گوشم و پر کرده این همه سکوت !
سکوتی که توی تاریکیش فقط صدای چکیدن اشک میاد و ورق خوردن دفتر
وقتی چشمات و باز کنی تو ابتدا و انتهای هرچی که دیدی چیزی هست که تا حالا ندیددیش !
وقتی گوش کنی بین این همه صدایی که شنیدی صدای هست که تا حالا نشنیدیش !
وقتی راه بری بین راه ها راهی هست که تا حالا ندیدیش !
واسه آرامش ذهنم صداي آب مي خوام
واسه حس کردن تازگي بوي بارون می خوام
واسه رسيدن به روز هاي خوب انرژي مي خوام
واسه لذت بردن از دعا کردن سکوت مي خوام
واسه دويدن به سوي آينده يه انگيزه محکم مي خوام
داره بهار میاد بیا با اومدن بهار
پنجره را باز کن تا بیرون رود بوی حقیقت تلخ تنهایی
کنار بزن اين همه دروغ ها را تا ببينی لذت صداقت را
کنار بزن ابرهاي درد را تا بخار کند اشک هاي ريخته در تنهاييی
چشم هایت را باز کن تا ببینی کور سوی امید را از دور دست
کنار بزن اين همه باور هاي تعصبي را تا بشناسي باورهاي استوار را
جا نگذار همه ي خاطراتت را تا نميرد گذشته هاي پر شور کودکيت
جا بگذار همه ي غم ها را تا حس کني شادي ها را حتي آن شادي هاي کوچک را
دراين چارچوب سوار بر زمان
که همه ی خوشی هایش در خواب میگذرد خوابي شيرين
بيداريش اما به غم مي گذرد و به حسرت روياي خوابش مي گذرد
شاد باشی يا زانوي غم بغل گيری ، فرقي ندارد هم چنان زمان و ثانیه ها می گذرد
ثانيه هايي که مي شد با حضوري گرم و لبخندي آشنا اين دل غريب و شکسته را سامان بخشد...
بدان که رسيدن به ته خط ، نشانگر صفحه اي جديد است
ولي افسوس که بي گاه خواهی شنيد نقطه ته خط !