حرفـهــــای د ل م...

خدایا این روزا افتادی رو دور و هی از چپ و راست داری ازم امتحــان می گیری... ولی خیـالی نیست... بهم که گیر میدیا، خیـــلی لذت می برم... اصلاً هیچ چیز قشنگتر از این نیس که بـاهـات...

ولی تو رو جون عزیزترین بنده هات، نذار ما رو به حال خودمون باشیم... حالــمونو بگیـــر! انقد محکم که قلبمون حال و هوای تو رو داشته باشه...

حتماً الان می گی: تو هم کم حال ما رو نمی گیریا!

اون روزایی که برات شرط می ذارمو یادت میاد؟ آخ انقد حال می کنم که نگـــو...

یا مثلا موقع هایی که ازت دلخور میشم و میگم: قرارمون این نبود!

خدای من؛ تو بهترین دوستی بودی که تا حال داشتم و بهترین همراهم هستی...

این روزا اگه حتی یه دقیقه نباشی بدجور دیوونه می شم و از خودم بدم میاد! چون می دونم، این من بودم ک توی اون لحظه ها، نخواستمت... آخه تو قول دادی هیچ وقت ترکم نکنی و این منم ک همیشه زیر قولم می زنم...

نه خدا جون، اصلا تو فراتر از دوست و همراهی...

من عــاشقت شـــدم...

زندگی خـــوش طعم میشه، شـــیرین میشه... وقتی تو باشی...

خدایا کاری کن همه ی ماجراهای زندگیم به تو ختم شه...

جوری که آخرش بگم:

قصه ی ما به سر رسید، geshniz هم به خداش رسید...

همیشه درپناه تو

گشنیـز

good luck

به این میگن عزای عمومی!!!

بابا چرا هیچکس بیدار نیس؟؟!! ملت خودشونو زدن به خواب! یه عده آدم اومدن روی تلاشهای شهدای هسته ای مون و ... یه خط قرمز کشیدن و رفتن!!!

یکی نیست بگه ای آقایی که ادعای حقوق دان بودن داری، اینطوری حقوق ملتو حفظ می کنن؟؟!!

تصاویری از بسته شدن اتصالات بین زنجیره های دو قلو برای تولید اورانیوم ۲۰ درصد در نطنز

2626036-3727879

2626036-3727878

باتشکر از پایگاه خبری آستان خبر

www.astankhabar.com

ادامه نوشته

بین خودمان باشد

ما آدم ها

از لجی که داریم

هیچ گاه

با خودمان آشتی نمی کنیم

چشم هامان

بین هم دیوار کشیده اند و

چشم دیدن همدیگر را ندارند

می گویید نه ؟!!

خودتان را بغل کنید

و صورتتان را ببوسید ! ؟

ما آدم ها

هیچ گاه

تنهایی مان را

به همدیگر تعارف نمی کنیم

ما آدم ها

...

دست خودمان که نیست

ادمیم دیگر !؟

معرفی وب داداش گلم...

قابل توجه دوستانی که مثل من به هنر خوشنویسی علاقه دارن
اینم آدرس وب داداش خوب و هنرمندم

katibeh77.blogfa.com

البته به نام "نستعلیق نگار" توی وبم لینک هستن

تشریف ببربد...وب خودتونه


طرز تهیه سالاد الویه...

طی توضیح دادنِ طرز تهیه این سالاد، توضیح بلندی درباره فضای خونه دانشجویی در ایام امتحانات میدم... این روزا همه سرشون توی کتابه و حواسشون جای دیگه! تعجب نداره این طبیعت خونه دانشجوییه...

دیشب به دوستم گفتم، خوبه فردا شب، سالاد الویه درست کنیم تا کمتر وقتمون تلف شه، آخه زود آماده می شه...

غروبِ امروز با دوستم رفتیم نونوایی(همچنان از نونوایی رفتن بدم میاد!). انگار تموم اهالی محل، توی صف نونوایی بودن! در حالت عادی فک کنم برای صبحانه نوبتمون می شد!

دوستم گفت اگه 4 تا نون بگیریم بی نوبت می دن! منم بیخیال 8 تا نون شدم و رفتم جلو که 4 تا بگیرم! متوجه شدم حتی بی نوبتها هم توی نوبت جداگانه ای هستن! خنده ام گرفته بود! توی صف که بودیم به دوستم گفتم امشب چی بپزیم؟! گفتش مگه خودت دیشب نگفتی سالاد الویه درست کنیم...؟!


ادامه نوشته

حال خوب یه آدم به چی وابسته ست؟؟


ادامه نوشته

سوژه...!!!

آخه چقد ما جوونا زود باوریم...

باور کن از حد گذروندیم!

 تو روزگاری که نگاه آدما هم یه دروغه

تا کی باید عقلمون به چشممون باشه!

تا کی بخاطر سادگی مون  باید از این ور و اون ور بخوریم؟؟!

هااااا؟؟!! تا کی؟!

.

.

آآآآآآآآی زمونه... حداقل من یکی درست بشو نیستم!

خواهشاً تو کوتاه بیا و شَر نشو...


...............................

حالا اینا رو بیخیال... الان خانواده م نشستن اینجا و منو سوژه خودشون کردن!!!

خدایا تا کی باید ما بچه آخریا سوژه دست برادر خواهرا بشیم؟؟!!!

گشنیز این روزا اومده خونه...

جای بچه های خونه دانشجوییمون خالی...

بیا و مهربونی کن...


بیا و قصه مو خودت روایت کن
حالا خودت قضاوت کن
اگه بدم چرا هوامو داری؟!
آخه فدای تو، چقد فداکاری
مگه به من بدهکاری
می بخشی من رو منت نمی ذاری!
نبودی و هزار دفعه زمین خوردم
نبودی و کم آوردم
ولی همش به داد من رسیدی

با هر کی غیر تو اگه که سر کردم
آخرش ضرر کردم
وقتی باشی تمومه نا امیدی
دل شکسته قیمتی تره آره
صدای بهتری داره
خدا ببین چقد دلم شکسته...
بیا و لحظه هامو آسمونی کن

بیا و مهربونی کن...


 

حرفي از نام تو...

خدایا گاهی اوقات دلم می خواد سکوت کنم...

سکوتی که سنگینیش تا هفت تا آسمون بالابره و همه ی اهل اونجا رو خبر کنه که یه نفر اون پایین روزه سکوت گرفته... و دیگه صداش در نمیاد!

