دست نوشته های سفرم به مکه و مدینه.

فرودگاه جده
سه ساعت میگذرد. هواپیما کم کم میخواهد فرود بیاید. دوست دارم هواپیما هرچه زودتر روی زمین فرود بیاید. اولین باری باریست که جدا شدن و دل کندن از آسمان و رسیدن به زمین و زمینی شدن آرزویم است. آخر، داستان این تیکه از زمین با تمام این کره ی خاکی فرق می کند.این بار انگار تمام معنویت، عشق و عرفان و تمام ملائک و خدا بر روی زمین هستند. این بار آسمان از خودش دورت می کند و زمین به طرف خودش جذبت می کند. این بار زمین، آسمانی شده است...
مسیر جده - مدینه
ساعت رو نگاه نمی کنم، اما حدس میزنم ساعت یک نصف شب باشد. خواب جایش را با خوشحالی و هیجان و اشک عوض کرده است. اصلا مگر می شود مهمان محمد نبی باشی و بخوابی. مگر می شود هیجان نداشته باشی، وقتی که قرار است محمد نبی میزبانت باشد. مگر می شود برای دیدن مسجد النبی و مسجد قبا لحظه شماری نکرد، نمی شود، در این جاده نمی شود خوابید. در این جاده انگار بی خوابی و خستگی برای من تعریف نشده اند. خواب و استراحت معنایشان را از دست می دهند و دیگر هیچ ارزشی ندارند. هیجان دارم، مثل بچه ایی که قرار است بعد از مدتها پدرش را ببیند. من بچه می شوم و محمد نبی پدرم، پدری که چند کیلومتر آنطرف تر منتظر دخترش است... کاش این جاده هرچه زودتر تمام شود...

وصال
وارد مدینه النبی می شویم. شور و حال عجیبی دارم. حالا دیگر محمد نبی را خوب حس می کنم، به استقبالم آمده این را خوب می فهمم. حالا دیگر به محمدم،به پدرم، می رسم. بغلش می کنم. گریه امانم نمی دهد. من گریه می کنم او آرامم می کند. من اشک می ریزم او مثل یک پدر دست روی سرم می کشد. من دیگر نفسم بالا نمی آید، او آرام در گوشم حرفم می زند و آرامم می کند. صدایش را می شنوم، مهربانیش را می فهمم، گرمای تنش را حس می کنم، لبخندش را می بینم. قلبم پر می شود از محمد...

مسجد النبی
از لحظه ی ورودم به مدینه محمد امین را کنارم احساس می کنم. قرار است کنارم باشد و از تمام آن روزها برایم بگوید. با پدرم،محمد، وارد مسجدش می شویم. مسجدی که خودش آن را بنا کرده است. دوشا دوش محمد نبی در محوطه ی مسجد راه می روم. با دیدن آدمهایی که در محوطه ی مسجد نشسته اند تمام تصویرها و تصوراتی که از زندگی آن روزهای پیامبر در ذهنم ساخته ام زنده می شوند. چند مرد عرب را می بینم که دور هم نشسته اند و آرام با هم حرف می زنند، با دیدنشان تصاویری که از قریشیان مخالف پیامبر ساخته ام، زنده می شوند، انگار می خواهند بلایی سر محمد بیاورند و الان دور هم نشسته اند تا برنامه هایشان را مشخص کنند. چند زن و مرد عرب را می بینم را که دور هم نشسته اند و با صدای بلند با هم حرف میزنند، تصویر آدمهایی را برایم زنده می کند که محمد را قبول کرده اند و حالا با هم درباره ی محمد و افکارش حرف میزنند. کسانی که تنها در گوشه ایی از حیاط نشسته اند تصویر آدمهای محافظه کار، کسانی که کسی نمی داند محمد را قبول کرده اند یا نه، کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بوده، را برایم زنده می کند. در تمام لحظات صدای محمد نبی را که از آن روزها برایم می گوید می شنوم...

روضه
روضه یعنی یک دنیا اشک، چند رکعت نماز، یعنی ایستادن در جایی که محمد روزی چند بار از آنجا رد می شده، یعنی حس کردن بوی محمد، یعنی نماز را که میخوانی صدای محمد را به عنوان امام جماعت در گوشت می شنوی، یعنی آرامش، یعنی سکوت، روضه یعنی یک دنیا عشق. روضه یعنی جایی که با تمام وجودت شهادت میدهی که محمد در دانه ی خداوند است، روضه یعنی وقتی در نمازت می گویی "السلام علیک ایها النبی..." خیلی خوب احساس می کنی که محمد صدایت را می شنود و جوابش را می شنوی...

مسجد قبا
انگار خستگی سه روز ماندن در غار ثور و آنهمه استرس و ترس مسیر مکه-مدینه و رانده شدن از زادگاه و دلتنگی و ناامیدی برایش معنایی ندارد که بعد از رسیدنش به مدینه اولین کاری که انجام می دهد ساختن مسجد قبا است. مسجدی که اولین سنگهایش را خودش با دستانش خودش روی یکدیگر گذاشته است. برای محمد ناامیدی تعریف نشده است، از هرجایی می شود شروع کرد، در هرزمان و مکانی می شود ساخت و ماندگار شد...

کوه احد
به احد که می رسیم بی اختیار اشک می ریزم. سکوت و غم سنگینی را احساس می کنم. نه صداهای اطرافم را می شنوم و نه کسی را میبینم، تنها صدایی که می شنوم صدای گریه های محمد است، تنها تصویری که میبینم، تصویر آدمهایی است که هرکدام در گوشه ایی بر روی زمین افتاده اند و محمد یکی یکی کنار جسد آنها می رود. با گریه های محمد می گریم...

رفتن از مدینه
اشک... گریه... هق هق... هیچ کلمه ایی نمی تواند حال بد آن لحظه را توصیف کند. کلمات هم در مقابل این حال بد کم می آوردند. کلمات هم می گریند. شیون می کنند. کلمات هم مثل آدم دیوانه می شوند... آخر یک هفته در کنار محمد بودن، دوشا دوش محمد راه رفتن، پا جای پای محمد گذاشتن چیز کمی نیست. آدم دیوانه می شود وقتی از آن فضا دور می شود...

احرام
احرام را که پوشیدی حرام می شود، تمام آن چیزی که از محدوده ی انسانیت خارج است. چه بخواهی چه نخواهی باید مثل یک "انسان" رفتار کنی، یک انسان کامل.



این لباس، لباس انسانیت است، اگر می خواهی این لباس انسانیت به تنت بیاید، باید ارزش خودت و همه ی مخلوقات را بدانی، اگر می خواهی این لباس به تنت زار نزند باید همه ی ستم های روحی و جسمی را که به خودت و دیگر مخلوقات روا داشتی، کنار بگذاری. این بار قبل از اینکه کنار خدا بروی، باید برای تمام مخلوقاتش ارزش قائل باشی،این بار قبل از اینکه دور خدا بگردی، باید دور خودت و مخلوقات دیگرش بگردی...

مسیر مدینه- مکه
هرچقدر می خواهم اولین لحظه ی رسیدن به کعبه و لحظه ی دیدنش را تصور کنم، نمی توانم. انگار احساسی که در کنار کعبه به آدم دست می دهد فراتر از تصورات و قدرت تخیل ! و احساسات آدمیست...


