دست نوشته های سفرم به مکه و مدینه.
سه ساعت میگذرد. هواپیما کم کم میخواهد فرود بیاید. دوست دارم هواپیما هرچه زودتر روی زمین فرود بیاید. اولین باری باریست که جدا شدن و دل کندن از آسمان و رسیدن به زمین و زمینی شدن آرزویم است. آخر، داستان این تیکه از زمین با تمام این کره ی خاکی فرق می کند.این بار انگار تمام معنویت، عشق و عرفان و تمام ملائک و خدا بر روی زمین هستند. این بار آسمان از خودش دورت می کند و زمین به طرف خودش جذبت می کند. این بار زمین، آسمانی شده است...
مسیر جده - مدینه
ساعت رو نگاه نمی کنم، اما حدس میزنم ساعت یک نصف شب باشد. خواب جایش را با خوشحالی و هیجان و اشک عوض کرده است. اصلا مگر می شود مهمان محمد نبی باشی و بخوابی. مگر می شود هیجان نداشته باشی، وقتی که قرار است محمد نبی میزبانت باشد. مگر می شود برای دیدن مسجد النبی و مسجد قبا لحظه شماری نکرد، نمی شود، در این جاده نمی شود خوابید. در این جاده انگار بی خوابی و خستگی برای من تعریف نشده اند. خواب و استراحت معنایشان را از دست می دهند و دیگر هیچ ارزشی ندارند. هیجان دارم، مثل بچه ایی که قرار است بعد از مدتها پدرش را ببیند. من بچه می شوم و محمد نبی پدرم، پدری که چند کیلومتر آنطرف تر منتظر دخترش است... کاش این جاده هرچه زودتر تمام شود...
وصال
وارد مدینه النبی می شویم. شور و حال عجیبی دارم. حالا دیگر محمد نبی را خوب حس می کنم، به استقبالم آمده این را خوب می فهمم. حالا دیگر به محمدم،به پدرم، می رسم. بغلش می کنم. گریه امانم نمی دهد. من گریه می کنم او آرامم می کند. من اشک می ریزم او مثل یک پدر دست روی سرم می کشد. من دیگر نفسم بالا نمی آید، او آرام در گوشم حرفم می زند و آرامم می کند. صدایش را می شنوم، مهربانیش را می فهمم، گرمای تنش را حس می کنم، لبخندش را می بینم. قلبم پر می شود از محمد...
مسجد النبی
از لحظه ی ورودم به مدینه محمد امین را کنارم احساس می کنم. قرار است کنارم باشد و از تمام آن روزها برایم بگوید. با پدرم،محمد، وارد مسجدش می شویم. مسجدی که خودش آن را بنا کرده است. دوشا دوش محمد نبی در محوطه ی مسجد راه می روم. با دیدن آدمهایی که در محوطه ی مسجد نشسته اند تمام تصویرها و تصوراتی که از زندگی آن روزهای پیامبر در ذهنم ساخته ام زنده می شوند. چند مرد عرب را می بینم که دور هم نشسته اند و آرام با هم حرف می زنند، با دیدنشان تصاویری که از قریشیان مخالف پیامبر ساخته ام، زنده می شوند، انگار می خواهند بلایی سر محمد بیاورند و الان دور هم نشسته اند تا برنامه هایشان را مشخص کنند. چند زن و مرد عرب را می بینم را که دور هم نشسته اند و با صدای بلند با هم حرف میزنند، تصویر آدمهایی را برایم زنده می کند که محمد را قبول کرده اند و حالا با هم درباره ی محمد و افکارش حرف میزنند. کسانی که تنها در گوشه ایی از حیاط نشسته اند تصویر آدمهای محافظه کار، کسانی که کسی نمی داند محمد را قبول کرده اند یا نه، کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بوده، را برایم زنده می کند. در تمام لحظات صدای محمد نبی را که از آن روزها برایم می گوید می شنوم...
