درون سینه ام گرفته جای
نه می رود
نه عقده می گشاید از بساط خویش
تا سوار مرکب قلم شود
و صفحه ای ، از این کتاب زندگی ورق زند
همچو کهنه مرهمی که جان خسته را
نه می کشد نه می تواند او ، که درد را شفا دهد
درون سینه ام گرفته جای
نه می رود
نه عقده می گشاید از بساط خویش
تا سوار مرکب قلم شود
و صفحه ای ، از این کتاب زندگی ورق زند
همچو کهنه مرهمی که جان خسته را
نه می کشد نه می تواند او ، که درد را شفا دهد
جانم برای سرور خوبان فدا کنم
وقت نماز پشت سرش اقتدا کنم
یا در مقابلش زتیر بلا حفظشان کنم
آیا شود که جرعه آبی شوم به شوق
مرهم به زخم کودک عطشانشان کنم
آیا شود به وقت سحر از لبانشان
تا عرش حق روم و یک دعا کنم
آیا شود که زبانم بچرخدو
هنگام رفتنم گل او را صدا کنم
آیا شود به منا هم اگر روم
تنها به نور روضه ایشان صفا کنم
آیا شود که وقت رسیدن به علقمه
یک یا حسین بگویم و جانم رها کنم
------------------------------------------------
-----------------------------------------------
با اشک و ندبه میزنم این روز را رقم
بر نور اختران جهان می کشم قلم
بر جنگ بنده با خدای خود اقرار میکنم
با آه و ندبه ، توبه از این کار میکنم
این پرده از نمایش عالم ستودنیست
با اشک وبا قلم دگر این کار می کنم
گر از محبت ایشان بپرسیم
بعد از غروب واقعه انکار میکنم
یا با نثار خون خود اقرار میکنم
یا اینکه من وجود خود انکار میکنم
شرمنده ام که نفس میکشم هنوز
این کرده را من از چه به تکرار میکنم
سوز عطش پرش خون ز حنجره
من از چه این همه تکرار می کنم
اشعار پروین حس و حالی ناب دارد
این خود حکایت از دلی بی تاب دارد
چون شعر نابش را به دقت باز بینی
اشعار نازی چون گهر بر تاج دارد
در قله های سر بلند شعر هایش
از هر زبان او قصه ای پربار دارد
بر او مدالی میدهند استاد گونه
چون یک سفر از اشک گوهروار دارد
درعرصه گیتی چو جویی جایگاهش
او جای ِ گاهی در کنار ماه دارد
مانده تشنه
در کنار رود پر توان
تشنه ای
که حکم آسمان به دست اوست
او خلیفه خداست
او اگر اشاره ای کند
زیر آسمان زبر شود
زمین ز آب بی خبر شود
تشنگی بهانه ای برای جستن است
جستجوی قلب تشنه می کند به این عطش
او نه تشنهء دو قطره آب پاک بود
او عطش به قلب پاک عاشقانه داشت
روز او
تمام روزها
سر زمین او
تمام عالم وجود
جستجو
هنوز هم پیاپی است
بیرق عطش
هنوز بر فراز دست
سال و ماه لحظه ها
هنوز هم پر از بلاست
تشنه ای اگر هنوز!؟
قلب پاک خود
به دست گیر و ره سواره رو
ره سواره و پیاده رو
تشنه مانده ساقی عطش
در میان دشت کربلا
به انتظار تو
گرفته جان خود به دست
تا فدا کند
برای قلب تو
پاک کن قلب خویش
ز هرچه در زمین و این زمان بهانه است
بهانه ای برای ماندن است
کاروان به راه خود ادامه می دهد
در تمام روزگار
در تمام این زمین
جا نمانی ای عزیز
جا نمانی ای عزیز
ترانه های من،
ترانه های روزگار جاری است
مرغ شب،
نشسته بر فراز دُرِّ آسمان
باز کن دو چشم خویش
دیگر این زمان،
نه وقت بازی است
دین و باور من و تو را
روبهانِ حیله گر ربوده اند
حنجرِ پر از شکوهِ عشق را
خنجر هوس
به تیغِ تیزِِ خود بریده است
باز کن دو چشم خویش
دیگر این زمان،
نه وقت بازی است
گرگ پیر حیله گربه قصدِ بَرده کردنِ من و تو آمد ست
برده نه!!
