دلم برای اینجا تنگ شده بود

دلم برای اینجا تنگ شده بود .... خیلی وقته اینجا نیومدم و ننوشتم....

همه چی همونجوره و شاید بدتر....

سرگرم میکنم خودمُ اما این چیزیُ عوض نمیکنه ....

قلبم خیلی درد میکنه ......

خیلی ناراحتم.............

دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم .....

دلم میخواد یه عالمه داد بزنم .....

از یه طرف افسردگی شدید خودم از یه طرف زندگیِ بدی که دارم

دلم برای مامانم میسوزه وقتی دردُ دل میکنه قلبم آتیش میگیره.....

من چی کار میتونم واسش بکنم ..... دلم میخواست میتونستم کار کنم

اونوقت باهم از اینجا میرفتیم .... همشون مامانُ زجر میدن اگه خدایی نکرده بمیره چی ؟

من کسیُ جز اون ندارم ... کی از من حمایت کنه ؟ کی من بخواد ؟ کی ؟ کی دوستم داشته باشه ؟

خدایا

من سالهاست دارم اشک میریزم و ازت کمک میخوام....

من سالهاست دارم زجر میکشم ....

کمکم کن ....

من نمیدونم از کجا میتونم شروع کنم ... چون کسیُ ندارم حمایتم کنه...

نمیتونم دردمُ به کسی جز مامان بگم ... به اونم نمیتونم ... غصه میخوره.... کاریم ازش برنمیاد

منِ مغرور دستمو پیش کی دراز کنم که دستمُ پس نزنه ؟

چجوری به بابا بگم وقتی میدونم به فکر نیست و همیشه میگه نــــــــــــــــــه !!!

من باید چی کار کنم ؟

گناهم چیه ؟

من چیکار کردم مگه ؟

درسته اشتباهاتی داشتم اما تاوانش نباید انقدر سنگین باشه

هر فکری میکنم آخرش به خودکشی منجر میشه....

میترسم خودمو بکشم مامان هم سکته کنه ....طاقت زجر کشیدنشُ ندارم ...

یه راهی پیش روم بزار خدایا

من تنهای تنهام ....

ازدواج نمیخوام بکنم ...

بده نمیخوام خودم و مشکلاتمو وارد زندگی یه آدم نرمال کنم؟

بده نمیخوام ازش سو استفاده کنم ؟

بده ؟!

مثل خر توو گل موندم نه راه پس دارن نه راه پیش ...

تنهای تنها موندم ... قلبم داره پاره میشه از درد !!

من با کی دردُ دل کنم؟

من کیُ صدا کنم ؟

تنهام نزار....

خدایا تنهام نزار.... ولم نکن .... حالم اصلا خوب نیست .... خدایا ... میترسم

میترسم از آینده

میترسم روزی که مامان نباشه میترسم

میترسم از روزی که کینه و نفرت از قلبم نرفته باشه

میترسم خدایا ....

خدایا ........

خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام

 خسته ام ، از تکرار خسته ام ، از نوشتن خسته ام ، اما چی کار کنم دلم طاقت

نمی یاره .از دوری ها ، از دورنگی ها ، از دروغ ها  ٬ از تظاهر ها ٬ از نیرنگ ها و از

بی وفایی ها خسته ام........ از شبهای پر از سکوت که بی حرف آزارم می ده ٬

که بی حرف فریاد می زنه ٬ که بی حرف بغض می کنه و آروم آروم اشک می ریزه!...

از صورتک های رنگارنگ و خنده های دروغین و گریه های نه از ته دل خسته ام ٬

از های های بی امون دلتنگی ها خسته ام ٬ از بی قراری لحظه های بی ترنم

عشق خسته ام ٬می خوام خستگیمو فریاد بزنم و بگم : «نمی بینید دوستیهاتون

ناپایدار ٬ عشقهاتون فانی ٬ حرفهاتون پوچ و نگاه هاتون بی فروغ شده ؟! 

 ‌نمی بینید که انگار افسون شدید؟ ٬

افسون مال و ثروت ٬ افسون جاه و مقام ٬ افسون تملّق گویی دیگران و از همه

مهم تر افسون خودتون! پس چه وقت آدمیت خودتون را باور می کنید؟!...» 

