کوچه......استادفریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

..............

 

دراین وبلاگ سعی کردم زیباترین اشعار عاشقانه رو تقدیم بکنم

امیدوارم از مطالب متنوع این دفترم لذت ببرید...این پست ثابت وبلاگه

مطالب زیبایی اینجا جمع کردم خصوصا مطالب تیر ۹۱ که خوندنشون خالی از لطف نیست

بفرمایید.............

 

 

 

ادامه نوشته

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن
یک‌راست رفت سراغ بند رخت و
ژاکتش را برداشت و
رفت
انگار دست دراز کرده باشد و
ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد

مرد باورش نمی‌شد
چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و
فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و
ماه برگشت و
مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجره‌ای نیم‌باز
آسمان بی‌ماه را دیده باشد
بعد
یادش آمد که زن ژاکتش را برده است


یانیس_ریتسوس
برگردان محسن_آزرم

@sheeribaryeto

تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده
و با هر روزی که می گذرد
مرا بیشتر اسیر خودت می کنی
اما ای دوست جدی من
احساس من به تو
نبرد آتش و آهن است


آنا_آخماتووا

تلگرام

@sheeribaryeto

کاش از شمس

کاش جوهر خودنویسم بودم
که پا به پای تو بر سفیدی کاغد راه می رود
کاش قدر پاک کنی
لکه های سیاه را
از حواشی نامت می زدودم
کاش...
چه کنم،شاعرم
باید منتظر بمانم
و غرش شیرهای سیاه را در رگ هایم بشنوم
که به قلبم نزدیک می شوند
و پنج زورق تو‌امانت
بر کاغذهای سفید
می رسانند.

راحت باش محسن یگانه

متن آهنگ بهت قول میدم سخت نیست محسن یگانه

 

خودت میخوای بری خاطره شی اما دلت میسوزه تظاهر میکنی عاشقمی این بازیه هر روزه
نترس آدم دمه رفتن همش دلشوره میگیره دو روز بگذره این دلشوره ها از خاطرت میره
 

 بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو 


راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو
بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو

 


راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو
از عشق هر چیزی که میشناسمو از من گرفتی تو تو باقی مونده ی احساسمو از من گرفتیو
میخوای من باشیو یادت بره مایی وجود داره خودت آماده ی رفتنیو ترست نمیذاره
 

 اصلا نترس راحت برو بی من هیشکی به جز تو منو یادش نیست 


فکر کردی کی از من خبر داره راحت برو هیشکی حواسش نیست
بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو
راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو
 

 بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو راحت باش دورم از تو و دنیای تو 


راحت باش هیچ کس نمیاد جای تو دلشوره دارم من واسه فردای تو
مسیرمون باهم یکی بود ولی مقصد جدا دلگیرم پردرد پربغضم خدا

نادر از هند نَبُرد
آنچه
تو بُردی زدلم...

گزیده ای دیگر از شمس...

هديه ام از تولد

گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی

 

سنگ بوده ام

تو كوهم كردی

برف بوده ام

تو آبم كردی

آب می شدم

تو خانه دريا را نشانم دادی

 

می دانستم گريه چيست

خنديدن را

 

تو به من هديه كردی.

نوشته شده در پنجشنبه هفت

از شمس...

گردوی تازه رسیده‌ای است ماه

بگذار برای تو بشکنم،

کف دریا پنیر است

بگذار برای تو قاچش کنم،

آفتاب، آفتاب است حیف و

تخم‌مرغ طلا نیست

                     برای تو سرخش کنم.

 

بر نیمکت ساحل

من و باد گرسنه

که غیر بلعیدن من

میل به چیزی ندارد.

 

 

شاهکاری دیگر از شمس

همسفر

 

ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد!

در چمدانی که باز کردم، تو بودی،

هر پیراهنی که پوشیدم،

عطرِ تو را با خود داشت

 

و تمام روزنامه‌های جهان،

عکس تو را چاپ کرده بودند !

به تماشای هر نمایشی رفتم،

تو را در صندلی کنار خود دیدم !

 

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی !

پس کِی؟

بگو کِی ؟

از حضور تو رها می‌شوم !

مسافرِ همیشه همسفر من !؟

همسفر

 

ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد!

در چمدانی که باز کردم، تو بودی،

هر پیراهنی که پوشیدم،

عطرِ تو را با خود داشت

 

و تمام روزنامه‌های جهان،

عکس تو را چاپ کرده بودند !

به تماشای هر نمایشی رفتم،

تو را در صندلی کنار خود دیدم !

 

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی !

پس کِی؟

بگو کِی ؟

از حضور تو رها می‌شوم !

مسافرِ همیشه همسفر من !؟

سلام دوباره

در اشتیاق گلی که نچیده ام، می لرزم

می نویسم چونان زیبایی
که صخره ها سر راهت آب می شوند تا با تو راهی دریا شوند
کرجی ها به صخره پناه می برند، تا پیشت بمانند و به بستر دریا نیافتند
می نویسم چنان زیبایی، که تمامی آبها دهانه دریا جمع می شوند
تا ورود تو را ببینند
ای رود! انگشتت را به من ده
به ساحل شعر های من قدم نِه
نمی توانم از تو چنان بگویم که
دفتر اشعارم تر شود
انگشتت را به من ده
بر پله های دفتر من قدم نِه
می خواهم گلهایی در شعرم بروید
که کُرک ملتهبش را زیر سر انگشتانم حس کنم

من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو
تور عروسی غمگین
تن می دهم
به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.