یه نفر که دلش میخواد ببینه اگه ساعاتی، فقط برای ساعاتی اگه باهات حرف نزنه کسی هست که بگه دلم واسه غرغر کردنات، واسه خواسته های عجیب و قریبت، واسه قهر و آشتی هات، واسه درِگوشی حرف زدنات، واسه... تنگ شده؟؟!!

اون موقع هاست که همه ی آدمای دنیا هم بخوان سکوتمو بشکنن، نمیشه که نمیشه...

چون من فقط دلم تو رو میخواد... امروزم از اون روزا بود... انقد سکوت کردم تا تو گفتی:

"چت شده؟! باز که اخمات تو همه! بابا من 24 ساعته دارم راهو برات باز میکنم تا تو راحت تر بیای پیشم... تو که این همه ادّعا داری، برای اومدنِ پیشم چه کردی؟؟"

خدایا جواب این سوالت چقد سخته... انقد سخت که باز به سکوتم ادامه می دم تا جوابی برا مهربونیات پیدا کنم! و اون موقع هستش که هر چی بیشتر فک می کنم، بیشتر پیشت کم میارم و تو تا باز میبینی سرم پایینه، ادامه می دی:

" سرتو بیار بالا... همین که بهم فکر می کنی دلگرم میشم... همین که صدام می کنی می خندم و همین که میگی "خدایا" دلم قرصه که دارم کم کم درستت می کنم..."

خدایا چقد حرف زدن باهات قشنگه... چقد سبک می شم وقتی تو مخاطبم هستی... چقد سراپا گوش میشی تا ببینی دردم چیه با این که تو از همه چی باخبری... خدایا چقد دوسِت دارم... اونقدر که فقط ثانیه ای اگه احساست نکنم هیچ می شم توی این دنیای رنگاوارنگ و عجیبت...

خدایا ببخش اگه گاهی اوقات خودمو لوس می کنم برات... ببخش اگه گاهی توقع دارم ببینمت با اینکه همیشه توی وجودم هستی... ببخش اگه...

خدایا چه رمزی توی اسمت هست که وقتی میخونمت، لبخند می زنم و شیرین میشه واسم همه چی؟؟!!

نام تو چیست؟

لبخند کودکی است

                       که با حالتی عجیب

لب باز میکند

                 که بگوید:

                               «سیب»

نام تو نور

              نام تو سوگند

نام تو شور

              نام تو لبخند

لبخند

در تلفظ نامت

ضرورتیست!

آسمون مزار شهدا...


این روزا  باز دوباره کنار هم هستیم...

زیر همین آسمون...

غیر از حالِ ابری من،

همه چیز مث قبله...

..............................

خدایا آویزه گوشم کن خیالت را...


 

حمیده جان گر چه امسال جات خالیه اما:

تو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

پس

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...

راحت شدی...

فارغ التحصیلیت مبارک...

به قول مادربزرگم:

ایشاا.. بازم دکتر شی... مهندس شی...

(از طرف هم اتاقی های سابق)

محکم قدم بردار...

یکی از شرایطی که توی این دنیا حالمو دگرگون می کنه لحظاتیه که باید یه تصمیم مهم توی زندگیم بگیرم...

یه موقعیت مهم که آدمو وادار به یه کار بزرگ می کنه و علی رغم استرس هایی که داره، بزرگ و قوی تر میشی...

شاید چند وقت یکبار این موقعیت برای آدم پیش میاد... بستگی به شرایط داره...

باید یاد گرفت گاهی اوقات برای اینکه خودتو به خودت ثابت کنی محکم وایستی و طعم عجیب استقلال رو بچشی...

واقعا طعم عجیبیه... شیرینِ شیرینه در عین عجیب بودن!

اینکه قادر هستی توی روال طبیعی زندگیت، یه مکث محکم بکنی و بعدش... بعدش زندگیت قِل می خوره سمت دیگه و پر از اتفاقات جالب و جدید(و شایدم ظاهراً تلخ و غم انگیز) میشه...

حس خوبیه وقتی لمس کنی می تونی مسیر زندگیتو تغییر بدی یا اینکه از نو بنویسیش و یا حتی تمومش کنی...

دقت کردی خیلی از ماهها همینطور وایمیستیم و فقط منتظریم ببینیم زندگی توی این دنیای عجیب و غریب چه نقشه ای رو این دفعه برامون می کشه؟!!! کاش بتونیم از زندگی جلو بزنیم... اما همیشه ی خدا عقبیم... عقبِ عقب...

احساس می کنم ایندفعه حرفام یکمی گنگ بود... مث حال الان من...

.

.

خدایا ما رو قوی کن و بهمون آرامش بده تا زیر سایه عظیمت تصمیمات بزرگی بگیریم که ما رو هر چه سریعتر بهت نزدیک تر کنه...

برای خودم: گشنیزم بی هدف نباش... دست خدا توی دستته رهاش نکن.....

 

باورت دارم...

توی زندگی لحظه هایی وجود داره که محتاج واژه ها میشی...

یعنی فقط کافیه یکی بهمون بگه باورمون داره!

شاید فکرشم نتونیم بکنیم چند تا کلمه غوغایی توی وجودمون برپا میکنی که هیچ وقت تجربه ش نکردیم...

همون جمله های طلایی رو از کسی که برات مهمه دریغ نکن...

آیا یاریت می کند

که بدانی

تا چه مایه به تو ایمان دارم؟

وقتی دشواری پیش می آید

به خاطر آور

به خاطر آور که کسی را داری

که هماره در کنار توست

پا به پایت گام بر می دارد

خواه برنده باشی یا بازنده

خواه شاد باشی یا غمیگن

آن قدر باورت دارم که روز آفتابی فردا را

باورت دارم

"شری کارمون"

.......................................................

گشنیز نوشت: امشب مهمون دارم... یکی از دوستام که به تازگی ازدواج کرده به همراه همسرش میان خونمون...

خیلی خوشحالم و براشون آرزوی خوشبختی می کنم...

(این پست هم به افتخار اوناست)

برای خوشبختی همه ی جوونا:

اللهم صل علی محمد و آل محمد

کمک به عشق، کمک به خدا...

اس ام اس های تبریک عید قربان

می خواستند سرش را ببرند. خودش این را می دانست. او معنی کاسه ی آب و چاقو را می فهمید. با مادرش هم همین کار را کردند. آبش دادند و سرش را بریدند.

ترسیده بود. گردنش را گرفته بودند و می کشیدند. قلب قرمزش تند تند می زد. کمک می خواست. فریاد می زد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت.

خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند.

