قطاری سوی "خدا" میرفت و همه مردم سوار شدن ، اما وقتی به "بهشت" رسیدن همگی پیاده شدن و فراموش کردن ک مقصد "خـــــــــــــــــدا" بود نه بهشـــــــــــــــت!
قطاری سوی "خدا" میرفت و همه مردم سوار شدن ، اما وقتی به "بهشت" رسیدن همگی پیاده شدن و فراموش کردن ک مقصد "خـــــــــــــــــدا" بود نه بهشـــــــــــــــت!
قراره دو ترم مرخصی بگیرم از دانشگاه یه سال یا دو سالی رو برم بندر عباس برای آموزش!
دعا کنید دوستان!
سلام خدا جونم !!!
فقط بگم خیلی دوست دارم همین :)
شکرتتتتتتتتتتتتتتتت! تمام!
شب قبلش رفته بودیم سینما فیلم گینس رو هم ببینیم دیدم یه وری نشسته
رو صندلیا فکر کردم داره مسخره بازی در میاره که بعدا نمیتونم اصا بشینم
رفته بود ویزیت دکتر که تشخیص دادن سینوس پیلونیدال یا همون برگشت
مو به داخل پوسته که باعث میشه چرک کنه و عفونت به صورت یه کیست جمع بشه!
زنگ زد گفت میای اسمتو به عنوان همراه بنویسم؟
سرکار آموزی بودم گفتم باشه بنویس ، تا برم برسم به بیمارستان ساعت
شد 10 شب !!!
بیمارستان خصوصی بود همین که رفتم داخل از پذیرش تا حراست همه کت و شلوار
و کروات شیک و پیک منم با لباس کار !
من در اون لحظه
خلاصه توضیح دادیم که بخدا همراهیم بزار بریم تو ،که موفق شدم
اصا با بیمارستانایی دولتی که دیده بودم زمین تا زیر زمین فرق داشت
اتاقا تک تخته و دو تخته ،صندلی تخت خوابشو بیمار ،ال سی دی
خدمه خوش برخورد ،پرستارایی که میشد باهاشون حرف زد خخخ
ببین پول چیکار میکنه !!!
مثه این ندید بدیدا فقط داشتم نگاه میکردم
انقد شلوغ کردیم و مسخره بازی در اوردیم که شیفت اون شب بخش
همه میشناختن مارو
خوش بودیـــم تا تخت بغلی مرخص شد و یه بیمار دیگه ای که یه پیر مرد
خیلی سن بالا با خانم که میگفت دخترشه ولی پیرمرد رو به اسم کوچیک
صدا میکرد،اومدن...
از برخورد کمک پرستارا و پرسنل و دختر اون پیرمرد حالم بد شد...
میخواستن از رو ویلچر بلند کنن و بزارنش رو تخت ،پیر مرد خیلی آهسته بود
و با سرعتی که اونا میخواستن پیش نمی رفت ،کلافه شده بودن کمک پرستارا
دخترش میگفت چون مصرف داروی متادون داشته ترسو شده ،میگفت همینم
که اینجا بستریش کردم باهزار مکافات بود میگفتن چون خیلی پیره و بیحال قبولش
نمیکنیم .
موقعی که ازش نوار قلب گرفتن و داشتن میرفتن داشت با حالت التماس
بهم نگاه میکرد رفتم سمتش یه چیزی آروم گفت که فقط فهمیدم میخواد
بشینه ،خیلی آروم کمکش کردم از این رفتار من خوشش اومده بود چون
هیچ حالت اجباری نبود توش،زوری نبود...
حتی دوستمم تغییر حال من رو متوجه شد ،گفت چت شد یهو؟؟؟
تا الان که داشتی میخندیدی...
گفتم هیـــچی...
ولی هیچی نبود یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون پیر مرده ،هیچ وقت
دوست نداشتم سنم به بالای 40،50 برسه ،همیشه دوست داشتم
تو جوونی بمیرم ، وقتی پیرمرد رو دیدم درباره آینده خودم فکر می کردم
که بچه هام با منم اینطوری برخورد میکنن؟؟؟
نمیدونم گذشته پیرمرد چه طوری بوده ولی چیزی که من میدیدم یه تیکه
گوشت رو تخت بود
به این فکر میکردم اگه تو اون سن بمیرم کسی هست منو حداقل جمعم کنه
و خاکم کنه؟؟؟
حالم افتضاح بود...
تاریخ ثابت می کرد که همچین بلایی تو وقت ناتوانی برا منم اتفاق میوفته...
وقتی مردم زن و بچه ای هست بیاد بالا سر قبرم؟
برام فاتحه بخونه؟؟؟
هر روز که نه ولی پنج شنبه ها بیاد سر قبرم؟؟؟
یا اینکه دستم از قبر بیرونه؟؟؟
دوست داشتم با پیرمرد صحبت کنم ولی دیگه دوستم داشت مرخص میشد
باید میرفتیم...
با این اوضاع جامعه و زن و فرزندا فکر نکنم فرزندی پیدا بشه تو این گرفتاریا
به فکر پدر مادر از کار افتادش باشه...
با این اوضاع دخترام فکر نکنم بچه امام زاده به دنیا بیارن البته خودمم همچین
خوب نیستم...
ولی ترجیح میدم تنها زندگی کنم و تو تنهایی بمیرم تا آویزون کسی نباشم...
تجربه ثابت کرده تا الان تنها کسی که هر وقت مریض و ناتوان بودم همیشه
بالا سرم و پشت در بیمارستان بود...مـــــــــــادرم بود.
شاید الان نفهمید چرا بغض کردم ولی وقتی به این نتایج برسین میفهمین
میفهمین که نباید به آینده فکر کنید فقط دوست دارید مادرتون همیشه پیشتون باشه...
امیدوارم حداقل من بچه ای برا پدر مادرم باشم که تنهاشون نزارم به وقت تنهایی و
ناتوانی...
بغض!!!
تنها دعایی که دیگه نمیخوام بشنوم اینه که پیـــــر بشی جوون!!!
درشت نوشت!!!
سلامـــ خدا جونم!!!
چه بازیه تلخیه...
فقط بازی رو میشه یه ذره زود تر برا من تموم کنی؟؟؟
من نمیخوام برنده بشم فقط همین بس که میام پیش تو کافیه!!!
حکمت این بازیا رو من نمیفهمم خیلی درد داره فقط خیلی...
نزار درد بکشم...
خیلی دوست دارمـــــــــ...
خدا جونم شکرتــــــــــــــــ.
حرف زیاده ولـــی برای شروع همین بس که برگشتـــم...
با این تفاوت که دیگـــه پشت کنکــوری پزشکی نیستم ،نه نه نه خخخ
قبولـــم نشدم یعمی کلا فراموشش کردم ،دلیل زیاد داشتــــ ولی مهمترین دلیلش
خیلی وقته رفته !