 خسته ام ٬ از حصار تنهایی خسته ام ٬ از سکوت خسته ام ٬ از این همه فاصله

خسته ام ٬ خسته ام امّا می دونم که روزی خستگیهام تموم می شه ٬ می دونم

که تا مجنون هست لیلی هم هست ٬ می دونم که تا معشوق هست عاشق هم

هست ٬ امّا چی کار کنم که باز هم خسته ام! ٬ از هجوم دردها و ناله ها خسته ام ٬

از این همه حرفهای تلخ خسته ام٬ از تصویرهای همیشه گنگ و تاریک آینه خسته ام .

 

 

خسته

وقتی دلت خسته شد دیگه خنده

معنایی نداره فقط می خندی... تا

دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت

را نبینند... وقتی دلت خسته شد دیگر حتی

اشک های شبانه آرامت نمی کنند... وقتی دلت خسته شد

فقط گریه می کنی... چون به گریه عادت کرده ای

ودیگر هیچ چیز آرامت نمی کند..... جز

دل بریدن.... ورفتن

دلمان خوش است.... که مینویسیم

و دیگران می خوانند و عده ای می گویند

آه چه زیبا.... وبعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند.... دلمان خوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بودن قشنگترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند... یا کسی

عاشقمان شود.... با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم.... دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی... و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود... چقدر

راحت لگد می زنیم.... و چه ساده

می شکنیم همه چیز را

 · • ● (بنام اونی که منو دوست نداره.)● • ·

 سلام میگم به همه اونایی که چه هر چند وقت یک بار و چه همیشه یه سر به منه

 شکست خورده میزنن.میدونم٬خوب هم میدونم که هر وقت که به من سر میزنید

 ناراحتتون میکنم و با ناراحتی میریدولی باور کنید این قلب شکسته من روز به روز

 شکسته تر میشه مخصوصا این روزها.

دوستای نازم اگه منه حقیر باعث آزرده شدن خاطرتون میشم  به بزرگواری خودتون منو

ببخشید.این روزها اونقدر ریختم به هم که هر دوستی که منو میبینه نمیشناسه.

الانم دیگه حس نوشتن ندارم فقط اومدم از همتون تشکر کنم و ممنون باشم که

منو تنها نذاشتید و به من امیدواری میدادید٬خواستم بدونید که من دوباره برگشتم به وبلاگ نویسی

ممنون میشم منو دوباره  و بیشتر تشویق کنین واسه نوشتن

 

 

نمی تونم

                                                                                                     

خدایاااااااااااااا

حالم خیلی بده

دلم دیگه طاقت غم و درد نداره!

بغض گلمو گرفته داره خفم میکنه !

من نمیخوام..........

هیچی نمیخوام ازت جز مرگ !!

من واقعا نمیتونم !!!!!!

من نمیتونم !!!!!!!!!!!

نمی تونم ............ شدم یه آدم سرد و بی تفاوت نسبت به همه چی و همه کس

خیلی چیزایی که مهم بودن دیگه مهم نیستن ....

من منتظر چیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا وقتی چیزی نمیخوام وقتی آرزوی ندارم واسه چی باید باشم

اکسیژن بیخود مصرف میکنم

خدایااااااااااااااا

یه آدم !

اینجا

تویه همین لحظه

قلبش درد میکنه ...

دلش شدیدا گرفته

کلافه هست شدیدا

خدایا ! کمکش کن !!

بگو چی کار کنه ؟!

 

..:: نبض جسد ::..


کی میگه مرده نفس نمیکشه

کی میگه نبض جسد نمیزنه

خوبه که چشماتو یک دم باز کنی

ببین اون مرده چقدر شکل منه

دیگه دارم میپوسم تو اين کفن

روي زخمام تو ديگه نمک نزن

هي از اين و اون نپرس مرده کيه

اره اون مرده منم جز من کيه

پشیمان

آنان که رفتند کاری حسینی کردند.آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند

وگرنه یزیدی هستند .

محرم شروع شد ،عاشورای حسینی هم تموم شد ،روزاهم با همه ی شاد

بودنش میاد و میره ،شب روز میشه روزام شب میشن ،سنٌم کم کم میرسه

به آخرش.