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: « چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند و آدم ها سپاسگذار تواَند. قوت قدم هایشان از توست. تاب و توانشان هم. تو به قلب هایشان کمک می کنی تا بهتر بتپد، قلب هایی که می توانند عشق بورزند. پس مرگ تو، به عشق کمک می کند. تو کمک می کنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد.

تو و گندم و نور، تو و پرنده و درخت همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد، چرخی که نام آن زندگیست.»

گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد. او قطره قطره خشنود بود، زیرا به خدا، به عشق، به زندگی کمک کرده بود.  

.

.

خدایا گشنیز سعی می کنه امشب خیلی ها رو ببخشه  تا تو هم یه نگاه بهش بندازی و ببخشیش...

دنیا محل گذره...

تازه از خونه همسایمون اومدیم...

یکی از همسایه های خوبمون که مادر شهید بود، امشب رفت پیش پسر شهیدش...

محلمون دیگه صفا نداره... خانومی بود برای خودش...

همه ی محل عزادارن... برای همه ی محل مادری می کرد...

چقدر قشنگ رفت... تا لحظه ی آخر مرگشم محتاج کسی نشد...

باید قدر دونست... قدر همه ی آدم های مهربونی که دوروبرمون هستن... نکنه مثل بعضی ها خدای نکرده بعدِ مرگ یه آدم، تازه به خودمون بیایم که چه جواهری کنارمون بوده!!!

یادمون باشه اگه قراره صادقانه کسی رو دوست داشته باشیم، بخاطر خودش باشه نه بخاطر منفعتی که از دوست داشتنش، بهمون می رسه...!!!

از خدا می خوام به حق خانم فاطمه ی زهرا(س) همه ی آدم هایی که قلبهای پاکی دارن و رضایت خدا براشون مهمه طوری ببره پیش خودش، که محتاج هیچکس نباشن... هیچکس!

برای شادی روح همه ی اموات

اللهم صل علی محمد و آل محمد

من قدیما رو می خوام...

تازه انتخاب واحد کرده بودم و داشتم برنامه درسا و کلاسامو میاوردم روی کاغذ ولی حواسم پیش مامان و بابام بود که داشتن درمورد قدیما صحبت می کردن...

میگفتن اون موقع ها با آرد و شیر  تازه گاو، خمیر درست می کردن و میذاشتن زیر خاکسترِ آتیش و صبح که پا می شدن، یه نون گُنده و خوشمزه از زیر خاکستر در میومد... ماهی رو هم همینطوری درست می کردن...

بابام این وسطا سری تکون می داد و میگفت اون موقع ها حیا بود غیرت بود، محبت و صفا بود(شعر شد) ولی حالا...

چند وقت پیش هم توی تاکسی یه پیر مرد اهل دلی داشت درمورد اون موقع ها حرف می زد. میگفت اون موقع ها خانومم از توی حیاط چند مدل سبزی می چید و پوره درست می کرد که انقد خوشمزه می شد حتی یه ذره شم دوست نداشتی به کسی بدی، ولی حالا چی!! اگه به یه خانم، یه یخچال با تمام خوراکی های متنوع بدی نمیتونه یه غذای سالم و خوشمزه از توش در بیاره...!  و باز مث بابام از حیا و غیرت می گفت و خیلی دلش از جوونا پر یود... از تاکسی که پیاده شدم تا یک ساعت توی حال خودم نبودم و ...

 و بدجور دلم گرفت... یادِ زندگی های مصنوعی و غیر سالم و خیابونامون که واقعا دیگه نمیشه با سرِ بالا توش راه بری، بدجور حالمو گرفت...

آخه ما جوونا چه گناهی کردیم توی اون موقع ها نیستیم؟؟!!

خدایا من اون موقع ها رو می خوام....

گشنیز ادامه می دهد: این روزا از بس توی یک سری افکار عمیق غرق می شم که حتی طعم فوق العاده تُرشِ ترشی های بازرچه سنتی رامسر هم نمی تونه منو از توی اون عمق نجات بده!!!

بابا باور کنید ما جوونا گناه داریم! زمونه طوری شده که بدجور آدمو غرق خودش می کنه!!!

این روزا ما جوونا باید مث یه جنگجو باشیم تا بتونیم جلوی این زمونه قد علم کنیم...

باید "یا علی" گفت...

گشنیز اطلاع می دهد: قسمت 18 "دکتر سلام" رو اگه ندیدید حتما از سایتsnn.ir دانلود کنید و ببینید... قسمت های قبلی رو هم اگه ندیدید یه نگاه بندازید بد نیست. خیلی جالبه...

سلام برادر شهیدم...

نمی دونم وقتی از نزدیک هم ببینمت همین سلام رو هم بهت می دم یا اینکه...

یا اینکه از خجالت حتی نمی تونم سرم رو بالا بگیرم...

چندوقتیه دلم می خواد با یه آدم که ساده میبینه، ساده زندگی می کنه، ساده عاشق می شه، ساده... دو کلوم هم صحبت بشم و ازش بپرسم داره چی به سرمون میاد که انقد همه چیز برای ما پیچیده شده!!!

خیلی گشتم و عکس ساده تو چیزی بود که دنبالش می گشتم. چقدر قشنگ احساس می کنم که همین الان شیش دنگ حواست پیش منه و لبخندت آرامشی می ده بهم که بیشتر درد و دلامو از یاد می برم... 

می دونم بخاطر من نرفتی! خیلی ها ازت پرسیدن که چرا اول جوونی می خوای خودتو دستی دستی به کشتن بدی! و تو هم در جوابشون گفتی من بخاطر خدا میرم...

میدونم اگه بهت بگم چطور باید ازت تشکر کنم بهم می گی: تشکر لازم نیست من فقط وظیفه مو انجام دادم!

می دونی چیه، این جوابات آتیشم می زنه... حسودیم میشه به تو و خدات که انقد عاشقشی که بخاطرش...

آخ که اون چشمای ساده که لبخند میزنه بدجوری شرمنده ام می کنه؛ بدجوری...

تو رو خدا نذار درگیر این زندگی شم... نذار فقط ادعام باشه راهتو دوست دارم... نذار فقط شعار بدم منم عشق شهادتم...

