آموختم که خداعشق است

وعشق تنهاخداست.

آموختم که وقتی ناامید میشوم،

خداباتمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد

تادوباره به رحمتش امیدوارشوم.

اموختم اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم،

خدابرایم بهترینش رادر نظرگرفته.

اموختم که زندگی سخت است

ولی من از اوسخت ترم




پاییز ...

دلبرم

پاییز در راه است

با بی بهانه ترین لحظه ها

با نا ارام ترین عاشقانه ها

با پر بغض ترین غروب ها

اما به یاد میاورم روزی را که

من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

و

من باز عاشقت مانده ام


تمامم نا تمام

این روزها اینقدر از با هم بودن ها دور شده ام

که دیگر پاهایم توان رفتن ندارد ،

خسته از خلوت شلوغی ها ،

من آنقدر رفته ام که

دیگر برای برگشتن دیر شده ...

حتی اگر بخواهم

دیگر راه برگشت را فراموش کرده ام ،

آری ، گاهی فقط باید رفت

و غریبه ها را تنها گذاشت

با جای پاهایی که دیگر

پر نخواهد شد...




گذشتن ...



من گذشتم

نه از تو
از خ
ــــــــــــــودم
برای با تو بودن ....

تو گذشتی
نه از خودت
از مـــــــــــــــــــــــن
به خاطر با او بودن ...

لحظه ها هم گذشتند ،

اکنون
من  ماندم و
دستانی خالی
و خیال بودنت
که هیچ یک از مـــــــــــــــــن نمی گذرند

شروع و پایان


غریــــــب آشنــای مــــــن  

بیا .... کنار خیال هم قدم بزنیم


در پیاده روی آرزوهای فراموش شده مان ،

در غروب همه ی اشک هایمان ،

در این روزهای آخر ،


 این روز های آخر .... امان از این روزهای آخر
 
 
چرا همیشه روزهای آخر می آیند؟!!!

کاش ثانیه ها می ایستادند

و ما در کنـــــــــــــار هم ، تمــــــــام نمی شدیـــــم


  


خاطرت ...

  سال هاســــــــــــــــــــت


نگاهم

پریشانِ موهایِ پریشانی ست ،

که قلبم

نبض احساسش را در جاده ی گیسوانش گم کرده ست ،

امان از مزاحم ها .... همیشه بد موقع می آیند ....

باد را می گویم

وقتی می آید

خلوت دلم را بر هم میزند ،

زیباترین لحظه ی تاریخ هستی رقم می خورد

بیقراری ...

مصطفی نوروزی


سایه های ما

چقدر کم توقع شده ام


نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه حتی بودنت را..


همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست


مرا به آرامش می رساند….


حتی اصطکاک سایه هایمان .... 

به سلامت ...

  رفت؟؟؟؟به ســــــــــــــــلامــــــــــــــت...

من خدا نیستم که بگویم:صدبار اگه توبه شکستی بازآی...

آنکه رفت به حرمت آنچه با خود برد،حق بازگشت ندارد

رفتنش مردانه نبود،لااقل مرد باشد و بر نگردد

خط کشیدن برمن،پایان من نیست آغاز بی لیاقتی اوست .

سکوت ...

ســـــــــــــــــــــــکوتم را نکن باور

من آن آرامــــــــــــش سنگین پیش از قــــــــهر طوفانم

من آن خـــــــــرمن من آن انــــــــــبار باروتم

که با آواز یکــــــــ کبریت

آتش میشــــــــــــوم یکــــــــ  سر

ســــــــــــکوتم را نکن بـــــــــــــــــاور

تمــــــــــام این قـفـــــــــس ها را

تمام حســـــــــــرت و این ترس هـــــــــــا را

من به دستانـــــــــــی که میخواهــــــــــــــد رها باشد

شـکستی سخـــــــــت خواهم داد!

