قهرمان های موسیقی

اولین ترانه های که ناغافل در ذهنم مانده، ترانه های از استاد بنان است که همیشه در اتاق خواهرم در حال پخش بود. یا ترانه ای از استاد شاه زیدی که از پخش ماشین پدرم می شنیدم و یا ترانه هایی از استاد شجریان که محبوب آن یکی خواهرم بود. اما نوجوانی من با همه ی علاقه ام به موسیقی سنتی با این نوع موسیقی سپری نشد. یادم می آید آن وقت ها موسیقی رپ-پاپ بسیار مد شده بود." هیچ کس" را یادم می اید که همیشه فحش می داد، "فلاکت" را یادم هست که همیشه از بدبختی ها و نا امیدی هایش می گفت، "حسام استپس" که کلاٌ یاوه خوان بود و اصلاً لیریک نداشت، "مسعود سعیدی" هم بی بند و باری های شعرش در نوع خود بی نظیر بود، و یا "تهی" که هیچ وقت تکلیفش  با موضوع های ترانه اش معلوم نمی شد. خیلی خوب و مثبتشان هم 2afm "و" رضایا " بودند که از درد خیانت می گفتند و "0111" بود که از غم عشق فریاد می زد. آدم مجازهای خوبمان هم خلاصه می شد  به " رضا صادقی" و "فرزاد فرزین" و... . از خواننده های لس آنجلسی هم آبی گرم نمی شد و تنها، ترانه های شادشان در مجالس عروسی یادمان می انداخت هنوز فعالیتی دارند.

یعنی راحت بگویم هیچ وقت با هیچ ترانه ای بیشتر از 2-3 روز حال نمی کردم. یک خلا شنوایی را در خودم حس می کردم. یک نوع حسادت داشتم به صدا و ترانه ای که در اتاق خواهرم یا ماشین پدرم تکرار می شد.

اینکه نوجوانی من(یا نوجوانی ما) با این ترانه ها گذشت 100% تقصیر خودم نبود. جو جامعه همین ریتم ها را می زد. شناخت یک خواننده خوب با ترانه های خوب خیلی خیلی سخت بود. اصلاً دسترسیمان به این آدم های خوب کم بود. اما بعد احساس می کنم یک عده آدم بت من شدند و بدسلیقگی گوش هایم را نجات دادند. من محسن چاووشی، رضا یزدانی، علیرضا قربانی،سیروان خسروی و... را بت من های ایران می دانم حتی اگر طرفدار ترانه هایشان نباشم. همین که موسیقی را به صورت یک ارزش به مردم تقدیم کردند، همین که من را به آواهای شاه زیدی و سراج و شجریان بازگرداندند، همین که با احساس مسئولیت و وسواس خاص ابتکار موسیقیایی خود را عرضه کردند، همین که یادآوری کردند ترانه هایی که گوش می دادم تنها، سرگرمی های اوقات بیکاری بعضی ها بودند برای من بت من هستند. برای من قهرمان هستند.


باشگاه کتاب

دیگرنوشت

من مهندس 23 سال دارم!

روزهای غریبی گذشت. بر من و بر خیلی های دیگر. یادم می آید آن قدیمها که نوشتنم می آمد و خاطرات روزانه ام را می نوشتم با کلمه ی "و" شروع می کردم. می گفتم "و" یعنی هنوز چیزی ادامه دارد. پس به رسم قدیم :

و نه فارغ التحصیلی از دانشگاه آنطور شگفت زده ام کرد و نه تولدم. 30 اردیبهشت با پاس کردن 144 واحد درسی رسماً به جرگه مهندسان پیوستم. اما از آن مهندس هایی که جز ریاضی و فیزیک چیزی نمی داند. از آن مهندس هایی که فقط مهندسیش با مدرک دانشگاه ثابت می شود. درست از همان مهندس هایی که کم ندیده اید در زندگیتان. و امروز 1 خرداد با گذراندن حداقل 8035 روز رسماٌ به جرگه 23 ساله ها پیوستم. 23 سالگی معنای خاصی ندارد. حس بزرگ شدن ندارد، حس جوانی ندارد، حس پیری هم ندارد. انگار اصلاً برایت هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط چندین ساعت دیگر هم گذشته. شاید همین حس گذشتن را دارد. 

نمی خواهم بگویم از چیزی ناراحتم و یا حتی ناامیدم. گرفتن یک نمره خوب از پروژه و داشتن دوستان خوب که مرا از یاد نبردند حس خیلی خوبی هم دارد. اما... اما این دو واقعه یک چیزهای هم ندارد. شاید حس مفید بودن...حس مهم بودن... اصلاً حس بودن. "و" ولی هنوز ادامه دارد.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت

پ.ن: این روزها نه تنها حال کتاب چهره و امثالهم خوب نیست که حال بلاگفا هم بس وخیم است.

