اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم

که از اندوه نمیرند
شمعدانی های منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق بر لبانم میبندد،
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد...

#سیدعلی_صالحی

۸سالگی آسمانی شدنتم رسید...

این روزا یه قاب عکس خالیم خالیم نمیدونی چه حالیم عالیم درست مثل یه دیوونه دیوونه چرا رفتی از این خونه نمیدونی بعد رفتنت چی شد حتی آسمون ابری شد میدونم بر نمیگردی ولی خب ای کاش میشد بعد تو دیگه حال من غم و اضطرابه نبودی که ببینی چقد حالم خرابه نمیدونم بگم دیرگذشت یا زود گذشت این ۸سال دیرگذشت چون بهمون سخت گذشت خیلی بیشترازسخت... وزود گذشت چون هیچوقت فکرنمیکردم ۸سال بعد اون روزای بد و وحشتناک ما هنوزم نفس بکشیم و تو نباشی وزندگی کنیم یجوری که نفهمیم چجوری داریم زندگی میکنیم...ناشکر نیستم خداروشکر ولی بعد رفتنت هنوز نتونستم تو این ۸سال بفهمم چی از زندگی میخوام و ارزوهام چیه وقراره به کجابرسم. اروم شدیم ولی کابوس شبای هممون هنوز نبودنت هست وخواهد بود تا اببببد... مامان امروز میگفت هیچوقت جات تو خونه پرنمیشه هیچچوووقت اره درست میگه کی میتونه جای داداش کوچیک ادمو پرکنه وقتی که قرار بود تو باهاش بری خواستگاری ..وقتی که یه عالمه خاطره باهاش داری و دیگه هیچوقت قرارنیست برگردیم به اون روزا وهیچ کسی نمیتونه اون روزا رو دوباره بسازه...هییییییی بگذریم حس میکنم عادت کردم به حرف نزدن ..یادم رفت همه چی حتی نوشتن... همیشه تو قلب همه جا داری و هیچوقت نبودنت عادت نمیشه...دوست داریم داداش یونسم...

بازم هوای بهار و ....

کجا باید برم یه دنیا خاطرت تو رو یادم نیاره

کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره

چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره

محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره

کجا باید برم که تو هر ثانیه م تو رو اونجا نبینم

کجا باید برم 

 کجاباید برم

يك محاسبه ى ساده ست...
سيصد و شصت و پنج شب را
ضرب كن در سالهاى نبودنت!
تمام اين شبها را....
هيچ...
بگذريم

تو رَفته‌ای و مَن اُفتاده‌ام
تو از دَست،
مَن از پا...

در زندگی برای هر آدمی
از یک روز
از یک‌ جا
از یک نفر به بعد ...
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست
نه روزها نه رنگ‌ها نه خیابان‌ها
همه چیز می شود
دلتنگی..........!!

 

می گویند باور کن  باز نخواهد گشت 
می گویم  هرگز نرفته ای 
وقتی فنجان چایت همین گونه سرد مانده ست روی میز 
و این دسته گل هم از این خشک تر نمی شود 
یقین دارم  که هرگز نرفته ای   
من هم دوست ندارم باور کنم
 اما این را یقین دارم 
که  از دلم هرگز نرفته ای و نخواهی رفت   
حتی زمانی که قلبم در سینه از تپش باز ایستد ...

شمارش معکوس..

نشستم
تا آنجا که نيامدي
خود را مهمان يک فنجان قهوه کردم
صبر ديرش شد
رفت
اما هنوزم منتظرت بودم
قهوه هم چه ميزبان کم طاقتي ست
او هم رفت
ساعت هم ديرش شد
تند و تند دور خودش مي چرخيد
اما هنوزم منتظرت بودم
شايد فنجاني قهوه
دوباره تنهايي ام را پر کند
اما جاي لبخند تو را
چه چيزي مي تواند پر کند.....

ای ما و صد چو ما بی تو خراب ومست

ما بی تو خسته ایم

تو بی ما چگونه ای؟؟؟

عید96

عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو...

یلدای95

یلدا را چگونه انتظار بکشم ؟!

        یا حتی چگونه دوست بدارم ؟!

وقتی که با نبودنت        همه ی شب ها که هیچ !              همه ی روزهایم یلداست..!

 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد


هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد


روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل


گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد


بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد


دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد


خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد


خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد


سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس


دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد


ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

 

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد.

 

نجمه زارع