روضه
روضه یعنی یک دنیا اشک، چند رکعت نماز، یعنی ایستادن در جایی که محمد روزی چند بار از آنجا رد می شده، یعنی حس کردن بوی محمد، یعنی نماز را که میخوانی صدای محمد را به عنوان امام جماعت در گوشت می شنوی، یعنی آرامش، یعنی سکوت، روضه یعنی یک دنیا عشق. روضه یعنی جایی که با تمام وجودت شهادت میدهی که محمد در دانه ی خداوند است، روضه یعنی وقتی در نمازت می گویی "السلام علیک ایها النبی..." خیلی خوب احساس می کنی که محمد صدایت را می شنود و جوابش را می شنوی...
مسجد قبا
انگار خستگی سه روز ماندن در غار ثور و آنهمه استرس و ترس مسیر مکه-مدینه و رانده شدن از زادگاه و دلتنگی و ناامیدی برایش معنایی ندارد که بعد از رسیدنش به مدینه اولین کاری که انجام می دهد ساختن مسجد قبا است. مسجدی که اولین سنگهایش را خودش با دستانش خودش روی یکدیگر گذاشته است. برای محمد ناامیدی تعریف نشده است، از هرجایی می شود شروع کرد، در هرزمان و مکانی می شود ساخت و ماندگار شد...
کوه احد
به احد که می رسیم بی اختیار اشک می ریزم. سکوت و غم سنگینی را احساس می کنم. نه صداهای اطرافم را می شنوم و نه کسی را میبینم، تنها صدایی که می شنوم صدای گریه های محمد است، تنها تصویری که میبینم، تصویر آدمهایی است که هرکدام در گوشه ایی بر روی زمین افتاده اند و محمد یکی یکی کنار جسد آنها می رود. با گریه های محمد می گریم...
رفتن از مدینه
اشک... گریه... هق هق... هیچ کلمه ایی نمی تواند حال بد آن لحظه را توصیف کند. کلمات هم در مقابل این حال بد کم می آوردند. کلمات هم می گریند. شیون می کنند. کلمات هم مثل آدم دیوانه می شوند... آخر یک هفته در کنار محمد بودن، دوشا دوش محمد راه رفتن، پا جای پای محمد گذاشتن چیز کمی نیست. آدم دیوانه می شود وقتی از آن فضا دور می شود...
احرام
احرام را که پوشیدی
حرام می شود، تمام آن چیزی که از محدوده ی انسانیت خارج است. چه بخواهی چه نخواهی
باید مثل یک "انسان" رفتار کنی، یک انسان کامل.
این لباس، لباس انسانیت است، اگر می خواهی این لباس انسانیت به تنت بیاید، باید ارزش خودت و همه ی مخلوقات را بدانی، اگر می خواهی این لباس به تنت زار نزند باید همه ی ستم های روحی و جسمی را که به خودت و دیگر مخلوقات روا داشتی، کنار بگذاری. این بار قبل از اینکه کنار خدا بروی، باید برای تمام مخلوقاتش ارزش قائل باشی،این بار قبل از اینکه دور خدا بگردی، باید دور خودت و مخلوقات دیگرش بگردی...
مسیر مدینه-
مکه
هرچقدر می خواهم اولین لحظه ی رسیدن به کعبه و لحظه ی دیدنش
را تصور کنم، نمی توانم. انگار احساسی که در کنار کعبه به آدم دست می دهد فراتر از
تصورات و قدرت تخیل ! و احساسات آدمیست...
کعبه
در فضای بیرونی حرم
ایستاده ایم. قرار است تا چند لحظه ی دیگر وارد حرم شویم. صدای تپش قلبم را می
شنوم. گرمای تنم را با تمام وجود احساس می کنم. گفته اند اولین لحظه ای که کعبه را
دیدی باید سجده ی شکر ببرید... به ورودی حرم که نزدیک می شویم گوشه ایی از کعبه را
میبینم. به سجده می روم.تپش قلبم و گرمای تنم بیشتر شده. از سجده بلند می شوم، می
خواهم به کعبه نگاه کنم، نمی توانم... طواف را شروع می کنیم. هنوز نتوانستم به کعبه
نگاه کنم. دست مادرم را می گیرم و چشمانم را می بندم. بدون آنکه کسی را ببینم راه
می روم. ذهنم خالی است. هیچ چیزی در ذهنم نیست. میخواهم با خدا حرف بزنم، نمی
توانم. می خواهم گریه کنم، نمی توانم. می خواهم با گروهای حجاج که دعا می خوانند،
دعا بخوانم، نمی توانم. حال عجیبی دارم. احساس می کنم وجود ندارم... طواف تمام می
شود. چشمانم را باز می کنم. هنوز هم نمی توانم به کعبه نگاه کنم...
