حرف های یک دل



اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو :
بی کس بود
اما کسی رو بی کس نکرد.
تنها بود
اما کسی رو تنها نذاشت.
دل شکسته بود
اما دل کسی رو نشکست.
از غصه فراری بود
اما وجودش پر از غصه بود.
درد داشت
اما مرهم درد من بود.
عاشقم بود
اما من او را دوست نداشتم.
وقتی فهمید ساده ناراحت شد
اما می دانم …

حرفی تازه تر بگو
با من که در کهنگی این روزگار
بالا و پایین می روم
و ذرات زندگی ام،
در لحظه های بی هراس حل می شوند!
بر فراز امروز بایست
و سکوت شب را، با ستاره هاشور بزن!
از ماه بگو
من، کویرِ سخن های ناشنیده ام…!

من!
سالهاست دلتنگی ات را با اشک آب می دهم
و تو
آن بالاهای دور،
تا خاطره قد می کشی…
دست دلم کوتاه!
و زمین، تمام قلب من
که می تپد زیر پای تو…

قد کشیده ام پشت این تنهایی
چه لبریز بود آن روزها
آن روزها که خالی بودم از هم
و همه پُر بود از تمام من!
آن روزها که هنوز،
گم نبودم در قصه ی تکرار زندگی
و روزمرگی، عادتِ دلم نشده بود!
از شکاف سرد امروز به دیروزهای زیبا نگاه می کنم
و به آرزو هایم،
که هر کدام رنگی به تن داشت
و کنار هم
آسمان بلند دیروزهایم را
نقاشی می کرد!
خیره می شوم به
آن کوچه های واژگون از هیایوی “من” ها!
به کوچه هایی که امروز
خالی اند از حجم من و کودکی هایم…
دورتر،
درخت پیری را می بینم که سالهاست
دلهایی را که دست من و تو
ناشیانه بر پوستش کند، به یادگار دارد!
چه امانت دار خوبی بود او
هنوز نقش کودکی های ما را دارد
و “من” و “تو”
امروز،
خالی از خود و همه ایم
خالی از آسمان و باران است
کاش بروی ابر دلتنگی سوار می شدم
شاید که سبز می شدم چون دیروز!
سبز مثل کودکی هایم
مثل تمام روزهایی که گذشت
و من هم پر غرور
از کنار همه اشان گذشتم…
شب می وزد
و دلم می گیرد از این همه تنهایی!

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟
زنده را تا زنده است قدرش بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟
حرفهای یک دل

نمی خواهم بمیرم
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر ، با این ماه
با این خاک با این آب …
پیوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .
جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟


شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته
آه بی تابم
شورش کابوس های شبانه
آرام دقایقم را خیس کرده
بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم
فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر
هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی …
دریای دلم چگونه قرار گیرد
که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟
کاش پای رفتنت سست شود …
کاش نگاهت به یاد خاطره هامان لحظه ای بارانی شود …
نمیدانم پشت پلک خیس کدام پنجره
دلم گرفت از نبودنت !
نمیدانم، هیچ نمیدانم …
با تمام دل نگرانی هایم معامله کرده ام
چشم های خیسم را داده ام
تا دمی معصوم ِنگاهت را بخرم
نمیدانستم قمار چشم هایت کار من نیست !
مشتی امید آورده بودم
و دلی خوش به بازی
اما … خودت خوب میدانی
که همیشه بازنده ی خوبی بودم
همیشه … همیشه !
از آن همه امید، کوله باری تنهایی برایم مانده
و خرواری سکوت …
سکوت میکنم تا کسی راز دلم را با تو نداند
سکوت میکنم تا حرفهای یک دل برای نگفتن باشد
حرف های نگفتنم آنقدر زیادند
که شب های بارانی و مهتابی در مقابلشان کم آورده اند
حرف های نگفتنم را تنها برای تو نگاه داشته ام
تا شاید روزی …
آه نه ! شاید کدام روز ؟!
تا به کی پتک نیامدنت بر دقایق انتظارم کوبیده شود ؟
“کدام درد مرا میشناسی ای رفته؟ کدام ؟ ”
باید باور کنم که رفته ای، باید !
نباید بازهم خام خیال چشم هایت شوم
آری باید فراموشم شوی
باید حال که نیستی خیالت تنهایم گزارد !
باید تو را تازه تر بنامم:
“آرزوی سوخته” یک رویای قدیمی !
بایدهایم را نگاه معصومت
که از قاب عکس مرا می نگرد شسته
یادم رفت قرارمان این بود که بایدی نباشد
گرچه نبایدهامان باید شد !
این شب ها سرد شده ام
سرد سرد
به سردی یک قهوه تلخ
این شب ها گوسفند های خیال تو را آنقدر می شمارم
تا چشمانم برای همیشه به خواب رود !
آه چقدر دلم میخواهد تا کسی هرگز بیدارم نکند !
باید آرام سکوت کنم و
حرفهای دلم رو ناگفته بزارم