ســـــــــــــــــکوتم را نکن بـــــــــــــــاور

که فردا را همانـــــــــــــــگونه که میخــــــــــــواهم

همانگـــــــــونه که باید باشـــــــــد اما نیست

میســـــــــــــــــــازم

ســــــــــــــکوتم را نکن بـــــــــــــــــــــاور

که مـــــــــــن آن آرامش ســــــــــــــنگین پیش از قهر طوفــــــــــــــــــــانم

نگاه تو ...

 
زلزله ی نگاهت

زمین را هم می لرزاند

دل من که دیگر جای خود دارد ....

دور که می شوی نگران میشوم

مبادا غریبه های این حوالی فریب چشم هایت را خورده باشند

مبادا آن ها هم دلشان بلرزد

می بینی ..... حسادت چشمانت هم برای خودش عالمی دارد !

نگاهم کن .... که جادوی نگاهت

آرامش بخش شب های دلتنگی بی تو بودن است ...


با اقتباس از مصطفی نوروزی

فقط برو

مگر خودت نگفتی خداحافظ؟


پس چرا وقتی گفتم"به سلامت" نگاهت تلخ شد؟

برو به سلامت

دیگر هم سراغم را نگیر!

خسته تر از آنم که بر سر راهت بنشینم

و دلیل رفتنت را جویاشوم

 

 

 

دیـگــر نه اشـکــهایـم را خواهـی دیـد ،

نه التـــمـاس هایم را ،

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را

به جـــایِ آن احسـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از “غــــرور” کـاشـتم

گفتنی ها را گفتم حرف ناگفته نمانده است

بگذار جدا شویم که عشقی بین ما نمانده است

عشق،محبت،عاطفه، عشق دیگر چیست

قلبم به زیر پای تو بودو می خندیدی

افسوس نمی خورم که قلبی نمانده است

قبل از گذشتن از من مرا خورد کردی

باشد برو که دیگر وجودی نمانده است

تمام شد


همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است

تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی

از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی

نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام

مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم

تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم

هیچکس ...


بآورتـــ بِشَود یآ نـﮧ

 

روزﮮ مـﮯ رسُد کـﮧ دِلَتــ برآﮮ هیچ کَس؛

 

بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تَنگــ نَـפֿوآهَد شُد

 

برآی نِگآه کَردَنمـــ

 

ـَندیدنمـــ

 

اَذیتـــ کردَنمــــ

 

برآی تَمآم لَحظآتـﮯ کـﮧ دَر کـ ـنارَم دآشتی

 

روزﮮ خوآهد رسید کـﮧ در حَسرَت تِکرآر دوبآره مَـטּ خوآهـﮯ بود

 

می دآنم روزﮮ کـﮧ نبآشَم "هیچکَس تکرآر مـטּ نخوآهد شُد

فراموش کن...

مـن بـدم . . .

تـو خـوب بـــاش . . .


دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر

خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام

دنبالـــــم نگرد . . . پـیـدایـم نـمـیـکـنی

نـفـس بـکـش . .

به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن

و بـعـد از مـن ، شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن

و مـاه کـه کـامـل شد ، از جــانـب مـن آرزویـی کـن

خودت هم منت بر سرم بگذار

و فـرامـوش کـن که زمـانی بـوده ام

خـودم نـیـز ، چـنـیـن خواهـــــم کرد


میروم ...

مرا ببخش

که ساده بودنم دلت را زد

مرا ببخش

اگر عشق ورزیدنم چشمانت را بست

میروم تا آنان که توانا ترند

تو را به پوچ بودنت برسانند
 

وادی اندوه...

من كي هستم ؟

يا يك خواب عميق

گستره اي تو خالي

كه باد برده است مرا؟

  بي رمق ، خسته و سرد

در هياهوي زمان

  به دنبال خودم،.