الان ترم سه مهندسی عمران رو تموم کردم و از مهر وارد ترم چهارم میشه ، رشته بدی
نسیت هر روز که می گذره بیشتر بهش علاقه مند می شم ،
جدیدا وارد یه دفتر مهندسی شدم با اینکه هنوز کارآموزی برنداشتم
ولی به عنوان کارآموز دارم میرم کار یاد بگیرم پیش مهندسی که زمان سربازی
پیشش بودم و یکی از مشوقای من بود برا اینکه برم این رشته ، فعلا که داریم
میریم جلو تا ببینیم چی میشه :)
روز اولی که رفتم قرار بود برای جایگذاری لوله آب یه مسیری که بتن ریخته شده بود
تخریب بشه ،یه پسر جوون افغانی قرار بود اون بتن رو با دستگاه هیلتی تخریب کنه
منم بالا سرش بودم تا کارو انجام بده مثلا خخخ وقتی که کارش تموم شد یه سیم سیار
به دو شاخه دستگاه وصل کرده بودیم و سر سیما لخت بود،کارش که تموم شد
سیم رو جداکرد و گذاشت زمین رفت طوری که اون سر سیم هنوز تو برقه منم از همه
جا بی خبر اومدم که جمع کنم سیم سیار رو یادم اومد سیم هنوز تو برقههههه
قبل اینکه برق منو بگیره چند باری سکته کردم که خود پسره دویید رفت سیم
رو از برق کشید بعد هم از قیافه من فهمید که زود باید ناپدید بشه :D
روز اولی نزدیک بود الکی الکی خشک بشما فرداش که اومدم دیدم پسره
بیل خورده تو سرش بردنش بیمارستان ،هنوز که خبری ازش ندارم خدا کنه که
شفا پیدا کنه.
مثلا اومده بودم بگم برگشتم ،خودش چندتا پست شد ،ببخش :)
راستی خیلی خوبه که انقد وبلاگــ نویسی کم اهمیت شده و همه رفتن سمت
اپلیکیشنای گوشی ، راحت تر میشه نوشت...
آره رسیدم به مرکــــز ثقل یعنی در اصل مرکز ثقلم رو پیـــدا کردم
از اینجا به بعد مثبت میریم جلو البته اگه این دل من بزاره :)
مدتی که بلاگفا نبود جای دیگه نوشتم اندازه یه پست ولی هیچ جا بلاگفا نمیشه
مرسی که خوب شدی :-*
سلامـــــــــ خدا جونم!!!
اتصالات در حد قطع و وصل شدنه اینترنته ،بعضی موقع ها هستم بیشتر موقع هام
نیستم ،ببخش منو!!!
ولـــی مرسی که هستـــــی!!!
دوست دارم ،تو دیگه بیخیالم نشو !!! :)
خدا جونــــم شکرتــــــ!!!
:)
..................................................
در ضمن هنوز آهنــگ وبم رو دوست دارم!!! :)
امسال وجدانن نخوندم ولی فهمیدم اگه میخوندمم فایده نداشت
یکی از بچه ها تو فیس معدلش نزدیک به من بود شده بود 12
با درصدای متوسط رو به بالا ،بنده خدا شده بود12/000 افسردگی گرفته
یعنی راهی نیست کسی گذشته خرابشو درست کنه؟؟؟
خــدا هم بنده های بدشو اینطوری مجازات نمیکنه که سازمان سنجش مجازات میکنه
،با همه این تفاصیر و درس نخوندن منم شدم 87/000 منطقه یکــــ
خیلی بده نه؟؟؟ :(
یکی از دوستام سال دومش بود کنکور میداد ،به قول خودش امسال ترکونده بود
اونم معدلش 10 بود ،بهم گفت برو ببین کارناممو من نت ندارم ،گفتم باشه
وقتی باز کردم کارنامرو اونم سریع زنگ زد ،تو عمل انجام شده قرار گرفتم
بنده خـــدا تا گفت چند شدم ،منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم 70/000 :)
(پیش خودم گفتم نوید تو خبر مرگو بدی که همه پس میوفتن این چه وضعه
خبــر دادنه؟؟؟)
دوستم گفت نوید شوخی نکن اینجا همه منتظرن بگو کار دارم !!!
داداش واقعـــا شدی 70/000...
از صداش معلوم بود خیلی سنگین بود خبر براش ،خدافظی کرد و قطع کرد
5 دقیقه بعد زنگ زد ،نوید شوخی کردی؟؟؟
من : نه دادا جــدی بود :|
بیچاره فشار از طرف خانواده روش زیاد بود ،اومد دمه در خونه درد و دل کردیم
میگفت پارسالم همین حدودا شدم ،منم شروع کردم دلداری دادن ،بابا بیخیال
پزشکی که مالی نیست و...
یاد یه ماه قبل خودم افتادم که اون داشت منو دلداری میداد تا بیخیال بشم و همین
مهندسی رو ادامه بدم....
بازم فکر شوم من به دادش رسید ،گفتم دادا بیا کارنامتو درست کنم نشون بده
خونه بیخیال بشن،گفت دمت گرم خودت درستش کن ،به نظر خودش آبرو ریزی بود
براش چون یه سال نخونده بود و یه سال خونده بود رتبه هاش یکی شده بودن ،
70/000 هزار رو کردم 30/000 براش راضی بود ،خلاصه به خیر گذشتو پرینت گرفتو رفت...
تو نت خوندم که سوابق تحصیلی برا 94 به دوم دبیرستانم میرسه ، ولی شاید عملی نشه
ولی اینکه به 30 یا 35 درصد برسه احتمالش زیاده ...
شایـــد...
بیخیال...
این وبلاگمو خیلی دوست داشتم از منفی 1 شروع شد
و امروز تو منفی 90 تموم میشه :)
دیگه نمیام شایدم یه جور دیگـــه و با یه وب دیگه اومدم ،
اگه سال بعد شرکت کردمو قبول شدم که میام اگه هم نه که دیگه
بدونید cna در کار نیست.
این روزا غرق تو گذشته شدم ،دارم داغون میشم...
جدیدا این جمله رو از خیلیا شنیدم جدیدا : " نوید چرا انقد پیر شدی؟؟؟؟ "
جالبــه امروز همسایمون که یه پیرمرد 90 ساله اس این حرفو بهم زد :)
چون تو گذشته گیر افتادم ،اصا احساس آرامش نمیکنم ،
با اینکه حالم بهتره ولی حالم خوب نیست.
شدم مثه یه گوله آتیش که هرکی نزدیکم بشه میسوزه
از همه اونا که سوختن معذرت میخوام ، من اینطوری نبودم :(
ببخشیـــد...
این روزا تو تنهایی دنبال آرامشم ،حالم خوب نیست .. اصلا!!!
ایـــن پست آخره برا همتون آرزوی موفقیت میکنم ،برا همتون ...
راستی یه موضوع علی جان ،تو دوستام خیلی دوست دارم
حتی اگه یه بهایی بودی ،فقط بخاط اینکه رفیقمی دوست دارم
نه اعقاید و نظراتت،برای من بهاییــــت هیچ ارزشی نداره
چون یه دین نیست ،چون دین منو داره سخره میگیره ،همونطور که
گفتم من از سیاست کشورم بابت عدم حق تحصیل اونا تو دانشگاه ها
خبری ندارم ، ولی اینو خوب میدونم هر کدومشون ارداه کنن میتونن
تو کشورای خارجی بورسیه بشن ،حتی تو اسرائیل !!!