به قصد بَنده کردن ِ من و تو آمد ست
وقت رقص ِ خوکها رسیده است
باز کن دو چشم خویش
دیگر این زمان، نه وقت بازی است
گردشِ شماره ها و بازی و بهانه را
بس کن و
دوباره عزم رفتن از حصار کن
باز هم نظاره کن
باز هم نظاره کن
دست گرگ حیله گر
به رنگ و بوی آدمی درآمده
وقت و فرصتِ نظاره هم تمام شد
عمر مانده هم به سر رسیده است
فرصتی برای وا نمودنِ دو چشم هم نمانده است
باز هم به پای خود بِخیز
بازهم دو باره عزم رفتن از حصار کن
بند دل به بند گرگ حیله گر نبند
آرزو به عمقِ دره های تیرگی نبند
بال و پر گشا
به اوج آسمان روانه شو
دل
به دانه هایِ خوش خوراکِ بی ثمر نبند
جای تو
فراز آسمان روشن است
پاره کن دلِ سیاه ابرِِ تیره را
باز کن دو چشم خویش
باز کن دو چشم خویش
باز کن دو چشم خویش
به رنگ و بوی آدمی در آمده
قله های پر فروغ آدمی
به دره های تیره رو نهاده است
چرخش زمانه بار دیگر
اتفاق کهنه را رقم زده
حبه هم خوراک گرگ کشته است
پس کجاست مادر زمان
که شاخ تیز خود
به سینه های گرگ حیله گر زده
ناله های رعیت و گدا
به گوش گرگ هم نمی رسد
با وجود اینکه خانه بر فراز شهر ما زده
این هم یه شعر به سبک باز باران با ترانه
باز می جویم بهانه
از برای یک ترانه
شعر پاکی از حقایق
نغمه های صادقانه
نکته ها اندر پی هم
در پی اشعار تازه
تا کجا بلبل بخواند
نغمه ها را بی بهانه
صف به صف دنبال باران
دانه های خاک گلدان
تا بر آرد از دل خود
غنچه هایی شاد و خندان
مرغک پرکنده در دام
مانده تا دیدار صیاد
تاکه شاید بار دیگر
پر کشد از دام بیداد
از امید و نا امیدی
از غم و اندوه و شادی
شعر نو باید سرودن
از برای نور خورشید
گاه و بی گاه
نغمه ای شاد
نغمه ای از خاطر باد
یا که از بی داد و از داد
در گلو باید بماند
بغض و فریاد و بهانه
قصه های غاشقانه
شمع غم در کنج خانه
تاکه شعری عاشقانه
با کلامی عارفانه
همچو جویی از دل کوه
چون سرودی کودکانه
رو به دریا
سوی باران
سوی دشتی
پر ستاره
در هوایی پاک و تازه
همچو قویی در کرانه
نرم و آرام و سواره
بر سر موج ترانه
تا سحر
تا تیغ خورشید
تا نگاهی رو به امید
تا غروب ماه و خورشید
باز می خوانم ترانه
شعر پاکی صادقانه
با نوایی عاشقانه
با بهانه
بی بهانه
|
کنج سرماي زمستان دل اگر شاد نبود ميتوان شاعر بود ميتوان از قلم سوخته و کاغذِ ني قصه شمع و گل شبپره را باز نوشت ميتوان عاشق بود دو سه ديوان ز دل سوختهاي شعر سرود ميتوان غافل بود ز همان کوچه نشيني که زسرماي شب پيش بمرد ز همانکودکيکماهه که از سرديشبميلرزد و چراغي به سرا خانة او روشن نيست و چه زيبا ميگويد « شاعري، زخم زبان ميخواهد نه معاني نه بيان ميخواهد » يادم آمد که ز پايان بهار دل ما يخ زده سرما بود نه گل خنده به لب غنچه نمود ونه آن شاخه دل ميوه سرخي بنمود و چه سرمايي ماند ز همه خاطره هاييکه براينصفحهدل نقشکشيد خط خطي هاي زماني که دمي باز نماند و از آن، مانده در اين خاطره ها، زشتي ها و نگاهي که بر آن ميچرخد و دلم ميسوزد از همان چرخ نگاهي که خراشيد مرا وجدان را سيرت پاک من انسان را در سرا پرده اين فطرت پاک چه اثر مانده ز خورشيد پگاه و از اين سردي و سوز اشک چشمان من الوده و تاريک، ز غمها گشته قطراتي که بر اين چهره جلا ميبخشد شده همسان بلور خشک و بي روح و روان نيست به هنگام سجود بغض آواز من از قژ قژ در سرد تر است رنگ رخسار من از مرده تنان زرد تر است گوئيا زندگي آغاز ندارد مارا تا دمي در دل آن رقص کنيم جرعهاي از مي خونين بچشيم جامه خود ز قفا چاک کنيم نغمه عاشقي آواز کنيم و ببينيم که يار ميخندد و ز گرمايش و از شوق، جهاني سازيم که در آن حادثه، پر پر نکند گلها را و لگد مال خشونت نشود دلهامان |
