خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانی های منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد،
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد...
#سیدعلی_صالحی
که از اندوه نمیرند
شمعدانی های منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد،
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد...
#سیدعلی_صالحی
کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره
چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره
محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره
کجا باید برم که تو هر ثانیه م تو رو اونجا نبینم
کجا باید برم
کجاباید برم
می گویند باور کن باز نخواهد گشت
می گویم هرگز نرفته ای
وقتی فنجان چایت همین گونه سرد مانده ست روی میز
و این دسته گل هم از این خشک تر نمی شود
یقین دارم که هرگز نرفته ای
من هم دوست ندارم باور کنم
اما این را یقین دارم
که از دلم هرگز نرفته ای و نخواهی رفت
حتی زمانی که قلبم در سینه از تپش باز ایستد ...
ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه ای؟؟؟
یا حتی چگونه دوست بدارم ؟!
وقتی که با نبودنت همه ی شب ها که هیچ ! همه ی روزهایم یلداست..!
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد.
نجمه زارع