كي گم شدم در وادي اندوه ؟

_ نمي دانم

كه بودم يا كه هستم

« چه كسي خواهم شد ؟»

مسافري بي مقصد؟

  از ياد رفته اي يا

مشتي از خاك رمين؟

 چه كسي خواهد يافت مرا؟

چه كسي

 صدا خواهد زد مرا؟

_ كفشهايم را خاك گرفته

آه ،

  چه زياد پوچ و خالي شده ام

عشق

  در دلم چه زود رنگ رخ باخته است.

ساكت. هيس !

  گوش كن

شايد صدايي خبر از آمدنم مي دهد

  آيا اين صداي گام هاي خسته ي توست

يا نواي هميشگي ِ همرهان آهنين من ؟

  آنچه از من دور گشته

به من مي رسد باز هم؟

  من به من پيوندي دوباره خواهم خورد؟

شايد اين بار

  ريشه هايم را از خاك بيرون نكشند،

شايد اين بار شكوفا شوم

... هيس !

گوشهاي نا محرمان تيز است

  و تبرهايشان تيزتر

اهای تو ....

هــــــــــــی لعــــــــــــــــــنتی فک کردی چه خــبره؟؟؟؟؟؟

فــک کردی بازم برات اشــــــــک می ریزم؟؟؟؟؟

نه عزیزم اشــــتباه نکـــــن!!!!

دیگه تو زندگــــــیم جایی نداری ولی.....

ولی فقــــــــط گاهــــــــــــی اوقــــــــــــــــات به

"یـــــــــــــــــــــــادت مـــــیمیرم و زنده میشم....

بــــــــــــــــــرو و خوش باش ....

تو حق انتخـــــــــــــــــاب داری عــــزیزم

تو برای من "آغـــــــــــــــــاز"یه حادثه بودی

و من برای تو "آغــــــــــــــــــــــاز " یک خاطره




 یادته روز اول گفتم میخوام با یه دروغ بزرگ حرفامو شروع کنم ؟

تواخم کردی....
گفتم:دوست ندااااااااااارم بعد هر دوتامون زدیم زیر خنده.
اما دیروز گفتی میخوام با یه دروغ بزرگ خداحافظی کنم . و فریاد زدی: دوست
داااااااااااااااااارم

من بغض کردم و تو رفتی برای همیشه


         

  בورا בور عاشقت شدمـ

ב
ورا בور نگرانت بودمـ


ב
ورا בور عشق ورزیدمـ


و حال


عاشق شدن و عشق ورزیدنت بـﮧ دیگرے را
 בوراב ور می بینمـ

و از همین
בورا בور مے میرمـ



یا صاحب ال...


من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

این روزها...

چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد

خاطرات گذشته از جلوی چشمانم می گذرد

درک می کنم اشتباه کرده ام زجر می کشم

مشکلی نیست این روز ها هم می گذرد

تنها از خود سوال می کنم چراااااااااا ؟ ؟ ؟

این سوال های بی پاسخ از ذهنم می گذرد

رفتی و به حال من بیچاره می خندی

اما بدان که این سرخوشی ها هم می گذرد

گویند کوه به کوه نرسد اما ادم چرا

مطمئن باش روزی وجودم از کنارت می گذرد

حال نمی دانم گریه کردنم بهر چیست

اشک می ریزم و از گونه هایم می گذرد

سخت درگیر فراموش کردن و از یاد بردنم

چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد


با اقتباس از علی قهرمانی

دل تنگی..


زین پس عشق تو را چگونه آرزو کنم؟

این روزهای غم به که بایست رو کنم؟

امشب دلم هوای تو را دارد چرا که نه؟

بگذار خاطرات تو را زیر و رو کنم

کاش میشد از پس این دیوار بلند

با چشمهای همیشه ساحلیت گفت گو کنم

من زنده ام هنوز که روزی ز قلب خویش

با اشک داغ عشق تورا شست شو کنم

در این سکوت سرد پر از ترس و انزوا

میخواهم از داغ نبودنت های و هوی و کنم

روزی تمام میشودشعرهای من

آری برو به درد تو بگذار خو کنم


معذرت میخواهم ...

