حرفـهــــای د ل م...
خدایا این روزا افتادی رو دور و هی از چپ و راست داری
ازم امتحــان می گیری...
ولی خیـالی نیست...
بهم که گیر میدیا، خیـــلی لذت می
برم... اصلاً هیچ چیز قشنگتر از این نیس که بـاهـات...
ولی تو رو جون عزیزترین بنده هات، نذار ما رو به حال خودمون باشیم... حالــمونو بگیـــر! انقد محکم که قلبمون حال و هوای تو رو داشته باشه...
حتماً الان می گی: تو هم کم حال ما رو نمی گیریا!
اون روزایی که برات شرط می ذارمو یادت میاد؟ آخ انقد حال می کنم که نگـــو...
یا مثلا موقع هایی که ازت دلخور میشم و میگم: قرارمون
این نبود!
خدای من؛ تو بهترین دوستی بودی که تا حال داشتم و بهترین همراهم هستی...
این روزا اگه حتی یه دقیقه نباشی بدجور دیوونه می شم و از خودم بدم میاد! چون می دونم، این من بودم ک توی اون لحظه ها، نخواستمت... آخه تو قول دادی هیچ وقت ترکم نکنی و این منم ک همیشه زیر قولم می زنم...
نه خدا جون، اصلا تو فراتر از دوست و همراهی...
من
عــاشقت شـــدم...
زندگی خـــوش طعم میشه، شـــیرین میشه... وقتی تو باشی...
خدایا کاری کن همه ی ماجراهای زندگیم به تو ختم شه...
جوری که آخرش بگم:
قصه ی ما به سر رسید، geshniz هم به خداش رسید...
همیشه درپناه تو
گشنیـز


























بسم رب الشهداء و الصدیقین...