کعبه
در فضای بیرونی حرم ایستاده ایم. قرار است تا چند لحظه ی دیگر وارد حرم شویم. صدای تپش قلبم را می شنوم. گرمای تنم را با تمام وجود احساس می کنم. گفته اند اولین لحظه ای که کعبه را دیدی باید سجده ی شکر ببرید... به ورودی حرم که نزدیک می شویم گوشه ایی از کعبه را میبینم. به سجده می روم.تپش قلبم و گرمای تنم بیشتر شده. از سجده بلند می شوم، می خواهم به کعبه نگاه کنم، نمی توانم... طواف را شروع می کنیم. هنوز نتوانستم به کعبه نگاه کنم. دست مادرم را می گیرم و چشمانم را می بندم. بدون آنکه کسی را ببینم راه می روم. ذهنم خالی است. هیچ چیزی در ذهنم نیست. میخواهم با خدا حرف بزنم، نمی توانم. می خواهم گریه کنم، نمی توانم. می خواهم با گروهای حجاج که دعا می خوانند، دعا بخوانم، نمی توانم. حال عجیبی دارم. احساس می کنم وجود ندارم... طواف تمام می شود. چشمانم را باز می کنم. هنوز هم نمی توانم به کعبه نگاه کنم...

صفا و مروه
به صفا می روم. عمر را در کنار خودم احساس می کنم. راه می روم، عمر هم کنارم راه می رود. پر از گناهم، پر از گناه است. اسیر دنیا شده ام، اسیر زور و زر دنیا شده است. به ازای دنیا اصلم را فراموش کرده ام، به ازای صد شتر قصد جان محمد را کرده است. صدایی می شنوم از خانه ی دلم، صدایی می شنود از خانه ی خواهرش(فاطمه). وارد خانه ی دلم می شوم، وارد خانه ی فاطمه می شود. صدای حق را می شنوم که می گوید: از کجا آمده ای، آمدنت بهر چه بود، صدای قرآن را می شنود. توبه می کنم، توبه می کند. می گریم، می گرید... می شوم هاجر، آنقدر راه می روم و با خدا حرف می زنم تا توبه ام را قبول کند. کف پاهایم تاول می زنند. هاجر در کنارم راه می رود. ناامید شده است، حالش بد است، جگر گوشه اش تشنه است، صدای صدای هق هقش را می شنوم. ناگهان در اوج ناامیدی و خستگی چشمه ایی را در زیر پای اسماعیلش می بیند. تمام ناامیدیش تبدیل به امید می شود. اسماعیلش را بغل کرده است. از فرط خوشحالی با صدای بلند می خندد. خدایش جوابش را داده است. عمر در گوشه ایی از خانه ی فاطمه نشسته است، قرآن می خواند، توبه کرده است، توبه اش پذیرفته شده است. من راه می روم، گریه می کنم، خدا را می خوانم، توبه می کنم، صدایی در، گوشم می گوید: "هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"...

حجر اسماعیل
داخل شدنش سخت است اما وارد که می شوی انگار برای همه، جا هست، حجر اسماعیل را می گویم. آن تکه از زمینی که در حجر اسماعیل بر روی آن ایستاده ایی انگار مال خودت هست، همان سهم خودت از این دنیا. اینجا دیگر تو مانده ایی و یک مکعب پر از عشق، تو مانده ایی و یک عالم معنویت، تو مانده ایی و یک خدا... نیت می کنم که نماز بخوانم. اینبار دیگر نمی خواهم مثل نمازهای دیگرم چشمانم را ببندم. در پارچه ی سیاه آن مکعب پر از عشق حل می شوم. چه حالی دارد، رفته ام تا خود خدا، من مانده ام یگانه خدایم. همه چیز معنایش را از دست می دهد تنها چیزی که برایم معنا خدا است... نمازم را شروع می کنم. انگار برای اولین بار است این کلمات را می شنوم و برزبان می آورم. برای اولین بار است که آهنگ کلمات را با تمام وجود احساس می کنم. به نام خدایی که رحمان است و رحیم، خدایی که در کتابش اولین چیزی که به رخت می کشد بخشندگی و مهربانیش است. بخاطر تمام لطف ها و محبتهایش سپاس گزارش می شوم و در آن لحظه، مخصوصا بخاطر حضورم در معنوی ترین نقطه ی زمین که خودش باعث و بانیش است. شهادت می دهم که خودش تنها مالک و صاحب است. عهد می بندم که تنها خودش را بپرستم و همه چیز را از خودش بخواهم. با تمام وجود ازش می خواهم که هدایتم کند به همان راهی که محمدش، ابراهیمش و اسماعیلش را هدایت کرد نه راه کسانی که از شیرین ترین حس دنیا، دوستی و بودن با خدا، محروم بودند. به رکوع می روم و می دانم که این خدایی که برایش تعظیم کرده ام پاکتر از تمام آن چیزهایی که منِ مخلوق گاهی یادم می رود و گاهی قدرتش را ندارم که این را بفهمم. به سجده که می روم گریه ام شروع می شود. دلم نمی خواهد از سجده بلند شوم. دوست دارم برای همیشه در آن حالت بمانم. هرکاری می کنم از سجده بلند شوم، نمی توانم... نمازم تمام می شود و دوباره بر می گردم به این دنیا. خانمی در کنارم هست با هیجان خاصی می گوید تا می توانی در حجر اسماعیل نماز بخوان، می گویند خیلی ثواب دارد. می خواهم به تبعیت از حرف این خانم باز هم نماز بخوانم اما این کار را نمی کنم، فکرش را که می کنم، میبینم که من اهل معامله با خدا نیستم. هیچ وقت نخواستم با خدا معامله کنم. دوست دارم هرکاری که برای خدا انجام میدهم با عشق باشد. می دانم که اگر بازهم نماز بخوانم بخاطر ثوابش است و شیرینی آن دو رکعت را ندارد. دوست ندارم آن شیرینی از بین برود. شیرینی آن دو رکعت نمازم به تمام نمازهای عمرم می ارزد...

غار ثور
دوست دارم بدون اینکه استراحت بکنم یا آبی بخورم یک نفس از کوه بالا بروم، می خواهم حال محمد و یار غارش را در آن لحظات پر از ترس و اضطراب و خستگی احساس کنم... کمی از کوه را که بالا می روم، کم می آورم. خستگی و تشنگی امانم نمی دهند. چند دقیقه ایی استراحت می کنم و یک بطری آب را یک نفس میخورم. نمی شود، محمد وار زندگی کردن کار هرکسی نیست. شکست این گرما و تشنگی فقط کار خودش است. چقدر محمد بودن سخت است. باید خیلی عاشق باشی تا نقش محمد را بهت بدهند... به میانه ی کوه که می رسم برمیگردم و شهر مکه را که در زیر پاهایم هست نگاه می کنم. راستی محمدِ من آن لحظه ایی که از بالای این کوه برگشتی و زادگاهت را نگاه کردی در ذهنت چه می گذشت ؟ در آن لحظه چقدر اشک ریختی محمدِ من ؟ اصلا اشک ریختی یا بغضت را فرو خوردی ؟ شاید پیش خودت فکر کردی که این آخرین باری است این شهر را میبینم، شهری که در آن بزرگ شده ام، تمام بچگیم را در کوچه هایش جا گذاشته ام، در این شهر تجارت کرده ام و هزاران کار دیگر. حالا باید از این شهر بروی... وارد غار می شوم. پنج دقیقه ایی داخل غار هستم. صدای قریشیان در بیرون غار می آید. یکی می گوید وارد شویم شاید آنجا باشند یکی می گوید اینجا نیامده اند، مگر تار عنکبوت را نمیبینی. محمد نماز می خواند، خودش را دست خدا سپرده و بی اعتنا به صداهای بیرون غار. ابوبکر ترسیده است، خدایش را می خواند. من می گریم، قلبم بازهم پر از محمد می شود...