کمکم کن مث تو قشنگ و همه چیز رو سیاه و سفید ببینم... حالم از رنگهایی که باطنشونو بَزک می کنن داره بهم می خوره! کمکم کن مث تو عاشق باشم... طوری که فقط لبخند اون برام اوج یه لذت شیرین باشه...
تو رو به حق خدایی که عاشقشی راز اون نگاه ساده رو بهم بفهمون... بهم بفهمون اون جایی که الان هستی همه چیز سفید و روشنه... بفهمون قلبم نباید بند این دنیا و آدمهای رنگاوارنگش باشه... نباید قلبم رنگی باشه... کمکم کن همیشه حواسم باشه اگه از راهی که تو رفتی برم، می رسم به چیزی که خوبی مطلقه...

......................................

خدایا خواهش می کنم یه کمی از سادگیتو به ما هم هدیه کن...

.........................................

هفته دفاع مقدس فقط یه تلنگره!!!

گشنیز

 


پیام تبریک...

این خانم محترمی که توی تصویر می بینید شخصیس با نام "زهرا خانم"...

معروف به: یاسمن گلاب گشنیز شماره 2- میونِل و ...

زهرا خانم بسیــــــــــار دختر خوب، خانم و اهل تلاش و کاره...

5 سالشه(به قول خودش 5سال و نیم!) و می تونه قرآن رو با لحن قشنگی بخونه... توی کارای خونه به مامانش کمک میکنه و خیلی سریع دوستای جدید پیدا میکنه...

برادر زاده گلم که همین زهرا خانم باشه، از مهر امسال میره پیش دبستانی و خواستم از این طریق بهش بگم: «یاسمن گلاب امیدوارم این شروع، پایانی به قشنگی همه ی قشنگی های دنیا داشته باشه... و اینکه من مطمئنم بزرگ که شدی یه آدم مهم میشی که همه ی دغدغش کمک به مردمه...»

میونل؛ میدونم از الان واسه همه ی روزای مدرسه برنامه داری، اینکه چطور بری توی کوک مدیر و باهاش دوست بشی و یا اینکه به ناظم مدرسه توی انجام کاراش کمک کنی و با همه ی بچه های مدرسه دوست بشی و... پس...

موفق باشی زهرا جونم... »

لمس بارون...

اینجا شمال ایران، پر از برکت...

امروز هوا خییییییییلی خوبه... خیـــــــــــــــــلی...

چند روزیه آسمون اومده پایین و زمین رو توی بغلش گرفته و یه ریز داره اشک می ریزه...

عجیب قشنگ می باره...

آخه تندتند دلش واسه زمین تنگ میشه...

خیلی جالبه، این ما زمینی ها هستیم که همش شوق به آسمونی شدن داریم اما این آسمونه که هر از چندگاهی بهمون سر می زنه...!

خدا جون ممنون که انقد به فکر زمین و ما زمینی ها هستی....

این هوا جون می ده واسه اینکه بری سر ایوون خونتون و ... چی؟؟ خونتون ایوون نداره؟!

خب بالکن که داره! بالکنم نداره؟! خب پشت بوم که داره! پشت بوم هم نداشته باشه حداقل پنجره که داره!! پس به این بهونه ها هواخوری رو کنسل نکنید لطفاً!!!

واقعا در حق خودمون نامردی می کنیم اگه توی این هوا اشکای شوق آسمونو لمس نکنیم...

برید لب پنجره و بعدشم یه نفس عمیقاً قشنگ بکشید و این هوای در حد لالیگا تمیز رو ببرین توی سلول های بدنتون و یه حالی هم به اونا بدید... بعدشم بلند بگید:

خدا جــــــــون شکــــــــرت بابت همه چـــــــــــــیی

.................................................................

...تولد امام رضا(ع) رو به همتون تبریک می گم...

امام مهربانم؛ همه ی هستی ما، نذر یک لحظه حضور در کنار ضریحت باد...

صلوات خاصه حضرت امام رضا (ع):

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی  و حُجَّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِ فَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ.

التماس دعا

گشنیز

امروز تولد یه خواهر مهربونه...


خواهری که وقت شادی ها شاید یادش نکنیم ولی وقتی که کلی غصه داریم یاد حرم قشنگش که توی دلمون میوفته، پاک می شه همه غصه هامون...

تولدشون مبارک...

این تولد با تولدهای دیگه فرق میکنه! توی این جشن تولد هم کادو میدی و هم کادو می گیری!!!

جالبه که هر چی دوست داشته باشی اون بهت می ده اما چیزی که تو بهشون می دی از قبل معلوم و مشخص شده!

اون خیلی مهربونه و فقط کافیه ظرف وجودتو پُر از حیا و عفت و پاکدامنی کنی و یه ربان قشنگم دورش بگیری و تقدیمش کنی...

یه نامه هم براش می نویسی و سوگند می خوری احساست رو که یه هدیه از طرف خداست، به هر قیمتی به هر کسی نفروشی!

سوگند می خوری زیبایی های ظاهری وجودتو مث یه امانت حفظ کنی...!

سوگند می خوری معصومیتت رو حراج چشمای نا پاک نکنی...!

سوگند می خوری که همیشه دلتو قشنگ تر و شفاف تر از همیشه نگه می داری...!

بعدش زیرشو امضا می کنی و می گی از طرف: آبجی کوچیکه شما

ترانه ی دلم...

ای همیشه خوبم

ای خدای زندگی من

خدای مهربونی ها...

تو رو دارم و بخاطرش شادم

دستاتو می گیرم و فریاد می زنم

و به همه ی دنیا میگم که تو رو دارم

بمون کنارم

تا همیشه

تا آخرِ آخرش

بمون کنارم

با اینکه هنوز نمی دونم معنی عشقو...

هر چند که هنوز نمی دونم، انتهای لذت داشتنتو...

لحظاتی که تنهام،

فقط به این امید که تو هستی

شادترین آدم روی زمین می شم

فقط بخاطر اینکه لبخندتو ببینم

تا همیشه لبخند می زنم

تا آخرش...

خدایا؛

از همه ی این دنیا

فقط لبخندتو می خوام...

فقط لبخندتو...

تو رو دارم و به خاطر داشتنت،

خوشبخت ترین آدم دنیاتم...

یه هدیه به تو از طرف من،

فقط می تونه یه جمله باشه،

"دوسِت دارم..."

............................................................

مهربونم این چندمین ترانه ایه که برات گفتم...

واسه یکی از بنده هات خوندمش. اونم نه گذاشت نه برداشت گفت: کجای این شبیه ترانست!!!

خودمونیم بنده ی بی احساس زیاد داریا!!

قول می دم آهنگ این یکی شو دیگه خودم بسازم برات...

دلم میخواد اون روز یه جشن بگیرم و همه ی فرشتها رو خبر کنم... یه جشن بزرگ!

خعیلی مخلصتیم...