گویا که خدا هم پی تنهایی خویش است
بین من و او فاصله افتاده چه بسیار
زین درد که افتاده به جان من بیمار
ای انکه گل دیده خود را بگشودی
برخاک نوشتار من زار
ایا تو طبیبی که چنین وقت نهادی
بر مرثیه های عطش این دل بی تاب
بی تابم از این تاب
ندارم سحر و خواب
مرحم بنها بر دل بی تابِ منِ زار
همدم سکوت من شده
دل پر از نشانه های بی کسی
آسمان من پر از ستاره های تیره است
عاشقی
آرزوی روزگار رفته است
حالتم
همچو تک سوار قایقی به پشت موج زندگی
موجهای بی قراز
اژدهای آتشین
بخت بد
چو جغد شوم بی حیا
لانه کرده بر درخت روزگار سرد من
بد تر از همین که گفته ام بدان
بال و پای جغد شوم زندگی شکسته است
نه می پرد
نه می رود
که همچو سنگ تیره گران
به خانه چون نشسته بی امان
می کشم دوباره تیغ همت از نیام خویش
می زنم به آسمان
به این زمین
به بخت شوم
به جغد زشت بی حیا
به روزگار سرد خویش
شاید این که گفته ام
آخرین ترانه من است
یک ترانه رنگ خون
رنگ سبز زندگی
رنگ زرد بخت شوم
رنگ آبی حیات
هفت رنگ آسمان
رنگ بارش بهار
رنگ رعد آسمان
ای که از ترانه ام
به شورو وجد زندگی رسیده ای
ارزوی من ترانه های بی شمار زندگیست
پس به دست آرزو
مرا تو از دعای خویش
یاریم نما
که هر نفس
سهل و راحت
اندرین قفس
آیدو به راحتی رها شود
تا که بار دیگر از ترانه ام
روح خسته ای
چو تشنه در کنار چشمه ای
جرعه ای ترانه نوش جان نمود و رها شود
نقش نقاشی را
بکشم بارنگ
خوب یک رنگیها
بوم نقاشی من
روزگار من و ماست
روزگاری پر رنگ
روزگاری صدرنگ
نا گهان،،
یک لحظه،،
به دلم می گویم
که اگر نقشی را
بکشم با رنگِ
خوب یک رنگیها
یا که رنگی دیگر
سفره صد رنگی
صد و یک رنگ شود
رنگ یک رنگی هم
رنگی از رنگ شود
دلم اهسته قدمی بر می داشت
سه قدم رفت به راست
سه قدم گشت به چپ
ده قدم رفت به راست
ده قدم گشت به چپ
رفت و برگشت دراز
دل من خسته نمود
صفحه ای لایق یک رنگی این رنگ نجست
تا که اندیشه گذشت
سایه اش از لب بام
دل بی چاره من
رفت بر خواب دراز
بار دیگر برخواست
دل بی چاره زخواب
قلمی را که به یک رنگی زیبای ملیح
کرده بود آغشته
بار دیگر برداشت
ناگهان دید قلم
پر زشادی و سرور دل بی چاره من
اثرش نیست
بر این صفحه که افتاده ز دیشب بر جای
صفحه ای با رنگ
خوب یک رنگیها
صفحه نقاشی
دل بیچاره من بود
که سخت
غافل از خود بودو
در پی یک رنگی
شب و روزی سپری ساخته بود
دیوانه میخواند
هزاران قصه از
نامردمیها
هزاران قصه پر غصه میخواند
که شاید خواب بر چشمان من اید
ولی افسوس
بیداری
شده دردی براین جانم
چه میشد خواب چشمانم فروبندد
برای آرمیدن
چشمهایی بسته می خواهم
چه میشد گاه ارامش
مرا در جان خود گیرد
مرا چون طفل گریانی
چومادر گرم اغوش محبت سازد امشب
چنان سرد است دستانم
که جویای محبت نیست
فریادم
دلم خالی ز امید است
سرد است شبهای بی کسی
قناری هم بسان گرگ می خواند
و خورشیدم چنان شب تیره و تار است
دلم گرفته و کنج خرابه ویرانم
اسیر دست دوصد دام پربلا و طوفانم
زخستگی همه امید من سیه روزیست
