيال من است دسترس تو 
شراب كهنه و شوق تو و شبان مجرد!
كه هم پياله ندارم به غير هيچكس تو
به نوشخواري بسيار هر چه بود شكستم
مگر به بند كند بنديِ تو را عسس تو 
شرابِ تلخِ فراموش، نوشِ زين سپس من
خوشا كه شاد بود نوش نوشِ زين سپس تو...
 
مرا به باغ نصيبي به جز سموم خزان نيست
مگر جوان كندش باد با گلِ نفس تو ...
 
محمدرضا تقي دخت

 

عيد مبارك...

دراينروزهاكهانسانازدوستانقديميهمبهدليلبيمهريدلميبرد،

خوانندهمهربانياينجاگاهبهطورناشناسبرايشعرهاپياممحبتآميزميگذارد.  

هركههستوهرجاهست،برايشسالوحالخوبازخداطلبميكنم.

همين. عيدهمهمبارك.

تاریکا...

صدایت را در جانم ذخیره می‌کنم

پیش از آن‌که سکوت کنی

و دستمالی را که بوی عطر تو را دارد

در جیب پیراهن‌های نپوشیده‌ام می‌گذارم

 

در من به دنبال چیزی نگرد

جنگلی در من نیست که آن را کاوش کنی

جاده‌‌ای زیبا که در آن راه بروی

یا آسمانی ستاره‌گون که به آن خیره شوی

در من فقط درخت سیبی است

که به جای تابستان

در آغاز زمستان ميوه داده است

در موسم خداحافظی‌ها...

 

در من به دنبال چیزی نگرد

در من اتاقی تنهاست

با پیراهن‌هایی آویخته بر صف چوب‌رخت‌ها

که دستمالی از عطر تو در جیب آن‌هاست

اتاقی با یک تختخواب

و قفسه‌هایی از کتاب‌های بی‌حاصل

و دفترهای شعر بی‌معنی...

چیزی در آن نیست

جز صدای تو

که نیمه شب‌ها از بلندگوی تلفن در آن می‌پیچید

وقتی به سقف نگاه می‌کردم

و ستاره‌های خیالی را می‌شمردم...

 

در من به دنبال چیزی نگرد

من نقشه جهانم

که عاشقان در آن پراکنده‌اند

اما هر چه بیشتر در من بنگري

جز خط‌ها و مرزها چیزي نخواهي ديد

مرزهای ممتد با خط‌ کشی‌ها و نقطه‌چین‌ها

نشانی هیچ عاشقی را به تو نخواهند داد

عاشقان در جهان آواره‌اند

و عشق

این حقیقت بی‌مرز

در هیچ نقشه‌ای نیامده است...

 

در من به دنبال چیزی نگرد

در من فقط زنجیری نقره‌ای است

که روزهایم را به گذشته پیوند می‌دهد

و تاریکای شبهای تنهایی‌ام را به نقره‌ ماه‌

و هر شب حلقه‌ای بر حلقه‌های آن افزوده می‌شود

و کودکی معصوم هر شب از من می‌پرسد:

«آیا روزی

ستاره‌های سقف اتاق تنهایی‌ات را خواهی فروخت

و زنجیر نقره‌ای جادویی‌ات را؟!»

 

در من به دنبال چيزي نگرد

من پرنده اي گمشده‌ام

كاسه آبي برايم بگذار

و مشتي دانه برايم بپاش

آن‌گاه

كنار پنجره اتاق كارت بايست

و تماشايم كن

و تماشايم كن...

 

صدايت را در جانم ذخيره می‌کنم

پيش از آنكه سكوت كني...

 

 محمدرضا تقی دخت

 

در پرند صدای تو

 جهان به هیچ بند است

این را برگی به من گفت

که با شلاق باد بر خاک افتاد

 

در گندمزار انبوه موهای تو

بسیاری پرنده بی‌لانه

سودای سکون دارند

و بر هر خوشه

دل پرنده‌ای تاب می‌خورد

 

من پیش از اینها

صورت تو را در لوحی باستانی دیده‌ام

در کتابی که نامش را از یاد برده‌ام

و کلماتش را به خاطر ندارم

گویی همه چیز

دانه برفی بوده است

بر شیشه بخارزده ماشین

که آب شده است

که بخار شده است...