گشنیزتم...

آخه چرا خدا جونم؟؟

چرا باورمون نمیشه دنیا دوروزه؟

چرا این همه مرگو که جلو چشممون میبینیم یه لحظه ما رو یاد اون دنیا نمیندازه؟

چرا یادمون میره باید به پدر و مادرمون احترام بذاریم؟

چراجواب محبت اطرافیانمونو با یه غیبت و یه تهمت می دیم؟

چرا باور نمی کنیم زندگی مث یه گذرگاهه و فقط قراره خودمونو ثابت کنیم؟

چرا ادامه راه شهدا یادومون میره و فقط ادعا می کنیم به یادشونیم؟

چرا حسودی می کنیم؟ وقتی میشه با فکر سعادت دیگران، خوشبخت باشیم؟

چرا سخت می گیریم زندگی رو؟وقتی با داشتن یه خدای خوب همه چی لذت بخش می شه؟

چرا ملاک خوب بودن آدما شده حساب بانکی و گردن کلفتی شون؟

چرا اگه حقتو نگیری همه فک میکنن ساده ای؟

چرا این روزا انقد احساس بی ارزش شده؟

چرا تن پرور باشیم؟ وقتی کار بهمون انرژی و سربلندی می ده؟

چرا مزاحم دیگران باشیم؟ وقتی طعم استقلال یکی از شیرین ترین طعم هاست؟

چرا می ترسیم؟  مگه از رگ گردن بهمون نزدیک تر نیستی؟؟

چرا احساس تنهایی میکنیم؟ مگه همیشه دستت توی دستمون نیست؟

چرا بی غیرت باشیم؟ وقتی این حس، زندگیمونو از آفت ایمن می کنه؟

چرا بی حیایی این روزا زیاد شده؟ وقتی می شه بشیم گل سرسبد این کره خاکی و هفت آسمون بالا سرش؟

چرا معتاد باشیم؟ وقتی می شه پول اون مواد لعنتی رو بدیم و با کسی که دوسش داریم هر روز یه بستنی بزنیم به رگ و روشن شیم؟

چرا....

آهای گشنیز با توأم... حواست اینجاست؟

 .....................................................................

درد و دل نوشته:

خدای من ... مولای من ... تو همون کسی هستی که سایه قشنگش همیشه بالا سَرمه و هیچ وقت ول کنه معامله ی دوستی باهام نیس... این چرا ها از صبح میاد توی ذهنمو تا خودِ شب یه لحظه ولَم نمی کنه!!! حتی الان که فردا امتحان دارم، انقد فکرم مشغوله که نمیتونم درس بخونم!! خدا جووووووون خسته شدم...

خواهش می کنم تو یه چیزی بگو... ما همه ی اینا رو بلدیم ولی همیشه بازی رو می بازیم... تو رو جون بنده های خوبت یادمون بده این دو روز،

 توی این دنیا،

 خوشگل زندگی کنیم...

طوری که لایق بندگیت باشیم...

مرسی که همیشه گوشِت شنواتر از همه ی آدماست...

دو شعر زیبا از...

قصه اين اينست كه آدم نشديم
كاملا نه كه كمي هم نشديم

توبه كرديم ولي با ترديد
لايق توبه محكم نشديم

سر تعظيم نموديم به خلق
پيش معبود دمي خم نشديم

عده اي خط مقدم رفتند
مابدين كار مقدم نشديم

عده اي راه شهيدان رفتند
ما بدين نيز مصمم نشديم

شعر گفتيم ولي بي معني
لايق داغ محرم نشديم

اول و آخر ما يكسان است
قصه اينست كه آدم نشديم

عشق گرچه با تومحشرميشود
عاقبت اين عشق هم شر ميشود

مثل سير و سركه ميجوشد دلم
حال من هر روز بدتر ميشود

ميشود بهتر فراموشت كنم
با تو باشم باز بهتر ميشود

عشق تو در سينه پرپر ميزند
قلب من دارد كبوتر ميشود

انزلي تالاب چشمان تو بود
در تو نيلوفر معطر ميشود

كاشكي در عكس چتري داشتي
هر شب اينجا عكس تو تر ميشود

كاشكي چيزي نميگفتم عزيز
گاهگاهي شعر هم شر مشود
 شعر از: آقای احمد اسفندیاری(از دوستان وبلاگ گلابتون)

شغل شریف بیکاری!!!

به یکی از دوستام پیام دادم که در چه حالی؟ گفت:به شغل شریف بیکاری مشغولم!!!بازنده

این شد که با خودم گفتم توی این دوره و زمونه کاری که واقعاً به درد بخور باشه و برای ما ساخته شده باشه یا کم پیدا میشه یا اصلاً پیدا نمی شه ولی اگه این موضوع باعث بشه بیکار بمونیم باید بگم بازی رو باختیم...

باید به خودمون بقبولونیم که تحت هر شرایطی نباید بیکار بمونیم...یهچیز مهمی که یه جوون رو از یه بچه متمایز میکنه اینه که باید خرجشو از خانوادش جدا کنه... حالا وقتی یه جوون نتونه این کار و کنه (دختر و پسر هم نداره) واقعاً خیلی واسش عذاب آوره...

چند روز پیش با دو تا از دوستام به صورت پیامکی داشتم درباره بیکاری و نبود کار و ... صحبت می کردم که به چیزای خیلی قشنگی رسیدم... حیفم اومد رمز گوشیمو باز نکنم و شما رو در جریان پیامک هایی که رد و بدل شد نذارم!

یکی از دوستام گفت: من که تقریبا به هر دری زدم. فعلا نصفه جواب داده. به این نتیجه رسیدم که نباید مدرکو نگاه کرد! فقط باید یه کار که خوبه حتی حقوقشم پایین باشه رو قبول کرد تا بالا رفت. سخته ولی جوینده یابنده ست... توکل به خدا

البته این نتیجه گیری که دوستم کرد رو من قبلا چندین بار امتحان کردم ولی خیلی سخته بخوای تا آخرش بمونی و پله ها رو انقد کُند بالا بری! ولی بازم هر چی بیشتر فک می کنم می بینم راه دیگه ای در حال حاضر واسه خیلی از ما جوونا نیست...

دوستم ادامه داد: البته یه راه دیگه هم داره و اونم استفاده از بند "پ" هست!!! البته خدا بخواد و ما تلاش کنیم حَله! بند پ هم نمی خواد. خدا خودش یه بند بزرگه...) قلب

شاید خیلی از ما جوونا از خودمون بپرسیم  چطور این همه پول توی دنیاست و ما نمی تونیم یه کمشو مال خودمون کنیم؟! این سوال رو + نتیجه ای که با دوستم گرفتم رو واسه یکی دیگه از دوستام ارسال کردم تا ببینم اونم نتیجه گیری ما رو قبول داره یا نه!