روزانه نویس اول

مدتها بود برای نوشتن بهانه نداشتم. البته حالا هم ندارم. شاید فقط می خواستم بگویم من هم زنده ام. البته زیاد مهم نیست چطور نفس می کشم. برای اثبات زنده بودن شهادت 2 نفر آدم بالغ کافی است که دارم. مثلاً پدر و مادرم. راستی گفتم پدرم... این روزها به خاطر سهل انگاری من یک ضرر درشت مالی را متحمل شده. خیلی نگذشته از روزی که با گردن کج برای شهریه دانشگاه پول زیادی گرفتم و گفتم این دیگر پول آخر است. ما بچه ها اصلاً آخر نمی شناسیم... .

این روزها اعتیاد نت گردی من بیشتر از هر وقت دیگری شده. فیس بوک...پلاس...وبگردی...دانلود... . می گویم این روزها... این روزها باید برای امتحانات ترم آخرم بیشتر تلاش کنم. البته از درس هایم غافل نشدم، اما  وقتش یا ظهر است یا نیمه شب. بهترین ساعات یادگیری را در رختخواب سپری می کنم.الزاماً خواب هم نیستم. شاید دارم بازی می کنم. گفتم بازی... وای که چقدر از این بازی Car Park لذت می برم.

چند روزی است موبایلم را روی Flight mode نگه داشته ام. این که موبایل آدم جنبه تزیینی داشته باشد خیلی هم حس بدی نیست. همین که تا الان هیچ کس با من کاری نداشته نشان می دهد موبایل را بی دلیل گرفته ام دستم. گفتم موبایل... بهتر است آن را خط بزنم. "گوشی" درست است.


می نویسم "باشگاه کتاب"، بخوانید کتاب "قرآن".توضیحی ندارد. آرامش می دهد دلهای خسته را.

می نویسم "دیگر نوشت"، بخوانید "از حوصله نویسنده وبلاگ خارج است؛با عرض پوزش.".

کمی دیرتر

خیلی وقت است دستم به قلم نرفته حتی برای نوشتن چند خط خاطرات. حرفها دارم. آنقدر زیاد که دیگر نمی دانم کدام یک را بیان کنم. ولی بعضی وقت ها مطلبی آنقدر ذهنم را درگیر می کند که اختیار نوشتن یا ننوشتن را از من سلب می کند.

مقدمه من هیچ ربطی به عنوان ندارد. شاید خوانندگان دائمی وبلاگم با خود بگویند باز این دختر آمد و یک عنوان عجیب و سردرگم گذاشت و بی خود و بی جهت به متن ربطش داد. اما اینبار دبگر نه ؛ اینبار آمدم از دغدغه ای بگویم که فراموش شده بود و یک کتاب تلنگری شد برای یادآوریش. همانطور که "حماسه حسینی" مرا در برابر درگیری های ذهنم پیروز کرد، اینبار هم کتاب"کمی دیرتر" نوشته ی سید مهدی شجاعی با محوریت امام زمان(عج) پاسخی شد برای آنچه نمی دانستم.

کمی دیرتر با جمله ای متناقض با آنچه تا به حال شنیده ایم شروع می شود و داستان پردازی بر اساس همان جمله آغاز خواهد شد و شما را تا آنجا به دنبال خود می کشاند که احساس رضایت از گوینده جمله در شما ایجاد شود.آنگاه به تحلیل ابهامات می پردازد. قابل تقدیرترین کار نویسنده آن است که بیشتر از چیزی که نمی پنداریم ذهنمان را درگیر می کند.سوال های متعدد، شک نسبت به موضوع، اتفاقات غیر قابل درک، ترسیم رفتارهایی که به جرئت می توان گفت حداقل روزی یکبار با آن مواجهیم و... کافی است شما را تشنه خواندن کتاب کند. افزودنی است این کشش بیشتر در اثر جنبه مذهبی است تا نثر و کیفیت کتاب. هر چند از آن هم نبایدچشم پوشید. و اما بر خلاف بسیاری از کتاب ها نتیجه در صفحات پایانی صریحاً بیان می گردد و چه خوب که با نتیجه گیری شخصی من نیز کاملاً مطابقت داشت.

کمی دیرتر تنها،پاسخی برای سوالات شما نیست. حاوی پرسش های جدیدتری نیز هست که شما را در مسیر علم زمان شناسی یک قدم به جلو خواهد برد.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


پیش به سوی حاشیه

"طرح ختم 600000 صلوات تقدیم به حضرت فاطمه زهرا. سهم شما 6 صلوات و ارسال برای 6 نفر. لطفاً قطع کننده زنجیر نباش. انشاالله روز تولدش هدیه بگیری، نیت کن."