بازگشت از سرزمین عشق
در هواپیما نشسته ایم. سرپرست کاروان به عنوان هدیه، قرآنی را بهم می دهد. قرآن را باز می کنم. آیه ی هشت سوره ی تحریم: " ای کسانی که ایمان آورده اید به سوی خدا توبه کنید، توبه ایی خالص. امید است که با این کار خداوند گناهان شما را ببخشد... در آن روزیی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آورده ند خار نمی کند... صدایی در، گوشم می گوید: "هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"...

این صفحه ی فیس بوک منه. خوشحال میشم اونجا هم با هم باشیم، البته اگه شما افتخار بدید. http://www.facebook.com/najibeh.sobhani

حال عجیبیست...

یک بعدازظهر پاییزی !

یک هوای ابری !

یک حال گرفته !

یک فکر خسته !

یک لیوان چای داغ !

پشت پنجره ی اتاق !

صدای ویران کننده ی فریدون فروغی...

این منم، وقتی انقدی بودم !

قاصدک... گرد و بام و در من بی ثمر میگردی...

چند دقیقه ایی از این فیلم "معصومیت مسلمانان" رو در یوتیوب دیدم. راستش با دیدن فیلم خنده ام گرفت. انگار دوربین رو داده بودن دست یه بچه و بهش گفته بودن برو با این دوربین بازی کن و هر تصویری که موقع بازی کردن بچه ضبط شده بعدا اسمش رو گذاشتند فیلم، این فیلم هیچ ارزش هنری ندارد و کاملا مشخصه که کسی که این فیلم رو ساخته آدم متعصب و افراطی بوده. از نظر تاریخی هم هیچ اعتباری نداشت. اگه هزارتا فیلم این مدلی هم بسازنن بازم چیزی از ارزشهای پیامبر کم نمیشه. از فیلم که بگذریم چیزی که حال منو بیشتر خراب کرد عکس العملی بود که در دنیا دیدم. نه مردم لیبی نه مردم مصر، نه این براداران خودمان ! و نه مردم افغانستان و... این نوشته ی منو نمیخونن، اما مخاطب من همین ها هستند. همین کسانی که این یک هفته گند زدن، آن هم چه گندی، یک گند اساسی... رفتاری از خودشون نشون دادن این آدمها که بازهم اسلام قربانی شد، رفتاری از خودشون نشون دادن که بازهم طرف بازنده، برنده شد. چه کردید ؟ خداییش این چه کاری بود ؟ جواب بدی رو با بدی میدن ؟ نه. تا اونجایی که من میدونم خدا گفته اگر یک نفر دهنش رو باز کرد و تمام فحشها و حرفهای زشت این دنیا رو نثارت کرد تو در جوابش فقط بگو سلام. این بود سلام شما ؟ این بود جواب شما ؟ ریختی توی سفارت و چندتا آدم بی گناه رو کشتی، به چه قیمتی ؟ خواستی عشقت رو به خدا ثابت کنی ؟ نه عزیز همین خدا میگه وقتی یه آدم بی گناه کشته میشه مثل اینه که تمام آدمها کشته شده باشن. سرباز آمریکایی رو میکشی به چه قیمتی ؟ به قیمت اینکه بری بهشت ؟ نه عزیز بهشتی که با کشتن یک انسان به آن برسی بهشت نیست خود جهنم است. گند زدی اساسی. تمام شهرت را بهم ریختی که چه بشود ؟ جز اینکه بازهم باید خودت مالیات بدهی و از پول خودت کم شود تا دوباره شهرت ساخته شود. لقمان ما به ما گفت: ادب رو از بی ادبان یاد بگیر، یاد گرفتی ؟ نه، اگر یاد میگرفتی که اشتباه اون آدم رو با این رفتارهای عجیبت تکمیل نمیکردی. گند زدی اساسی، خواستی ثابت کنی خشونت طلب نیستی، زدی مقدس ترین مخلوق خدا رو کشتی. من مسلمان این حق رو دارم که نسبت به این فیلم اعتراض کنم، اما نه به این شکل. بخدا میشد در هر کشوری، مسلمونای اون کشور توی یه روز و یه ساعت مشخص بیان توی خیابون و به مدرن ترین و اخلاقی ترین و انسانی ترین و اسلامی ترین شکل ممکن اعتراض بکنن. من و توی مسلمون میتونستیم بریم توی خیابون و به نشانه ی اعتراض سکوت کنیم و این میشد همون سلامی که خدا گفته و این میشد همون اسلام واقعی. حالا میفهمم که حسنی مبارک و طالبان و قذافی تربیت شده ی چه جوامعی بودندو در همین لحظه ایمان میارم به جمله خلایق هرچه لایق.

یه چیزهایم توی این ماجرا برای من جالب بود. اول اینکه چندبار یه عده قرآن رو سوزوندن و پاره کردن و توی دانمارک هم کارتن پیامبر رو کشیدن اما هیچکس یه عکس العمل آنچنانی نشون نداد اما این بار سر این فیلم این اتفاق افتاد. این اتفاق در روز ۱۱ سپتامبر افتاد. جالبه توی کشوری مثل عربستان همچین اتفاقایی نیفتاد(از تیکه ی ایرانی مغزم استفاده میکنم!) عربستان و امریکا رابطه ی خوبی باهم دارن و امریکا بدون هیچ تلاش خاصی میتونه از منابع عربستان استفاده کنه. لیبی کلی منابع و کلی نفت داره و خیلی راحت میشه به یه بهانه ایی به این نفتها رسید(کشته شدن اون سفیر) یه چیزهایی این وسط مشکوک میزنه، در دنیای سیاست هیچ چیز غیرممکن نیست، در هرصورت این اسلام بود که قربانی شد و این مسلمونای بی فکر و بی منطق بودن که بازیچه شدن.

دزدی داریم تا دزدی !