صفا و مروه
به صفا می روم. عمر
را در کنار خودم احساس می کنم. راه می روم، عمر هم کنارم راه می رود. پر از گناهم،
پر از گناه است. اسیر دنیا شده ام، اسیر زور و زر دنیا شده است. به ازای دنیا اصلم
را فراموش کرده ام، به ازای صد شتر قصد جان محمد را کرده است. صدایی می شنوم از
خانه ی دلم، صدایی می شنود از خانه ی خواهرش(فاطمه). وارد خانه ی دلم می شوم، وارد
خانه ی فاطمه می شود. صدای حق را می شنوم که می گوید: از کجا آمده ای، آمدنت بهر چه
بود، صدای قرآن را می شنود. توبه می کنم، توبه می کند. می گریم، می گرید... می شوم
هاجر، آنقدر راه می روم و با خدا حرف می زنم تا توبه ام را قبول کند. کف پاهایم
تاول می زنند. هاجر در کنارم راه می رود. ناامید شده است، حالش بد است، جگر گوشه اش
تشنه است، صدای صدای هق هقش را می شنوم. ناگهان در اوج ناامیدی و خستگی چشمه ایی را
در زیر پای اسماعیلش می بیند. تمام ناامیدیش تبدیل به امید می شود. اسماعیلش را بغل
کرده است. از فرط خوشحالی با صدای بلند می خندد. خدایش جوابش را داده است. عمر در
گوشه ایی از خانه ی فاطمه نشسته است، قرآن می خواند، توبه کرده است، توبه اش
پذیرفته شده است. من راه می روم، گریه می کنم، خدا را می خوانم، توبه می کنم، صدایی
در، گوشم می گوید: "هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"...
حجر اسماعیل
داخل شدنش سخت است
اما وارد که می شوی انگار برای همه، جا هست، حجر اسماعیل را می گویم. آن تکه از
زمینی که در حجر اسماعیل بر روی آن ایستاده ایی انگار مال خودت هست، همان سهم خودت
از این دنیا. اینجا دیگر تو مانده ایی و یک مکعب پر از عشق، تو مانده ایی و یک عالم
معنویت، تو مانده ایی و یک خدا... نیت می کنم که نماز بخوانم. اینبار دیگر نمی
خواهم مثل نمازهای دیگرم چشمانم را ببندم. در پارچه ی سیاه آن مکعب پر از عشق حل می
شوم. چه حالی دارد، رفته ام تا خود خدا، من مانده ام یگانه خدایم. همه چیز معنایش
را از دست می دهد تنها چیزی که برایم معنا خدا است... نمازم را شروع می کنم. انگار
برای اولین بار است این کلمات را می شنوم و برزبان می آورم. برای اولین بار است که
آهنگ کلمات را با تمام وجود احساس می کنم. به نام خدایی که رحمان است و رحیم، خدایی
که در کتابش اولین چیزی که به رخت می کشد بخشندگی و مهربانیش است. بخاطر تمام لطف
ها و محبتهایش سپاس گزارش می شوم و در آن لحظه، مخصوصا بخاطر حضورم در معنوی ترین
نقطه ی زمین که خودش باعث و بانیش است. شهادت می دهم که خودش تنها مالک و صاحب است.