 

جهان به هیچ بند است

این را پرنده ای به من گفت

که از  تله کودکی بازیگوش گریخته بود

و ماهی‌ای که از تور ماهیگیر

و بادبادکی که از نخِ بلند ساقه‌اش

و عاشقی

که از کلمات نامهربان معشوقه‌اش...

 

دنیای شاعران

با هر فصل تغییر می کند

و با هر ماه

و با هر روز

و با هر دقیقه

و با هر اتفاق کوچک

مثل برگ‌ها، از سبز به سرخ و زرد

آماده فروافتادن با شلاق بادی

چرا که جهان به هیچ بند است...

 

در اتاق کوچکی که نامش تنهایی است

من به هر چیزی می‌اندیشم

به فروافتادن‌ها و فرارفتن‌ها

به خیام

با کوزه‌ها و قصرهای فروریخته‌اش

به حافظ

و نقش معشوقه‌هایش با موهایی بلند

              و کوزه‌های شراب بر دوش

و  به دست‌های تو

که وقتی در دست می‌گرفتم

بر هر انگشت کشیده‌ات

         گویی شعری از من نوشته بود

 

در اتاق کوچکی که نامش تنهایی است

می‌اندیشم که کدامیک حقیقت دارد؟!

وقتی جهان به هیچ بند است

و باد،بی‌پروا در گندمزار موهای تو می‌پیچد

و شور شعر حافظ و زهر رباعی خیام

تنها در پرند صدای تو شنیدنی‌اند...

 

من پیش از اینها

صورت تو را در لوحی باستانی دیده‌ام

شاید جهان به عشق بند است

این را همان لوح باستانی به من گفت

در کتابی که نامش را از یاد برده‌ام

و کلماتش را به خاطر ندارم...

 

محمدرضا تقی دخت

بادبادك هاي ما

 

بالا كه مي رود

از نردبان باد

هي پله‌پله مي‌شود از ما دور

ما خود مجال دورشدن مي‌دهيم‌اش

با شوق و با شتاب...

 

باد از هزار سوي مي‌آيد

باد از هزار سوي نهان مي‌آيد

وقتي كه آسمان غربال است

با آن سبك‌سري 

بي‌بال مي‌پرد آن‌سان

گويي كه تن – تمام تن- بال است

و پله‌پله مي‌شود از ما دور

بر نردبان باد...

 

من

هرگز نديده‌ام

در بازگشت، آن نخ نازك را

دنباله‌اي كه گاه رفتن بودش

يعني

بالا كه مي‌رود

گم مي‌شود براي هميشه 

 وقتي

هي پله‌پله مي‌شود از ما دور

بر نردبان باد

بر نردبان هيچ...

 

محمدرضا تقي دخت

 

ماهي...

بچرخ دور خودت در تُنگ، جهان شيشه‌اي‌ات زيباست

توهّم است گمان بردي، بهشت گمشده در درياست

به جست‌وجوي چه مي‌خواهي، به موج و صخره بکوبي سر

که هيچ نيست به غير از آب، به غير آب که در هر جاست

تو در جهان خودت داري، هرآنچه را که تو را کافي است

به غير آب چه مي‌جويي؟ که آب، راحت ماهي‌هاست

  •  

طلب، حکايت دريايي‌است که ماهيان به خطا جستند

به خيره غافل از اين ماهي،‌ که هر کجا برود تنهاست

که هرکجا برود تنهاست، چه تُنگ تنگ و چه اقيانوس

طلب، حکايت تنهايي است، طلب، حکايت آدم‌هاست!

بهشت گمشده را عمري به راه باديه جست آدم

چه قصه‌ها که از اين معني، نوشته بر ورق صحراست

به پاي و پويه فراوان رفت، به دست و تيشه فراوان کند

چه يافت،‌ هيچ!!... که ـ باري‌ـ عشق، توهّم است، پَر عنقاست

نو و قديم هزاران بار، کتاب‌هاي کهن بسيار

شنيد و ديد و نينديشيد، که عشق آفت استغناست...

  •  

گران مکن به طلب جان را، ‌توهّم است... چه مي‌جويي؟!

بچرخ دور خودت ماهي، جهان شيشه‌اي‌ات زيباست...

                                         محمدرضا تقي دخت

 

اين‌هاست آياتِ روشنگر...

سال 95 دارد نفس‌نفس مي‌زند تا برساند خود را به عيدي كه معهود است؛ به طراوتي كه در راه است؛ به جنبش خاك و دميدن جوانه‌ها؛ به تحول و رويش دوباره؛ به شروعِ دوباره؛ به بهار دوباره...