فکر کن دو نفر میخوان برن از یه خونه ایی دزدی بکنن، بعد یکیشون سریع بره سر اصل مطلب و از دیوار بره بالا و کارشو شروع کنه. اما اون یکی قبل از اینکه از دیوار بره بالا یه وضویی بگیره و یه بسم الله الرحمن الرحیم هم بگه بعد بره بالا، بعدشم بیاد بگه که آقا جون کار من نه تنها گناه نبوده خیلی هم ثواب داشته چون قبلش هم وضو گرفتم هم بسم الله گفتم. حالا این شده قضییه ی همین زنا و صیغه. توی قرآن(سوره ی نور) خدا رسما گفته که آقا جون تویی که من و این کتاب رو انتخاب میکنی حق نداری هر لحظه که دلت خواست بری با هرکی که دلت خواست رابطه برقرار کنی. این اجازه رو داری که فقط با همسر خودت این رابطه رو برقرار کنی اگرم نمیتونی اینجوری باشی که من میگم راه باز و جاده دراز میتونی من و کتابمو ول کنی و بری سراغ یکی دیگه. خوب همیشه یه عده هم هستن که هم خدا رو میخوان هم خرما(هم همسر خودشون رو میخوان هم همسر همسایه رو!) این یه عده خوب نه میتونن خدا رو ول کنن نه میتونن یه کاریا رو نکنن ! برای همین دور هم نشستن و یه فکری کردن(مثل همون آقا دزده !) گفتن آقا جون بیاید ما یه کار دیگه بکنیم. از این به بعد قبل از اینکه بخوایم با کسی رابطه برقرار چهارتا جمله ی عربی قبل از شروع کار بخونیم و یه بسم الله هم بگیم و شروع کنیم، اینجوری نه تنها کارمون گناه نیست هم خیلی هم ثوابه چون قبل از شروع کار بسم الله گفتیم(بسم الله یی صرفا جهت رفع عذاب وجدان !) یعنی این بنده خداهایی که صیغه رو اختراع کردن حرفشون اینه که آقا تو میتونی با هرکی که دلت خواست(از بقال سر کوچه تون گرفته تا همسایه ی خونه ی خاله ت!) و برای یه مدت مشخص رابطه برقرار کنی فقط قبلش یادت نره چهارتا دونه جمله ی عربی رو بگو و یه بسم الله هم بگو، دیگه همه چیز حله. حالا جالبه که همین کار برای اروپایی های بنده خدا میشه فساد اخلاقی و از هم پاشیدگی خانواده و رسوایی اخلاقی و بی کفایتی مسولین و بی بند و باری و... چرا ؟ چون اونا قبلش اون چهارتا جمله ی عربی رو نمیگن. بنده خداها اگه برن یه کم عربی یاد بگیرن و این چهارتا دونه جمله رو یاد بگیرن نه تنها بی بند و باری و فساد نیست بلکه خیلی هم ثوابه.

بی خوابی...

ممنونم بابت پیام های تسلیت همه ی شما دوستان عزیزم. همه تون لطف دارید. یه دنیا تشکر از تک تک عزیزانی که همدردی کردید.

این دهان بستی دهانی باز شد...

یه ماه رمضان و یه سفره ی افطار و یه استاد شجریان و یه مناجات "این دهان" ! ربنایش جای خود دارد اما مناجات "این دهانش" چیز دیگه ایست. وقتی مناجات "این دهان" استاد شجریان را میشنوی، دلت میخواهد هیچ وقت اذان نگویند، دلت میخواهد تا قیامت روزه باشی. این مناجات چیز دیگه ایست. آدمو میبره تا خود خدا. آدمو عاشق خدا میکنه. هرکی میخواد این مناجات رو داشته باشه بره اینجا دانلودش کنه.

کوفتمون میشه بخدا !

خوب آره که این افطار و این غذایی که میخوریم کوفتمون میشه وقتی به اون کارگری فکر میکنیم که یک ساله حقوق نگرفته، وقتی به اون خونه ایی فکر میکنیم که سفره ش خالیه، وقتی به همه ی اون کسانی که اون ور میله ها هستن فکر میکنم، وقتی یاد دختر نسرین میفتیم که مامانش اونور میله هاس، وقتی به مجیدها و عبداالله ها و نسرین ها و هزاران نفر دیگه فکر میکنم. معلومه که بهمون حال نمیده این غذاها. وقتی غذا میخوری تمام اون کسانی که حسرت یه لقمه از اون غذا به دلشون مونده و حسرتشون شده یه لقمه نون درست حسابی، جلوی چشت رژه میرن. اهل شعار نیستم ولی بخدا میشه هوای همدیگه رو داشته باشیم. میشه هوای همسایه مون رو داشته باشیم. درسته خیلی جاها وضع خراب تر از این حرفاست، ولی یه نفرم یه نفره، حتی اگر بشه فقط به یه نفر کمک کرد و شکم یه نفرو سیر کرد بازم ار بزرگیه. لطفا هوای همدیگه رو داشته باشیم. هیچ فرقی نداره اگه من گشنه باشم، تو گشنه باشی، همسایه مون گشنه باشه یا هرکس دیگه ایی، اینا هیچ فرقی نداره، مهم اینه که انسان گشنه س. شعار ندادم، نصیحتم نکردم، حرف دلمو زدم.

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری.

هرچقدر هم خودت رو سرگرم کنی، هرچقدر هم با دیگران بشینی حرف بزنی، هرچقدر هم بشینی کتاب بخونی، فیلم ببینی باز هم فایده نداره. مگه میشه آدم خودشو گول بزنه ؟ هی خودت رو سرگرم میکنی که به این فکر نکنی عمه ت از این دنیا رفته اما باز هم نمیشه. باز هم ته دلت یه غمی سنگینی میکنه. باز هم بغض تو گلوت خفه ت میکنه. باز هم فکر و خیالاتی هستند که خواب شبانه ات رو چند ساعتی به تاخیر می اندازند. باز هم وقتی تنها میشی همه چیز یادت می افته. توی تنهایی نمیتونی خودتو گول بزنی. توی تنهایی حتی قدرت این رو نداری که خودت رو آروم کنی. شاید تنها چیزی که ذره ای بتونه منو آروم کنه همین نوشتن باشه. دلم داره میترکه. جای خالیت آدم رو دیوانه میکنه عمه ی من. راستی نازنین عمه ی من، رفتن تو از این دنیا برای کی گرون تر تموم شد ؟! برای همسرت ؟ برای بچه هایت ؟ برای خواهر و برادرهایت ؟ برای دوستانت ؟ برای من برادر زاده ت یا برای اون پسری که ام اس داره و تو حامی مالی اون بودی ؟ یا برای اون دختر و پسری که وسایلی رو براشون جور کردی تا زندگی مشترکشون رو شروع کنن ؟ یا برای اون خانمی که در به در دنبال بهترین دکتر میگشتی تا اونو ببری پیشش ؟ یا برای اون خانمی که هر روز صبح براش خرید میکردی ؟ یا برای دهها نفر دیگه که حامی مالی و معنویشان بودی ؟ خودت بگو، نبودت برای کدام یک سخت تر است ؟! هیچ وقت فکر نمیکردم نبودت انقد سخت باشه، اصلا به نبودنت فکر نکرده بودم. بدون تو این فامیل یه چیزی کم داره. 

                                  

انا لله و انا اليه راجعون...

