فراموشی
ولی همچنان زنده
قلم خورده در واپسین روزهای 96 لعنتی
ولی همچنان زنده
قلم خورده در واپسین روزهای 96 لعنتی
مخاطب خاص قدیمی :| تویی که 2 سال بیشتره یه تماس نگرفتی اگه میخونی یه یادی هم از ما بکن
هرچند ک خیلی از خواننده های دائمیم رو از دست دادم ولی هنوز ....
عطر بهار می آید.زمین قرار است لباس نو به تن کند. و سالی هم که بود به خاطره تبدیل شود...
سالی که گذشت, چه خوب چه بد. برای بعضی از ما بد بود. برای بعضی از ما شاید خوب.
از خود میگویم:حکایت این سال.حکایتِ سالی که نکوست از بهارش پیداست بود. بد شروع شد. کلیشه گذشت. تکرار هر روز بی دلیل نفس ها
,اتفاقات بد, سال خوبی نبود به هر حال...
حالا,
بیایید دلمان را کمی شاد کنیم.
این خوشی کوچک از امید دلیل خوبی میشود برای یک آغاز جدید.
بیایید دلمان را خوش کنیم. که امسال, سالی باشد پر از حس خوبِ خوشبختی, اتفاق های زیبا.بدون بغض...
بدون رفتنِ کسانی که دوستشان داریم. پیدا کردن دوستان جدید, یک بغل لبخند, و تمامِ آرزوهای زیبا.
شعار نمیدهم.
من واقعا دلم میخواهد به همین امید کوچک دل خوش باشم.
به همین امید که سالِ جدید حس زندگی دوباره بر روی قاب پنجره قلبمان بنشیند و قاصدک ها, همیشه خوش خبر باشند.
تا شاید بتوانیم تمام دلتنگی های به جا مانده بر دفتر خاطراتمان را پاک کنیم...
شما چطور؟
کسی آن سوی دیوار است
کس این سو
نه آن می داند
نه این
تنها شاعر است که می داند.
______________________________
عباس کیارستمی
ای که دل بردی ز دلدار من، آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن
اگر آمدی و ندیدی مرا من آنجا پشت خم کوچه ها ............همان جا که یک روز دیدم تو را
تو خندیدی و من دلم بی هوا به خود لرزشی کرد و انگار فرو ریخت فرو رفت تا آخر قصه ها ...اگر آمدی و ندیدی مرا بخند و مرا
یاد کن بی هوا بگو آمد و رفت یادش بخیر که قلبش همین جاست.....این گوشه ها..!!
روي میخ زندگی
نشسته ايم
و هنوز مي انديشيم
كه علم بهتر است يا ثروت ...
صداقت بهتر است يا بكارت
و هنوز نمي دانيم....
فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را
فرق پرستش و بع بع كردن را
همه تلاشها بيهوده است
ما را تا از فرقمان بيرون نكشند
هيچ فرقي را نخواهيم فهميد..
تنهایی و لحظه های پر آشوبم
هی مشت بر این دقیقه ها میکوبم
انگار همیشه رسم دنیا این است
تو حال مرا بپرسی و من … خوبم …
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﭘﻨﮑﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﯾﺎﺩ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﮔﻔﺖ ﺑﮕﻮ ﭘﻨﮑﻪ
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻨﮑﻪ
ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺷﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺗﻨﮕﻪ
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﮔ.ﻮ.ﺯ.ﯾ.ﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪ
ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺮﻩ :| ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ
ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺷﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺑﺎ ﭘﻨﮑﻪ ﭼﻪ
ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﻳﻦ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺗﻮ
ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻭ ﺳﺨﻨﻮﺭﻱ ﺩﺍﺷﺘﻢ