سال 95 دارد نفس‌نفس مي‌زند. درست مثل ماهيِ قرمزِ توي تنگ، كه هِي با اضطراب مي‌چرخد و بيرون را نگاه مي‌كند، شايد به جستجوي بهار، رويش، دميدن و شايد به جستجوي دريا... .

حالا كه اين نوشته نوشته مي‌شود، ميانه‌هاي اسفند است، برف‌ها آب شده‌اند و خورشيد، گرم‌تر از روزهاي ديگر مي‌دمد. زمين گرم‌تر شده و نفس‌كشيدنش را مي‌شود حس كرد؛ اما اين فقط زمين نيست؛ برفِ وجودِ خيلي‌ها نيز دارد در طليعه بهار آب مي‌شود؛ خيلي‌ها دارند زمستانِ لنگرنشينِ برفي را با ثانيه‌هاي رخوتناكش از ياد مي‌برند و به بهار مي‌انديشند؛ به بهاري كه در راه است و تحولي كه پيشِ روست؛ به سالي كه تا رفتيم خبردار شويم شروع شده، دارد تمام مي‌شود و شناسنامه‌ي ما را يك سال كهنه‌تر مي‌كند.

اما نفس‌نفس زدن زمستان، پيغامش فقط پايان زمستان طبيعت نيست؛ هر كدام از ما نيز در درون خود زمستاني پر برف داريم كه بايد به بهار متصل‌اش كنيم، به رويش برسانيم‌اش و رنگ بگردانيم؛ همان كه يك‌بار نوشته بودم:

بچرخ و رنگ بگردان چرا بهار نباشي

مگر بهار چه دارد به جز جنون شكفتن؟!

حالا جنونِ شكفتن طبيعت آغاز شده است؛ جنون هزار‌ساله و هزاران‌ساله‌اي كه مبداء تحول و رويش و تحويل حال و سال است و اين نسيم كه مي‌آيد، بايد و شايد كه جنون شكفتن را در ما نيز ايجاد كند و ما را هم به تحول و رويش وادارد، در آستانه سالي كه در پيش داريم.

حالا كه اين كلمات را مي‌نويسم، ميانه‌هاي اسفند است، اما يادمان باشد سرِ سفره هفت‌سين، وقتي قرآن را بر مي‌داريم و بسم‌الله را مي‌گوييم و وقتي زير لب و آرام «يا مقلب القلوب» مي‌خوانيم، وقتي ماهي قرمز، هِي تندتند تويِ تنگ بلور مي‌چرخد و بچه‌ها چشم به دست پدر هستند تا زودتر لاي قرآن را باز كند و عيدي‌ها را بدهد، چند چيز را از خدا بخواهيم و چند نكته گفتني را صادقانه بگوييم:

ـ خدايا! در آستانه سال تازه، حالمان را تازه كن...

ـ خدايا! حالمان را كه تازه كردي، تازه نگهدار...

ـ خدايا! سالي كه رفت، با قصور و تقصير فراوان ما همراه بود؛ در سال تازه توفيق جبرانمان ببخش...

ـ خدايا! باران رحمت بهاري را براي تازه‌تر شدن جانمان فرو فرست...

ـ خدايا! ديدني‌هاي شايسته ديدار را در سال تازه نصيبمان كن و شنيدني‌هاي ناشايست را از گوشمان دور بدار...

ـ خدايا! بهار جانمان را، حتي پس از گذشتِ بهار تقويم، پاينده بدار...

ـ خدايا! تقويمِ جانمان را از مناسبت‌هاي نيكو پر كن...

ـ خدايا! چنان كن در پايان سال تازه، وقتي تقويم را ورق مي‌زنيم، شرمنده خويش نباشيم...

ـ خدايا! روز و روزگارمان را نيك، و نيكي را در روز و روزگارمان جاري كن...

ـ اي تدبيركننده روزها و شب‌ها! عاقبت امورمان را خير مقرر بفرما...

  •  

دارند توپ‌ها را آماده مي‌كنند تا سالِ نو را شليك كنند؛ رستاخيز بزرگ طبيعت دارد تجديد مي‌شود؛ اين‌هاست آياتِ روشنگر...!!

                                                                                  محمدرضا تقي دخت