که جوابش این بود:   بله پول توی دنیا شناوره اما به نحوی عجیب، مشکوک و کاملا مرموزانه حتی درآمد حقوق بگیرا هم در نهایت ریخته می شه توی جیب غولای استعماری...( این فقط تیتر فاجعه است مطلب باز نشد گر چه ب یه مثالایی میتونیم برسیم) به همین دلیل مهمتر از پول درآوردن چطور خرج کردن پوله... اینکه قبلش از خودمون بپرسیم،  از من هم بدون اطلاع خودم داره سوء استفاده میشه؟ و ... اما دومی که گفتی نتیجه این شد که... باهاش صددرصد موافقم اما ی نکته ظریف داره...متفکر

بعد از خوندن پیام دوستم متوجه شدم موضوعی که اولش فقط با یه سوال ساده شروع شد چقد بزرگ و پیچیده بوده!!!

بهش پیام دادم:  و اون نکته ظریف؟؟ گفت: اونم اینه که برای خلق پیشرفت*نیت واقعیم*(نه الکیم) از کار کردن چیه؟ برنامه ریزی درباره این جور سؤالا موجب یاری کردن خدا در سه مورد میشه:

کسب یه کار خوب

پیشرفت

درست خرج کردن پول طوریکه هیچ پشیمان نشیم در دو دنیا


این جا که رسید بهش پیام دادم: حرفات 6 دونگ قبول... نکته ظریفش زد توی خال...

که ادامه داد: نکته بعد تلاش، امید و توکل به خدا و بعد هم راضی بودن به خواست خداست. امام مجتبی(ع) میفرمایند: شما هر چقدر بیشتر بر رضای خدا راضی باشی، شادتر و از زندگیت راضی تری...  هر وقت دیدی آدما دچار غرغر زدن شدن زنگ خطره مبادا بکمک کسی غیر خدا دل بستن...

بهش پیام دادم: به قول بابام ما با هر قدمی که برمی داریم یه بسم ا.. می گیم و غیر از خدا هیچ بشری نمی تونه کاری واسمون پیش ببره! البته این خلاصه ای از پیام ها بود و کلا با سوال پرسیدن هام خواب رو تا دم دمای صبح، کلا از چشم دوستام delit کردم!!! شرمنده اخلاق ورشی دوستان...

خلاصه ی همه ی این حرفها این شد که باید کاملا صبورانه پیش بریم و آخر همه ی حرفا این صبر و تلاش و توکل به خداست که باعث میشه زندگی به بهترین و قشنگترین شکل ممکن پیش بره... همهمون می دونیم سر راه ما جوونا مشکلات زیاده ولی با نشستن و دست روی دست گذاشتن و به قول دوستم غر زدن کاری از پیش نمیره که هیچ جوونی مون که بزرگترین سرمایه مونه هم از دستمون میره...

پس یه یا علی بگیم

تا خدا هم دستمونو محکم تر از همیشه بگیره...            یا علی

خدایا؛

مهمانی خوبی بود...

کاش بگویی مهمان خوبی بود...!

دستانم را بگیر و مرا ببر به اوج لذتی نگفتنی...


دومین سحری نوشت من:

 

خدایا؛

همیشه فک می کردم دلم خیلی بزرگه...

ولی

بعضی اوقات دلم انقد کوچیک میشه که

حتی یه غم کوچولو هم توش جا نمی شه...

همیشه فک می کردم آدمی هستم که هیچ وقت

 دوروبرش خالی نمی شه...

ولی

بعضی اوقات انقد تنهام که،

حتی خودمم نمیشناسم...

 

همیشه فک می کردم شاد بودن توی وجودمه...

ولی

...

به برکت این روزایی که داره میگذره،

کلی از خودم دور شدم...

روزایی که سخت درگیرم کرده...

بهم نزدیک شو...

خدایا؛

تویی که همیشه پیشم احساست می کردم

تویی که همیشه جای خالی هیچ چیز رو توی زندگیم نذاشتی

تویی که همیشه مث یه کوه پشتم هستی

تویی که همیشه بزرگ می بینمت

حالا چی شده که کم پیشم میای؟

چی شده که احوالی ازم نمی گیری؟

چی شده که این روزا منو تنها می زاری؟

چی شده که جواب این همه سوالی که ازت می پرسم و نمی دی؟

من که می دونم دلت واسم تنگ شده!

نکنه خسته شدی ازم

نکنه نا امید شدی ازم

نکنه...

آخه اگه ازم نا امید بشی پس من به چی دل خوش کنم؟!

امشب تنهای تنهام

دعوتت کنم میای دو کلوم باهم عقده هامونو وا کنیم؟

میای واسه بنده کوچولوت که توی دنیات سنگ صبوری نداره، سنگ صبور شی؟

بگیم چی به سر دوستی مون اومده...

مایی که بی هم یه دقیقه دووم نمیاوردیم

حالا چی شده که حرف همو نمی فهمیم...

این روزا موقعی میای پیشم که بدجور درگیر زندگیم کردی...

منم موقعی میام پیشت که بدجوری درگیر خراب کاری هام بودی

اما امشب

امشب حتی یه لحظه دیگه طاقت دوری ازت رو ندارم

تحمل همه اینا خیلی آسون تر از کم محلی توئه...

دلم واسه بچه گی هام تنگ شده

روزایی که هیچ وقت کم نمیاوردم

اما حالا...

خدا جون می دونم به من فکر میکنی

به کارام فکر می کنی

می دونم هستی

ولی به فکر دل کوچیک منم باش

مث بچه گی هام اونقدرا بزرگ نیست که از دور حست کنه!

بهم نزدیک شو

نزدیک نزدیک...

خدایا؛

جور دیگه ای بلد نیستم

ساده میگم:

به حق همه ی روزای خوشی که با هم داشتیم

به حق عشقی که به هم داریم

به حق دلی که دستت دادم

بهم نزدیک شو

نزدیکِ نزدیک...

........................................................................................................................................................

 

 

 "از خطای ما چنان گذشتی که گویا خطایی ندیدی...

خطایی ندیدی؛ یا ما را ندیدی؟!"

آخرین خبر

به گزارش واحد مرکزی خبر: دخترانِ این دوره و زمانه از ندادن میدان به آنها رنج می برند...!

