![]() |
![]() |
|
|
مدتیست وجودش را احساس نمیکنم شاید به خوابی عمیق رفته مثل اصحاب کهف، شاید مرده باشد و شاید اصلا وجود نداشته و من مدتها در توهم وجودش بوده ام هرچه هست مدتیست احساسش نمیکنم همه چیز در بهتی لایتناهی فرو رفته وگرنه چرا باید شاهد اینهمه نکبت باشد و کاری نکند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۷ساعت 23:16 توسط بهی |
|
|
چگونه زخم میزنی که مرهمی نیست چگونه تیغ میکشی که مبارزه نتوان چگونه جنگ میکنی که صلح نمی شود کرد منِ تمام قد سپید درست مقابل چشمانت بیش از این مرا تاب ایستادن نیست نگاه از من بگیر...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۱۶ساعت 1:38 توسط بهی |
|
|
بی مقدمه بگویم احساس ضعف میکنم، پر شده ام از حسرت و عقده و آرزوهایی که هر روز از مقابل چشمانم دور و دورتر میشوند و آینده ای که همیشه از آن هراس داشتم نزدیک و نزدیکتر میشود ، درست از زمانی که خودم را شناختم و به این موضوع پی بردم که من هم به عنوان یک انسان و یک زن سهمی از موفقیت و نیکبختی و شادی دارم برای رسیدن به آن تلاش کردم برای داشتن یک شغل مناسب و برای موفقیت و کسب درآمد و درواقع برای داشتن پول بیشتر به هر دری که باز و بسته بود زدم و امروز در میانه ی سی و شش سالگی نا امید و خسته روی تختخوابم دراز کشیده ام و به آینده ای مبهم و تاریک نگاه میکنم آینده ای پر از ناشناخته ها پر از هراس شکست پر از ترس شدن ها یا نشدن ها ... و هنوز تنها چیزی که به من توان بلند شدن و حرکت کردن را میدهد آن دختر جنگنده یک دنده درونم است که وقتی این چس ناله ها را مینویسم سرم داد میزند که پاشو "دختر اینقد غر نزن خودتو جمع و جور کن و امیدوار باش هنوز کلی کار نکرده و کلی راه نرفته داریم و واسه این نق زدنات اصلن وقت نیست" و منهم معمولا مثل تمام این سی و اندی سال ناچارم حرفش را گوش کنم از جایم بلند شوم به آشپزخانه بروم و خودم را با یک فنجان چای به لیمو آرام کنم کنار پنجره بایستم و به جنب و جوش خیابان خیره شوم و برای دختر بچه ی شنگول توی کوچه دست تکان دهم و به آینده ی مبهم و ناشناخته ی خودم لبخند بزنم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۶/۱۴ساعت 20:30 توسط بهی |
|
|
گاهی آدم دلش سرکشی و طغیان میخواهد شاید دلیل خاصی داشته باشد مثلا همسرت خیانت کرده باشد یا مادرت به خاطر دیر آمدن کشیده جانانه ای نثارت کرده باشد یا برادرت به طور ناگهانی خانه را ترک کرده باشد یا پدرت یک روز صبح تصمیم گرفته باشد که بمیرد و یا دوست پسرت معتاد شده باشد و .... و یا شاید هیچ دلیل خاصی هم نداشته باشد و به قول معروف خوشی زده باشد زیر دلت که البته به نظرم این مورد احتمالش کمتر است .مثلا نشسته ای توی خانه و زندگی ات را میکنی ، همسری باوقار مادری دلسوز خواهری سربراه دختری با کمالات... و بوووم یکهو دلت میخواهد از پس همه ی این القاب خودت را بیرون بکشی و آن چیزی بشوی که نیمه تاریک وجودت سالها برای ساختنش تلاش کرده. نمونه ی این موضوع خانم رضایی است که یک روز گرم تابستانی همین کار را کرد دلیلش را هیچوقت عنوان نکرد البته بعد از آن روز کسی او را ندید و کسی هم برایش مهم نبود چون او تنها و منزوی زندگی میکرد و مادرش