و شهر حیــفا ،چون مرکز بهاییت تو اون شهره...
از من بابت اون شب ناراحت نشو ،همونطور که گفتم ارزش تو
که دوستمی از ماجرای بهاییت و حق و حقوقشون بیشتره ،من
اجازه نمیدم که دوستیمون به هم بخوره تو هم اجازه نده :)
و
غزاله جان!!!
بهت تبریک میگم که کنکور با رتبه خوب
پیش پدر مادرت سر بلند شدی ،اونم با رتبه 100 ،عالیـــه خانم دکتر :)
و عــذر خواهی بابت بعضی مسائل...
و
همه ی دوستای عزیز دیگه ام که روشن و خاموش میومدین تو وبم ،مواظب
خودتــتون باشید...
آهنگـــ وبمو دوس دارم ،فقط تنها به خاطر این سه سال ازتون خواهش میکنم
این آهنگ رو گوش کنید بعــدش برید. :)
..........................................................................................
خــــدا جونم....
سلامـــــــــــــ
.
.
.
دیگه نمیدونم چرا با تو نمیتونم حرف بزنم؟؟؟
خیلی تنــها شدم ، مثه تــو... شایدم نه... کمتــر از تو
حالـــم خوب نیست فقط میشه بغلم کنی؟؟؟
دوستت دارم ،حتی اگه بگی دروغ میگی و دوسم نداشته باشی...
نفس عمیــــــق...
شکـــــــــــــــر برا اون چیزایی که دادی و نـدادی یا شایدم من نتونستم بگیرم...
.
.
.
خـــــــدافظ
نقطـــه سر خطـــــــــــــــــــــ .
با دستـــــــــام اشکای چشمام رو پاکــــ میکنم
،انگــــــــــار یکی پا گذاشته رو قفسه سینه ام یکی ام محکم گلومو گرفته
،با این حالم میام اینجـــا تا حالم بعد مدتــــــــی خوب بشه
ولــــــی انگار اشکام دوبرابر میشن :)
سعی کردم همیشه برا اطرافیانم دلقکـــی باشم تا اونا رو شاد کنم ،
ولـــی هیچ وقت کسی سعی نکرد منو شاد کنه ،همیشه میرفتم
یه جایی و دور و برم رو نیگاه میکردم تا کســـــــــی نباشه
،بعد قطره قطره میباریدم :)
نفس عمیـــق...
هیچ وقت به کســــــــــی دیگه دل نمیبندم تا با رفتنش منو نابــــــود کنه!!!
شما هنوز صدای یکـــــC.N.A را میشنوید ..
. ........
ماه مبارکـــــــــ برا همتون مبارکــــــــــــ :)
حالــــــــــم خوب نیست ولی میام :)
...............
سلامـــ خدا جونم!!!
خیلی وقته ازت دور شدمو انگــــار نه انگار ...
خیلی وقته بدی میکنمو خوبی میکنی...
بعضی وقتا که تنهام هوامو داری ولـــــــــی بازم من نمیفهمم...
دلـــــــــم گرفته خدا جونم ، مثه اون روزا...
مثه اون روزایی که من و تو بودیـــــــــم خــــدا اون روزا که دستمو میگرفتی
و میگفتی غصه نخور...
میدونم انقد بی وفام که هر وقت حالم بده میــــام :(
ولــــــــــــی تو خیلی مهربونی خدا جونم ... دستمو میگیری باز مهربون؟؟؟ ;(
خیـــــــــــلی دوست دارم خدا جونم...
شکــــــــــــر از تو...
اگه خدا با ماست ، پس کی با اوناس؟؟؟
من میتونم... :)
حال این روزام خوبه،دارم با سرعت به
جلو میرم، سدهایی که جلوم بودن رو
دارم با سرعت خراب میکنم و میرم جلو
با اینکه به کنکور امسال نمیرسم ولی بازم
سعی خودمو میکنم ، اتفاق که خیلی زیاد
افتاد تو این مدت هرچیش ب ذهنم رسید
مینویسم...
از کلاسا میگم که واقعا چرا این همه جوون میان دانشگاه
بی هدف بی تلاش،از دانشجوهای ارشد که خودشونو
در حد استاد میدوننو تو این جایگاه تدریس میکنن،از دزدی
استادا تو درس و کلاسا ،از هدر شدن عمر اون همه دختر
و پسر،از دانشجوهایی که دنبال مدرک و
نمره۱۰برا پاس کردن،از خودم که بین اون شلوغیا
بی هدف دورو برمو نگاه میکنم،منم شلوغ میکنم
تو اون شلوغیا تا یکی منو ببینه...
آهاااای مردم،فامیل،دوست و آشنا و...
من دانشجو شدم،کجاااایین پس؟
چرا دیگه حرفی نمیزنین؟؟؟
بعد با خودم میگم اشتباه کردی نوید...برا کسی اصا
مهم نبود..هیچکی اصا درباره تو حرف نمیزد...
ببین...
هیچکی نیس،این تویی،فقط تو...کسی نیس
تا کی میخوای برا بقیه بازی کنی و برقصی؟؟؟
اینا همش توهمات خودت بود،ببین با خودت
چیکار کردی دیونه؟؟؟
حال این روزام خوبه،چون دوباره نوید شدم
نویدی که برا هدفش میجنگید...
خوشحالم :)
شنبه سرکلاس آزمایشگاه یکی از بچه های سن
بالای کلاس از دهنش یه کلمه بدی در اومد نه در
اون حد بد که بخواد استاد آبروشو ببره،استادم گیر
داد هرکی بود بره بیرون وگرنه ال میکنم بل میکنم.
چند بار گفتم شما ببخشید استاد اشتباه کرد از دهنش
در رفت دیگه،همه بچه ها میدونستیم کیه ولی نگفتیم
لحظه آخر که پسره گفت منم اعصابم خورد شد
آخه با اون سنش گناه داشت جلو بچه سالایی ک من
بزرگشونم کوچیک بشه،حالا استاد ک فهمید اینه بازم
کوتاه نیومد،حرف از ادب و...حالا خانم ک سنش
کمتر از اون دوست ما بود حرف از شعور و ادب میزد،
من دیدم بیخیال نمیشه گفتم
استاد گیر دادینا بیخیال شین دیگه،بعد بزرگوار لطف
کردن و لغت نامه ادبشون رو گرفتن رو ما،همه بچه ها
که رفتن با اینکه ازش عذر خواهی کردم و گفتم تو لغت نامه
ما معادلی برا گیر دادن نیس باز شروع کرد به بد وبیرا
گفتن،منم بهش گفتم ما بچه پایینیم استاد بیشتر از
این نمیتونیم ،دیگه زدم بیرون،اعصابم کلا ب هم ریخت
آخه من با این سنم میدونم هرچی لجن رو به هم بزنی
فقط بوی لجنش در میاد و هیچ فایده ای نداره،ولی اون
فقط میخواست با اون لغت نامه ادبش آبرو یکی رو ببره
اون روزو کلا پیچوندم اومدم خونه،امروزم نرفتم،فکر نکنم
دیگه بخوام عمرمو تلف کنم...
