khosh omadi♥♥

♥مرسی که اومدی و خوش اومدی♥
♥با تبادل لینک هم موافقیم♥
♥کامنت هم یادت نره♥
♥بازم مرسی♥
♥♥♥

♥مرسی که اومدی و خوش اومدی♥
♥با تبادل لینک هم موافقیم♥
♥کامنت هم یادت نره♥
♥بازم مرسی♥
♥♥♥
دوستی همچو سروی سرسبز
چهار فصلش همه آزادگی است
من چه میدانستم ...
هیبت باده زمستانی هست
من چه میدانستم ...
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم ، دل هر کس دل نیست ...
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پنداره سرور آور مهر.....
Adapted from http://zohrehemami1991.mihanblog.com
سه سالی هس که وقتی ماه رمضون میاد من ناراحت میشم.نه به خاطر اینکه باید روزه بگیرم.بیشتر به خاطر اینه که برنامه ی زندگیم عوض میشه وبه هم میخوره ومننمتونم خودمو باهاش تطبیق بودم وتهش میشه شکست.
نمدونم چرا ولی امسال حالم خوبه. از اومدن ماه رمضون خوش حالم.حسم میگه امسال خیلی خوب میگذرونمش و تهه داستان تغییر میکنه.امیدوارم اینطوری بشه.
به هرحال رمضان،ماه میهمانی خدا رو تبریک میگم امیدوارم بتونید بهترین استفاده روببرید از این ماه و این ماه واستون پر از رحمت وبرکت ومغفرت باشه.
![]()

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻄﺒﻮﻉ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ،
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ، ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺭﺙ ﭘﺪﺭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﯿﺴﺖ...!
اگر عشق نبود؛
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.
آنگاه نمیدانم،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟
اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند.
اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.
ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت
تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای
احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . .
هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد …!
.
.
.
.

از پیرمردی پرسیدند چرا ناراحنی؟
گفت جاسیگاری ام شکست...
گفتند مگر چقدر قیمت داشت؟
گفت به قیمتش نیست، "تمام جوانی ام را در آن سوزاندم"