تورفتي ودوست داشتن هايم
زيرپايت له شد
ومن بي توچه تنهاشدم
وبه دنيا نشان دادم
كه من مجنون ترين ليلاي تاريخم

آنقدرزیباعاشق"او"شده ای...
که....
آدم لذت میبردازاین همه"خیانت"...!!!!!!
روزی همینگونه عاشق من بودی....
یادت هست لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهای غریبه....!!!!!!!!
کنارش مینشینی
وفقط باچندآیه قرآن محرمش میشوی!!!!!!!!!!
ومن....
من آشنا.....
بایک دنیاعشق وحسرت به او....
نامحرمم....!!!!!!!!!!


می گویند:
خوش به حالت!
ازوقتی که رفته حتی خم به ابرونیاوردی...!
نمیدانند بعضی دردها
کمرخم میکندنه ابرو...!

چقــבر بَـבه ازش פֿـبر نداشتــ ـﮧ باشے
sms بـבے جوابتـو نــבه
ساعتهــا نگــرانش باشے بعــב
بایـﮧ פֿـط בیگـﮧ بهش زنگ بزنے
بـا בومیـטּ بوق گوشے رو برבاره...قطع ڪنے
اون وقــ ـتـﮧ ڪـﮧ مے فهمے تنهـــایے
اون وقتـﮧ ڪـﮧ مے فهمے בیگـﮧ בوستت نـבاره
آره ... آבمـا از همیـטּ جاست ڪـﮧ تنهــ ـایـــــــے
رو برای همیشـﮧ انتخاب میڪنـטּ ...

دیـگـر هـیـچ مـزه ای دلـچـسـب نـخـواهـد بـود
مـن تـمـامِ حـسِ چــِشـایـی ام را ..
رویِ لـبـانـت
جـا گـذاشـتـه ام ...

نگارا
در این روزهــای سرد ، پنجره را بگشا و هــا کن
تا ریه هــایم در این حوالی پــراز
تــــو
شود

حقیقت و سراب
شبهاي پر از خیـــال و هـــراس
روزهايي پر از تـردید و انتظــار
انگار تقدیر هم صبر مرا محک می زند
هر چه من دَم نمی زنم ، ضرباتش را کاری تر می زند
آرام بگیر ، خستگی در کن
خیالت آسوده باشد ،
جای زخم هایت به این زودی التیام نمی یابد

اینو که میگه.....
گاهی وقتا انقدر دردت شخصی میشه که با خودم درد و دل نمیکنی ..........
......دلت باز نخواهد شد.......
ماشین به راه افتاد حس میکنم اما چیزی از من به جا مانده .............. بر روی سینه ام می نهم اهسته دستم را ......جای دلم خالی............
برو بانو....
بگذار بیدار شوم خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد
باران که میبارد تمام شهر پر از فریاد من است
که میگویم من تنها نیستم
تنها منتظرم
تنها...............

چه بد حالیه وقتی نتونی
به کسی بفهمونی چه حالی داری

خـــنده دار استـ نه …؟؟!
کـــــه تو هی مرا دور بزنــی
و مـــــن دلم را خــــوش کنــم
به این که در محــــــاصره ی تواَم …

گاهی باید احساس نکنی، تا احساست کنند!

یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را...
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت
ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم...
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
چقدر کم توقع شده ام، نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را...
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...
مرا به آرامش می رساند حتی اصطحکاک سایه هایمان کافیست...

کابوس امشبم شده ای تو؛
دوم شخص مفردی که زمزمه ی دوستت دارم را در گوشم نجوا میکرد
و حال میگوید برو...
تک فعلی که هیچگاه انتظار شنیدن صیغه ی امرش را نداشتم!

دلتنگم نه دلتنگ تو...
دلتنگ اینکه یه روزی هوامو داشتی...
دلتنگ اینکه هر لحظه به یادم بودی...
دلتنگ هر دقیقه شنیدن صدات...
دلتنگ تا صبح بیدار موندنت، فقط به خاطر اینکه دل من گرفته...
دلتنگ اینکه اسممو سوالی صدا کنی...
دیدی؟ من که دلتنگ تو نیستم...

زندگی باید کرد:
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید در پس یک باران
گاه باید خندید با غمی بی پایان!!!