خوبی این دانشگاه فقط این بود ریاضی فیزیکمو جلو انداخت
بازده درس خوندنم برا کنکور بالا رفته،درس میخونم
شاید خوب میخونم از کجا بدونم :)
مشکلم اینه که بدون مشاور میرم جلو،برنامه دست و پا
شکسته میریزم ولی چه فایده اصولی نیس،از تابستون باید
با مشاور برم جلو،برا کنکور امسال سعی میکنم ریاضی
و زبانمو صد بزنم بقیه رو هم میشه دست و پا شکسته
زد ولی دارم برا انتقام آماده میشم :)
تو یکی از این روزای بهاری دلم بد بارونی شد،
با یکی از فامیلامون که سنش بالاس هم سن پدرم
میشه مشورت کوچیکی میگیرم،اون روز اومده بود
خونمون جلو بابام گفت الان چیکارمیکنی؟
تا اومدم جواب بدم بابام گفت معلوم نیس چیکا میکنه
یه روز این رشته یه روز اون...
بد ناراحت شدم ،با اینکه شب مفصل با بابام صحبت
کردم و گفت از قصد همچین حرفی نزده ک ناراحتم کنه
ولی جای ضربه و حرفی ک زد رو دلم موند،اون روز اون
فامیلمون فهمید من ناراحت شدم یه حرفی زد که من
دوست داشتم بابام اون حرفو بزنه،برگشت ب بابام گفت
آدم مگه چندبار زندگی میکنه؟بزار راه درستو انتخاب کنه و
زندگی کنه،شاید از نظر خیلیاتون یا بیشتر بچه های
پزشکی افکار من خیلی بچگانه و خامه،میدونم هم
این ورش سخته هم اون ورش ،سختیاشو قبول دارم
چون هدفمو دوس دارم...
راستی رفتیم با ریحانه و بقیه بچه ها نمایشگاه کتاب
بعدشم دربند ،جاتون خالی :)
از نمایشگاه کتاب کتاب استاد عشق رو خریدم مربوط
میشه ب زندگی نامه دکتر حسابی فوق العاده اس،حتما
بخونیدش.
چقد شد خاطراتم،تازه بیشترشو فاکتور گرفتماااا :)
ببخشین دیگه،حالا اگه باز خاطره و حرفی بود
با خانواده مزاحم میشیم :)
راستی بابت همه دوستای گلی که کامنت میزارن
و منو همه جوره کمک میکن سپاس گذاریییییم[گل]
من و خدا...
سلام خدا جونم :)
ممنون که دستمو محکم گرفتی نمیزاری غصه بخورم
ممنون از اینکه دست میکشی رو سرمو میگی نگران
نباش من که هستم :)
ممنون از اینکه هیچ وقت تنهام نمیزاری...
ولی خدا جونم چند وقته احساس تنهایی میکنم،نکنه
دیگه دوسم نداری؟؟؟ :(
نکنه دیگه دست رو سرم نکشی مهربون؟؟؟ :(
نکنه بخوای تنهام بزاری؟؟؟
من نویدم ...با همون هدفم که میخواد بیاد پیشت...
...
خدا جوونم خیلی دوست دارم...
شکرت خداااااااا...
نشد ،الان که داشتم تاریخ رو میدیدم گفتم باید این ماه سهم داشته
باشه تو خاطراتمـــــ
با عرض معذرت سال جدید رو تبریکـــ میگم :)
با عرض قبول تبریک شما به مناسبت تولدم در 4 فروردین :)
حالــم خوبه خدا رو شکــر:)
درس هم میخوانم یعنی با درس دانشگاه درس هم میخونم
عید کاشان بودیم خونه بابا بزرگ و اهالی فامیل ،هر سال فقط
عیدارو میرم کاشان ، دکترای فامیلم دیدیم ،چی میشد آدم تو فامیلش
پزشک نباشه ؟؟ شایدم خوبه که باشه... خلاصه بگذریم :)
تو عید مصموم شدم و دختر دایی جان که تازه فارغ التحصیل شدند
از ما شرح حال میخواست بهش گفتم چیزی نیس خوب میشم نشانه های عادتـــــ
ماهانه اس :)
برای حال ما شتافتند تا خوب شویم ولی نشدیم و از اول مهمونی تا آخرش
تو اتاق بچشون دراز ب دراز افتادیم و از ضیافت جا موندیم،تو عید دایی رو هم
دیدم به احتمال زیاد داره میره آلمان برا تخصصش،فکر کنم چشم ،قبلا شنیده
بودم میگفتن مغز و اعصاب ،میگفت چیکار میکنی با درس؟
گفتم فعلا از ترس حرفا فرار کردم رفتم رشته عمران ولی مثه چیز پشیمونم
این ترم رو پاس کنم یا مرخصی میگیرم یا انصراف ، کنکور سال بعد باید
قبول بشم اگه نشم دیگه هیچی،تمــــــــــام...
به دلم افتاده ...
دایی ما هم هر دفعه مارو میبینه یاد هند و مالزی و این جور جاها میوفته
نمیدونم قیافه مام شبیه هندیاس ،میگه برو اونجا ،گفتم نه بین المللی
ایران میرم ولی خارج نه، جدیدا فهمیدم خیلی بچه ننه و سوسولم ،
واقعا وابسته ام به خانواده ام ، نمیتونم علی الخصوص از مادرم دور باشم.
این ترم بهم فیزیک و ریاضی افتاده هر چی نباشه خوبیش اینه که داره
برام مرور میشه زبانم که خیلی وقته تموم کردم اگه برا امسال فیزیک و
ریاضی و زبان رو بخونم خوبه ،الان اصا وقت نمیکنم زیست بخونم ، درسامون
سنگینه خیلی..
ولی تحملش میکنم ، خیلی ناراحتم برا خودم ، نمیدونم چه بلایی سرم داره
میاد دیگه نه بغض دارم نه گریه ،دوست ندارم عادت کنم به این حال و احوالم
همه میگن مهندسی عمران خوبه توش پول هست ولی من ...
درسام خوبه تو دانشگاه با اینکه از ریاضی و فیزیک متنفرم ولی بازم تحملشون
میکنمو میخونم ، زبانم که عاشقشم ،هفته پیش سر کلاس زبان یکی از بچه ها
از کوره در رفت گفت استاد ما اومدیم مدرک بگیریم بریم سر کار کسی با علاقه
درس نمیخونه بعد شما به ما میگی این مطلب رو برا ما سامری(خلاصه) کنین به
انگلیسی؟
استاد گفت شما خودتو نبین بعضیام هستن با علاقه درس میخونن
پسره پرسید مثلا کی استاد؟؟؟
استادم گفت آقــای CNA (من سرم پایین بود دوست نداشتم این حرفا ادامه
پیدا کنه،فکر کنم بغضم گرفته بود ،میخواستم بگم تو از کجا میدونی آخه استاد من
با علاقه اینجام؟؟؟)
استادم ادامه داد گفت صحبت آقای CNA تو دفتر اساتیده همه استادا
از ایشون تعریف می کنن ،حدس میزدم کار استاد اندیشه بود چون سر کلاسش
70 دقیقه کنفرانس دادم و دو سه بار در وصف امیرالمومنین شعر خوندم.