نمیدونم برای چی دارم اینجا مینویسم، فقط میدونم که دلم داره میترکه. فقط میدونم که اگه حرفای تو دلم رو به کسی نگم دیوانه میشم. مصیبت انقدر بزرگه و حال همه انقدر داغونه که کسی رو گیر نمیارم بتونم براش حرف دلمو بزنم. عمه قرار ما این نبود، قرار ما این نبود که همه بخاطر رفتن تو دور هم جمع شیم، قرار ما این نبود که همه بخاطر عزا داری و نارحتی دور هم جمع شیم، عمه قرار ما این نبود که تو خونه ی مراسم ختم تو برگزار بشه. قرار ما یه چیز دیگه بود عمه، قرار بود من این تابستون برم مکه، بعد به این مناسبت همه دور هم جمع شیم، قرار ما این بود توی این خونه مراسم خوشی برگزار بشه نه این مراسم. چرا قرارا رو بهم زدی عمه ی من. قرار ما این بود که همه با خوشی و شادی دور جمع شیم. همه رو کشتی تو. عمه من فقط یک بار دیگه اون خونه ی قدیمی رو میخوام، همون خونه ایی که روی پشت بومش همه مون به ردیف میخوابیدیم، صبح که میشد می اومدی با اون لبخندت همه رو بیدار میکردی و بهمون صبحانه میدادی. عمه من فقط یک بار دیگه اون خونه ی قدیمی رو میخوام وقتی من و سروه رو با هم میبردی حموم. دلم داره میترکه بخدا. این چه وقت رفتن بود. همیشه بهم میگفتی هرچقدر هم قد دراز کنی بازم برای من همون دختر پنج شش ساله هستی، عمه کجایی ببینی که همون دختر پنج شش سالت صاحب عزا شده، کجایی که ببینی همون دختر پنج شش سالت الان چه حالی داره. عمه، من فقط دوست دارم یک بار دیگه صبح با صدای تلفن تو از خواب بیدار بشم، بعد غر بزنم بگم عمه واسه چی الان زنگ میزنی، تو بگی حرف زیادی نزن گوشی رو بده دست مامانت با اون کار دارم، کی با تو کار داره. چکار کردی تو. همون رفقیت، همون مامانم هنوز تو شوکه، هنوز نتونسته یه قطره اشک بریزه، هنوز باورش نشده که رفتی، هنوز باورش نشده که کسی که مثل خواهرش بود و هر روز با هم حرف میزدن دیگه نیست. کاش آخرین بار اونجوری ندیده بودمت. عمه رسم ما این بود که هروقت من می اومدم خونه ی شما تو میمودی دم در، لبخند روی لبت بود، باهات دست میدادم، من دست تو رو میبوسیدم و تو سر منو، این رسم ما بود نه اینکه بیام خونه ی شما و تو روی زمین دراز کشیده باشی و لبات کبود شده باشن و رنگ صورتت پریده باشه. من به اینجور استقبالا عادت ندارم. عمه، تو منو یه جور دیگه بار آورده بودی. من توی سخت ترین شرایطا هم تورو با لبخند دیده بودم. کاش آخرین بار اونجوری ندیده بودمت. کاش آخرین تصویری که از لبانت داشتم همون خنده ی همیشگی بود نه اون لبای کبود، کاش آخرین تصویری که از صورتت داشتم همون صورت آروم بود نه اون صورت رنگ پریده ی پر از اضطراب. چکار کردی تو. چرا اون رسمو بهم زدی. چرا باید آخرین تصویری که از تو به ذهن دارم اون تصویر باشه. همه رو داغون کردی. مادر همه بودی. همه رو لوس کرده بودی. توی این دنیای مسخره مرگ سعادتیه که نصیب هرکسی نمیشه. این سعادت نصیب تو شد. تو خودت راحت شدی. تو خودت رفتی. شاید گریه ی ما یکجور خودخواهی هم باشه، ما داریم برای خودمون، برای اینکه دیگه تو رو نداریم گریه میکنیم. تو راحت شدی. توهم مثل پدر و مادر و برادرت راحت شدی. ما برای خودمون گریه میکنیم که دیگه تورو نداریم. نمیگم بعد از مرگت ما هم میمیریم، نه تا چند وقت همه به زندگی عادیشون برمیگردن اما مرگ تو خیلی چیزا رو عوض میکنه. خیلی از خوشی ها رو با خودت بردی عمه ی من. محاله دیگه بعد از رفتن تو مثل سابق ما دور هم جمع بشیم و خوشحال باشیم. باورم نمیشه که من از این به بعد میرم خونه ی شما و تو اونجا نیستی و با اون لبخندت به استقبالم نمیای. خیلی از خوشی ها و با هم بودنا رو با خودت بردی. یعنی میشه من و سروه باز هم مثل قبل با هم خوش باشیم، بگیم و بخندیم. عمه سروه ت رو که میبینم تمام دنیا روی سرم خراب میشود. با تمام مقاومتی که داره، با تمام توانایی که داره تا این مسئله رو برای خودش حل کنه اما میدونم چه داغی تو دلش داره. کاش این فقط یه خواب باشه. حقت نبود بری عمه. حقمون نبود تنهامون بذاری. بدموقع رفتی عمه ی من. بدموقع. داغ بزرگی به دلمون نشوندی.

این پست عنوان ندارد...

من اصلا از رئیس جمهور شدن محمد مرسی خوشحال نشدم ! اخوان میتونه یه حزب مذهبی تاثیر گذار باشه اما سیاسی... از ته دلم امیدوارم که یه روزی این حرفمو پس بگیرم ! انقد این آقای مرسی تو کارش آدم خوبی باشه که من این حرفمو پس بگیرم. منتظر میمونیم ببینیم چی میشه. امیدوارم اون چیزی نشه که من تصور میکنم.

چند سالیه توی ایران مد شه که یه عده برای اینکه بگن که ما ایرانیا با فرهنگ و متمدن هستیم، تمام فرهنگ و تمدن و اخلاقیات و انسانیت رو بذارن زیر و به آدمهای دیگه(اعراب) توهین کنن. به شکلای مختلفی توهین میشه، از ملخ خوردن اعراب تا... یکی از دوستای اینترنتیمون، آقای متین لطفی که اتفاقا از همشهری های خودمم هستن یه پست خیلی خوبی در این باره گذاشته تو وبلاگش که از همه ی شما عزیزان خواهش میکنیم حتما برید بخونیدیش. واقعا برید ببینید و تا آخرشو بخونید. ایشون خیلی خوب خیلی نکات رو گفته. بدون هیچ توهین و بی احترامی. حتما بخونیدیش. اینو همینجوری نمیذارم اینجا آ. میذارم که حتما بخونیدیش. برید اینجا . عنوان مطلبش اینه: گفتگویم با سیاسی های ۹۰. حتما برید بخونیدش.

داماد را هنوز از شیر نگرفته اند !

این چند روزه بعضی رسانه ها خبری رو نقل کردن که من یکی وقتی این خبرو شنیدم شوکه شدم و خیلی برام عجیب بود. خبر این بود: سید احمد قمشی، مدیر کل ثبت احوال تهران: " در سال ۹۰ در استان تهران جمعا ۱۰۱۸۲۹ نفر ازدواج کرده اند. در این مدت ۷۵ دختر یا پسر که کمتر از ده سال داشته اند در استان تهران ازدواج کرده اند"...