چن ساعت به همدیگه پیام دادیم.
خیلی خوشحال بودم چون خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بودم.
بالاخره تهش حرف اصلی رو زد.
منم فهمیدم واسه چی امروز من به یادش افتادم.
با خودم میگم ای کاش به جای این همه وقت تلف کردن همون اولش منظورشو میگفت.
خلاصه حسابی زد تو ذوقم.
ولی خب اشکالی نداره تجربس دیگه.
از مدرسه متنفرم.
I hate school
متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
:( :( :(
تو این یک ماه که باهم هستیم هر شب تو حیاطمون میشینیم وتخمه میشکنیم و بلال میپزیم و باهم حرف میزنیم.همیشه اون بلال هارو میپزه.هر شب میگم< دیگه امشب نوبت منه بسه دیگه بنده خدا هرشب اینکارو میکنه یه شب هم من این کارو بکنم>ولی خب حوصلم نمکشه واز پخت وپز خوشم نمیاد واسه همین اینکارو نمکنم.مثه بچه ها با تفنگ های آب پاش هر روز باهم بازی میکنیم.پونزده سالشه ولی باهمه 15ساله هایی که میشناسم فرق داره.ینی چقد آدم میتونه صاف وصادق باشه.واقعا فکرمو مشغول کرده.چن روز پیش داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم هی بهم تیکه مینداختیم.تیکه های تلخ.من الکی میخندیدم تا کارمون به تهه ماجرا نرسه.هیچ کدوم از حرفاشو به دل نگرفتم ولی تهش یه چیزی گفت که اصلا انتظارشو نداشتم.خیلی حالمو بد کرد.دیگه نتونستم بهش بخندم.اون لحظه میخواستم واسه همیشه باهاش قطع رابطه کنم.الان چن روزی هس که دارم به حرفش فک میکنم.به اینکه چطور میشه همیچین حرفی رو بهم بزنه.
هوفففف من دیگه برم.امیدوارم خستتون نکرده باشم
فعلا
ماهی میشه که اینجا هستیم.قبلا وقتی میومدیم بیشتر از یک هفته
نمی موندیم ولی اینبار به دلایلی زیادی موندیم.هفته ی اول خیلی خوب
بود وخوش گذشت ولی از هفته ی دوم به بعد داشت به سمت تکراری شدن
میرفت ومنم اعصابم خورد میشدولی خب از طرفی هم خوشحال بودم
چون میتونستم بچه های داییم رو بیشتر ببینم وباهاشون خوش بگذرونم.
وقتی دیدن من دیگه حوصلم سر میره واسه همین تصمیم گرفتن چن روزی
بریم شمال.با اینکه از شمال خوشم نمیاد وهرموقع رفتیم حس خوبی نداشتم
ولی اینبار خوش گذشت و لحظاتی بود که به مشکلاتم فکر نمکردم.
تو این یک ماه خونوادم و فامیل خیلی بهم شک کردن چون صب تا شب باگوشی
پیامک بازی میکنم.خخخخ هزارتا فکر کردن بنده خداها.ولی خب زیاد واسم
مهم نبود چی فکر میکنن ومن کارمو میکردم.پیامک بازی تو این یک ماه
خیلی خاطره جذابی بود واسم.بنده خدا داداشم تن تن واسم شارژمیگرفت
واصلا هم نمی پرسیدبا کی میحرفی یا چرا انقد میحرفی
(با اینکه دلش میخواست بدونه). میخواستم بهشون بگم دارم با دوستم حرف میزنم
ولی خب بیشتر که فکر کردم دیدم هرچقدر هم که بگم باورشون نمشه
واسه همین هیچی نمگفتم.
چن روز دیگه قراره برگردیم خونه.خیلی خیلی نگرانم.
بیشتر از هرچیزی نگران حرف مردم وفک وفامیل هستم.
خیلی میترسم از عکس العملی که قراره چن روز دیگه نشون بدن.
ولی خب خوبیش اینه که یه نفراونجا هستش که منو درک میکنه وهوامو داره.
دوس دارم وقتی برگشتم اولین کسی که میبینمش اون باشه.
(وفک کنم اینجوری میشه چون هیشکی غیر اون منتظر من نیس)
به هرحال چن روز دیگه قراره اتفاقات خاصی بیفته.همه بی صبرانه
منتظر 15مرداد هستن ولی من میگم کاش اون روز نرسه یا من به اون روزنرسم.
هوففففففف.خسته شدم.بهتره برم یکم بخوابم اینجوری شاید این افکار مزخرف
دست ازسرم بردارن.
فعلا
همیشه میگفتم ینی میشه این روزای مزخرف تموم شه؟
بالاخره تموم شد.
همیشه فک میکردم بهترین روزای زندگیم از این ماه شروع میشه.
نمدونم چرا ولی حسی خوبی ندارم.
حس خوش حالی که منتظرش بودم رو اصلا ندارم.
کلا بجوریم.
اشتها ندارم نهار بخورم.از وقتی رسیدم چن ساعتی هس که رو مبل نشستم وفقط دارم فک میکنم.
حوصله ندارم به سوالاتی که میپرسن جواب بدم.
کی تو این لحظه درکم میکنه؟
ولی خرداد امسال به دلایل زیادی مزخرف تره...
اونيكه تووي سختي كنارت موند رو بذار توو جيبت،
بقيه ساعت ٩ دمِ دَر، توي پلاستيك مشكي!
◘◘بعضی وقتا باید با کسی ک دوسش داری مهربون باشی ◘◘
◘◘بعضی وقتا باید به کارای کسی ک دوسش داری مثبت نگاه کنی ◘◘
ولی واقعا بعضی وقتا ادم احساس میکنه کسی ک دوسش داره خیلی باهاش حال نمیکنه
ولی بازم مثبت نگاه کنیم شاید گوش دراز فرض بشیم ولی تو دنیا هیچ مثبتی هدر نمیره مطمئن باشین ♥♥♥رفقا♥♥
♥♥قلب منین♥♥
خورشیدِ فردا کمے در تأخیر است؛
که امشب را در طولانے ترین لحظات باهم بودن،
پر از رمز و راز عاشقانہ، حیات کنیم؛
پر از نیایش خویشاوندے و همدلے.
یاد کنیم از پرواز هاے گذشتہ،
از سفرهاے تعالے،
معجزات مکرر عمر
یاد کنیم از روزگار همیشہ در شتاب،
زندگانے پر رمز و راز
یکدیگر را فراخوانیم بہ سمت یک رنگے،
به سمت عشق؛
کہ عمر نمی ایستد؛
کہ لحظہ، گریزان است
و با هم بودن غنیمتی است فرار...
یــــــــلدا مــــــــــــــبارکـــــــ....