 

این اتفاق در ماه مبارک رمضان چشم گیر تر شده و اهداف زیبا و خداپسندانه دختران دچار اِخلال شده است... شرح ماجرا را از زبان یکی از قربانیان دنبال می کنیم...

.

مامان هم مامان های قدیم!!!

یه نگاه به دخترشون که می کردن دختر حساب کار دستش میومد که باید بی کم و کاست همه ی کارهای خونه رو انجام بده و نه نیاره تو کار...

اما حالا چی ...

نوبت ما که رسید آسمون تپید...

امسال بعد از تقریبا 2 سال قسمت شده که ماه رمضون رو خونه و پیش مامان اینا باشم...

از صبح دارم واسه سحری برنامه می ریزم که یه جوری فقط خودم پاشم و نذارم مامان بیدار شه بیاد توی آشپزخونه... کلی بین غذاها ده بیست سی چهل کردم و بالاخره تصمیم گرفتم استامبلی پلو(لوبیا پلو) بپزم... (خیلی خوشمزه ست! مگه نه؟) قرار شد دَم افطار بعضی از کارای غذا رو انجام بدم تا نکنه سحری، وقت کم بیارم... منِ ساده رو بگو که آمارِ غذا رو به مامانم دادم! مامان هم نامردی نکرد و ...

 نزدیک افطار دو دقیقه سنگر رو خالی گذاشتم و پاشدم رفتم حیاطمون، همین که بالا اومدم دیدم مامان لوبیا استامبلی رو گذاشته تا بپزه! تازه برنج رو هم شسته!!!

بهش گفتم قرار بود خودم تنهایی همه ی کارها رو انجام بدم... گفتش حالا مگه چی شده بقیه رو خودت تنها درست کن!!! بعدِ افطار شروع کردم به درست کردن مواد استامبلی که دیدم پیازشو مامان! از قبل سرخ کرده و آماده داره! بعدش استامبلی که مامان! پخته بود و با چیزای دیگه بهش اظافه کردم و خلاصه موادش با ربعی که مامان! از تو یخچال واسم آورد تکمیل شد!!!

میخواستم بهش بگم آخه مادر من...! که بیخیال شدم...

ساعت 3 صبح بود که با صدای زنگ موبایلم جَنگی بیدار شدم تا نکنه مامان زودتر از من بره توی آشپزخونه!!!

سریع توی آشپزخونه مستقر شدم و همین که متوجه شدم مامانم داره بیدار میشه سریع کفگیر به دست رفتم بالا سرش و گفتم مامان خیالت راحت نیای توی آشپزخونه ها! استراحت کن!!!

برنج که داشت کم کم آماده آبکش می شد دیدم مامانم آروم آروم داره میاد سمت آشپزخونه!!!

دلم نیومد چیزی بگم و سریع رفت سمت یخچال و چند تا خیار برداشت!

گفتم: مامانم مگه قرار نبود... گفتش: من که کاری ندارم خُب خودت درست کن!!! گفتم نمی شه که قرار بود شما بخوابی...

بالاخره با نظارت تمام اتوماتیک مامان غذا آماده شد و منتظر شدم تا دم بکشه...

توی فاصله ی آماده شدن غذا اومدم توی اتاقم تا کمی از این متنو تایپ کنم و مامان رو مثلاً از آشپزخونه آوردم بیرون که دیگه سَرپا نمونه... وسط تایپ بودم که دیدم مامان صدام میکنه واسه خوردن سحری...!!!

سَر کشیدن غذا هم برگشت گفت:" از بس زیر غذا رو کم کرده بودی اگه من به غذا سر نمی زدم بعد اذان صبح هم آماده نمی شد!!!

تازه متوجه شدم که این وسط مامان چند بار اومده آشپزخونه و به غذا سر زده!!!

.

.

با همه ی این تفاسیر اگه کسی فک می کنه من کم میارم و میدون رو خالی می کنم باید بگم اشتباه میکنه!!!

اولین سحری نوشت من:

خدایا سلااااااااااااااااااااااااااام؛

چقد قشنگه که هر ساعتی اگه بهت سلام بگم بدموقع نیست!!!

حتی اگه 3 و نیم نصف شب باشه!

ما بنده هات اگه بخوایم دوکلوم دوستانه همبا هم حرف بزنیم باید حواسمون باشه نکنه بد موقع باشه و مزاحم هم باشیم...

اما تو...

آخ که چقد مهربونی...

خدایا امشب میخوام ازت خواهش کنم همه ی ما رو سیراب کنی از مهربونیت...

لمس دستای مهربونت چیزیه که تو این لحظه ی عزیز ازت می خوام...

صدای دعای سحر از مسجد محلمون فضای خونه رو فوق العاده قشنگ کرده...

وای که چقد حال میده یه سال دیگه سحر باهات هستم و دل می دیم و قلوه می گیریم...

خدا جون به حق این روزای بزرگت، سال دیگه آقای همه ی مهربونی ها هم باشه بینمون... آمین

 

حرف دیروز و امروز نیست؛

میهمانیت همیشگیست؛

مهربانیت، حکایت همیشه هاست...

 

 

یه تشکر جانانه!

شهدا ممنون بابت همه چیز، مخصوصاً این "آزادی"...!!!

 

 چرا با هم هارمونی نداره...!

چرا به هم نمیان...!

آخه این همه تفاوت...!

والا با هم جور در نمیاد...!

مگه میشه به هم نخورن...؟

آدمو خسته میکنه، ظاهرهایی که به باطنشون نمی خونن...!

خستم کرده...

از وقتی وبلاگ زدم بیشتر دارم می بینم ظاهر و باطن هایی که...

ظاهر وبلاگ خیلی هامون با پروفایلمون اصلاً نمی خونه که نمی خونه...

همونی که واقعاً دلمون می خواد باشیم...

کسی مجبورمون نکرده تظاهر کنیم!

کسی مجبورمون نکرده یه پست بذاریم که مثلاً خدا و پیغمبر خوششون بیاد!

خدایا چه زود یادمون میره شهدا رو بعد از گذاشتن یه پست با رنگ و بوی جبهه توی وبلاگمون!

شما تصورش رو بکن، یه متن بنویسیم و داغ دلمونو از دوری امام زمانمون بگیم... و بعدش...

بعدش یه نفر بهمون سر بزنه و دعوت کنه ازمون بریم یه سر به وبش بزنیم،

ما هم رفتیم و...

ظاهر قضیه معلومه وب کسی هستش که دل دشمنای امام زمانمونو داره شاد میکنه!!!