خوب شنیدن همچین چیزی واقعا نارحت کننده س و آدم رو عصبی میکنه. اما حالا از این شوک و نارحتی که بهتون وارد شد بگذریم باید بهتون بگم که مطلب امروز مال خودم نیست. نمیدونم چند نفرتون پوریا عالمی رو می شناسید ! پوریا عالمی یکی از طنز نویسهای خوب ایرانه که تو مجله ی چلچراغ و توی روزنامه ی اعتماد طنز مینویسه. آقای عالمی توی روزنامه ی روز یکشنبه ی اعتماد یه مطلب طنز در مورد همین خبر عجیب و غریب نوشتن. به نظر طنزش فوق العاده س. من واقعا خوشم اومد. یکی از بهترین طنزای پوریا عالمیه به نظر من. تو این پست میخوام این طنز آقای عالمی رو براتون بذارم تو وبم. این شما و اینم طنز فوق العاده ی پوریا عالمی. حتما بخونیدش آ:

عروس ده سال نشده در دادگاه طلاق:

گویا با تلاش شبانه روزی دوستان جوان باز هم توانستیم به موفقیت های دهان از تعجب باز کن جدیدی برسیم. چطور ؟ این طور: مدیر ثبت احوال تهران گفت: "در سال ۹۰ در استان تهران ۷۵ دختر یا پسر کمتر از ده سال به صورت رسمی ازدواج کرده اند." وقتی ۷۵ دختر یا پسر زیر ده سال می نشینند پای سفره ی عقد، یعنی با یک استثنا روبه رو نیستیم و عرفش چنین است. حالا که ازدواج زیر ده سال در پایتخت ایران یک قاعده است ما با یک عروس و داماد ده ساله گفت و گو کردیم، ایناهاش:

گفت و گو با عروس و داماد زیر ده سال

ما: سلام عروس خان. اول بفرمایید شما چند سال دارید و بعد بگویید آقا داماد کجا هستند ؟  

عروس زیر ده سال: سلام. من چهار سالم است. آقا داماد هم چون هنوز از شیر گرفته نشدند، الان رفتند پیش مادرشوهرم اینا شیرشون رو بخورند. 

ما: آیا شما با این مسئله مشکلی ندارید ؟ 

عروس زیر ده سال: نه. من خودم هنوز عادت دارم توی تخت پدر و مادرم می خوابم. برای همین ما همدیگر رو درک کردیم. او شیرش را می خورد، من هم شب ها می روم خانه مامانم اینا.  

ما: آیا بنیان خانواده تان سر این موضوع سست نشد ؟         

عروس زیر ده سال: چرا. من اول درخواست طلاق داده بودم و توی دادگاه گفتم داماد را هنوز از شیر نگرفتند و این موضوع توی جمع یک طور ناجوری است. که قاضی یادآوری کرد من خودم پستونک توی دهانم است و حق ندارم با دهان پر حرف بزنم.      

ما: بله. آقا داماد گویا شیرشون رو خوردند و تشریف آوردند که خدمت عروس خانم برسند... خب آقای داماد، هدف شما از تشکیل زندگی مشترک چیست ؟   

 داماد زیر ده سال: هدف اصلی ما از ازدواج این بود که در آینده به سن بلوغ برسیم.   

ما: آفرین. دیگه چی ؟        

داماد زیر ده سال: هدف ما از ازدواج این بود که مراحل سخت زندگی مثل پوشک شدن، تاتی رفتن، زبان باز کردن، دندان در آوردن و مدرسه رفتن و غیره را در کنار هم سپری کنیم.  

ما: آیا برای جوان ها توصیه یی ندارید ؟ 

داماد زیر ده سال: برای جوان ها که نه. اما برای نونهالان و کودکان توصیه می کنم بابا شوند.    

ما: و برای باباها پیامی ندارید ؟ 

داماد زیر ده سال: چرا. اگر همین بابای من هم در سن ده سالگی ازدواج کرده بود جای اینکه اینقدر دیر بابا شود در پانزده سالگی پدر شده بود و اختلاف سنی اش با من می شد ۱۵ سال. از طرفی ما زودتر بدنیا می آمدیم و زودتر از این، ازدواج کرده بودیم. پس کشور کلا ۴۰، ۵۰ سال می افتاد جلو. که متاسفانه بخاطر فشارهایی که غرب به ما میآورد، ما عقب ماندیم.  

ما: و حرف آخر ؟   

داماد زیر ده سال: من از سفرهای استانی هیات دولت، عمو محمود، عمو رحیم مشایی و عمو رحیمی خیلی تشکر میکنم که با سخنرانی هایی که کردند و تسهیلاتی که ایجاد کردند بستر جامعه را باز کردند و در کل بستر سازی کردند تا ما ازدواج کنیم. اگر نگاه عجیب دولت به ازدواج جوانان نبود، پدر و مادر من هنوز دگم و نادان بودند و باورشان نمیشد من در طفولیت می توانم طفل تولید کنم و دستخوش یک میلیونی بگیرم.   

عروس زیر ده سال: من به مسوولا باید بگویم تسهیلاتی برای تامین پوشک عروس و دامادهای زیر ده سال در نظر بگیرند و وام پوشک و مای بیبی بدهند. در ضمن خاله سارا در برنامه اش لطفا درباره ی مسائل زناشویی صحبت کند، چون من رویم نمی شود توی مهد کودک از کسی بپرسم جریان دقیقا چیست.

ایام امتحانات...

قرص خواب آور !

بهترین قرص خواب دنیا، کتاب درسی است !

کیا اینطورین ؟!

تصمیم گیری: از شنبه ساعت هفت صبح از خواب بیدار میشم و شروع میکنم به درس خوندن، تا آخر هفته صد ساعت درس میخونم.

روز شنبه: ساعت هفت و بیست دقیقه بیدار میشی. ساعتو نگاه میکنی میبینی هفت و بیست دقیقه س. به خودت میگی: اه، ساعت که هفت و بیست دقیقه س. من قرار بود از هفت شروع کنم. بیست دقیقه دیرتر بیدار شدم. نمیشه که، اینجوری صد ساعتم ناقص میشه. پس میذارم که شنبه ی هفته ی بعد از همون ساعت هفت شروع میکنم که صد ساعتم ناقص نباشه. بعد تخت میگیری میخوابی...

و این داستان سالهای سال ادامه دارد...

خودکار !!!

شما هم مثل من نمیدونید آخرین باری که خودکار خریدید کی بوده ولی کیفتون پر خودکاره و نمیدونید اینا رو از کجا گیر آوردید ؟!

فلسفه ی این ساعت چیه ؟!

بذار قشنگ عقربه کوچیکه بره روی ده و عقربه بزرگه بره روی دوازده بعد شروع میکنم به درس خوندن. یهو سرگرم چیزی میشی. ساعت میشه ده و دو دقیقه. ساعتو نگاه میکنی میگی: اه، دو دقیقه از ده گذشت. تازه بذار بشه ساعت ده و ربع بعد شروع میکنم.

کیا مثل منن ؟!

میتونم از شب تا صبح بشینم فیلم ببینم، تو اینترنت باشم، کتاب غیر درسی بخونم. اصلا هم برام مهم نباشه که الان وقت خوابه و باید بخوابم. اما کافیه یه کتاب درسی دستم بگیرم و بخوام برای امتحان بخونمش. هنوز به جمله ی دوم نرسیدم خوابم میبره.

روووووووووووووووووووووووووووووشنک کجایی ؟ چرا وبلاگت حذف شده ؟ کجا رفتی بی خبر ؟ حیف اون وبلاگ نبود ؟ خواهشا یه خبری از خودت بده. تو یکی از بهترین دوستای دنیای مجازی من هستی. کجا رفتی بی خبر ؟! یه خبری از خودت بده. شوکه کردی منو

اون آهنگه که تو پست قبلی گفتم دانلودش کنید. دوستانی که متوجه نشدن خواننده چی میگه اشکال نداره منم یه وقتایی یه آهنگی رو گوش میدم از یه زبان دیگه که اصلا متوجه نمیشم خواننده ش چی میگه کلا مفهوم و معنی شعر چشم انتظاریه. چشم انتظار یا منتظر عزیزی بودنه. هر وقت تونستم ترجمه ی همه ی شعرو براتون میذارم اینجا.

