التماس
همیشه بوسه ای هم بر لب او
و با تیر نگاهش آتش می زد
به هر جا پا گذاشتم در شب او
همیشه بوسه ای هم بر لب او
و با تیر نگاهش آتش می زد
به هر جا پا گذاشتم در شب او
پرکاهی است طوفان خودخواهی گاه آنرا
می برد قله کوه
گاه قعرچاهی که جز تنهایی هیچ عایدش نیست...
چیزی نبود
حرفی نداشت
گم بود.
شب بود و
دودکش ذهنم فعال!
کلمات می سوختند
تصاویرشکل می گرفتند
ناگفته ها سنگینم می کردند
و نمادها کاری از پیش نمی بردند
خلع سلاح شده بودم!
شب بود و
از گنبد کبود اثری نبود
ستاره ها را غبار دود فرا گرفته بود!
چیزی نبود
حرفی نداشت
گم بود
عصری بدون ننگ
که شعار واژه ای به گوش نا آشنا باشد؟
تو بگو این مترسکان منگ
در کدام ارتفاع
رها می کنند مغزهاشان را
از چنگال خدایگان جنگ
بی آنکه سقوط و ویرانی
پایان داستانشان باشد؟
تو بگو زیر کدامین چتر
عطر دوست داشتن ها رنگ حقیقت به خود خواهد گرفت
و انسان ها
بی دشنه و نیرنگ
انسانیت را
می فشارند به آغوش تنگ؟
تو بگو...
عبور کن عبورکن و شروع کن این باران پراز غبار خواهدشد مهم نیس بنشینو لحظه هایت را خیس کن اینک باران میبارد
من که از شاعرانگی فقط الفاظ را در اختیار دارم
بر اندیشه ام سرما
بر دستم سرما
بر واژه هایم سرما
بر قلبم اما...!
زورقی آن سوی دریاچه
پارو می کشد آرامش را بر آشفتگی این حس غریب
و من شنیده می شوم:
بر قلبم گرما
بر اندیشه ام گرما
بردستم گرما
و در نگاهم الفاظ به شعله کشیده می شوند...
ســــــــــــــــــیـــــــــس
گوش کن
سکوت سوار بر باد را
نوای دل انگیز غرور را
و ترنم وصفناک سروری که دارد به دوش
می کشد شاید به دنبال خود تا اوج
تا فوج حس زیستن با او
واو خود آن عشق غریبانه ی خلوت گه من
می رود شور و روانم به در حزن حظور نفسش گاهی
گاه شمیم بصرش هم در گوش مکان نجوا گران
سوداگران،پرمدعا،بی ثمر،گرد مکانش به طواف
تن او هم پر عفاف...
عفت هرزه ی من نیز
پشت نقاب هپروت
شاید هم هبوط غضب سبز سکوت
بشکند سرو پر آوازه ی این خفت را..
ده مێ گه رمی هه ناست چۊ تاو سه رده ،زانی ؟
هه رماێ له لێو کوانگ وڕاوه ێ ده رده، زانی ؟
هه ور ئه ێه ر هه ڵا که ێ له بۊین خوه ر نیه
ده س کار یه بڕ شێت هه ناسه سه رده، زانی؟