معذرت میخواهم...

 

کلبه ی دلم کمی دلگیر است

 

گر امید گم شده در پاورقی های مچاله شده ام

 

که حقیقت بود تو و رنگ پریشان من است

 

باور کن...که دیوانگیم از ترس آدم بودن است

 

آدمی که عقل را ضایع کرد

 

مردمک بهت زده در پس هر پلک تو را می جوید

 

غم کتابی است هزار فصل

 

که پایانش همان مرگ من است

 

زندگی به کام ما تلخ گذشت

 

سختی اش عادت شد

 

دل ما سخت شدن را آموخت

 

مرگ در آیینه هر صبح سلام میکند

 

و تبسم من از آن همه بی خبری

 

در دلم میپرسم ..کی؟کجاست پایانم

 

عشق...اخر مرا نفرین کرد

 

مرگ من در عشق اول نطفه بست

 

معذرت میخواهم گر تو را گریاندم

 

مرگ من ارزش اشکهای تو را نداشت

 

از یاد ها رفته..و میروم و میدانم

 

که از چشمی اشکی برایم نمیبارد


امید ...

تو را نگاه میکنم بدون ذره ای امید

فقط بگو چرا به جرم کدامین خطا

مرغ دلت از لب بام من پرید

بگو برای دل کدامین پنجره تو گشته ای نگاه

یا کدامین سایه را تو گشته ای پناه

با توام تو که خود منی

ردیف شعر من به تکرار تو انس گرفته بود

گل خیال من در گذرگه بهار تو شکفته بود

دانستی تمام بیتهای شعر من در لحظه ی پریدنی

که تمام شوق من برای رسیدنی

حال که رسیده سرنوشت من به انتهای راه

فقط بگو چرا  به تن خسته ام کرده ای

پیراهنی سیاه بریده ای ز من نگاه

احساس...

 

چرا از بغض چشمانم تو حرفی را نمی خوانی!

تویی در من ولی یک لحظه با من هم نمی مانی!

 

من از احساس چشم تو شکوه عشق را دیدم

گمانم اشتباهی بود...!!!! این را هم نمی دانی؟

 

پر از شکم...، پر از اما...، اگر...، ای کاش...

ولی حتی تو بغض واژه ها را هم نمی بینی

 

کمی بی پرده می گویم، عزیزم «دوستت دارم»

ولی افسوس می دانم، تو این را هم نمی خواهی

 

برای بیت آخر هم کمی حسرت به دل دارم

که آیا تو...!!؟؟ نه این غزل را هم نمی خوانی

الو خدا...


الو سلام منزل خداست؟

 

این منم مزاحمی که آشناست

 

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

 

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

 

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

 

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

 

چرا صدایتان نمی رسد؟ کمی بلند تر !

 

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

 

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

 

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست؟

 

بخوان دل مرا به سوی خود كه تا سبک شوم،

 

صدای تو برای من ؛همیشه آشناست

پایان...

با این خزان من نیز به پایان میرسم

تا آسمان هفتم این بام میرسم

روحم به روح ثانیه ها دست میکشد

بی لحظه های خسته ز سرسام میرسم

از قاصدک سبک بالتر و رهاتر منم

دردی که من به سرانجام میرسم

     مرگ از نگاه من اصلا سایه نیست

با مرگ من به نقطه الهام میرسم

دیگرخداوند دیگر میان صدایم غریب نیست

    با هر نفس نفس به تمنام میرسم

     لبخند میزنم به خدایم خوب و قشنگ

با خنده های او همین کام میرسم

فردا کنار ثانیه ها منتظرم بمان

   یک بیت مانده اما من به پایان میرسم


هجوم سایه ها

میروم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست

میروم با زخمهایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست

میروم اما نگویی بی وفا بود و نماند

از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته بود

راستی : یادت بماند از گناه چشم تو

تاول غربت به روی باغ احساسم نشست

طرح ویران کردنم اما عجیب ساده بود

روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست


lمرگ عشق ...