این پیامکی بود که  چند روز پیش یکی از دوستانم برای من ارسال کرد. روز شهادت حضرت نیز پیام مشابهی برایم رسید با این تفاوت که به جای همه ی 6ها عدد 7 بود. اما آیا ارسال چنین پیام هایی درست است؟

اگر تعداد صلوات مشخصی در نظر گرفته شده چطور پایان ختم معلوم خواهد شد؟ اگر فقط یک نفر،مثلاً من، آن را برای 6 نفر دیگر ارسال نکند، 5 نفر هم رده ی من که ارسال کرده اند؛ پس زنجیری قطع نخواهد شد که متذکر شده اند(بیشتر شبیه تهدید به نظر می رسد). ختم صلوات یا قرآن امری دلخواه است.پس تعیین تکلیف تعداد 6،7، کمتر و بیشتر دیگر چه صیغه ای است؟آیا من مدیونم و باید به حضرت فاطمه(س) هدیه ای دهم یا او بر من دین دارد که باید منتظر هدیه اش باش؟!

بعضی وقت ها فکر می کنم کارهای ما کمی اشکال دارد.مثلاً ختم صلوات می گیریم برای سلامتی حضرت مهدی(عج). مگر نه اینکه ایشان به اذن خدا از هر خطری مصون است؟ به این می ماند که برای هیچ دعا می کنیم.

اینطور به نظر می رسد که به جای یک عمل واقعی خود را درگیر مسائلی حاشیه ای کرده ایم که به ظهور هیچ کمکی نخواهد کرد. آیا وقت آن نرسیده دست به یک اقدام کاراتری(کلمه بهتر از این به ذهنم نرسید.سخت نگیرید) بزنیم؟

من به شخصه اینگونه حرکات را فاقد ارزش نمی دانم و حتی خود نیز بارها آن را انجام داده ام. اما عقیده ام آن است که هرکس باید متناسب با سن خود اقدام مورد نظر را انجام دهد.برای یک جوان معتقد  خیلی زود است که تنها دست به دعا بردارد. شاید بهتر است یک تقسیم کار انجام دهیم و ختم صلوات و امثال آن را بسپاریم به آنهایی که دیگر سن و سالی ازشان گذشته و ما جوانها به دیگر اقدامات فراهم سازی زمینه ظهور  نیز بپردازیم.


پ.ن1: هرگونه برداشت سوء مجازات اخروی در پی دارد.

پ.ن2: نامه سرگشاده به آقای شاهین نجفی:

   به نام اوکه وعده اش راستین است

خداوند، ساعت خواب انسان را شب معین کرده است. به نظر می رسد شما از آن دست افرادی هستید که تمام شب را بیدارید و صبح می خوابید و فکر می کنید باید دیگران نیز همزمان با شما در خواب باشند. متذکر می شوم خواب شما فاقد سلامت روحی می باشد و دانشمندان از آن با نام خواب جهالت یاد می کنند.

                                                                                                    با منفوریت از شما

                                                                                                      دوستدار نقی

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


نکته سر خط

- کوچکتر که بودیم ماهی گلی های تنگ بلورمان قرمز قرمز بودند. حالا اما رنگ به رخ ندارند. انگار ما رنگ ها را تمام کردیم.

- هر وقت از چیزی خوشحالم چشمانم رو می بندم تا با اولین کسی که به ذهنم میاد شادیم را تقسیم کنم؛ کسی نیست. هر وقت غمگینم چشمانم رو برای جستجوی یک همدرد می بندم؛ کسی نیست. با همان چشمان باز بهتر می شود فهمید که کسی با ما کاری ندارد.

- یکی از دوستانم می گفت:" چرا شما هر وقت ناراحتین آهنگ غمگین گوش میدین؟ شاد گوش بده تا انرژی بگیری!"  حالا مدتی است چند بار در روز "حنای اندی " را گوش می دهم.

- خوش به حال کودکی که گودال کوچک پرآبی برایش دریاست و دریا اما برای ما آدم بزرگها کم است.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


من کاپیتان شهبازی نیستم

یکی از خوانندگان وبلاگم پیغام خصوصی گذاشته بود که حیف نیست با این قلمتان نوشته های تحلیلی نمی نویسید و چسبیده اید به یک مشت گله گذاری؟

در پاسخ به این دوست عزیز و شفاف کردن مسائل برای تمامی خواننده ها باید عرض کنم:شخصی می تواند تحلیل کند که علمش را داشته باشد. من فقط توان بیان دغدغه ها و نکات درشت و کوچکی که اطرافم هستند را دارم و نه بیشتر. اگر بخواهم تحلیل مذهبی داشته باشم، آنقدر باید  احتیاط کنم که دستم برای نوشتن بسته می شود؛چون اعتقاد دارم تحریف به خاطر سلایق شخصی از هر گناهی گناه تر است. اگر تحلیل اجتماعی داشته باشم به دلیل قرابت با مسائل سیاسی به طرفداری از حزبی متهم می شوم که روی خوشایندی ندارد و جز کدورت چیزی برایم دربر نخواهد داشت. اگر بخواهم تحلیل در ادبیات داشته باشم که هنوز جوجه ریدر(خواننده) هستم و در تحلیل کم می آورم و خودم را ضایع خاص و عام می کنم. در نتیجه تنها می توانم بنویسم از چیزهایی که می بینم حتی اگر ناچیز باشند و کم اهمیت.