برس به داد من خسته ای خدایم ای جانم
که از فراغ حضرت مهدی رسیده بر لب و جان
سلام میکنم امشب به آشنای غریب
به آنکه در دل تارم ستاره است و امید
سلام می کنم امشب به رسم عشق و ادب
به هرکه از ته دل آرزویش شد انتظار فرج
ازهمه دورانها
از تمام گذر عمر
که بی یاد خدا
پی دنیا
پی دنیا
بگذشت
باز هم می خواهم
سفر آغاز کنم
به کجا رو به خدا
همسفر یاد خدا
میتوانم آیا
...
یاریم کن یارا
دست سردم تو زدنیا بستان
دل دردم تو ز دنیا بستان
و مرا
چون در آغوش بگیر
که ز گرما ی نفسهای تو من ذوب شوم
بار الها مددی
بار الها مددی
باز هم خواهم رفت
از پس پرده شب
تا دیار سحر روشنگر
چه کسی میداند
که کدامین شب تار
در فراق من درمانده
ز اشک
رد پای من بی چاره
از این خاک گران می شوید
خانه ام لبریز است
همه از ذکر خدا
و اگر خانه من کمتر از یک قالی ست
یا که ابعاد وجودش همه اندازه ابعاد دل است
از همین خوشحالم
که هر آن چیز که دارم
از او ست
بازهم تنهایی
جمله های من جا مانده در این تاریکی ست
شاید امشب شاید
شاید این روز که در پیش من است
شاید اما شاید
"شایدی" در پس این لحظه نباشد شاید
چه کسی می اید
چه کسی می خواند
و چه کس می داند
رنج نانوایی را
که ندارد نانی
که از آن سیر خورد
یا طبیبی که زبیماری خود رنجور است
دل من نیز ز امواج سخن رنجور است
شعر ما آینه موج نمای دل ماست
شعر ما پرده اسرار نهان دل ماست
و بساط غم و اندوه برایم جوراست
و کویر دل من ابری و سرد
و به یک جرعه گل آلود نمی رنجور است
جداييها و وصلت ها
خصومتها و سازشها
رسيدنها و رفتنها
محبتها و شاديها
کدورتها و زاريها
حکايتهاي اين دنيا
براي زندگانيها
يکي از حجر مينالد
يکي از وصل ميگويد
کسي سرچشمه ميجويد
و او لب تشنه ميماند
يکي بر خنده ميخندد
يکي بر درد ميخندد
و در جايي از اين دنيا
يکي از خنده ميگريد
يکي از خنده ميميرد
تبسم گونه هايم را
به سختي ميکشد درهم
و افکار غم آلودي
مرا افسرده ميسازد
و اما سخت با اميد
انيس و همدم و يارم
براي راحت خاطر
به ذکر دوست بيتابم
به ناني پاک دلشادم
به سقفي خرد خوشحالم
براي شادي قلبم
کسي را شاد ميسازم
براي دشمن ديرين
دعاي خير ميخوانم
دلي بيکينه ميجويم
صفاي سينه ميجويم
براي همزباني ها
دلي آماده ميجويم
خدايا زندگاني را
به ياد خويش زيبا کن
و نور و روشنايي را
به قلب بنده راهي کن
مرا از حجر گريان کن
به روز وصل شادم کن
به جام عشق مستم کن
به درد عشق هستم کن
و در سرتاسر ايام
مرا چون خود توانا کن
به رنگ مهر زيبا کن
مرا چون کوه پايا کن
شب شعر شب قانون
يکي خام و يکي مجنون
شب وجدان انسانها
در اين دنياي خواب آلود
نه يک عاشق که از سوزش
بیابد نور و معشوقش
نه يک فانوس تا قايق
رود اندر پي سويش
نه راهي تاکه گمراهان
به نور و روشني آيند
نه يک خورشيد تاباني
که در تاريک شام آيد
شبي تاريک و ظلماني
رهي باريک خوف آلود
کسي درمانده و مدهوش
و مقصد نقطه اي خاموش
امان از چشم روشن بين
و فرياد از دل بيدار
که مي بيند در اين دنيا
چه بسيارند گمراهان
الا اي نور هستي بخش
الا اي هستي عالم
تو اين شام درازم را
به پايان رهنمايي کن
به صبح روشني بخشت
تو عالم را هدايت کن
به نام منجي عالم
جهان را پر ز رحمت کن
کسي از دل سخن گويد
بگويد در پس ديوار
بگويد پشت اين تصوير
بگويد در شب تاريک
چه پنهان گشته است؟ تزوير!
