یک چیزهایی را هم آدمی فقط برای یک نفر می نویسد

 

همان یک نفر می خواند،

همان یک نفر می فهمد!

 

عشق تنها دلیل زندگیست...ولنتاین مبارک

حکایت من و عشق تو حکایت از تو به یک اشاره از من به سر دویدن است!

 

کافیست نامم را صدا کنی

جان میشوم برایت ♥

برای عشقم ♥

 

 

دوستت دارم به اندازه تمام قلبم

آنقدر که دیگر جایی برای هیچ احساسی باقی نمانده است

فقط عشق است و دوست داشتن

فقط تویی و تو ♥ 

می دانی عشق چه رنگی است؟ رنگ دل من که اسیر توست ...

خیال کردی رفتی و تمام ؟؟
پریدی و خلاص !؟
من که هرگز کوتاه نمی آیم ...
می بینی !!!
تا ابد دهانت از شعر های عاشقانه من سرویس است...

توی مراحل اول تو فقط عاشق می شی حسابی عاشق می شی

اونقدر که دوست داری کره ی زمین رو به اسم طرف کنی.

اونقدر که دوست داری شیرجه بزنی تو طرف ، تو دستاش ، تو روحش.

دوست داری میلیون ها ساعت نگاش کنی

اما دوست نداری واسه یه لحظه ، حتی یه لحظه بهش دست بزنی

دوست نداری لمسش کنی ، دوست نداری باهاش بخوابی...

فقط آدمای کمی ، آدمای خیلی خیلی کمی می تونن تو این مرحله باقی بمونن و لیز نخورن تو مرحله ی بعد.

عین زمین داغی که پا برهنه توش وایسی...

مرحله بعد اینه که هم عاشق هستی هم دوست داری بهش دست بزنی.

بازم فقط بعضی آدما می تونن توش باقی بمونن.

مرحله ی آخری هم هست که تقریبا اکثر آدمای دنیا تو کثافت این مرحله زندگی می کنن.

تو این مرحله عاشق نیستی و فقط دوست داری باهاش بخوابی.

بگذریم که بعضیا اونقدر نابغه اند که بدون عبور از مراحل قبل یه راست می پرن تو مرحله سوم...


برای عشقم...

گفته بودم دیوانه ام !
گفته بودم دوست داشتنم واقعی ست
یادت هست ؟
گفته بودم ته ریش که داری خواستنی ام می شوی
با دستانت که حرفی را برایم توضیح میدهی دیوانه ات می شوم
عمیق که نگاهم می کنی سرخ می شوم
لکنت می گیرم
بچه نیستم ولی دلم خیلی کوچکتر از این حرفهاست
دیده ای زنی را که احساس جنون کند با ندیدنت ؟
همان زن که شبها با نقاشی جا مانده تو هم  دیگر خوابش نمی برد !
دیده ای زنی که گوشش هیچ صدایی نشنود جز صدای تو ؟
هیچ نگوید جز برای تو ؟
گفته بودم دور که هستی کم دارم !
آواره ام !
دربه درم !
می شوم مجنون و تو آن لیلی باش یکبار !
نگران نباش
من یک دیوانه ساکتم
عاشقم
من خیلی آرامم
بیا
تحملم سر پر شده است
بتکان تنهاییم را
نوازشم کن
به سراغم بیا
زنی اینجا دیوانه بودنت شده
آمدنت را نزدیک کن . . .


امروز چند شنبه است؟

چندم کدام ماه و چندم کدام سال است؟

امروز چند سال از من می گذرد؟

و من چند ساله ام ؟

چیزی به یاد نمی آورم جز اینکه

امروز اکنون است و اینجا زمین است
 
و من به دنیا آمده ام...

به رسم عادت:
 تولدم مبارک

طناب دار

جرمم سنگین است
من در دادگاه این جماعت
محکومم به نداشتن تو...
اما این مردم نمیدانند
من سالهاست
در چشمانت حبس ابد میکشم...
هر روز در رویاهایم
احساسم در آغوشت
اعدام میشود...
از روزی که لبانت طناب دارم شد!

روزهای تعطيل سخت تر می گذرد
زيرا که ميدانم وقت داری به من بينديشی
ولی نمی انديشی...