و اما مسئله بعد:

اکثر وبلاگ نویسان تنها به وبلاگ هایی سر می زنند که نویسنده شان برایشان نظری داده باشد. من اما از اینکه بخواهم نظری بدهم که به آن اعتقاد ندارم و یا سخنم کوچکترین فایده ای برای وبلاگ نویس ندارد ابا دارم. در نتیجه آمار وبلاگ هایی که دائم بازدیدشان می کنم آنقدر کم است که دیگر بازدید چندانی در وبلاگم نداشته باشم.همین چند مراجعه هم اگر بهشان سر نزنم من و وبلاگم را فراموش خواهند کرد. البته باز هم سپاسگزار همین دوستان هستم که تا به حال همراه من بوده اند.

چندی است جنس حرفهایم مبدّل شده به حرفهایی که قریب به یقین به تریش قبای بعضی ها می خورد. اگر این نوع حرفهایم را در وبلاگ بنویسم همین چند بازدیدکننده را هم از دست می دهم و شاید برای هر پستی میزبان تنها 2 یا 3 نظر باشم.حال نوشته هایی که خواننده ندارد شبیه است به دفتری که در وسایل شخصی ات گنجانده ای و جایش یا روی میز تحریر است، یا در قفسه کتابها، یا کنار تخت و یا پنهان دور از دسترس دیگران و نیازی به بیانش در وبلاگ نیست.

راستش من کاپیتان شهبازی نیستم که در شرایط سخت نگذارم آب در دل شما تکان بخورد و از آنجایی که در اولین پستم گفتم ،شاید بعضی وقت ها سقوط کنم. دوستان عزیز،تا زمانی که حرفهایم بوی بهتری بدهند و از کلاف سردرگمی رهایی یابند سقوط مرا بپذیرید تا در آینده با پروازی بهتر در خدمتتان باشم.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


چشم  می زنم تمام می شود

اسم کربلا که می آید پیش از یادآوری هر حادثه ای مجموعه ای از انسانهایی در خاطرم می آید که تک تکشان وسعت دریا را بی آبرو کرده اند و نورانیت خورشید را ناچیز و زلالی آب را کدر.

وقتی شروع می کنم به فکر کردن قبل از آنکه بخواهم با ذهنم خیمه ها را بسازم و میدان جنگ را تعیین کنم  و سپاه عمر سعد را آنطرف تر و بعد چشمهای منتظر زینب را طراحی کنم، شخصیتی ناگهان بر عقل و شاید احساسم هجوم می آورد و وقفه ای در بازسازی ذهنی من ایجاد می کند. عباس مشک آبی بر دوش به من تعارف می زند. قبل از آنکه دست دراز کنم آب همچون آبشار از مشک فرو می ریزد و مرا در خود غرق می کند و به سوی تصویر سازی هایم سوقم می دهد. دوباره شروع می کنم. اول خیمه ها را برپا می کنم،میدان جنگ خیلی دور نیست.لشکر عمرسعد صف کشیده اند و زینب بی قرار بر در خیمه می آید.هنوز جنگها را نکشیده ام که رقیه،مظلومترین کودک جهان با چشمانی که فکر می کنم درشت است و مشکی صاف به من زل می زند.می خواهم دلسوزانه دستش را بگیرم؛محو می شود. و باز خیمه ها برپا می شوند،میدان جنگ همین روبه روست و کمی آنطرف تر لشکر عمرسعد و زینبی بی تاب در خیمه. علی اصغر می سرد توی خیالم. تا دنبال بهترین شیر خشک دنیا بروم گم می شود. بین خیمه ها رفت و آمد است، میدان جنگ با چشم کم بینا هم پیداست و سپاه عمرسعد سواره و پیاده و زینب سراسیمه. گردی به هوا برخاسته چنان که راه گلویم گرفته. علی اکبر از دور پیداست؛ می چرخد، می زند، هلاک می کند. آنقدر غبار زیاد است که دیگر صحنه را نمی بینم. از اول شروع می کنم. خیمه ها را علم می کنم. میدان جنگ همان حوالی،سپاه عمرسعد هوار می کشند، زینب سکوت می کند.

تا بیایم تصویرم را طرح اولیه بزنم حسین را سر بریده اند. خیمه ها سوخته، میدان جنگ خاموش، لشکر عمرسعد پشیمان، زینب ١٠٠٠ سال پیر می شود.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت

مدیونم ... مدیونم به تو

همیشه که نباید مقدمه چید. همیشه که نباید به دیگران گیر داد. یکبار بدون مقدمه به خودم گیر میدهم.

