![]() |
![]() |
|
| :: خوش خلقی مقدمه ی حکومت بر قلبهاست :: |
|
منو میتونید تو لینک زیر هم پیدا کنید :
شاد باشین و همیشه قدرتمند
بعد از تـــو ... جای خالی دلم، مثل کفش های « سیندرلا » انــدازه ی هیــچ یک از مردمـــان شهر نشـــد حتـی بـــه زور ...
( پـسـت ثــابـــت )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:29 توسط داش محمود |
|
|
این نوشته گواهیِ فوته ..
نویسنده ی متن پیشِ رو مُرده ..
بسکه هِی خواب دیده بیداره .. بسکه رؤیاشو بالا آورده ..
این شبیه دعای قبل از مرگ ..
این شروع یه اختتامیه س .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 15:38 توسط داش محمود |
|
|
دیدمش ... تو لباس عروس دیدمش ... خوشگل شده بود ... نه .. خوشگل که بود ... خوشگل تر شده بود ... سرش پایین ... هنوزم مثل قبل خجالتی ... با شرم و باحیا ... لبش خندون بود ... خدا رو شکر کردم ... واسش آرزوی خوشبختی کردم ... رفت ... قصه من و اون واسه همیشه تموم شد ... خدایــــــا ... فقط خوشحـــالم که به خاطــرش ازت فاصله نگرفتـــم ... ممنونم خدا جون ... ممنون که نذاشـتی راهمـــو گم کنم ...
ای خــدا غصـه نخـــور ! از تو فـرارى نشدم ! بعد از آن حادثه ، در کفر تو جــــارى نشدم! با وجودیکه ، به حکم تو، دلـم زخمى شد شاکى از اینکه مرا دوست ندارى ، نشدم ! ابر را ، چوب همین سادگـــى اش ویـران کرد من که ویـرانتــر از این ابــر بهارى نشدم ! قسمتم بود ، اگر رفت و مرا تنهـا کـرد بعد از او ، غـــرق شکایـت ز تـو آرى نشدم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:51 توسط داش محمود |
|
|
بی شک ... هر دو بــــازی کردیم... تو با من و من با سرنوشـــــتم...
با تو هستم غــریبه !! شبـــــ عروسی کتـــ و شلوار سیــاه نپــوش ، بــانوی من سیــاه را دوستـــــ ندارد بند کـرواتتـــــ را بگــذار او سفتـــــ کنـد ، ایـن کــار را دوستــــ دارد وقتــی دستــانتـــــ را می گیـــرد دستــانش را فشــار بــده ، این کـار آرامش می کنــد زحمتــــ تــاج عـروسـی را نکش ، مـن سلیقـه اش را مـی دانــم بـرایـش گـرفتــه ام خلاصـــه کنــم آقــا ... جــان تــو و جــان بـــانوی مــن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:41 توسط داش محمود |
|
|
ایـــن پستــــــ را سکــوتـــــــ میکنــم تـــو بنــویــــس!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:11 توسط داش محمود |
|
|
...:: خدایا دوستت دارم ::... بعد ۴ سال نوشتن ... چه حس خوبی ... چه حال خوشی ... ***************** وارد هــر رابطه ای نشین الکـــی امیــدوار نکنین الکـــی دلخوش نکنین الکـــی بهش نگیـــن رسیـــدی تک بزن... مواظب خودت باش... الکـــی اسمشو جوری صدا نکنین که طرف بگه جـــــونم هی نگید مــوش مــن اون داره حرفاتو باور میکنه داره بهت وابستـــه میشه اما تو داری باهاش بــازی میکنی…! نکن عزیزِ من ، احساس یه انسان رو نابود نکن برای سرگرمی و تکیه کلامـــت …!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:6 توسط داش محمود |
|
|
یا رب این آدم خاکی تنهاست... (( برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد )) دکتر علی شریعتی
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند. خسته تر و کسل تر از همیشه، ناگهان ذکاوت ایستادو گفت: بیاید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک . همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم و از آن جا که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد. لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی شد . هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت به زیر سنگ می رود اما به ته دریا رفت؟! طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود: هفتاد و نه...هشتاد...و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : نود و پنج...نود و شش...و هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین بوته های گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام...دارم میام! اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی، تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود. لطافت را یافت که به شاخه ی ماه آویزان شده بود. دروغ را ته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی او پشت بوته های گل رز است. دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره... تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتان او قطرات خون بیرون می ریخت. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی گفت: من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ! واین گونه شد که از آن روز به بعد... عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست.
اگـــر تـو آسمون بـشی مثــل پـرنـــده هـا میشم
رنگیــن کمـون اگــه بشی تــو آسمون رها میشم
اگــه تـــو مثــل ماهیـــو آدمــــا رو دوسـت نــداری
من از خـودت یــاد میگیرم مثـل فرشتـه ها میشم
تو آسمون شو من زمیـن تـو حلقـه شو منـم نگین
از همه دیـوونه تــرم میخـوای بپـرس میخوای ببین
تشنه بشی دریــا میشم تنـها بشی تنــها میشم
اگـــه بـخــوای بـخــوابـی و خــوابـای رنـگی ببینـی
خوابـــاتـو رنگش میکنـم خــودم بــرات رویــا میشم
آروم شی بی صدا میشم نفس بخوای هوا میشم
تــو مــاجــــــرای عـشـق تـــو الـهــه ی وفـــا میشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 2:24 توسط داش محمود |
|
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 1:30 توسط داش محمود |
|
|
ساده و کوتاه تنها همین ۲ کلمه : برگـــــــرد … دلتنــــــــگم …
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… دلم برای کسی تنگ است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 15:30 توسط داش محمود |
|
|
بودم متحیــر کـــه در ایـــن تـــازه بــهار
بایــد چـه گلی کاشت بــرازنـده ی یـار
از دور رسید خـوش پیامی کای دوست
در روضه ی قلب جــز گـل عشق مکـار
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا مــــــــــــــی
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ســــــرخی سـیب
تا دور گشتي اي گـل خنـدان ز پيش من
نبری از یادت...
آن شب تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 2:11 توسط داش محمود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره خودم و وب نازم |
|
مـــــن در ایــــن کــلبـــه خــوشم
تــــــو در آن اوج کــــه هـسـتـــی خـوش بــاش... مـــن بــه عـشـق تــــو خـــوشم تـــــو بــه عـشق هر که هستی خـوش بــاش... _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_ بیو گرافی خودم : اهل دانشگاهم... روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده عقلی سر سوزن شوقی اهل دانشگاهم... پیشه ام گپ زدن است گاه گاهی می نویسم تکلیف میسپارم به شما تا به یک نمره ناقابل بیست که در ان زندانی است دلتان زنده شود اهل دانشگاهم... قبله ام اموزش جانمازم جزوه مشق از پنجره ها می گیرم همه ذرات وجودم متبلور شده است من گدایی دیدم در اخر ترم در به در می گشت یک نمره قبولی می خواست من کسی را دیدم از دیدن یک نمره ده دم دانشگاه پشتک می زد ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود کار ما نیست شناسایی مسوول غذا کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها کار ما شاید اینست که سکوت پیشه کنیم... |
| چرت و پرت های قبلی |
|
تیر ۱۳۹۷ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ مهر ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ بهمن ۱۳۸۷ اسفند ۱۳۸۶ بهمن ۱۳۸۶ مهر ۱۳۸۶ شهریور ۱۳۸۶ تیر ۱۳۸۶ خرداد ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ |
|
RSS
|