خوشبختی

خوشبختی یعنی کنارش باشی  و بفهمی ، زیر بارون باهاش باشی و حس ش کنی ، لب ساحل دست تو دستش داشته باشی و نگاش کنی ، تو آغوش بکشی شو نوازشش کنی ،

خوش بختی یعنی خیلی چیزای دیگه که هر کسی یه جوری بهش نگاه میکنه و حس میکنه و لمس ش میکنه و بوس ش میکنه و ترکش میکنه و ردش میکنه و پسش میزنهههههههههههه

خوش بختی وقتی داریش دیده نمیشه ولی وقتی از دستش میدی میفهمیش که چی بوده و چی شده .

لحظه ، یه خوشبختیه که وقتی توش هستی نمی فهمیش ولی میگذره تو از یه خوشبختی به خوشبختی دیگه میری تا وقتی که سالها بعد با گذشتن لحظه های خیلی زیاد یاد اون لحظه می افتی که خیلی سالهای دور ازش گذشتی و نفهمیدی که خوشبختی بوده   . به همین سادگی از لحظه ها عبور نکن که ، یا سعی که که عبور نکنی ، تلاش کن که نکنی ، دقت که نکنی .

فقط برای اعلان حضور

سلام به همه ادمهای خوب دنیا ، که با این همه ادم بازم تنها گوشه از این دنیا به رنگی که رنگ نیست زندگی میکنم

قضیه اینه که من دنیا رو دوست دارم ، اما خودمو نه ، اخلاقم و دوست دارم و عرضه ام و نه

روزها رو دوست دارم و شب ها رو نه ، روزها پی کار و تلاش ام و پر جنب و جوش ، شب که میشه مث یه تکیه جسد ، بی روح و خشک و خشن ، سرد و بی رنگ 

زندگی قشنگه اگه قشنگ ببینی ، من میبینمش اما نمیتونم درکش کنم . من میخوامش اما نمیتونم بدستش بیارم .

فایده داره این دنیا ، این زندگی ، این پوچی و فربگی ؟

غزل

 

چند تا غزل ناتموم دارم توی دفترچه            نمیدونم کی تموم کنم این غزل های نگفته

شبی بشه شاید واسه تو بگذارم وقتم رو           بشینم بنویسم از خوبیت عزلهای ناتمومم رو

شعر مثل قاصدک پرمیزنه توی ذهنم               غزل میشه از روی دستم مینشینه توی دفترجه ام

بوی ناب جوهر خودکار            میگذره از روی دیوار

دل بی قرار من بود              هنوز در گرو اون یار

ساعت آخر شب نشسته هنوز اون سوی دیوار                تا بفرستم غزلهام و براش مثل هر بار

با این غزل مینویسم گلایه دارم از تو ، نگار                     تا کی بفرستم غزلهامو از روی این دیوار

رخ نشان ده از پس این تاریکی و پشت دیوار                    میخوام بدم به دستت غزلهام و این بار

 

دلبسته

 

 

مــي خـواهــم دلبستـه باشــم مـرغـي پـر بسته باشــم

مــي خـواهــم از عطـر نافـذ  ظلمـت گسستـه  باشــم

مي خواهم از كالبـد خويش جـدا و به تو وابسته باشم

مي خواهم به زنگ صـدا و طعـم نفس تو تشنه باشم

دل مي خواهـد و جسم مي خواهد و چشـم تمنا ميكند

روح من پيكان آتشين عشـق است ، تو را پيدا ميكند

ماه هـاست به تقـلا از چلـه سـوي تو گـريـزان است

فقـط به خـواست تـو تا به حال سـردر گريبـان است

اشكهــا مقــدس انـد و چشمـانـم از اشـك عشــق پُــر

اين دل منعـم من ، از عشـق تـو گـرفتـه اسـت گـــُر

پيكان بـي اشـاره من گريخت از چلـه سوي شيـرين

مـرا كـرد خجـل  و رســـوا  زيـن  عشــق  آتشيــن

حال گـر مقصـد تو نباشـي افسـوس فـراوان خـورم

راه ابـدي  پيشـه و، تيــر  بـلا  از آسمـان  خــورم