خجالت آور است اما بهتر است داد بزنم مدیون همه ی نویسنده ها و ناشرانی هستم که می خواهند افکارشان را به اشتراک بگذارند و جایی در زندگی دستم را بگیرند. اما بنده تنها به خاطر لذت قرض گرفتن ،از دیگران کتاب می گیرم، اتاق را با کتاب تزیین می کنم تا روشنفکر جلوه کنم،روی زمین رهایشان نمی کنم تا مبادا به عنوان توپ فوتبال مورد استفاده قرار گیرد،قیمتشان را به همه اعلام می کنم تا بدانند من هم از گرانی با خبرم و تمیز نگه می دارمشان تا دیگران تحسینم کنند. فقط همین.

                                                      " هفته کتاب مبارک." 

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


من و سیما

اپیزود اول:

معلم مشغول درس دادن در کلاس درس

بچه ها "ل" مثل؟

خانم اجازه...لاله...

خانم اجازه لنج طلا....

معلم به وجد می آید: بچه ها منظور مجید گنجینه های طلای بانک انصاره.

مسئله: آخه سیما جان کلاس درس اون هم کلاس اولی ها چه جای تبلیغ بانکه؟ یعنی الان با این تبلیغ جذاب چند نفر ترغیب شدند تو این بانک حساب باز کنند؟خداییش چند نفر؟

 اپیزود دوم:

زن و مرد لباس احرامی به تن در یک مسجد خوشحال و خندان نشستند و شخصی براشون  از مزایای استفاده از سیم کارتهای همراه اول در سفر به حج صحبت می کنه. همه  هم ماشاالله جوووووون. اون وسط فقط یه آدم مسن نشسته.

مسئله: آخه اینا کی ثبت نام کردند که تو این سن اسمشون واسه حج در اومده؟ یعنی خییییییلی خوش به حالشون.

 اپیزود سوم:

مستند شوک با موضوع سرقت مسلحانه

نصف مستند رو  که آقا پلیسا یه خونه رو محاصره کردند و ما از تو لنز اسلحه صحنه های آب پاشی فرد نفوذی از طرف پلیس اطراف خونه مذکور می بینیم. نصف دیگه مستند هم صحبت های مردم راجع به بد بودن ماهواره است که اصلاٌ هم آدم های شاخص یا لا اقل خوش صحبت نیستند.(بدگویی ها اشاره داشت به شبکه های ماهواره ای مخالف نظام که به طرفداری از دو برادر اعدامی که اعضای اصلی همون باند سرقت مسلحانه بودند پرداخته بودند.)

مسئله: یعنی فیلم ها و صحنه هایی که داشتید واسه مستند کافی نبود، مجبور بودید پخش کنید؟ از اول یه برنامه برای استفاده نکردن از ماهواره می ساختید، 4 تا روانشناس و کارشناس چهره که هر روز می بینیمشون هم می آوردین خلاص.

 اپیزود چهارم:

روز جمعه و طبق معمول پخش مستقیم پیاده روی همگانی

مجری مراسم: مردم اردبیل در این صبح دل انگیز حماسه ساختند.

مسئله: داداش من یا شما نمی دونی حماسه چیه و به چجور حرکتهایی حماسه میگن یا فردوسی عزیز در اشتباهه و اسم یه مشت بزن بهادری و گردش و داستان خاله زنکی حماسه گذاشته.راه پیمایی 22 بهمن هم به زور میشه حماسه.

 اپیزود پنجم:

برنامه سلامت باشید

کارشناس برنامه:مادرها باید مراقب تغذیه فرزندانشون باشند. هیچ چیز به اندازه ی مغزها در تقویت انرژی بچه ها در مدرسه موثر نیست، مغز پسته....بله(در تایید حرف مجری) حتی انجیرخشک  یا...

مسئله: شما انگار قیمت خشکبار دست نیستا!!انجیر خشک کیلو 20 هزار تومن رو چقدر بخریم بدیم بچه بخوره؟

باشگاه کتاب

دیگرنوشت 


کاش نمی دانستیم

بابت همه ی ندانسته هایم نگرانم. از خودم گله دارم که چرا اینقدر از دنیا عقبم. ناراحتم چرا این همه موقعیت های تحصیلی و علمی را از دست دادم. نگران همه ی کتاب ها و مقاله های نخوانده ای هستم که حرفی برای گفتن دارند. دلخورم که... . بعضی وقت ها که همه ی این افکار یکباره به مغزم هجوم می آورند و تیک تاک آرام ساعت را مانند یک انفجار باروت در سرم ترسیم می کنند، با خودم می گویم گاهی ندانستن بهتر است. اینکه ندانی دور و برت را چه آدمهایی پر کرده اند ،اینکه ندانی دوستان و آشنایانت راجع به تو چه می گویند، یا اینکه ندانی که به تو یک عمر دروغ گفته. اما همه چیز در این دنیا احساس تنهایی  و غربت نیست.

گاهی فکر می کنم شاید خوب است که ندانی نماز اول وقت چقدر ارزشمند است، اینکه ندانی دروغ، زندگی یک اجتماع را به هم می زند، ندانی خنده ی شهوت را بر لب کسی نشانده ای، ندانی داری حق گرسنه ای را می خوری، ندانی رنج و زحمت های پدرت را که تیغ آفتاب صورتش را کدر کرده. ندانی دل عزیزانت را شکسته ای،ندانی با اشک های  مصنوعیت تحریف می کنی یک عمر تاریخ را،ندانی... .