دقل بازي ! نما سازي !
نمايش،خيمه شب بازي !
صداي بچه ها گم شد
سرود چشمه ها خشکيد
محبت رفت و پرپر شد
يکي يکشنبه عاشق شد
دوشنبه سرد و بد دل شد
سه شنبه دشمني آغاز و
آخر حلقه تکرار
به روزي چهرهء شيطان
به فردا خاتم خوبان
ز پشت پرده سرنيزه
به رو تصويري از احسان
نداي جنگل از سيدي
حيات وحش در سيتي
حراج تازه جنس نو
جهان جا مانده در اعجاب
عروسکهاي با اخلاق
و اخلاق عروسکها
کرامتهاي يک شيطان!
کتاب صلح نازيها!
اساس بي اساسي ها
و ديگر گردش شيخي
براي جستن انسان ...
چه ميماند از اين انسان ؟
از اين دنياي بيسامان؟
دمي آخر تامل کن
ببين شيران بي کوپال
که حيرانند و سرگردان
چه سان محتاج يک خرگوش
وياروزي پي يک موش
براي ماندن و بودن
براي زنده تر بودن
دوان و خسته و زارند
حديث قصه ام اين است
جهان تازه امروز
مکان نقطه بازي نيست
اگر چه خط اين دنيا
به گرد نقطه ها گردد
وليکن رسم اين دنيا
گفتنی ها گفته بودند از غدیر
رفتنی ها رفته بودند از غدیر
صحبت دل گفته او با مردمان
تهنیت را او شنید از مردمان
مردمانی را که نا در پیش بود
گفتنی هاشان ندا از نیش بود
دل قوی کردند و کذبی دم زدند
سجده گاهش را به خون آتش زدند
نعمه هاشان از نار بیتش بیش بود
ضربت در از رضای خویش بود
گوئیا لبیکشان با خویش بود
گرچه این بیعت زمانش پیش بود
ظاهر بیعت علی آمد نظر
باطنش از زهر کین دارد خبر
واظها این مردمان نامردمند
در لباس مردمان چون روبهند
وای از این نامردمان رنگ رنگ
می کشانند گله ها در چوب و بند
لعنت و بیعت چه سازش کرده اند
گوئیا اینان چنینش کرده اند
بیعت و شمشیرو خون در سجده گاه
کافر و محراب دینش قتلگاه
این چه سازش در کدامین مملکت
گشته لبیک زبان حاجیان
گفتگو ها این دلم خون کرد و بس
نغمه هاشان جامه گلگون کرد و بس
|
هر شب پياله پر ز مي ناب ميکنم با سوز عشق و نام تو آواز ميکنم هرلحظه باده نوشم و بازار عشق را تا غرفه نگاه تو آغاز ميکنم آتش به جان خود زنم و در پيت مدام جامي لبالب از مي و از ناز ميکنم من سينه چاک و در پي کويت به سوز و ساز هر دم ز جان و تن گرهي باز ميکنم سوداي جان و کشتي امواج پرمهيب راهي مجو که من سفر آغاز ميکنم شاديم در فراغ چون که زياد تو بي امان هر دم پياله پر ز ميت باز مي کنم خاکسترم نمانده از اين دوري و فراق
بشنو که سوز جان همه بر
ساز ميکنم |
|
کو آنکه ببرد نفسم را با جام و ميش غسل دهد جان و تنم را آغوش گشايد که بر آغوش در آييم جان از کف ما برده و مدهوش بمانيم آواز دلم از همه اغيار بريده است سوداي سرم در پي ديدار چه چيز است از هم نفسان نيست مرا هم سخني چند تا لحظهاي از عمر بگويم سخني نغز من ماندم و تنهايي و بي همنفسي باز تا اوج کشم باز ز دل نغمه پرواز شور است و شراب است و مي لحظه آغاز