 

بعد از یک ماه !

روووووووووووووووووووووووووووووشنک کجایی ؟ چرا وبلاگت حذف شده ؟ کجا رفتی بی خبر ؟ حیف اون وبلاگ نبود ؟ خواهشا یه خبری از خودت بده. تو یکی از بهترین دوستای دنیای مجازی من هستی. کجا رفتی بی خبر ؟! یه خبری از خودت بده. شوکه کردی منو

بعد از یه ماه اومدم آپ کنم اما واقعا چیزی خاصی تو ذهنم نیست. فقط دعا کنید فردا تیم ملی والیبال ژاپن رو شکست بده و استرالیا هم شکست بخوره تا ایران بره المپیک ! همین ! دعا کنید.

کاک صائب دیارو نیه ن ؟ خه وه راتو ؟ نای چکو ؟

آ افشین بوچه وبلاگه کو حذف کرد ؟

آرز گیان سپاس.

دوستان کرد و دوستانی که به موسیقی علاقه دارید، برید اینجا و این آهنگ شعیب خالدی زاده رو دانلود کنید. خیلی آهنگ قشنگیه. من که واقعا خوشم اومد. صدای ایشون رو واقعا دوست دارم. شعر این آهنگ از مرحوم کاک یوسف رسول آبادیه. حتما دانلودش کنید. فوق العاده س. البته شعرش هورامیه. ولی دانلودش کنید. ارزششو داره. آقای خالدی زاده خودشون این آهنگ رو برای دانلود گذاشتن تو سایت کومه کال(سایت خبری تحلیلی پاوه) پس دانلود کردنش دیگه مشکلی نداره. دوستانی هم که کرد نیستن دانلود کنن. صدای ایشون انقد آرامش بخشه که حتی اگه کردی هم نفهمید بازم لذت میبرید از این آهنگ.

مامان بودن...

مامان بودن یعنی خودش یه نفره میتونه هم مامان باشه هم بابا.

مامان بودن یعنی اگه به تمام دنیا بتونی دروغ بگی به اون نمیتونی دروغ بگی.

مامان بود یعنی اگه تو این روز بخوای بهش هدیه بدی بهت میگه: تو عاقل باش، تو درساتو بخون، من هدیه نمیخوام. این از هر هدیه ایی برای من با ارزش تره.

مامان بودن یعنی هیچ وقت دروغ نمیگه که تو دروغ گفتن رو یاد نگیری.

مامان بودن یعنی وقتی که غذا کم میاد اونی گشنه س نیست اونه.

مامان بودن یعنی توی نماز صبحش با صدای بلند برای بچه هاش دعا کنه.

مامان بودن یعنی مونده ی غذا رو بریزه تو باغچه برای گنجشکا.

مامان بودن یعنی اگه بری تا حیاط  بهت زنگ میزنه میگه: رسیدی ؟

مامان بودن یعنی هیچ وقت نا امید نشه تا بچه هاش همیشه سرحال باشن و انگیزه داشته باشن.

مامان بودن یعنی اون لحظه ایی که بغلش میکنی به تمام دنیا می ارزه.

مامان بودن یعنی همیشه بگه: مردم بچه دارن منم بچه دارم.

مامان بودن یعنی اگه صبح کمی دیر بیدار بشی بهت بگه: دوستای تو ۵تا بچه دارن و الان تو خونه ی خودشونن، تو هم همه ش بگیر بخواب.

مامان بودن یعنی هیچ وقت نمیذاره که تو احساس کنی پدر نداری.

مامان بودن یعنی همه ی زردآلوهای تو حیاطو بفرسته سنندج برای دوتا دخترش و بگه: اونا تو شهر غریبن. (منم پشمک زعفرانی)

مامان بودن یعنی وقتی داره غذا میخوره به یاد بچه هاش که پیشش نیستن صد دفعه بگه: از گلوم پایین نمیره.

مامان بودن یعنی دست ایوب رو از پشت بسته بخاطر صبری که داره.

مامان بودن یعنی اگه دخترش از تهران بهش زنگ بزنه بگه مامان غذا چی دارید ؟ بگه: امشب گرسنه مون نبود، غذا درست نکردم. واسه اینکه دخترش هوس اون غذا رو نکنه.

مامان بودن یعنی خیلی چیزای دیگه. اگه ده هزار جلد کتاب در مورد مامانا نوشته بشه بازم کمه. به نظر من خدا زیبا ترین و بهترین نقش رو به مادرا داده. کسایی که عاشقانه بچه شون رو دوست دارن، صادقانه بچه هاشون رو دوست دارن.

عاشقتم مامانم. نه فقط امروز، بلکه تمام ثانیه ها، لحظه ها، دقیقه ها، روزها، سالها مال توئه این روز فقط یه بهانه س.اون لحظه ایی رو که بغلم میکنی و میبوسی به تمام خوشی های دنیا نمیدم. دیوانه وار دوست دارم. اگه بعد خدا بخوام کسی رو بپرستم شک نکن خود تو رو میپرستم که نماد مهربانی خدا روی زمین هستی. فقط خوبی ازت یاد گرفتم. ازت یاد گرفتم عاشق انسانها، طبیعت، حیوانات باشم. تو به من یاد دادی عاشق باشم. دیوانه تم بخدا. اگر نباشی منم نیستم. دروغ نگفتن، تهمت نزدن، مسخره نکردن، تحقیر نکردن، به فکر دیگران بودن، کمک کردن، عاشق بودن، امیدوار بودن، درست حرف زدن، فکر کردن، کتاب خوندن و هزاران هزار مورد دیگه، اینها چیزهاییه که تو به من یاد دادی. یعنی مامان عاشقتم، میمیرم برات، خاک زیر پاتو میبوسم. تمام دنیا یه طرف تو هم یه طرف.

حسین پناهی: بهشتی را که مادرم در آن نباشد نمیخواهم.

دوستای عزیزم با عرض شرمندگی باید بگم من تا یه هفته ی دیگه نمیتونم بهتون سر بزنم. ایشاالله بعدا جبران میکنم. بابت نظراتتونم ممنونم. ایشاالله هفته ی بعد میام به همه تون سر میزنم.

تو آدمی بخدا...