آری...گاهی شرمنده ی دانسته هایی می شویم که آرزو می کردیم کاش نمی دانستیم. وای بر من به خاطر همه ی چیزهایی که می فهمم و در سودای این دنیا خود را به نفهمی زده ام.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


تو حال خدا را بپرس...ما به جهنم

واژه ی دوست که به زبان می آید خیلی از ویژگی های مشترک درون ذهن آدم نقش می بندد. صفا و یکدلی، شریک بودن در شادی و غم همدیگر،توجیه اجتماعی و... . ته تهش هم خلاصه می شود به با معرفت که همه جور کار برای آدم می کند. اما چندی است دوستی به گونه ای بی ارزش شده. البته قبول دارم که بعضی ها هنوز سنگ رفاقتشان گاه بی گاه به سینه می خورد اما به طور عام تر رنگ دوستی واقعی جان باخته.  امروز روز کمتر کسی فکر می کند که می تواند هر ساعتی با دوستش(نزدیک ترین دوستش) تماس بگیرد و او را با شادی و غم خود همراه کند. اصلاً اینگونه همنشینی ها قبح پیدا کرده. یا اگر جهت کاری برای دوستت عوض یک خیابان، دو خیابان آنطرف تر رقتی با تعجب دیگران مواجه می شوی و حتی برچسب" تو دیگه چقد حوصله داری" وصله ات می شود(چه وصله خوبی). مثلاً سر و ته تولد دوستمان را با یک کادوی مسخره و به درد نخور هم می آوریم؛ چونکه باور نداریم دوستمان ارزش فکر کردن دارد و می توانیم با هزینه ی کم کادوی مفیدتری برایش بخریم. یا مثلاً... .

خیلی وقت ها مدعی هستیم بهترین رفیق خداست.بیایید با خود و دیگران رک و راست باشیم. ما که برای دوستی های زمینی مان اینقدر کم توجهیم ، برای دوستی آسمانی مان چگونه می خواهیم ادعا داشته باشیم؟!

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


رفتی و هیچ نکردیم

پروردگارا ،برای ارزش ها نمی توانم کلماتی زیبا به کار برم چه رسد وقتی جز قصور چیزی در چنته ندارم.  سالی یک بار یادم می آید العفو بگویم و گناهان ریز و درشت سال گذشته را بشویم؛ دریغ که العفو ام را به جدّ نمی گیرم و تو را آنطور که شایسته است نمی خوانم و چه بیهوده نقشه ی آمرزش را برای سال بعد می کشم. سالی که بعید نیست ۱٢ ماه از مردنم گذشته باشد.

پروردگارا، قرآن بر سر نگرفتم که فقط بگویم تاج سرم است؛ قرآن گرفتم که بدانی به سایه ات و به حریم امنت پناه آورده ام. مایوسم اگر امانم ندهی.

پروردگارا، از آنچه تصور می کنم بخشنده تری. پس به حق قرآن مرا ببخشای و به حق پرستشگران واقعیت از من بگذر که تو خیر الغافرینی.

باشگاه کتاب

دیگرنوشت


اسمم جدا، فامیلم جدا

من زهره متین هستم. در عرف، زهره نامی دخترانه است و متین نامی پسرانه. حالا یک عده آدم دور هم جمع شدند و می خواهند اسم و فامیلم را از هم جدا کنند. عده مذکور بیکار هم نیستند، سمت دارند توووووپ،سری توی سرها دارند، عزل می کنند، نصب می کنند، قانون میگذارند، بر می دارند، بد و بیراه به هم می گویند، مدرک جعلی می آورند، می خورند، می خندند... خلاصه خوشند و قدرت دارند. یکی از دغدغه هایشان هم شده جدا کردن زهره و متین. انگار نه انگار ما دو نفر هیچ امکاناتی نداریم، انگار نه انگار ما دو نفر دلخوشی نداریم، انگار نه انگار که ما دو نفر هیچ چیز نداریم. اصلاً با این فکرها خاطرتان را مکدّر نکنید.

بیایید جدایمان کنید که هر مشکلی داریم از گور با هم بودنمان بلند می شود. بیایید زودتر ما را از هم جدا کنید که بوی گند فسادمان بلند شده. شما بی زحمت فقط ما را جدا کنید.

مسئولین مچکریم.

باشگاه کتاب

دیگر نوشت


پ.ن: مطلب بالا در راستای  طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها نوشته شده.هرگونه برداشت سوء مجازات اخروی در پی دارد. گله ی من عدم توجه به ریشه های اصلی فساد در جوانان، توهین به شخصیت ها و سطحی نگری نمایندگان شاید محترم مجلس است.