تا بار دگر باز زنم نغمه بر اين ساز
|
کنج سرماي زمستان دل اگر شاد نبود ميتوان شاعر بود ميتوان از قلم سوخته و کاغذِ ني قصه شمع و گل شبپره را باز نوشت ميتوان عاشق بود دو سه ديوان ز دل سوختهاي شعر سرود ميتوان غافل بود ز همان کوچه نشيني که زسرماي شب پيش بمرد ز همانکودکيکماهه که از سرديشبميلرزد و چراغي به سرا خانة او روشن نيست و چه زيبا ميگويد « شاعري، زخم زبان ميخواهد نه معاني نه بيان ميخواهد » يادم آمد که ز پايان بهار دل ما يخ زده سرما بود نه گل خنده به لب غنچه نمود ونه آن شاخه دل ميوه سرخي بنمود و چه سرمايي ماند ز همه خاطره هاييکه براينصفحهدل نقشکشيد خط خطي هاي زماني که دمي باز نماند و از آن، مانده در اين خاطره ها، زشتي ها و نگاهي که بر آن ميچرخد و دلم ميسوزد از همان چرخ نگاهي که خراشيد مرا وجدان را سيرت پاک من انسان را در سرا پرده اين فطرت پاک چه اثر مانده ز خورشيد پگاه و از اين سردي و سوز اشک چشمان من الوده و تاريک، ز غمها گشته قطراتي که بر اين چهره جلا ميبخشد شده همسان بلور خشک و بي روح و روان نيست به هنگام سجود بغض آواز من از قژ قژ در سرد تر است رنگ رخسار من از مرده تنان زرد تر است گوئيا زندگي آغاز ندارد مارا تا دمي در دل آن رقص کنيم جرعهاي از مي خونين بچشيم جامه خود ز قفا چاک کنيم نغمه عاشقي آواز کنيم و ببينيم که يار ميخندد و ز گرمايش و از شوق، جهاني سازيم که در آن حادثه، پر پر نکند گلها را و لگد مال خشونت نشود دلهامان |
|
چه خوش آن درد بي درمان اگر بر جان من افتد دل بي کينه من را به آتش مبتلا سازد به آن آتش که از سوزش فغان از جان من خيزد و با سوداي شيرينش ز تن جان مرا گيرد |
ابراي آسموني
تو روز مهربوني
از آسمون مي بارن
دونه به دونه زيبا
بارونه توي صحرا
جاري ميشه به هرجا
از بين جنگل و کوه
ميره به سمت دريا
خورشيد خانم دوباره
از آسمون ميتابه
به جنگل و به صحرا
به کوها و به دشتا
به آبه توي دريا
آبي که توي دريا ست
آروم و آروم دوباره
ميره به سمت ابرها
تا اوج آسمونها
دوباره ابر پاره
بازم بارون ميباره
تو دشت و توي صحرا
از آسمون زيبا
يک بار ديگه از نو
بارون دشت و دريا
خورشيد خانوم زيبا
چقد قشنگه دنيا
پرنده توي باغه
اردک کنار آبه
ماهي تو موج دريا
ميره پايين و بالا
نه خرسي توي خوابه
نه خرگوش توي لونش
نه گندم زير خاکه
نه گل مونده تو غنچش
مي خواهم با همه دوستام
برم جنگل و صحرا
بگم شعر و ترانه
من از رويش گلها
بازم فصل بهاره
مياد شادي به خونه
بيا در هارو بازکن
به گلها تو نگا کن
اگه خونه قلبت
شده لونه غمها
بيا خونه تکوني
کنيم از همه اونها
بيا تا که دوباره
گل خنده بکاريم
روي غنچه لبهات