برام فرقی نمیکنه چه س یاستی داری، چه دینی داری، چه فکری داری، چه هدفی داری، به عشق چه کسی این کار رو انجام میدی، فقط میخوام بدونم وقتی یک انسان رو میکشی، وقتی زندگی و نفس کشیدن رو از یه انسان دیگه میگیری چه حالی داری ؟ میخوام بدونم چند لحظه قبل از اینکه بزنی زیر اون چهار پایه قدرت این رو داری تو چشمهای اون آدم نگاه کنی ؟ وقتی میزنی زیر چهار پایه چه تصویری در ذهنت هست ؟ به چه چیزی فکر میکنی ؟ چه حالی داری ؟ وقتی قلب کسی را نشانه میگیری در ذهنت چه چیزی میگذرد ؟ وقتی پدر بچه ایی را جلوی چشم بچه میکشی و چند ساعت بعد بچه ی خودت را بغل میکنی چه حالی داری ؟ وقتی پدری را میکشی، مادری را میکشی و بچه اش را عزادار میکنی و شب بچه ی خودت را در آغوشت میخوابانی چه حالی داری ؟ به اون بچه هم فکر میکنی ؟ همیشه دوست داشتم حال آدمایی مثل تو رو بدونم. همیشه دوست داشتم بدونم در ذهن آدمایی مثل تو چه میگذره. وقتی اسید رو میپاشی روی صورت یک انسان و زیبایی و زندگی رو از اون آدم میگیری چه حالی داری ؟ بعدا که به کارت فکر میکنی دیوانه نمیشی ؟ حالت رو میخوام بدونم وقتی بمب رو حاضر میکنی تا اونو در یک محل عمومی منفجر کنی، وقتی بهت میگن با اون بمب تو آدمای بی گناهی کشته شدن چه حالی داری ؟ احساس یه قهرمان رو داری یا دیوانه میشی ؟ شب میتونی بخوابی یا نه ؟ اصلا برات مهمه یا نه ؟ شاید هیچ وقت کسی ندونه که این کارا کار تو بوده ولی خودت که میدونی، خودت که خبر داری تو بودی که انسانی رو کشتی، چطور دیوانه نمیشی ؟ تو آدمی بخدا، روح خدا در وجود توست، تو مقدس ترین مخلوق خدایی. به چه قیمتی حاضری آدم بودن خودت رو بذاری زیر پا، به عشق چه کسی و چه چیزی غیرانسانی ترین رفتارا رو انجام میدی ؟ با چه هدفی زندگی رو از یه انسان دیگه میگیری ؟ تو به شکل انسان خلق شدی که انسان باشی اگر قرار بود نقش یک غیر انسان رو بازی کنی از اولش به شکل یک مخلوق دیگه خلق میشدی. تو انسانی بخدا، همین...

آرزوهای من...

از بچگی تا الان یه سری آرزو دارم من که تا حالا هیچ کدومشون برآورده نشدن. آرزوهای من بدون هیچ ترتیب خاصی اینا هستن:

۱: یکی از آرزوهای زندگی من اینه که یه بار بیهوش بشم بعد منو ببرن بیمارستان بعد وقتی به هوش بیام بگم: من کجام ؟ اینجا کجاس ؟ چرا منو آوردین اینجا ؟ آی دوست دارم این اتفاق بیفته.

۲: یکی دیگه ش اینه که همیشه دوست داشتم یه دوست داشته باشم که با یه مرد خشن ازدواج کنه. بعد یه روز شوهر دوستم ، دوستمو در حد مرگ بزنه بعد دوستم بیاد خونه ی ما و من بهش بگم: دستش بشکنه، چجور دلش اومده تو رو بزنه.

۳: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یه بار که تمام مدارک مهم زندگیم تو کیفمه برم تو خیابون بعد یه نفر بیاد کیفمو بزنه. بعد من داد بزنم بگم: کمک. بعد مردم دورم جمع بشن. بعد یکیشون بگه: اشکال نداره خانم همین که بلایی سرت خودت نیاوردن از هرچیزی مهمتره. بعد من بگم چی چی رو اشکال نداره دار و ندارم تو اون کیف بود، بدبخت شدم. بعد یکی دیگه بگه: همینه، مملکت بی صاحب همینه. بعد یکی دیگه بگه: غصه نخور خانم، مملکت قاون داره، مطمئن باش قانون پدرشون رو درمیاره.

۴: یکی دیگه از آرزوهام این بوده که دستم یا پام بشکنه بعد گچش بگیرم. یعنی این آرزو رو از طفولیت تا الان دارم آ.

۵: یکی دیگه از آرزوهام اینه که که یه بار که میخوام مسافرت خارج از کشور برم تو فرودگاه اون آدمی که داره پاسپورتمو مهر میزنه یه لحظه خشکش بزنه بعد پاسپورتو نگاه و سرشو بالا بگیره منو نگاه بکنه بعد دوباره همین کارو بکنه. بعد بگه شما یه لحظه وایسا من الان میام. بعد بره و با یه آقایی که یه بی سیم تو دستشه برگرده. بعد اون آقاهه که بی سیم تو دستشه بگه: شما بایدبا من بیای. بعد من بگم: یعنی چی ؟ من پرواز دارم. دیرم میشه.من جایی نمیام. بعد اون آقاهه بگه: خانم با من بحث نکن من دستور دارم باید شما رو با خودم ببرم. بعد من بگم: آخه واسه چی ؟ حداقل بگید کجا میبرید منو ؟پروازم چی میشه ؟ بعد اون آقاهه بگه: خانم شما ممنوع الخروجی. یعنی عاشق اینم که ممنوع الخروج بشم. خیلی اتفاق با کلاسیه آ.

۶: یکی دیگه از آروزهام اینه که بهم بگن باید خبر مرگ یکی از فامیلای درجه اول یکی از دوستامو من بهش بدم. بعد من بهش بگم بابات تصادف کرده، اتفاق خاصی براش نیفتاده فقط یه کم زخمی شده. بیا بریم بیمارستان. بعد وقتی رسیدیم بیمارستان و فهمید که باباش فوت کرده گریه بکنه، جیغ بزنه، بیهوش بشه.

۷: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یکی از دوستام خودکشی بکنه بعد من اونو ببرم بیمارستان بعد وقتی به هوش اومد یه دونه بزنم تو گوشش و بهش بگم: آخه تو با خودت چکار کردی ؟ این دیونه بازیا یعنی چی ؟

۸: یکی دیگه از آرزوهام اینه افسردگی شدید بگیرم بعد سیگاری بشم خیلی باکلاسه آدم افسرده بشه آ.

۹: یکی دیگه از آرزوهام اینه که یه روز که تو خیابون میخوام پارک دوبل انجام بدم، نتونم این کارو بکن. بعد اطرافمو نگاه کنم ببینم یه پسر دم بخت خوشتیپ خوش قیافه ی خونواده دار مومن پولدار تحصیل کرده ی باشخصیت جنتلمن باسواد اون طرفا هست. بعد من بگم: ببخشید آقا میشه لطف کنید این ماشینو برام پارک کنید. بعد پسره بگه: خواهش میکنم، حتما. بعد بره تو ماشین و ماشینو پارکش کنه بعد پیاده شه بعد ازش تشکر کنم و بره. بعد که سوار ماشین شدم ببینم که گوشیشو تو ماشین جاگذاشته. بعد چند ساعت بعد خودش زنگ بزنه به گوشیش و بگه من همونی که هستم که صبح سوار ماشین شدم. خلاصه با هم یه قراری بذاریم که گوشی رو بهش پس بدم. بعد با هم آشنا بشیم و بعدش با هم ازدواج بکنیم، بعد دوتا بچه ی خوشگل بدنیا بیاریم و تا آخر عمر با خوشی با هم زندگی بکنیم. بعد برای بچه هامون توضیح بدیم که چجوری با هم آشنا شدیم.

۱۰: یکی دیگه از آرزهام اینه که خواب ترسناک ببینم بعد یهو از خواب بپرم و جیغ بزنم و گریه بکنم بعد مامانم برام آب بیاره. انقد دوست دارم این اتفاق بیفته. خواب وحشتناک میبینم آ ولی هیچ وقت نمیترسم و بیدارم نمیشم.

این پستو تقدیمش میکنم به ننه جون بخاطر تمام محباتش نسبت به من. دمت گرم ننه.