سه...نکته

نکته اول:

خیلی خوب است

که صبح

تنهای تنها بیدار شوی

و مجبور نباشی به کسانی بگویی

دوستشان داری

وقتی که دیگر

دوستشان نداری

             "ریچارد براتیکان"

نکته دوم:

به نظر شما آیا پس از بروز بحران اقتصادی در جهان، رسوایی اخلاقی سارکوزی، شنود مکالمه های تلفنی در انگلیس،ترکیدن ماهواره امید، برکناری اسفندیار رحیم مشایی، مشاهده فبض برق و به قتل رسیدن روح الّله داداشی، باز هم نیاز هست به وبلاگ نویسی ادامه بدم؟

نکته سوم:

تابستان خود را چگونه می گذرانید؟

جواد سوتی

بعضی ها بی خود و بی جهت برای من میشن الگو. یکی الگوش میشه ائمه اطهار، یکی میشه خدا بیامرزی ناصر حجازی، یکی میشه  آل پاچینو،یکی میوه فروش سر خیابون، یکی... . مال منم میشه جواد سوتی. الگوی مسلّم اعتماد به نفس. 
بازی رفت فینال جام حذفی هم برگزار شد.هر چند بازی گرمی بود اما نمی خوام از بازی بگم. جواد خیابانی عزیز خودش اونقدر گرم بود و ما رو هم سرگرم کرد(مثل همیشه) که ما اصلاً بازیو بی خیال شدیم. مهرداد اولادی مصدوم شد و رو زمین افتاده بود می گفت نضهتی مصدومه. هادی نوروزی گل زد می گفت محمد نوری گل میزنه. علی عسگری تعادلش به هم خورد می گفت نوروزی رو زمین افتاد. تو هیچ کدوم هم به روی خودش نیاورد که اشتباه کرده. 
آره...اعتماد به نفس به این میگن. حالا شما یه کلمه پس و پیش بگو تا آخر عمر بهمون نیگا نکن. 



کدام عصر؟کدام تکنولوژی؟

بعضی وقت ها فکر می کنم این تکنولوژی چیست و برای من و خانواده ام چه معنایی دارد؟ ارتباطات که می گویند خوب است،ال است، بل است کجای زندگی ما جای دارد؟ چه قدر از وسایل مدرنیته ای که می گویند زندگی را آسان می کند استفاده می کنیم؟ اصلاً این تکنولوژی و ارتباطات و دستگاه های مدرن چه ربطی به هم دارند؟

شاید بگویید کوتاه بیا...یعنی می خواهی بگویی نمی دانی؟ در جواب عرض کنم اگر شما هم جای من بودید معنای واقعیش را نمی دانستید.مختصری از شرح حال ما را بخوانید و قضاوت کنید.

اف اف خانه مان خراب است و ما نمی دانیم برای چه کسی در را باز می کنیم.

Id caller  تلفنمان خوب کار نمی کند و فقط وقتی در حال زنگ خوردن است شماره را نشان می دهد.

هیچ کدام از شبکه های ملی در تلویزیون ما صاف و با کیفیت پخش نمی شود.

ماهواره مان چند ماه یکبار قطع می شود و وقتی هم وصل است هیچ شبکه ای را بدون پارازیت و غژ غژ پخش نمی کند.

دسترسی به اینترنتمان در حد سالی ۱ بار است .چون یا کل شبکه درست کار نمی کند، یا vpn  وصل نمی شود و  opera  با پیغام you seem you are on the slow network  شرمنده مان می کند و یا account  را خواهر محترمه به سر حد تمامی رسانده.

با این نمونه هایی که ذکر کردم باز هم اصرار دارید از تکنولوژی و... چیزی می دانم؟ باور بفرمایید من هیچ چیز نمی دانم.



پ.ن:

١- افراد احتمالی پشت در: اعضای خانواده، همسایه این طرفی، همسایه آن طرفی، مامور کنترل کنتورها، شاگرد سوپری سر کوچه، دزد، گدا، بن لادن وقتی زنده بود، در زد فرار کرد.

٢- حالا هی شما تماس بگیرید و هی ما جواب نمی دهیم و هی به رخمان بکشید که به ما زنگ زدید و هی ما می گوییم متوجه نشدیم و هی شما... و هی ما... .

٣- دست می زنیم به آنتن، این تلویزیون را درست می کنیم. چند روز بعد آن یکی تلویزیون خراب می شود و ما تند تند آنتن می چرخانیم.

٤- شبکه های موجود: pmc family ,mbc persian ,mbc action ,mbc max, mbc 4 , mbc3 ,mbc2، ، حمید شب خیز، الکوثر، الجزیره،  dubai sport ,nickelodin، ته خلافمان هم VOA  است. من و تو هم نداریم، اینقدر نپرسید.

٥- وقتی وصل نمی شود که نمی شود. وقتی وصل می شود vpn  کار نمی کند. وقتی vpn  کار می کند account  تمام می شود. حالا ما نیستیم هر روز به خودمان در مسابقه وبلاگ برتر ماه امتیاز بدهیم شما که یک امتیاز بدهید بی معرفتها.