خلاصه بغض ما یه طرف خیس عرق شدن و تو نگاها بودن طرف دیگه.
جو دانشگاهو دوست ندارم این ورودیای جدید اونم پسراش واقعا جدا
از اینکه خیلی سنشون پایینه خیلی ام بچه بازی در میارن ، مثلا سر کلاس
رسم فنی بیشتر دخترا و پسرا میان سر میز کار من تا بهشون یاد بدم،
یا مثلا صدام میکنن برم پیششون یاد بدم ،یا وقتی خودم جزوه میگیرم
ولی بعضیام دنبال فرصتن که حرف در بیارن ، آخه من اگه به کسی نظر داشتم
که ...
بیخیال...
هفته پیش تولد یکی از دوستام بود براش آفتابه بردم ،نقلی بود :)
انقد ناز بود :)
خلاصه کلی سوپرایز شد ، بهش گفتم میتونی با خودت ببری دانشگاه
تازه میتونی به دوستاتتم بدی اگه خودت دوست داشتی ،دیگه آدم باید
به هم نوع خودش کمک کنه،بعــــله!!! :)
فعلا دیگه عرضــی نیس...
راستـــی خدا جونــــم...
خیلیـــــــ دوستت دارم...
شکــر به خاطر مهربونیات ، بخاطر اینکه همیشه پیشم هستی :)
.
بعـــد نوشتـــ:
راستی یادم رفتـــ ، بچه ها ممنون از اینکه کامنت گذاشتینو دلداری و راهنماییم
کردین ، نوشته هاتون رو که خوندم حالم بهتر شد و عزمم برا ادامه دادن بیشتر :)
جا داره از دوست و داداش خوبم مرتضی جان یا همون عرفان خودمون تشکر کنم
بابت مهربونیاش و...
از ریحانــــه خودم :)
فقطــــــــ برام دعا کنیــــــــــــد...
C.N.A دیگــر پزشکــــ نخواهد شد....
او هم اکنـــون دانشجـــوی کارشناســــی پیوسته عمران می باشـــد.
تــــمام
.
..............ـ..............................
امروز نوشتــــــم :
دیشبــــــ بغض گرفته بود وجودمــــو...
عذابـــ وجدان داشتم...
حس می کردم خیانت کردم به خودم ،که چرا نشستم بخونم برا پزشکی...
هیچ حسی به این دانشگاه ندارمـــــ...
الان میگم وقتی نوید تو نمیتونی با متولدین 74 و 75 بشینی سرکلاس چچوری
میخواستی چند سال دیگه منتظر بمونی و با 77 و 78 ایا بری سر کلاس؟؟؟
به خودم میگم این فرق داره...
من وابسته شدم به رشته ای که تو ذهنم ساختم ...
دیشب میگفتم تو که الان ریاضی و فیزیک برداشتی بر این ترم پس دیگه خوبه
دیگه...
فیزیک و ریاضی و زبان و زیست...
دیگه چی میخوای؟؟؟
جواب خودمو ندادمــــ
دوست ندارم تسلیم بشمـــــ
همه چی یه دفعه اتفاق افتاد، میخوام برسم به اونی که میخوام...
شاید اینطوری کمتر حرف بشنوم،من طاقت پشت کنکور موندن رو داشتم
ولی طاقت حرف خانواده و اطرافیانو نداشتم،دیشب وقتی این حرفارو
به ریحانه زدم،گفت دیگه نمیدونم چی بگم....
اون بیچاره ام فهمیده من تکلیفم با خودم مشخص نیس :)
نفس عمــــــیق!
بیخیال...
امروز رفتم دنبال کارای تسویه سربازی،همه امضاها جمع شد به جز یه دونه
سه شنبه هفته بعد میرم تمومش کنم!!!
راستـــی خدا جونم!!!!!
می دونم تنهام نــــمیــزاری ولی هوامو داشته باش... :(
خیلـــــی دوست دارم...
شکـــــــــــــرت خدا جونم...
480 روز معادل 16 مـــــاه...
تموم شــــد...
اون همه تحقیـــر...
تموم شــــــد.....
چندین ماه تلف کردن عمر...
ممنون همه اونایی که سعی خودتون رو کردین با اعمال و رفتارتون اعتقاداتم
رو تو 16 ماه تغییر بدین...
بلاخـــره تموم شد ســــربازی...
حالا آماده میشیم برا مرحلـــه بعد،برا جنگیدن...
تصمیم رو گرفتم عمران و مهندسی دریا هم مثه رشته های قبل فدای تصمیمم
می شن....
دیشبـــــ رفتیم قمـــــ و جمکـــران ،بعدش رفتیم سر پستــــــ،پست آخـــــر.
امیدوارم سربـــــار نباشم برا خانوادم،نمیدونم چرا همچین فکرایی میکنم،
دیروز با دختــر دایی که پزشکـــ عمومی هست تو فیس بـــوق چت می کردم
ازش مشاوره گرفتم میگفت پزشکی بدرد نمیخوره،برو دندون یا دارو،میگفت
منم اشتباه کردم،میگفت دوستای من که طرح رفتن الان بیکارن،میگفت منم که الان
با پارتی اومدم اورژانس دارم میخونم برا تخصص،عمومی ارزش نداره :|
یعنی با تمام قدرت جفت پـــا پرید وسط ...
فعلا فقط میخوام ادامه بدمــــــ
خدا جونم قولتـــ کـــه یادت نرفت؟؟؟؟
خیلیـــــــــ دوست دارم :)
خدا جونـــــم شکرتــــــــــــــــــــــ...
یکـــ روز صبـــح...
شمـــا قبول عادي درانتخاب اول / مهندسي دريا-دريانوردي / واحد جزيره خارك
در دانشگــاه آزاد شده ایـــد.
یکــــ روز عصـــر...
شمـــا در رشته مهندسي عمران -موسسه غيرانتفاعي ابا-ابيك قبول شده ایـــد.
و یکـــــ روز مــن و مـــن و مــــن...
برو دیونه ،ریسکـــ نکن الان 20 سالته بری تموم کنی میشی 24 ...
ولی معلوم نیس چنـــد سال پشتــ کنکــور بمونــــی؟؟
برووووووووووووووووووووو
من : ولـــــم کن میخوام تنــــها باشم.
اون : ریسکــــ نکن...
من :...
گوشه ای از ساعاتــــــ افکارگونه من با خــــودم....
خیلیــــ مدیونتم تو این 3 سال کم اذیت نشدی ولی همین که هستی
یه قوت قلبـــه برام نازگل بانو...
ممنون.