عهد می بندم که تنها خودش را بپرستم و همه چیز را از خودش بخواهم. با تمام وجود ازش
می خواهم که هدایتم کند به همان راهی که محمدش، ابراهیمش و اسماعیلش را هدایت کرد
نه راه کسانی که از شیرین ترین حس دنیا، دوستی و بودن با خدا، محروم بودند. به رکوع
می روم و می دانم که این خدایی که برایش تعظیم کرده ام پاکتر از تمام آن چیزهایی که
منِ مخلوق گاهی یادم می رود و گاهی قدرتش را ندارم که این را بفهمم. به سجده که می
روم گریه ام شروع می شود. دلم نمی خواهد از سجده بلند شوم. دوست دارم برای همیشه در
آن حالت بمانم. هرکاری می کنم از سجده بلند شوم، نمی توانم... نمازم تمام می شود و
دوباره بر می گردم به این دنیا. خانمی در کنارم هست با هیجان خاصی می گوید تا می
توانی در حجر اسماعیل نماز بخوان، می گویند خیلی ثواب دارد. می خواهم به تبعیت از
حرف این خانم باز هم نماز بخوانم اما این کار را نمی کنم، فکرش را که می کنم،
میبینم که من اهل معامله با خدا نیستم. هیچ وقت نخواستم با خدا معامله کنم. دوست
دارم هرکاری که برای خدا انجام میدهم با عشق باشد. می دانم که اگر بازهم نماز
بخوانم بخاطر ثوابش است و شیرینی آن دو رکعت را ندارد. دوست ندارم آن شیرینی از بین
برود. شیرینی آن دو رکعت نمازم به تمام نمازهای عمرم می ارزد...
غار ثور
دوست دارم بدون اینکه
استراحت بکنم یا آبی بخورم یک نفس از کوه بالا بروم، می خواهم حال محمد و یار غارش
را در آن لحظات پر از ترس و اضطراب و خستگی احساس کنم... کمی از کوه را که بالا می
روم، کم می آورم. خستگی و تشنگی امانم نمی دهند. چند دقیقه ایی استراحت می کنم و یک
بطری آب را یک نفس میخورم. نمی شود، محمد وار زندگی کردن کار هرکسی نیست. شکست این
گرما و تشنگی فقط کار خودش است. چقدر محمد بودن سخت است. باید خیلی عاشق باشی تا
نقش محمد را بهت بدهند... به میانه ی کوه که می رسم برمیگردم و شهر مکه را که در
زیر پاهایم هست نگاه می کنم. راستی محمدِ من آن لحظه ایی که از بالای این کوه
برگشتی و زادگاهت را نگاه کردی در ذهنت چه می گذشت ؟ در آن لحظه چقدر اشک ریختی
محمدِ من ؟ اصلا اشک ریختی یا بغضت را فرو خوردی ؟ شاید پیش خودت فکر کردی که این
آخرین باری است این شهر را میبینم، شهری که در آن بزرگ شده ام، تمام بچگیم را در
کوچه هایش جا گذاشته ام، در این شهر تجارت کرده ام و هزاران کار دیگر. حالا باید از
این شهر بروی... وارد غار می شوم. پنج دقیقه ایی داخل غار هستم. صدای قریشیان در
بیرون غار می آید. یکی می گوید وارد شویم شاید آنجا باشند یکی می گوید اینجا نیامده
اند، مگر تار عنکبوت را نمیبینی. محمد نماز می خواند، خودش را دست خدا سپرده و بی
اعتنا به صداهای بیرون غار. ابوبکر ترسیده است، خدایش را می خواند. من می گریم،
قلبم بازهم پر از محمد می شود...
بازگشت از سرزمین عشق
در
هواپیما نشسته ایم. سرپرست کاروان به عنوان هدیه، قرآنی را بهم می دهد. قرآن را باز
می کنم. آیه ی هشت سوره ی تحریم: " ای کسانی که ایمان آورده اید به سوی خدا توبه
کنید، توبه ایی خالص. امید است که با این کار خداوند گناهان شما را ببخشد... در آن
روزیی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آورده ند خار نمی کند... صدایی
در، گوشم می گوید: "هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"...