دور برگردان

اوایل که می خواستیم علّاف بگردیم ثانیه ها را به دور از آشنایان می کشتیم؛ حالا با همان ها وقت کشی می کنیم. اوایل که عده ای می خواستند عده ی دیگری را بکشند پنهانی می کشتند، اما حالا آدم کشی رسوایی ندارد. اوایل که طلا ارزان تر بود وقت طلا بود ؛حالا که طلا گرانتر شده ضرب المثلش از یادمان رفته. اوایل که اعتراض ها ناحق بود سازمان ملل به صلح دعوت می کرد؛حالا که اعتراض ها حق شده به جنگ دعوت می کند. اوایل که ساعت زیاد دور و برمان نداشتیم تند تند کارهایمان را انجام می دادیم؛ حالا که در هر اتاقی یکی دو تا ساعت پیدا می شود کارهایمان را به زمان های بعد موکول می کنیم. اوایل که خون عرب ها بیشتر بود امریکا نفت می خواست؛ حالا که نفت عرب ها بیشتر شده امریکا خون می خواهد.


 دوستان عزیز اگر نظر مثبتی راجع به وبلاگ من دارید به پایین ستون سمت چپ مراجعه کرده و در انتخاب وبلاگ برتر ماه به وبلاگ من امتیاز بدید.

من و عید و تنهایی

همیشه فکر می کردم لذت سفره هفت سین با هم بودن است. و از اینکه چند سالی است یا سفره ای نداشتیم و یا آشنایی برای دور هم نشینی حسابی ناراحت بودم.

عید 89 مشهد بودم و موقع تحویل سال خواب. امسال هم برای بازدید از مناطق جنگی رفته بودم و برای اینکه عیدم کاملاً تکراری نشود لحظه تحویل سال را با تمام خستگیم بیدار ماندم. یک سفره هفت سین جمع و جور در محل اسکانم پهن کرده بودیم. بچه ها برای سال تحویلی رفته بودند شلمچه. چند نفری هم که  مانده بودند خواب را ترجیح دادند. انگار سفره هفت سین پهن شده بود برای من. برای خلوت من با خدا. چقدر حرف نگفته زدم، چقدر درد دل کردم، چقدر دعا کردم. تنهایی همیشه هم بد نیست. تمرکزی فراهم کرد تا هر چه دارم بگویم نه اینکه مثل سالیان قبل حسرت بخورم برای آرزوهای نگفته و دعاهای نکرده.

من بودم و عید و تنهایی. تنهای تنها که نه! من بودم و خدا بود و یک عید دوتایی. 


لج و لج بازی

زمان زیادی از خبر بچه های یک میلیونی نگذشته.دولت به منظور افزایش زاد و ولد در کشور و اعلام اینکه ایران هنوز ظرفیت افزایش جمعیت را دارد علامت سوال های جدیدی را برای مردم به جای گذاشت.از چند و چون این خبر می گذریم تا به خبر جدیدی برسیم: حذف درس دانشگاهی"جمعیت و تنظیم خانواده" و جایگزینی آن با درسی به نام"روانشناسی ازدواج و شکوه همسرداری".

مطابق معمول این طرح موافقان و مخالفانی دارد. مخالفان درس جدید می گویند حذف کتاب تنظیم بر سلامت و بهداشت جامعه ضرر می رساند و دلایل اصلی موافقان آن است که جوانان باید با نحوه رفتار با همسر آشنا شوند.

بهداشت و سلامت جامعه بی شک به شناخت آناتومی بدن، مراقبت صحیح و شناخت آسیب های تهدید کننده بدن بستگی دارد. اما در کشور ما پرده رودربایستی هر چند دیر اما بالاخره در دانشگاه برداشته می شود.در حالی که آموزش همسرداری از همان دوران دبیرستان شروع می گردد و تلویزیون و سایر رسانه ها ناگزیر برنامه ها ی متعددی را در این زمینه در دستور کار دارند. اگرچه اکثر دانشجوها این درس را به عنوان یک درس عمومی نمره آور و معدل زیاد کن می شناسند؛اما نمی توان از این حقیقت گذشت که بالاخره تاثیر غیر مستقیمی برروی بهداشت جامعه میگذارد.

دولت فعلی روند افزایش جمعیت را پیش گرفته  حال آنکه  کتاب جمعیت در راستای کنترل جمعیت تنظیم شده و این مسئله با تصمیم دولت منافات دارد. سوال اینجاست که آیا واقعاً کشور ایران می تواند متحمل جمعیت بیشتری باشد یا اینکه برای  مخالفت با هرگونه تصمیم دولت اصلاحات چه صحیح و چه نادرست، این ایده را مطرح کرده؟

به ظاهر تعویض کتاب امری نابخردانه است. باطنش اگر چیز دیگری است شما شفافش کن دوست عزیز.