اون روز داشتـــم ویدیوهای گوشیمو میدیدم که برخوردم به یه
ویدیو قدیمی که مربوط میشد به سال 90 اگه اشتباه نکنم وقتی
که تو بیمارستان البرز کرج برا عمل دستم بستری شده بودم ،
قرار بود که پلاتیـــن دستم رو در بیارن بعد از سه سال.
نمیدونم بعد عمل بود یا قبل عمل که این ویدیو رو گرفتم ،
داستان از این قراره که از بس غذاهای بیمارستان لذیذ و خوشمزه بود
،تقدیم میکردیم به گنجشک هـــــا ،اوایل من فقط غذا میدادم بعد یه
پیر مردی بود وقتی بچه هاش نبودند با ایما و اشاره بهم میگفت بیا
غذا منم ببر بده بهشون :)
اینم همون ویدیو خاطره انگیزه ببخشید اگه فیلمبرداریمون بد و بد کیفیت
می باشد :)
http://www.aparat.com/v/X5x3d
(هر کاری کردم نشد ویدیو تو وبلاگ به نمایش در بیاد حالا اگه مایل بودین به
این آدرس برین و مشاهده کنید.)
متاسفانه یکی از تصویرایی که تو بیمارستان دیدم و نتونستم فیلم بگیرم
از بس که محو تماشای طلوع آفتاب تو گرگ و میش شب و روز بودم
فوق العاده بود فکر کنم به جز اون چند بارم اوایل خدمتم سر پست دیدم
یکی دیگه از خاطراتم این بود که نصف شب تازه چشمام گرم شده بود
که یه آقای پرستار با قد 180 و عرض 50 اگه اشتباه نکنم بالای سرم
بود و داشت آنژوکتم رو عوض می کرد و یه چی هم تزریق کرد، به قدری
شکه شدم و ترسیدم که وقتی اون ماده رو تزریق کرد سری بدنم واکنش
نشون داد و حالت تــهوع(درسته؟) گرفتم،خوب چی میشه اگه طرف خوابه
بیدارش کنیم و بهش بگیم جریان چیه تا اینکه با عملیات گاز انبری با بیمار برخورد
نکنیم...
یادمه اون سالی که دستم شکست و رفتیم برا پلاتین تو یکی از داغان ترین
بیمارستان های کرج که بهش می گفتن کشتارگاه ،فقط به دوستم که ارشد
باشگاهمون بود و به بابام میگفتم که منو اینجا بستری نکنید،یادمه پنج شنبه بود
غروب پنج شنبه که دستم تو باشگاه شکست و از مسابقات تیم ملی جا موندم...
:(
تا سه شنبه یا چهار شنبه هفته بعدش دست من تو یه آتل درب و داغون که تو اورژانس
برام بسته بودن،بود،یادمه شب اول ساعت 2 نصفه شب از درد زیاد رفتم ایستگاه
پرستاری که فقط یه پرستار خانم بود که فکر کنم دانشجو بود از شانسم چون خیلی
جوون بود،دلش برام سوخت و برام مورفین سرپایی تزریق کرد بعدا فهمیدم
مورفینه چون تو مسیر 15 قدمی برگشت به تختم داشتم بیهوش میشدم
که خودمو رسوندم به تخت و ولو شدم،یاده از بی مسئولیتی پرستارای
عزیز که پدرم بهشون حق حساب می داد تا بهم بیشتر توجه کنن،یادمه
از دکتری که یک هفته منو عمل نکرد بعد یکه هفته تازه دستیارش منو برد
اتاق عمل و یه آتل درست حسابی برام بست،دیگه یادم نیس چقدر طول کشید
که رفتم اتاق عمل ،یادمه که دکتر گفت پلاتین رو از اونجایی که من میگم
باید بخرین،یادمه از پول زیر میزی که پدرم به دکتر داد تا بعد یه هفته تازه بیاد
بالا سر تختم،یادمه چند ماه بعد که مرخص شدم فهمیدم مطب آقای دکتر
که تویه منطقه خطرناکی بود توسط چند نفر مورد حمله و دزدی قرار گرفت
یادمه به خودم قول دادم به خودم اگه یه روزی خواستم پزشکـــ بشم برا
پولش نشم چون خدا میزنه پس کله ام...
دو سه روز پیش شبکه دو ساعت 23/30 برنامه زنده باد زندگی چندتا
دکتر فوق تخصص جراحی پلاستیک رو دعوت کرده بودند که یه گروهی
رو تشکیل داده بودند به فرماندهی استاد دکتر عبدالجلیل کلانتر هرمزی
شاگرداش هم که از دانشگاه شهید بهشتی فارغ التحصیل شده بودند
هم همراه استاد بودند،که به شهرهای دور افتاده کشور میرفتن با هزینه
شخصی و موردهایی که عکساش مو به تن آدم سیخ میکرد رو معالجه
می کردند،همیشه دوست داشتم تو منطقه محروم یه پزشک باشم،
دایییم که پزشکه از همون اوایل دوران پزشکیش تویه روستای خودشون
حتی شده یه شفت تو بهداریشون میره ،روستایی که 30 کیلومتر یا
شهر کاشان فاصله داره،و فقط یک بهداری...
یه یهداری که بهش میگن زایشگاه :)
ولی نقشش فقط زایشگاه نبود،من و دختر ِ داییِ ِ ،دایی بزرگم میرفتیم
زایشگاه ،یه پانسیون بزرگ داشتند که فکر کنم شخصی حساب میشد
چون دوتا پزشک یه خانم و یه آقا دکتر بیشتر نداشت و هر کدوم پانسیون
جدا داشتند برا خودشون،ما بیشتر وقتا که می رفتیم بیش دایی ،میرفتیم
پیش خانم دکتر،خیلی مهربون بود متاسفانه اسمش یادم نیست ولی ما
رو خیلی دوست داشت و تحویلمون میگرفت حالا نمیدونم دایی ما که مجرد بود
رو دوست می داشت یا مارو :)
در کل خیلی مهربون بود...
فضای زایشگاه رو دوست داشتم آرامش عجیبی داشت با درختای سرو که دور تا دور
زایشگاه کاشته شده بودند که سایه و خنکی عجیبی تو گرمای شهر کاشون
درست می کرد...
دلم برا بپچگیام تنگـــ شده...
نفس عمیــــــــق...
دلم برات بگــــه تنها 12 روز تا پایان سربازی ما مونده حال خنثی و ساکنی داریم
درس میخوانیم و نمیخوانیم چون یا خواب هستیم یا سر پست میخواهیم بخوابیم،
گاهی اوغات هم می شود خوابید و گاهی هم نخوابیــد
در کل حال ما خوب است تو باور نکـــــن...
و جمله آخـــــر که سال ها بر ذهنم خواهد ماند:
"" مـــا تعطیل کردیــــم؟؟
ما تکمیـــل کردیم... تعدیــل کردیــــم ""
تمــــــــــــــام....
راستـــــــــــــــــی خــدا جونم ....خیلـــی دوست دارم. :)
شکـــــــــر از تو.
ساعت نزدیک 12 شبه و من از بی خوابی پناه اوردم به صندوق تنهاییم...