ای یار سبز خورشید چه بی بهانه رفتی

سرخی قلب من را سبزینه کرده رفتی


آن گل که تو نمودی از خون دل سیراب

پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتی

یادش بخیر آنروز لبخند آخر تو

با گونه های سرخت خندیدی و تو رفتی

گفتی که در ره ما مرگ است خط آخر

افسوس از این زمانه مرگ آمد و تو رفتی

چیزی ندارم از تو جز پاره های عکسی

جز خاطرات اشکم در لحظه ای که رفتی

عطر خوش نسیمت بوی بهشت می داد

فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتی

دارم هنوز در یاد آن آخرین کلامت

من مست راه عشقم عاشق شدی و رفتی

پرواز کن پرنده بنگر به اوج هستی

دل را خزان نمودی تو چون بهار رفتی

ندا ...




صدای باد می اید

 

ولی دختر بی صدا در خیابانهای سرد تنهایی قدم میزند

 

باران قطره های تیزش را به صورتش میکوبد

 

قطره های اشک دخترک میان باران گم شد

 

باد رد پایش را نابود کرد

 

هیچکس نفهمید که دختر پای پیاده کجا رفت

 

شاید رفت به کلبه تنهاییش  شاید هم به وادی عشق رفت

 

هیچکس ندانست ولی من میدانم

 

دخترک به اتاق تنهایی رفت تنها جایی که او را راه میدادند

 

جلو آینه به صورتش نگریست گریه میکرد اما بی صدا

 

هیچکس صدایی از او نشنید کسی ندانست که او کیست؟

 

ولی من فهمیدم که ندا ندا نیست سکوت است سکوت


 

خیابان...



 

خـیابان

می رود ، من خـاموش بر جـا مانـده ام

 

عبور لحـظه های بی رمق را در تـماشا مانـده ام

 

بـه دنبـال ِ نـگاه ِ سـایه ای زخـم آشنا ، هر چند

 

فـرو رفتم در مـرداب ِ مـردم ، باز تنـها مانده ام

 

قـنوتی هسـت و رویـای شکفـتن ، آه... امـا نـه

 

سقوط در صعود دست هایم ، باز رسـوا مانده ام

 

پُراز پـرواز خـواهش، بـی نصـیب از اوج ِ پرواز

 

پر از تـردید از تـب ، سر شار از آیا و اما مانده ام

 

... و فـردا باز انـدیشه ی رفـتن ، لـیک افـسوس

 

خـیابان مـی رود ، مـن  خـاموش بر جا مانده ام

دریا ...




دریا همیشه خیره به چشمهای ناخداست

 

چشمـان آبیت آسـمان ِ تمام پرنده هاست

 

شـاید فرشـته هسـتی و شـاید قـشنگ تر

 

یک تازه عجیب که از دیگران جداست

 

آهـسته راه مـی روی و بـال مـی زنـی

 

با کفـش هایـت هرچـه پـرنـده آشناسـت

 

پرواز مـی کنم امـا به نگـاهت نمی رسـم

 

با من بگو  تو ، ادامه این راه تا کجاسـت

 

از شـعر هـای توسـت کـه پایـیز مـی رسـد

 

غمگین ترین غروب همین واژه های ماست

 

بـی تـو تـمام فاصـله هـا زخـم می شـونـد

 

با تو همیشه گریه من گرم و بی صداست

 

یـک روز بـا خــدا بـه  سـراغ مـن آمــدی

 

کی می رسم دوباره به تو ، باز با خداست

 

بخـند تـا بـه سـوی لبـت مـوج شـود دل

 

دریا همیشه خیره به لب های ناخداست