گروس عبدالملکیان

ینه ﻣـﯿـﮕـﻮﯾَــﺪ: ﭘﯿــﺮ ﺷُﺪي...


ﻣـﻮﻫـﺎي ﻣِــشکیت ﺳِـپیـد ﺷُـﺪ


عیبیﻧـَﺪﺍﺭَﺩ ﺁﯾــﻨــه...


مــﻮﻫـﺎﯾَـم ﺭﺍ ﺭَﻧـگ ﻣـﯿﮑـُﻨـَم ...


ﺩﻭﺑـﺎﺭه ﺟـَﻮﺍن ﻣـﯿﺸَـﻮم ...


ﺩﻟـَم ﺑـﺎ بُغــض ﻣـﯿﮕـﻮﯾَـﺪ: ﻣـﯿﺸَـﻮﺩ ﻣَـﺮﺍ ﻫَــم ﺭَﻧـگ ﮐـُﻨـي ...؟!


ﺯﯾـﺮلب ﻣـﯿﮕـﻮﯾَـم "ﺩﻟﮑَم ﮐـُﺪﺍم ﺗِﮑـهﺍت ﺭﺍ ﺭَنگ ﮐـُﻨـَم"...

ارسالی از آرام عزیز

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم!!؟؟

از  همین حوالی...

کنار دریا

عاشق باشی

عاشق‌تر می‌شوی

و اگر دیوانه

دیوانه‌تر

این خاصیت دریاست

به همه چیز

وسعتی از جنون می‌بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی‌برند .

 

رسول یونان

هایکو....منبع http://matalebian.parsiblog.com/

آقای سوجو هینو 1956 – 1901

نیلوفر بنفش

مثل تمنا ی اشتیاق
پژمرده
 
 
 
 
راهبه چیونی (1775- 1703 )

دیگرنه شام و
نه بامداد ، چشم به راهی بس
جامه های کهنه بر آغوش

خانم تاکاکو ماشی موتو ، شاگرد کیوشی
قاشق به دست
تنهای تنها ، برف
می بارد هنوز

آقای کیوشی تاکاهاما 1959 – 1874
یک کلام او و
یک کلام من ، پاییز
پاییز تر می شود

از زهرا خلعتبری...

شعری از مجموعه این خیال کودکانه وحشی از  "زهرا خلعتبری"

 

وقتی که دیگرنیستم

دوباره مرا به یاد می آوری 

دوباره در ذهنت جان میگیرم

درخاطراتی که هیچ گاه فراموش نمی شوند

همان جایی که پیشتر خانه ام نبود

...

...

 

از زهرا خلعتبری

شعری از مجموعه این خیال کودکانه وحشی از  "زهرا خلعتبری"

به این خیال کودکانه وحشی

 دست نمی برم

وقتی که در خطوط ساده ی این دفتر

 گم می شوی

بگذارتاهمیشه

تورا از پشت این همه میله های رنگی

عاشقانه فریاد کنم...

...

قطب‌نماها ديوانه شده‌اند

در سرگرداني من

و كسي نمي‌گويد

بادبان‌ها را بكشيد

خشكي مي‌بينم

خشكي

 

در من

توفاني است

كه آرام نمي‌گيرد

 

از مجموعه‌ي شعر «دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می کنند» / نشر آموت / ۱۳۹۲

 

تو...

ﺗﻮ،
ﺭﻧﮓ ﻣﯽﺩﻫﯽ
ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﭘﻮﺷﯽ

ﺑُﻮ ﻣﯽﺩﻫﯽ
ﺑﻪ ﻋﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﺯﻧﯽ
ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﺩﻫﯽ

ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪﻫﺎﯼ ﺑﯽﺭﺑﻄﯽ ﻛﻪ،
ﺷﻌـﺮﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﯽﺷـﻮﻧﺪ ...

ﺳﺎﺭﻩ ﺩﺳﺘﺎﺭﺍﻥ 
 
 
برگزیده از وبلاگ کافی کتاب

دیگری با روشن

برای ِ پرنده ای که نمی خواهد بپرد

وزنه ای ست بال

که بر تن

سنگینی می کند

 

 

.....

از دید زیبای علیرضا روشن

 

منم

غريبه‌اي

در عكسي دستجمعي

ميان ِ آشنايان

سوال ِ دايم ِ بي‌جوابم من

من

«اين كيست؟» هستم

 

 

زیبایی دیگر از گروس...

ملاقات

 

 

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 ....

.....

....

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است

 

 ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

از استاد گروس....

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

سفر __جنگ__حمله__فتح...   ازسهراب

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

من....

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

            چيزهايي ديدم در روي زمين:
            كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
            قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
             نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.

من گدايي ديدم، .............
بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

 

پدرم...    ازسهراب

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

آری ...

تمام بودنم ازتو

رنجی است نارنجی

برشانه های تکیده ام

که به چهارگوشه جهان

فریادمی زنم .

تمام آرزوهایم

از آغوش به غارت رفته ات

گوری است

به پهنای تمام بودنم.

آه این بغض گران، صبر چه میداند چیست...

من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست

مردی...

مردی کنار رود زانو زد، چه مردی
مردی شبیه "دست خالی برنگردی"‏

ادامه مطلب

ادامه نوشته