فصل مورد علاقه ام خیلی زود گذشت...
همراه خودش یه کسی ام برد...
بیخیال :)...
امشب یه کوچول با بابام حرف زدم...
بحث به اینجا رسید که بعد از دو سال حرفی رو که تو پست اول وبلاگم نوشته
بودمو بهش گفتم:
گفتم یادته دو سال پیش داشتیم میرفتیم باهم دکتر تو ماشین چی گفتی؟
گفت :نه
گفتم : اینکه دوست داشتی یکی از ما سه تا از بچه هات پزشک بشیم...
گفت:آره یادمه..
گفتم : اون موقع خیلی ناراحت شدم از اینکه هیچ کدوم از بچه هات نتونستن
خواستت رو برطرف کنن...
منم از خلبانی گذشته ام که خواسته تو رو برطرف کنم
گفتم فقط میخوام پشتم باشی
گفت : مگه چیزی کم گذاشتم برات ؟
گفتم: همه چی که از نظر مالی برطرف نمیشه،پس از نظر روحی و روانی و عاطفی
تو این مسئله چی میشه؟
گفت :من نمیدونم باید چیکار کنم
راست می گفت شایدم خودمم نمیدونستم چی میخوام ازش،ولی اون ناخواسته
با گوش کردن به حرفام داشت منو پشتیبانی می کرد...
همین که همچین کوهی پشتم باشه برام کافیه...
یه مدته که ساعت درس خوندنام بهتر شده ولی وقتی فهمیدم کتابای درسی
تغییراتیکرده از اون سالی که ما می خوندیم اعصابم ریخت به هم،زیست دوم
دبیرستان رو تموم کردم زیست سومم شروع کردم ،به نظرم زیست سوم
شیرین تر و جذاب تر باشه،درس اولش رو تموم کردم،یه درس دیگه ای هم که
عاشقشم زبان انگلیسیه سال سوم رو تموم کردم و الان درس دوم زبان پیش
رو تموم کردم،میدونم با اینکه شاید به کنکور امسال نرسم ولی بازم
زبان رو صد می زنم،اگه سرباز نبودم فراغت بیشتری داشتم باز با این حال اگه
سه تا زیست دوم و سوم و پیش رو تموم کنم با ریاضیات و عربی سال دوم
و سوم با زبان انگلیسی سوم و پیش برا امسالم کافیه!
اگه همینطور ادامه بدم برا کنکور 94 برنامم تکمیل میشه،ای کاش سربازی نبود :(
سال 94 برا یه کنکوری 90 خیلی دیره :(
نمی دونم چرا جلو خودمو گرفتم، امسال رشته های مهندسی و حقوق
که بهمن ماه با شرط معدل دانشگاه های غیر انتفاعی و آزاد بر میدارن نمیرم...
فعلا که جلو خودمو گرفتم...
سخته آخه...
94 میشه 22 سالم :(
از انتخابم پشیمون نیستم ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم...
همه چی قاطی پاطی شده،نمیدونم با این مسئه به حرف قلبم گوش
بدم که میگه برو پزشکی یا حرف عقلم که میگه همین بهمن ماه برو دانشگاه ...
یعنی واقعا کسی هم هست که مثه من خود درگیری داشته باشه؟ :)
بازم بیخیال... :)
راستی دقیقا 48 روز دیگه تا پایان خدمت سربازی این پشت کنکوری مونده :)
نامردا این ماه حقوق سربازیم رو هرچی چک میکنم نریختن،نمیدونم باید چیکار کنم
مخابراتم که این حرفا حالیش نیس خطمو قطع میکنه،یه همراه داشتیم که فکر کنم
در آینده نخواهیم داشت :)
بازم خــــدا جونم شکرتــــــــــــ...
خیلـــی دوست دارم خــــــــدا :)
خیلی زود گذشت محرم ،خیلی ،الان داشتیم با بچه ها تو پارک
راه می رفتیم و در باره محرم صحبت می کردیم ،واقعا خیلی زود
گذشت....
نمیتونم از خونه برم بیرون ،هر وقت هم میرم مست این هوای پاییزی
میشم ،عاشق این هوام ،غم قشنگی داری ،فقط می خوام تنها
راه برم و فکر کنم ،به قول دوستم فقطم میشه فکر کرد ،با اینکه
دل منم غمگینه ولی نمیدونم چرا حس شادی دارم؟
پاییزه دیگه با همه یه جور بازی میکنه :)
قبل محرم 10 روز از مرخصیامو استفاده کردم،فردا باید برم
سر پست ،یه 10 روز دیگه مونده که اونم آخر سربازی استفاده میکنم،
با احتساب اینا فقط87روز تا پایان خدمتم مونده ،امروز به دوستم
می گفتم حس ناامیدی به زندگی پیدا کردم وقتی میبینم هم سن
خودم الان داره ترم 5 یه رشته ای رو می خونه و من دو ماه دیگه خدمتم تموم
میشه،جدیدا یه تیکه کلام یاد گرفتیم که همه جا استفاده می کنیم :
ما داریم به کجا میریم؟؟؟ :)
تو این ده روز میخواستم بشینم درس بخونم ولی نوکری امام حسین(ع)
هر سال تمام محسباتمو به هم میریزه،قبل محرم برای پیش نیاز نشستم
زبان خارجه2 رو تموم کردم از زیستم سال دوم هم دوتا فصل مونده،تا قبل
عید برنامه ام اینه که زبان خارجه رو تموم کنمو زیست سال دوم و سوم،
اگه بتونم ریاضی رو هم تا قبل کنکور تموم کنم خیلی جلو می افتم برا امسال
با اینکه تو سربازی برا درس خوندن کوتاهی کردم ولی بعد سربازی دیگه نمیزارم
همچین اتفاق بیوفته!...
من به سفید شدن موی پدر مادرم اصا دقت نداشتم ولی وقتی دیروز داداش
بزرگمو که اومد خونمون اعصابم خورد شد،تک و توک موهای سرش و ریشاش
سفید شده بود خیلی ناراحت شدم،جدیدا یه مشکلی هم براش پیش اومده
که تو محرم فقط براش دعا میکردم،شمام دعا کنید بچه ها... :(
راستــــی عینکی شدم :)
قبل محرم به شوخی عینک یکی از بچه ها رو گرفتم زدم به چشمم،دیدم
چقدر بهتر میتونم ببینم،اولش باورم نمیشد که چشمای من ضعیف
شده،یه هفته فقط خودمو بستم به آب هویج ولی شفا نداد که نداد،
رفتم اپتومتری دیدیم بعله چشم راست 0/5 و چشم چپ0/75 و
هم اکنون شما شاهد یک C.N.A عینکی هستین :)
بچه ها برام دعا کنید time درس خوندنم بهتر شده اگه میتونین
کمکی کنین دریغ نکنین.
بازم ممنون از دوستایی که من تو این مدت نبودم منو حمایت کردن :)
خدا جــــونم خیلی دوست دارم....