سرنوشت

شاید این دیوانگی کم بوده است
عاشقی ها سرد و مبهم بوده است

خنده های تو دلیل گریه ام
گریه ها در حکم مرهم بوده است

گرچه من افتاده ام از چشم تو
حاصل افتادگی غم بوده است

مهربانی دیدی و کردی جفا
سیلی تو سرد و محکم بوده است

زخمهای کاری دل را ببین
گرچه میگویی که حقم بوده است

شاید این نامهربانی های تو
باعثش دستان سردم بوده است

سرگذشت مرگ احساسم ببین
مثل خنجرها به قلبم بوده است

نه گلایه نیست اینها شک نکن
این سزاها سرنوشتم بوده است

زندگی را اینچنین سر کرده ام
این جهانم هم جهنم بوده است


تمنا

خدایا از تو می خوامش
تو که دریای احساسی
دلم دیوونشه تنها
تو این احساس و می شناسی
بگو قلبم مال اونه
نمی گم مال من باشه
فقط یادش بیار این دل
هنوزم مست چشماشه

قیامت

مردگان از گورهای خسته ی خود بر می خیزند
و با چشمهایی بیروح به ابدیتی پیش رو خیره می شوند

میلیونها سال بعد

بهشت تکراری..جهنم تکرار

و من هنوز به لحظات با تو بودن می اندیشم

که تازه مانده است

صداهای درون ذهنم را خاموش می کنم

و تمام خورشیدها را می پوشانم

و در ابدیت بی تکرار چشمهایت غرق می شوم

کنار خاطراتت دراز می کشم

و دیگر همه چیز خوب می شود

باز به خودم دروغ می گویم

که زمان زخمهایم را خوب می کند

و خیره به ابدیتی پیش رو می میرم
...

تنهاترين بابا

بهار من
تو نمی دانی كه
باران می بارد يا برف
ستاره می درخشد يا باد با شتاب
و چه می گذرد بر من در اين غمگين پاييز
به دنبال تو مي گردم
و در آغوش گرفتنت
با نگاه و خنده
بوسه بر گونه هايت
مست بوی تنت
آرزومند ديدنت
همنوا با شاديت
بهار من
بابای من ، تنهاترين بابا
دلم بی تاب ، تنم تب دار
شبم رويا ، وجودم بسی غم دار
بهار من
حضوری تازه مي خواهم
هوای ديدنت دارم
بهار من ،بابای من...

من و دل

به دلم میگویم که فراموشش کن
عشق او را به کل از یاد ببر
زندگی را به خودت سخت نگیر
در پی عشق و کس دیگر باش
او که یک رهگذری بیش نیست
عشق او پیش تو یک حادثه ای بیش نیست
تو مپندار که دنیا این است
چند قدم پا به فراتر بگذار
آن خط و خال و لب و چشم سیاهش به کنار
به دلم می گویم که ببین باز فراموشت کرد
با غم و غصه هم آغوشت کرد
تو اگر خوب نگاهش بکنی
دل او با دل تو یکرنگ نیست
تو چرا غمگینی !
و چرا میل به خلوت داری
چند قدم پا به فراتر بگذار
و از این رخوت و خلوت به درآ
بعد آن میبینی
زندگی آنچه که بوده است نبود
به دلم میگویم ........
دلم سخت برآشفت و بگفت:
تو به من هیچ نگو
طعنه نزن
تو که عاشق نشدی حرف نزن
دل من در خلوت
آنچنان میگرید که خودش میشنود
و به زیر لبش آرام چنین می گوید:
که به من هیچ نگو
طعنه نزن
تو که عاشق نشدی حرف نزن...


بیراهه...

کدوم راهو خطا رفتم
که افتادم تو بیراهه
میخوام رد شم از احساسم
دلم اما نمی
ذاره

کدوم راهو خطا رفتم
که پیش من نمی مونی
نبودت چیزخوبی نیست
تو اینو خوب میدونی

یه حرفی پشت چشماته
که من اونو نمی فهمم
واست مردونه جنگیدم
واست مردونه می جنگم

عذابم میده تنهایی
بیا آرامش من باش
فراوون عاشقم کردی
فراوون عاشق من باش...

 

خواهش من

از تو خواهش میکنم این دل رو تنها نذاری
نری و با رفتنت غم رو دل من بذاری

دستهای عاشقم رو بذار روی قلبت عزیز
شادی رو نگه دار و غصه ها رو تو دور بریز

بیا با هم یکی شیم تنهایی سخته بخدا
نمیذارم که بشه هیچ وقت دلهای ماجدا

تو همه آرامشی واسه تن خسته بدون
هر جا باشی گل من قلبم میده تو رو نشون

با بودنت هستی من دنیا پر از قشنگیه
شب ها وقتی تنها میشم همدم من دلتنگیه

حالا که من تورو دارم کاری با دنیا ندارم
برای دیدن چشم هات همیشه من بیقرارم

امشب از خدا میخوام تا هستم با تو بمونم
تو شب های سرد وسیاه برات ترانه بخونم

من مثل برگ گلم تویی نسیم روی تنم
بگو که من هستم با تونمیتونم ترکت کنم

ممنون که اومدی و برام شدی یه هم نفس
بدون که من دوست دارم از ته دل نه رو هوس

مشق شب

لانه شو

می خواهم فصلی در تو زندگی کنم !

پیله شو... پروانه بودن سخت است

می خواهم فصلی در تو زندگی کنم مزرعه ی رویاهای من...

مشق شب:

دوستت دارم و جان عذاب دارد...

صد بار!