که آخرین بازمانده از خانواده اش بود سال گذشته در آسایشگاه روانی در حومه شهر مرده بود غیر از همسایه طبقه بالایی که دلایل شخصی داشت که به نظر من بیشتر فضولی بود تا دلایل شخصی، خلاصه آن روز خانم رضایی زیبا ترین لباسش را پوشیده ماتیک قرمزی که هفته پیش خریده بود را با وسواس زیاد روی لبهایش مالیده کیفش را برداشته و از خانه خارج شده بود و سوار خودرو سفیدی که سر کوچه منتظرش بود شده بود کسی برگشتنش را ندیده بود ، طبق معمول همسایه طبقه بالایی از پنجره او را دیده که سوار ماشین مدل بالایی شده و هنگام سوار شدن سلام گرمی به راننده که مرد میانسالی بوده کرده و رفته بود و صبح روز بعد پلیس آگاهی به خانه خانم رضایی آمده و از همسایه ها سوالاتی پرسیده بود. هیچوقت نفهمیدم که چرا خانم رضایی آن مرد را کشته بود و چرا وقتی او را کشته برایش ماتیک قرمز زده بود ، تنها چیزی که میدانم این است که آدم گاهی دلش طغیان میخواهد با دلیل یا بدون . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۲ساعت 19:49 توسط بهی |
|
|
اوست نشسته بر دلم
دلم که در هوای اوست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۱۶ساعت 1:40 توسط بهی |
|
|
کلمات بی آنکه از آنها خواسته باشم مانند موجوداتی مرموز یکی پس از دیگری با نظمی خاص میخزند روی خطوط دفترم و من بدون اینکه برایم مهم باشد که زادگاهشان کجاست و چه قصد و نیتی را دنبال می کنند تنها شاهد این ماجرا هستم همیشه تصور میکردم پلیس خوبی نخواهم شد حق با من بود اینکه بتوانی سر از اینجور ماجراها دربیاوری نیاز به نوعی کنجکاوی داشت که خب در من یافت نمیشد و من اساسا آدم کنجکاوی نبودم مثلن یک روز پدرم خانواده اش را برای همیشه ترک کرد و من هرگز کنجکاو نشدم که او چرا اینطور ناگهانی چنین تصمیمی گرفت ، به هر حال آدمها دلایل خودشان را دارند و اگر قرار باشد از همه ی آنها را و یا دست کم نیمی از آنها سردرآورد دیگر وقتی برای نشستن پشت میز و تماشای آن کلمات مرموز که با نظمی خاص میخزیدند روی خطوط دفتر، نمی ماند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۲۸ساعت 2:40 توسط بهی |
|
|
پسِ هر طلوع، غروبیست
و پسِ هر غروب، قلبی که طپش هایش امیدوارِ طلوعِ چشمانِ نگاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۳۹۷/۰۷/۲۴ساعت 8:19 توسط بهی |
|
|
شبیه ترانه ی شادمانی
که کودکی در راه مدرسه زمزمه میکند شبیه اولین قطره ی باران که بر پهنه ی خشکیده کویر میچکد شبیه صدای کوکوی پرنده ای که اولین بار به پرواز درآمده شبیه شبیه شبیه ... توخود زندگی هستی . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۱ساعت 2:4 توسط بهی |
|
|
چشمهای غریبه ای با تو آشنا شد
و چشمهای تو با من غریبه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۱ساعت 1:58 توسط بهی |
|
|
کاش در باز شود باز تو پیدا بشوی
همنشین دل این عاشق شیدا بشوی کاش هربار که از دور مرا میبینی مرحمت کرده دوتا بوس و سپس تاج سر ما بشوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۰ساعت 0:16 توسط بهی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آدم را گفت
هبوط تو موقت است به من باز میگردی آدم اما خانه ساخت |
|
RSS
|