شکرتــــــــــــــــــــــ :)
بعد نوشت:
راستی وبلاگــــم دو ساله شد/18 آبان :)
اگه به این بلاگفــــا نمیخواین رسیدگی کنین کلا حذف کنین دیگه!
یا یه روز من خودمو میکشم یا این سرویسو سرویس میکنم
طلاقت میدم بشی بچه طلاقـــــا !
میخواستم پست جدید بنویسمو بیام وبلاگ شما دوستان ولی نمیدونم چرا
هیچ کدوم از وب های شما رو باز نمیکنه،تا چند روز دیگه میام
بلاگفای بد :(
این حالمو دوست دارمــــ،پاییز رو هم خیلی دوستــــ دارم،یکی از قشنگــــ ترین
خاطرات این فصل دوران مدرســــه بود...
هر روز بیشتر دلتنگــــ مسخره بازی و درس نخوندن تو مدرسه و شیطونی کردن
میشم،این کـــه منبع شیطنت باشی و بازم ب چشم یه بچه مثبت نیگات کنن :)
خیلی دوست دارم دوباره برگردم زمان دبیرستان...
قبل دبیرستان داداشم میگفت بهترین دوران تحصیل یکیش دبیرستانه یکی هم دانشگاه
ولی من دوران دبیرستانو باهمه بدیاش بیشتر دوست دارم،یاد نون بربری خوردن با سس
قرمز :) لامصب مزه پیتزا می دادا،ماهم که وسعمون ب پیتزا نمیرسید یکی از بچه ها
رو میفرستادیم بیرون مدرسه از نونوایی کناری بربری بخره
یادش بخیــــر...
چند روز پیش داشتم با یکی از سربازای شهرستانی حرف میزدم بحث تموم شدن
سربازی و ماهای باقی مونده بود،بهش گفتم رضا مهر و آبـــان و آذر و دی مثه یـــه
چشم بهم زدن می گذره،اینو واقعا بهش باور دارم،زمان مدرسه هم همینطور بود
تا میومدیم بفهمیم چی شده شده بود دی ماه و فصل امتحان!!!
تو این هفته بچه های دانشگاه تهران جنوب(آزاد) اومده بودن اردو باغ مــــا!
(همچین میگم ما انگار برا بابامه)امیدوارم خواننده های این وبلاگ اون روز نبوده باشن :)
من بعنوان دژبان باید ورودی های باغ رو ثبت کنم،نزدیک به 115 نفر دخــــتر...
تو اون لحظه شمارش فقط چادری بودنشون توجه ام رو میتونست جلب کنه یعنی
وقت نبود که تو اون لحظه حتی به قیافه هاشون نگاه کنم،در کل منظورم این بود
ک من هرچی راه دادم داخل چادری بودن،ولی بعد 15 دقیقه از بلندگو مجتمع
اعلام کردند خواهران گرامی حجاب اسلامی را رعایت فرمایند.
من :|
من که همه رو با چادر راه دادم،این چی میگه؟؟؟
که یکی از بچه ها اومد گفت بیا برو اونجا ببین چه
بزن برقصی راه انداختن،تازه لباس مجلسیاشونو پوشیدن :|
بازم گفتم نه بابا من همه رو با چــــ ا د ر....
کــــ نگاهم افتاد تو محوطــــه :)
یا خدا ... :)
اینجــا کجاس؟؟؟
باغ ســ پـــ ا هـــ ؟؟؟
یا... خونه شاه عبــــاس؟؟؟
یا شایدم شاه برگشته بود :)
خلاصه به یک ساعت نرسید که همه سربازا رو فرستادن برن خونشون تا
کار دست خودشونو دانشگاه آزاد ندادن :)
حتی باغبونارو هم زودتر فرستادن :)
عمق فاجعه رو ببینین دیگه
خلاصه بیشتر کـــ دقت کردم خواهرای چس ترم دانشگاه آزاد بودن،چون یه لحظه
دبیرستان دخترونه برام تداعی شد :)
با تمام احترام به شکوفه های عزیز ترم یکــــــــــــــ
یادتونـــه گفتم کاش سربازی نمیرفتـــم تا اعتقاداتم نسبت به بعضی چیزا عوض
نشه؟؟؟
چند شب پیش باغ روبروی ما،همون باغ پارتیـــــــــــا!
برا پسرش عروسی گرفتـــــ...
از سه روز قبل همینطور کامیونت وسایل میبردن داخل باغ...
یکی میگفت تخمینی نزدیکــ بــ 800 میلیون پول عروسی میتونست باشه یاحتی بیشتر!
وقتی شمـــام نــ یـــ روی انــ تــــ ظــ امــی و ســ پـــ اهـــ رو بخری همچین هزینه هایی
باید بالا بیاد!
تازه سربازای ما رو هم بعد وقت اداری صحبت کرده بود ک بیان برا حفاظت!!!
انقدی کلفت بود ک بچه ها میگفتن یه ماشین استیشن پر از مشروب رو گذاشته بود
جلوی باغ ما برا مهموناش،تا هرکی میاد بزنه ب سلامتی این قانون و مملکت ما !!!
این حرف رو باید طلا گرفت: هرچی و هرکس قیمت خودشو داره،پس کار نشد نداره!
اون شب من پست نبودم خوب شد ک نبودم ولی تمام و کمال برام با تصویر فول HD
تعریف میکردن سربازا از نوع پوشش و ماشینا و...
دوستم میگفت نزدیک به 100 میلیارد مجموع ماشینایی بود که تو خیابون پارکـــ بودن...
تازه این عروسی سوری بود،سال گذشته عروسی اصلی تو دبی با خرج عروس خانم
گرفته شده بود...
نفـــس عمیـــق...
نمیخوام خشک بازی در بیارم یا ب قول بچه ها تریاکـــ بشم براتون...
ولـــی ما داریم کجا میریم؟؟؟
ســ پــــ اهـــ؟؟/
شهــــید؟؟؟
نیروی انتظامــــی؟؟؟
قانون؟؟؟
جدیـــدا به این نتیجه رسیدم کــــاری که پول میتونه بکنه ...بیخیال!
ولی من بازم مصمم که ما 8 سال جنگیدیم و شهید دادیم،اصلا هم تلف نشدن(؟)
یه سری رفتن تا یه سری دیگه بمونن و از رفتن اونایی که رفتن نهایت استفاده رو بکنن!
امیدوارم اگه هم مهمون اون باغ بودین ب دل نگیرین من مشکل عروسی نبود،بلکه
مشکل برا ذهنیات از پیش ساخته برا خودم بود...
امیدوارم این وبلاگ ما رو فــ یـــ لــــ تـــ ر نکنن!
ما یه استادی داشتیم که میگفت از تاریخ درس بگیرین...
درس امروزمن به شما،بیاین اگه جنگ شد نریم اون جلو جلوهـــا،وایستیم اون عقب
عقبا تا بعد ها حالشو ببریم...
بیخیال چقد احساسی شدیم امروزا :)
راستـــی این سرباز 4 ماهو 17 روز مونده تا ترخیصش!
براش دعـــا کنید :)
خـــــــــــــدا جونم....
شکــــــــــــــــــــــرت!