یه نگاه میکنم به گذشته میبینم نه دیگه کار از کار کذشته نه من شور و

حاله قدیم رو دارم نه دیگه کسی کنارمه همه ی کسایی

که دوستشون داشتم رفتند

،فقط خودم هستم با خدای خودم ،اشک توی چشام جمع میشه ،اون موقع

میگم خدا منو ببخش ،ببخش که خواستم به کسی خوبی کنم ،ببخش که

کسی رو دوست داشتم ،ببخش که به همه آدما به چشمه دوست نگاه

کردیم،ببخش که خواستم به همه کمک کنم،آن موقع فقط میگم

خدا جونم حالا من موندم با یه کوله بار از تجربه های تلخ و شیرین

اون موقع میگم خدایا این همه به داد خلقت رسیدم،سنگ این و اون و به

سینه زدم حالام دیگه میخوام برای تو باشم میخوام به خاطر صبری که تو

داری گریه کنم ،خلاصه باهم باشیم درسته زمونه دور میشه اما آخه عزیزم

تو که دور نشودی تو همیشه کنار من بودی

اما من ندیدمت ،اون موقع یه دفه بغض گلومو میگیره و میگم ؛

خدا تو خود خود خود ...............خدایی

از چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از کجا شروع کنم

از کی بگم

از چی بگم

از دردهام

از گریه هام

از …

میبینی به اخرش رسیدم

دیدی به نقطه ای رسیدم که دیگه نفس کشیدن هم برام مشکله

ای تویی که میایی و میگی باید زندگی کرد

ای تویی که میایی و نظر میدی و میری

افسوس

افسوس

که فقط حرف میزنی همین

چون نیستی و شرایط من و درک نمیکنی

نمیدونی که چقدربودن تواین دنیا برام مشکله

نمیدونی که هیچ کس نمیتونه من و کمکم کنه

نمیدونی که دیگه هیچ کی نمیتونه خوشحالم کنه

این ها تلقین نیست

این ها واقعیتی هست که توی بخت شوم من هست

نیستی و ببینی چقدر دارم خرد میشم

دارم از هم میپاشم

وقتی میبنم یکی داره از ته دلش میخنده

تمام وجودم اتیش میگره

بغض میکنم و تو خودم میشکنم

میگم چرا من اخه چرا من

فقط سکوت میکنم

حتی دکتر روانپزشک هم نمیتونه  کاری بکنه

یه مشت قرص میده و میگه برو

ولی قرص ها  هم نمیتونه مرحمی برای دردهای من بشن

فقط منزویترمیکنن

...

دلم بچگی میخواهد

دلم بچگی میخواهد...    جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا

 

 برایم آرامش بخرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مينويسم

مینوسیم ! شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار!

شاید بازی با کلمات با جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و

راه بازگشت به کلبه غصه راه پیدا نکنم ؛!

هنوز نشسته ام، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند دوباره پیدا شدم تا شادی من را ببیند ،ساکت شدم تا

درد دل های دلم را بشنوم دوباره حرف زدم تا دلداری بدهم دلم را . فراموش کردم بدی ها ، نامهربونی ها

رو، به یاد اوردم خوبی ها و زیبایی ها رو ، ولی چیزی برای همیشه فراموش شدنی و گم کردنی نیست

چیزی برای همیشه به یاد اوردن ، دیدن و پیدا کردن هست.

دیگه خسته ام از کار دنیا

با هر بهانه پا میشوم

در خیالم راه میروم..

امید را در پس نا امیدی مهمان می کنم

ابر را صدا میزنم ............. میگویم ..من زنده ام

نمایندگان سرزمین بی مهری.. می شنوند

حسودیشان میشود به خوشبختیه کم رنگم

زبان که میگشایند ..دل را به درد می آورند

هر چه ناگفتنی است میگویند

پرده ای نمی ماند.............. همه پاره

من می لرزم در افکارم و با خود تقسیم میکنم قواعد سخن را

جدولی میکشم از بایدها ونباید ها در عقیده ام

.........من چقدر با عقایدم مهربانم.....

سکوت.............................. بهترین جواب

عقیده................... راهم

تنهایی ..........دوستم

قلم......... زبانم