 چون اولین چیزی که به چشممون می خوره یه عکسیه که...

و بعدش به جای اینکه بهش بگیم.... یا حداقلش اینه که سکوت کنیم

 بریم واسش یه کامنت بذاریم که:

وب شما هم عااااااااااااالیه... با افتخاااااااااااار لینــک شدید!!!

 

شاید حق با بعضی از ماها باشه... شهدا رفتن تا ما با خیال راحت بتونیم توی خونمون بشینیم و هر صفحه از اینترنت و باز کنیم و هر چیزی که دلمون بخواد رو ببینیم و یه پست هم توی وبمون بذاریم که شهدا دمتون گرم... این همه ایثارتونو چطور می تونم جبران کنم...!!! من این همه آزادی رو مدیون شما هستم...

"البته اینم یه جور تشکرِ خُب!!!"

 

خدایا؛ گشنیز این روزا که صفحات اینترنت رو باز می کنه بیشتر بهت نیاز داره...

دستشو رها نکنی...

خدایا بیخیالت نمی شیم مگه اینکه تو بیخیالمون بشی...

اینم یه خداحافظی غمگین...

این روزا روزای پایان خونه دانشجویی ماست...

و من امروز این متن قشنگ و از دفتر کوچیک ترین هم اتاقیم که صاحب یه دل خوشکله با اجازش کِش رفتم تا به اشتراک بزارمش برای تمام اهالی خونه های دانشجویی...

 

ما اتاقمون رو با هم اتاقیامون شریکیم...

اما این هم اتاقی یه چیز دیگه می خواد بگه این اتاق روی بُعد هر چی فضا و مسافته پا گذاشته، یعنی کوچیکیش هیچ وقت به چشم نیومده! از هر کجاش بگم بازم کم لطفیه! این جا ما اتاق دلامون رو با هم شریکیم آخه ما هر روز صبح دلامون رو می تکونیم و یه قوری از محبت های هم دم می کنیم و به خورد هم می دیم... ما هر روز هر کجا که باشیم یه جای برگشت بیشتر نداریم که همون اتاقیه که براتون گفتم اما چند روزیه که هر روز تقویم رو به هم یاد آور می شیم که پایانیه برای هم اتاقی بودنمون! الان که فکر می کنم می گم کاش برای هم اتاقیم همدم بهتری بودم و همه ی مشکلاتمو با دیدگاه هم اتاقیام نگاه می کردم! خواسته ها و ناخواسته هایی که هر کدوم هر روز با هاش روبرو می شدیم.

تازه دارم حس خوب داشتن یه هم اتاقی رو برای خودم معنی می کنم....

هم اتاقی که هر روز غروب نگاه خستش هزار تا امید و عشق به زندگی و یک عالم پشتکار از همه تلاطم های روز های کاریش و اینکه چقدر کار های اون روزش رو با بازدهی بالایی انجام بده برات به ارمغان میاره! این جاست که من برای خودم و برای همه تصوراتی که از توانایی هام داشتم متأسف می شم! نگاه خسته همین هم اتاقی هر روز غروب تلنگری میشه برای روزهایی که آیندم رو می خوام باهاش رقم بزنم و اما با این همه خستگی اون صاحب دریایی ترین دل توی این اتاقه...

یا به هم اتاقی که همه ی افکار و تِز های فکری زیباشو هر روز غروب روی wordسیستمش میاره و تو از اینکه یه آدم چقد می تونه خوش ذوق باشه به خودت می بالی... نگاه هم اتاقی که ناراحتی هاشو پنهون می کنه و توی چشمات زل می زنه و دلش یه درد و دل حسابی می خواد اما تو بی رحمانه پیش قدم می شه و می گی که دلت گرفته و به جاش اونه که پای درد و دلت می شینه و تو با یه دل از غصه خالی یادت می ره که اونم... اما همچنان نقش لبخند روی لباشه... همون هم اتاقی که بارها ساعت و تاریخ امتحاناتت رو می پرسه و می گه بخون تا پشیمون نشی و تو باز هم... این تازه شروع کاره... همون هم اتاقی که نمازهای خاضعانش تو رو می بره به یه خداشناسی قشنگ و این تویی که می بینی خار و ذلیل شدی پیش پروردگار همون آدم!

همونی که انگیزه درس رو از همه قشنگ تر برات معنی میکنه و باز هم من...

هم اتاقی هایی که برای همه ی دردات یه دوا دارن و برای همه ی مشکلاتت یه چاره و همه ی همتشون از با هم بودن لذت بردن بی چون و چراست! این جاست که همه ی زندگیت رنگ می گیره و می بینی چقدر قشنگ هم اتاقی کسایی می شی که پا به پات غصه هات و بخورن و خنده هاتو موندگار کنن و جواب بدی هاتو با سکوت قشنگشون بدن!

و اونوقت می بینی که چقدر قشنگه هم اتاقی بودن و همه ی این نعمت ها رو یه جا داشتن و این جاست که دلت برای پایان همه ی اینا می گیره...

 و همه ی اینا می شه برگی از خاطرات زندگیت... و حیف که پایان این همه قشنگ چقدر نازیباست... و الانه کا من می فهمم تمام زندگیم همین فرصت های امروز من بوده. همین با هم خندیدنا با هم گریه کردنا همین باهم همسفره بودنا همین با هم لذت بردن ها و باز هم حیف... هم اتاقیایی که از جنس خودت و مثل رنگ خودت هستن و تو غبطه می خوری که چقدر اینجا بی ریایی حاکمه و چقدر سادگی اینجا سرمشقه و این که وقتی می بینی چقدر فکر ها اینجا بی شیله پیلست...

این خونه دانشجویی با همه ی خونه دانشجویی ها فرق داشت! یه چیز متفاوت بود از جنس خودش، واااای که بدونید این نعمت رو از دست دادن یه بی انصافیه در حق دانشجوها..

این جا زندگی آسون گرفته می شه و به قول معروف خونه دانشجویی دیگه...!

شب امتحان من دست به سر نمی شود...

این پست صرفاْ برای خسته نباشید به بچه های شب امتحانی گذاشته شده است...

خسته نباشید

ما میتوانیم!!!

 

گشنیز در ادامه یک پیامک میخواند:

درس خواندن شمالی ها:

‌أنه بلدم

أنم ک مهم نیه

أنم طولانیه نشه خواندن

اونم که خدا بخوای نایه

أنم که تقلب کنم

آهان آخییییییش تمانه بوسته...